چرا همه جریانهای فکری و فرهنگی کنونی وطنی، ناچارند نسب خودشان را با مسائل و مشکلات اجتماعی و فرهنگی زنان ایرانی روشن کنند؟ چرا باید هر کسی در هر سطحی از کنش و نظرورزی سیاسی و اجتماعی، حرفی هم درباره تبعیض علیه زنان بگوید؟
1. پاسخ این پرسش را نمیتوان تنها از یک وجه قضیه یافت. این مساله کثیرالوجه است و مگر کدام مساله ما به چنین کثرتی دچار نشده است؟ جمعیت زنان ایران بیش از پیش رشد داشته است، و مهمتر اینکه شمار فزایندهای از این رشد جمعیت زنان، به سوی فعالیت اجتماعی کشیده شده است. این فعالیت اجتماعی که مینویسم اعم است از حضور زنان در عرصههای اقتصادی و اشتغال، آموزشی( بهویژه در سطوح تحصیلی عالی)، و حتی در سیاست. این افزایش حضور جدی و اثرگذار زنان در اجتماع (برخلاف حضور نمایشیشان در مدرنیزاسیون پهلوی اول و حتی دوم)، سراپای گفتمان سیاسی و نظری یک جامعه را مقید میسازد که خود را از نو در نسبت با نقش زنان سامان دهد. در بسیاری از عرصههای مدیریت اقتصاد و اشتغال، خوب یا بد، امروزه خصوصا برای حضور بانوان در یک صحنه شغلی، برنامهریزی میکنند. این تصور که زنان و دختران برای برخی از رشتهها آموزشی کفایت ندارند، چنان رنگ باخته است که دانشکدههای فنی، حتی شاهد حضور استادان زن است. رقابت زنان برای پستهای سیاسی امروزهروز دیگر کمتر عجیب است.
این همه بدان معناست که محور بودن دیدگاههای غالب درباره نقشهای جنسیتی نزد تئوریهای سیاسی، جامعهشناختی و فرهنگی معاصر کشورمان، به شکل محسوسی جابهجا شده است. همه ما دیگر میدانیم، نه حضور جدی و پرشمار زنان در یکایک صحنههایی که بهطور روزمره با آن مواجه میشویم، بلکه انکار یا جدینگرفتن این حضور است که شگفتآور است. حالا شما اگر جامعهشناسی بخوانید، فلسفه سیاسی یا حقوق مطالعه کنید، نظریه فرهنگی را بررسی کنید و خلاصه در هر حوزه نظری که دستی داشته باشید، در کنار این واقعیت اجتماعی(تغییر نقش اجتماعی زنان)، مطمئنا تحقیقات و مطالعاتتان هم از این تغییر گفتمان جنسیتی جامعه رنگی میپذیرد، حتی شده در شکل نقد مبانی یا صورت این حضور زنان.
البته آنچه تاکنون در پاسخ به آن پرسشهای اول کار آوردم، تنها جزئی از ماجراست و از قضا به نظر من یگانه جزء قابل درک این ماجراست. این پرسش را باید دقیقتر خواند تا پاسخها نیز کمی جامعتر باشد.
در واقع در متن بررسی ابعاد این مساله و پرسشهای طرح شده در آغاز این نوشته، باید به این نکته هم توجه داشت که جریان روشنفکری در ایران چرا و با چه شیوهای به این تغییر نقش اجتماعی زنان واکنش نشان داده است. هر یک از گفتارهای جریان روشنفکری ایران را که وارسی کنیم، اثری از این واکنش خواهیم یافت، اما متاسفانه در جامهای ایدئولوژیک.
2
. روشنفکری ایران در مواجهه با مساله زن، تنها راهی که برگزیده است، تکرار مکررات فمنیستی است. اکثر گفتارهای روشنفکری ایرانی در حال چرخخوردن حول فاکتها و فیگورهایی هستند که جز فمنیسمی سانتیمانتالیستی و تبلیغاتی را به ذهن متبادر نمیسازد.
این روزها توجه به آنچه تئوریهای فمنیستی در نظریه اجتماعی، سیاسی یا فلسفه، پیش گذاردهاند، به ریسمانی بدل شده است که گفتارهای نظری و روشنفکرانه مختلف میکوشند با چنگ زدن به آن از درغلتیدن در چاه انزوا و به روزنبودن نجات پیدا کنند. بخش قابل توجهی از تواناییها و ابزار نفوذ و حضور اجتماعی روشنفکری ایران در این یکی دو دهه اخیر، تغییر چندانی نکرده است و چهبسا نخنما و گندیده هم شده باشد، اما ادعاهای فمنیستی گره یا دگمهای است که میتوان با آن روپوش و جامهای بر این فقر حضور کشاند. درست مثل چیدن ویترینی نسبتا شیک برای مغازهای که جنس بهدردبخور یا فروشندهماهر و کاربلدی ندارد. تیراژ نازل و ناچیز کتاب، تغییر بافت فرهنگی- دانشجویی در آکادمی، از نظر افتادن بسیاری از ابزارهای رسانهای سنتی، غلبه گفتمان معیشتی بر ذهن طبقه متوسط جامعه و...، همه عواملی هستند که روشنفکری ایران را از امکان حضور تعیینکننده اجتماعی کمکم محروم میسازد.
اما این روشنفکری خلاقیتی برای خلق راههای جدید یا ایجاد تحول در همان راههای کلاسیک ندارد. از اینرو بوق تبلیغاتی ِ فمنیسم کمک خوبی است که گفتارهای روشنفکری با آن مدعی شوند هنوز در صحنه حاضرند و توجهی برانگیزند. این بوق پرسروصدا میتواند همه ناداریها و کمکاریها را نه توجیه که مخفی کند. تکیه بر مدعیات فمنیستی، همه نقصانها، نخ نماشدگیها و بیحرفیهای روشنفکری ایران را در صورتی زیبا و کامل و بیعیب نظم دهد، تو گویی گفتارهای روشنفکری، یکی از یکی، پرکارتر و زندهترند.
میتوان بنا بر هر یک از سنتهای نظری بسیاری از گفتارهای روشنفکری، حتی به گندیدگی و قدیمیشدن دستاوردهای محتوایی و نظریشان هم اشاره داشت اما در این نوشته به همان معضل حضور اجتماعی اکتفا میکنم. بیشک اما 7 ـ 8 سال پیش از این، تکرار نظریات فمنیستی(زبانی، پساساختارگرایانه یا اصطلاحا، موج سومی) مد روز جهان، از مقالهای به مقاله دیگر و از محفلی به محفل دیگر، دقیقا نقش روپوشی را بازی میکرد که آرا و دیدگاههای روشنفکران و فرهیختگان نظری و فرهنگی را به روز و متجدد نمایش میداد. همه ناگهان «کریستوا»یی شده بودند و تاکید داشتند که نوشتن و زبان مردانه است و باید متوجه بود که عالم زنانه چهگونه عالمی است.
اما با گذشت این 7ـ 8 سال یک بار دیگر روشنفکری ایران، درد مشروعیت حضور کلاسیک اجتماعیاش را حس میکند، این روزها، بازگویی دقیق آرای فمنیستهای روز جهان، جایاش را داده است به یکجور پروپاگاندا حول مساله زن. دیگر تنها این پز دادن با فمنیسم و حقوق بشر است که میتواند روشنفکری ناخلاق و نحیف را هنوز در محل توجه و بحث نگه دارد. همین است که هر رسانهای که مدعای روشنفکری دارد، لاجرم باید بخشی یا سرویسی را به زنان اختصاص دهد تا فرم رسانهاش زیباتر و کاملتر به چشم آید.
باید از سمتی دیگر نیز به این مساله پرداخت تا کارکردهای فمنیسم برای گفتارهای روشنفکرانه ایران هرچه بیشتر آشکار شود. این بار باید درست به خود فمنیسمی پرداخت که در ایران بازتاب یافته است. فمنیسم بهویژه در کشورهایی با جغرافیای فرهنگیای چون وطن ما، به زبانی برای نالهکردن از نامنصفانه بودن وضع موجود بدل میشود، همچنانکه بسیاری از نقدهای هویتگرای قومی یا مذهبی چنین نقشی را ایفا میکنند. بهدیگر سخن، به ناگاه، فمنیسم با ژستی ظهور میکند که بیش از تبیین مشخص مسائل مشخص زنان، ابزار غر زدن است بابت بد بودن وضع موجود بهطور کلی. سازی که چنین زبانی مدام کوک میکند بر همین نت است: «چهقدر زنان بدبختند». کافی است در برابر این گفتار به ظاهر عصیانی، شما گله کنید که چرا زنان در یک حوزه مشخص و خاص روی پا خودشان نمیایستند، برای یک مساله عمومی ویژه فکر نمیکنند یا خلاقیتی به خرج نمیدهند. در این صورت شما حتما با این پاسخ ممتد روبهرو خواهید شد که «چه انتظاری دارید از جنسی که بدبخت است؟!»
روح حاکم بر چنین گفتار فرودستانه و سراسر نقزنی، به راحتی میتواند به گفتار مسلط گفتارهای روشنفکری تبدیل شود که میکوشند نداشتن تفکر خلاقانه، و طبعا، ناتوانی و انزوای اجتماعیشان را توجیه کنند. همین است که خیلی زود جذابیتهای چنین گفتارهایی روشنفکری جهان سومی را جذب میکند.
3
. اما مگر پز دادن با فمنیسم چه ایرادی دارد؟ مگر آرای فمنیستی جهانی به رنج زنان و تبعیضاتی که در حق اینان رفته است، نمیپردازند و مگر امروزه که نقش و حضور اجتماعی زنان ایرانی جدید شده است، طبیعتا نباید بررسی و مطالعه آرای فمنیستی محل توجه و امعان نظر باشد؟
اولا مشکل اینجاست که برای روشنفکری و جریانات فرهنگی وطنی، فمنیسم، به اساسی تبدیل شده است که غیبت و فقرش را در عرصههای دیگر بپوشاند، طوری که تصور کنیم گفتارهای روشنفکری همچنان در همه صحنهها حاضرند. ثانیا و مهمتر اینکه فمنیسم تبلیغاتی چه دردی را از پژوهش و تحقیق درباره مساله زنان ایرانی حل میکند؟ آیا صرفا توجهدادن به رنجی که زنان میبرند (بنابر یک ژست و مشی محبوب فمنیستی روز)، برای روشنفکری ایرانی کافی است؟ آیا داد و قال بر سر نظریات فمنیستی که چند سال پیش در آمریکای شمالی یا اروپای غربی تولید شدهاند، روشنفکری ما را رستگار خواهد کرد؟ اگر واقعا فمنیسم و دغدغه تبعیض علیه زنان، برای گفتارهای روشنفکری وطنی جدی است، پس: چرا در برخورد با آرای فمنیستی، درکی انضمامی دیده نمیشود و همه باز همان حرفها و آرایی که ترجمه کردهاند یا از روی ترجمهها خواندهاند، بازگو میکنند؟ چرا تحقیقی با بهرهگیری از فاکتها و موقعیت زن ایرانی به دست داده نمیشود تا نظریات فمنیستی را بیازماید؟ چرا تلاشی برای توصیف و تبیین دقیق ابعاد سنتی و امروزین وضع زن ایرانی ارائه نمیشود؟ چرا بخشی وسیع از روشنفکری ایران، مثلا آنچه به روشنفکری دینی شناخته میشود بدون آنکه تکلیفش با مبانی کلاسیک نظریاش روشن کند، پزها و شعارهای فمنیستی میدهد؟
چرا آن گفتارهای روشنفکری ایرانی که اینهمه برای راهحلهای فمنیستی ارزش قائلاند، نظرشان را درباره این همه گرایش مختلفی که در میان فمنیستهای ایرانی وجود دارد، روشن بیان نمیکنند؟ مگر همین گفتارها به تفصیل درباره انواع روشنفکری دینی یا نواندیشی مذهبی داد سخن ندادهاند، اما چرا مثلا نمیگویند طریق فمنیسم اسلامی، بهعنوان جریانی که مدعی است ارزشهای فمنیستی را بومی میکند، ارزش فمنیسم یا اسلامی نامیدهشدن دارد یا نه؟ فمنیستهای لیبرال چه حرفهای کاربردی برای ایران دارند؟ آیا فمنیسم میتواند با آرمانهای رادیکال و کلی چپگرایانه گره بخورد یا انحرافی در کلیگرایی است؟ پاسخدادن به پرسشهایی از این دست میتواند عیار ادعاهای گفتارهای روشنفکری ایرانی مبنی بر جدی بودن فمنیسم، روشن سازد.
در پس این پرسشها که هنوز بیجواب مانده است، این نکته وجود دارد که تحقیقی جامعهشناسانه و نظری در وضع زن، برای روشنفکری وطنی، چندان محل دغدغه نیست بلکه فمنیسم ِ تبلیغی، ابزاری است برای ادعای حضور و اهمیتداشتن یا در حد متضادش، توجیه وارفتگیها و ناتواناییهایاش.