در دهههایی نه چندان دور و در فضای مهآلود ناشی از شوك مواجهه با گفتمان فلسفی ایدئولوژیكی شرق و غرب، شخصی ظهور كرد كه نامش تداعیكننده خاطراتی نوستالژیك برای بسیاری از بزرگان كنونی فلسفه ما است: سیداحمد فردید. وی كه به اعتباری اولین سخنگویهایدگری در ایران به شمار میآید، برای زمانی نسبتاً طولانی، مراد حلقهای از اهالی فكر و فلسفه شد و از این طریق به اشاعه دیدگاههای خود پرداخت. برخی از افراد این حلقه، در سالهای بعد كماكان فردیدی ماندند و عدهای از این گروه به نفی وی پرداختند و او را تا حد «پیرمردی خنزر-پنزری» فروكاستند. با نگاهی اجمالی به تاریخ پس از فردید میتوان اعتراف كرد كه بسیاری از نخبگان اهل فكر ایران، سلباً و ایجاباً نسبتی با فردید پیدا میكنند و ازآنجا كه قسمتی از اندیشه فردید، صبغههایدگری دارد، این افراد به طریق اولی مواجههای باهایدگر مییابند. در اینجا برای ترسیم زمانهای كه فردید در آن میزیست بهتر است به قسمتی از نوشتهیكی از محققین سابقاً فردیدی رجوع كنیم: «آن زمانه در جوار گفتمان رادیكال و انقلابی چپ كه دشمن اصلی خود را امپریالیسم غرب و سرمایهداری آن میدانست و قبلهاش سوسیالیسم «شرق» بود، گفتمان دیگری بر سر بازار آورد كه از جبهه معنویت و روحانیت و عرفانی شرقی به مادیت و نیهیلیسم و علم و تكنیكزدگی غرب حمله میبرد. این جبهه تازه كه مشتاق «بازگشت به خود» و «اصالت» شرقی و اسلامی خود بود، با غربزدگی آل احمد و نوشتههای پرشور و شتاب علی شریعتی، زیر نفوذ فضای «جهان سومگرایی» روشنفكری فرانسوی، در نیمه نخست دهه چهل زبان بازكرده بود و رفتهرفته زمینهای فراهم آمد كه این گفتمان از زبان سیاسی- اجتماعی پا فراتر گذارد و با فردید و زبان فلسفی- عرفانی او به میدان میآید...». هرچند كه این عبارات برای ترسیم همه مشخصات آن زمانه، كافی نسیت، اما حقایقی را آشكار میسازد؛ به ویژه آنجا كه برای فردید نقشی بنیادینتری قائل میشود و وظیفه صورتبندی فلسفی را به او واگذار میكند.
هرچند مراد نویسندهفوقالذكر از بیان این جملات در نهایت نفی اعتبار آراء فردید است، اما میتوان این پرسش را مطرح ساخت كه چگونه میشود كه كسی در آن دوره چنان نقشی را ایفا كند؟ البته پاسخ دقیق و موشكافانه به این پرسش نیازمند وقت و مجال موسعی است، اما اجمالاً میتوان گفت كه فردید و به عبارت بهتر زمانه وی، وارث چندین جریان مهم فرهنگی بود. از یك سو فلسفه و كلام اسلامی به دنبال بسط و گسترش تاریخی خود به حالتی ایستا رسیده بود كه در آن دیگر هیچ پرسشی شكل نمیگرفت و به تكرار مكررات میپرداخت؛ از سویی دیگر عرفان در لایههای پنهان و آشكار تاریخ اسلامی-ایرانی ما قبض و بسط مییافت و نیز دیر گاهی بود كه تفكر فلسفی غربی خود را تحمیل میكرد و به همه اینها میتوان افزود كه «سیاست» و به عبارتی «سیاستزدگی» به عنوان یكی از شالودههای اصلی جریان روشنفكری ایران به رهزنی اندیشه متفكران وطنی میپرداخت. در این «لحظه» پرآشوب و بیبنیاد، توگویی فردید، محل تقاطع و برخورد همه این جریانات بود. او خود را متعهد پاسخگویی به این وضع میدید و برای انجام آن طریق شبههایدگری را برگزید.
از آن رو «شبههایدگری» میگوییم كه وی نمیخواست پیرو چشم و گوش بسته هایدگر باشد تا آنجا كه میتوان گفت كه وی رویكردی گزینشی به تفكرهایدگر داشت. فردید بیش از همه، از «دوران گشت»هایدگر، موسوم بههایدگر دوم –كه البته به تسامح چنین تقسیمبندی را قائل میشویم - تأثیر پذیرفته بود و با توجه به موضوعاتی همچون «تاریخ غرب» و «حوالت تاریخی» آن، درصدد تفسیر وضع تاریخی كنونی ذیل مفهوم «غربزدگی» بود.
به عنوان مثال تلفیق نظریه تاریخی اسماء كه برگرفته از نظریه علم الاسماء ابنعربی است با نقدهایهایدگر از تاریخ تفكر غرب به عنوان «تاریخ متافیزیك» كه منجر به طرح نوعی «فلسفه تاریخ» میشود، پاسخی به وضعیت بحران زده تفكر در آن دوره و زمانه است. تفكر فردید منجر به طرح بسیاری از مسائل فلسفی در ایران شد و بسیاری از متفكرین ما را وادار به پاسخگویی و موضعگیری در برابر آنها نمود. به عبارت دیگر آنچه كه به واسطه و به زبان فردید مطرح شد، برآمده از وضعی بود كه برخورد جریانهای متعدد و تا آن موقع نااندیشیده با تفكر ایرانی، آن را پدید آورده بود. در این میان بسیاری از ایدهها و مفاهیمی كه در ناخودآگاه ذهن ایرانی انباشته شده بود و هیچگاه فرصت بروز و ظهور نیافته بود در مواجهه با اندیشههای غربی با زبان فردید، به آشكارگی در آمد. این حداقل خدمتی بود كه فردید به جریان خودآگاهی تفكر ایرانی نمود.
به نظر میرسد آن فكر و جریانی كه بخواهد به خودآگاهی درست و اصیلی از وضع تاریخی ما دست یابد، ضروری است كه ابتدائا به ساحت اندیشه غربی و تاریخ آن ورود و رسوخ پیدا كند و روشن است كه یافتن ابزار چنین ورود و رسوخی خود از مقدمات اصلی این كار است وگرنه با صرف توسل به عبارات و واژگان غربی چه طرفی میتوان بست جز تكرار مكررات و برخورد ظاهری با جریان سنت فكری غرب و ایرانی؟ در میان متفكران ایرانی در دوره معاصر، كسی كه بیش از همه دغدغه و درستتر بگوییم دلهره این قبیل بحثها را داشت، سیداحمد فردید بود. وی به واسطه سالها تحصیل و تدقیق در اصول و تاریخ حكمت ایرانی – اسلامی و عرفان و نیز گذراندن ایامی از عمر خود در ممالك غربی و تحقیق و پژوهش در آرای متفكران غربی و بالاخصهایدگر، واجد مقامی ممتاز به لحاظ ارائه نظرات بدیع و «خلاف آمد» در بین اندیشمندان ایرانی است. البته از آن رو كه آثار مكتوب فردید بسیار محدود است به طور كلی و به دلایل معلوم به بیان شفاهی آرای خویش اهتمام بیشتری داشت، دشواری تفسیر و تحقیق در افكار دوچندان میشود.
در راستای سخنی كه در فوق آمد، یعنی لزوم تجهیز به ابزاری مناسب برای ورود در ساحت اندیشگی غربی، فردید گامهای استواری برداشت. این ابزار برای او «زبان» بود. «زبان فردید» كه بسیاری به مبهم، پیچیده و از هم گسیخته بودنش متهم كردهاند، خود میتواند موضوع تحقیقی جداگانه در سیر تحول زبان اندیشه ایرانی در دوره متاخر باشد. بسیاری بر این باورند كه زبان فارسی به دلیل عدم پویایی توان پرداختن به موضوعات مستحدثه در عالم تفكر را ندارد و این فقر و ناتوانی هنگامی كه به آثار ترجمهای رجوع میكنیم، بیش از پیش خود را نشان میدهد. از همین منظر است كه فردید بسیاری از ترجمهها را تخطئه میكند.
زبان از نظر فردید به تاسی ازهایدگر، عین تفكر است. بنابراین دیگر نمیتوان زبان را حتی ابزار نامید، به طوری كه در جایی فراسوی زبان و به كمك آن در جستوجوی معنا باشیم، بلكه این خود زبان است كه محل ظهور اندیشه است و با زبان است كه میتوان در عالم سكنی داشت. از سوی دیگر فردید تفكر را «پرسش خلاف آمد عادت از امر خلاف آمد عادت» مینامد. چنین تفكری البته زبانی «خلاف آمد عادت» نیز میخواهد، بنابراین تفكر حقیقی و اصیل در هر موضوعی از جمله خدا، زمان باقی، سنت، مدرنیته و... خود نیازمند تقرب به ساحت زبانی دیگر است. زبانی كه از ابزار صرف بودن برای ارتباطات روزمره فراتر رفته باشد، به طوری كه بتواند با «عزمی راسخ» قیام كند و سنت مالوف را به پرسش بكشاند. چنین پرسشی اگر تحقق یابد میتواند ما را به فهم عمیقتر سنت فكری گذشته و اكنون ما نزدیك كند. از نتایج این سخن این است كه نمیتوان با نسخه زبانی غربی به سراغ تبیین و تحلیل تاریخ خودی رفت. هرچند درك روح تفكر و زبان اندیشه غربی میتواند ما را در فهم تاریخ مآثر و سنت خویش مدد رساند، البته تبیین این جمله در منظومه فكری فردید نیاز به مقدماتی دارد و درواقع برمیگردد به تفسیر و فهم او از تاریخ. توضیح این نكته ضروری است كه یافتن زبان مناسب برای تفكر اصیل، به معنی رجوع كوركورانه به الفاظ و عبارات مستعمل در ایام گذشته و در سنت فكری، ادبی، عرفانی، ایرانی، اسلامی نیست. به كارگیری این واژگان زمانی میتواند دربگیرد كه در افقی نوین (نه مدرن) از فهم زبانی افكنده شوند؛ افقی كه در پرتو آن «زبانی دیگر» شكوفا شود.
با نگاهی گذرا به واژگانی كه از زبان فردید بیان میشد، واژگان و عباراتی همچون علمالاسمای تاریخی، تاریخ پریروز و پسفردا، تاریخ نیستانگاری جدید، عصر و جهان اساطیر و امانی، دموس و دهما، حال و مقام، ترس آگاهی، حیرت، هیبت و خوف اجلال، حكمت بحثی و حكمت ذوقی، روزگار عسرت، فتوح به سوی راز، تفكر قلبی و قالبی و كلامی، همدردی، همدلی و همسخنی و بسیاری از اصطلاحات و الفاظ دیگر، میتوان به ورود و حضور قلبی وی در سنت ایرانی، اسلامی و نیز تقرب وی به نظام فكری غربی وقوف حاصل كرد، تو گویی تمامی اسما و واژگان در وجود او حاضر بوده و همین امر سبب آمادگی وی برای طرح افقهای نوین تفكر میگشت. این درواقع همان چیزی است كه از آن به «خودآگاهی تاریخی» یاد میكنیم. در پایان میتوان چنین گفت كه فردید، در مقام تفسیر وضع كنونی عالم، با توجه و ارجاع متاملانه به مآثر خودی، طریقی از تفكر را گشود كه بواسطه آن، اندیشه ایرانی توانست موضعی پرسشگر، به خود بگیرد و شان و موقعیت خود را در عالم جدید به بررسی بنشیند. با فردید، اندیشه ایرانی، گام برداشتن در وادی جدید و ناملموس جریانهای فكری غربی را میآزماید؛ زبان فارسی نیز از این رهگذر، امكانهای خود را برای بیان صور جدید اندیشه كه كمتر با فلسفه سنتی سنخیت داشت، بهتر می شناسد.