خاک آشنا فیلمی است ساخته بهمن فرمان آرا. این یادآوری لازم است تا دوباره به فرمان آرای «بوی کافور عطر یاس»، «خانهای روی آب» و «یک بوس» کوچولو نگاهی بیندازیم و این آثار را باز مورد تحسین قرار دهیم و یادمان نرود که این آثار حاصل همکاری افرادی چون فرمان آرا، کلاری و کیانیان بوده؛ اما خاک آشنا داستانی جداگانه است. داستانی که البته خصوصیات فرمان آرا را در خود دارد اما با آثار قبلیاش فاصلهای بسیار دور و غیر قابل انتظار گرفته است. خاک آشنا بزرگترین ضربه را از فیلمنامه بدون انسجام خود میخورد. فیلمنامهای که بدون منطق یا با منطقهایی سهل انگارانه که شعور مخاطب را زیر سوال میبرد شخصیتها و موقعیتهایی را اضافه و کم میکند و داستان را از یک رو به روی دیگر برمیگرداند. در خاک آشنا با نقاشی گوشه گیر آشنا میشویم که دور از شهر در یکی از دور دستترین نقاط کردستان زندگی میکند و در آنجا با خاطرات معشوقه خود زندگی کرده و در زیرزمین خانه دور افتادهاش نقاشی میکشد. اگر فرمان آرا این داستان یکپارچه را دنبال میکرد یکپارچگی ایده و اتفاقات چه بسا کمش، میتوانست یک فیلم کوتاه قابل قبول را شکل دهد. اما فرمان آرا باز بوسیله خصومتها یا انتقادهایی که به نسل کنونی دارد شخصیتی را به داستان اضافه میکند که مشخص نیست قرار است با این شخصیت چه سرانجامی به داستان بخشیده شود؛ این شخصیت خواهرزاده نقاش است که نقشش را بابک حمیدیان بازی میکند. خواهرزادهای که با شنیدن شناسنامهای از او، وی را پرخاشگر، معتاد و در نهایت خطرناک برای خود و بقیه میپنداریم اما با دیدن چهره و بازی حمیدیان تمام این ذهنیتها به فراموشی سپرده میشود و این خواهرزاده (که نماینده نسل کنونی نیز هست) آنقدر حرف گوش کن است که بوسیله نقاش متنبه و عاشق میشود، مواد مخدر را ترک میکند و به بدیها "نه" میگوید. حال وقتی به اینجا میرسیم که یک طرح یکپارچه جای خود را به سیر متنبه شدن نسل امروز میدهد (که به قول فرمان آرا نکاشته میخواهد درو کند!) معلوم نمیشود که هدف خود نویسنده و کارگردان چه هدفی است! آیا تفاوت نسلها در حال بررسی است یا داستانی درباره هنرمندی تنها را میبینیم!؟ البته جواب میتواند هر دو این داستانها باشد اما مساله اینجاست که این دو موضوع در فیلم هیچ تاثیری بر روی یکدیگر نمیگذارند و هر کدام که دلتان بخواهد را میتوانید به راحتی حذف کنید و به داستان لطمهای نخورد. اگر از این دو بخش اصلی فیلم هم بگذریم با داستانکهای معناگرایانه یا بهتر بگوئیم ماوراءالطبیعی آقای فرمان آرا، آش شله قلمکاری در فیلم به دست میآید که هیچکدام به جز داستان پسر جوان (خواهرزاده نقاش) به سر انجام نمیرسد!
خاک آشنا اما یک فیلم نیست، بدین منظور که قرار نیست یک فیلم باشد بلکه بیشتر به مثابه یک مانیفست توجیهی است از سوی کارگردان برای نسل امروز و متنبه کردن این نسل؛ سوال اینجاست که بدون شناخت این نسل میتوان حتی یک فیلم توجیهی نوشت و ساخت؟ مشخصا جواب سوال منفی است و در همین جاست که مشخص میشود فرمان آرا نسل امروز را ابدا نمیشناسد و به همین خاطر تصاویری غلط و غلو آمیز را از این نسل به نمایش میگذارد که شاید بتواند به ضرب و زور "غلو" داستانش را به تماشاگر بقبولاند که در نهایت موفق نمیشود. برجستهترین این غلوها سکانسی است که پسر جوان که در حال متنبه شدن است دوستان خود را به خانه داییاش (نقاش) دعوت میکند. دوستان نیمه شب سر میرسند و هنوز داخل نشده مشروب میخواهند و ال.اس.دی درمیآورند تا... . با این توضیحات لازم به شرح باقی ماجرا نیست و تنها میتوان اتفاقاتی که در خاک آشنا میافتد را مردود خواند و فیلم را فیلمی توجیهی و البته غیر واقعی توصیف کرد که با غلو میخواهد وقایع خود را به خورد تماشاگران بدهد.