• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

شعر سپید


یک دقیقه سکوت

علی‌محمد مؤدب
28 مرداد 1388




«هاجر نویدی» دختری روستایی بود که بر اثر بیماری ساده سرماخوردگی و تنها به سبب ناتوانی مالی برای تهیه دارو از دنیا رفت. پزشک مصاحبه‌شونده به خبرنگار روزنامه ابرار گفته بود:
مرگ در روستای قلعه‌رئیسی (از توابع کهکیلویه)، ارزش خبری ندارد.
و آن‌ها همین جمله را تیتر کردند.
این، توضیحی است که خود شاعر برای شعرش نوشته است. پس هیچ توضیح دیگری درباره هیچ چیز نمی‌دهیم و شعر را می‌خوانیم:
 


ما کار خودمان را کردیم
ما
در دو صفحة روزنامه
از مرگ عجیب تو نوشتیم
و سخنگوی اصلاحات* به خبرنگارمان خندید
ما
خبر مرگت را
در روزنامه، تیتر یک کردیم:
«مرگ در اثر سرماخوردگی»
*
اما باید آدم‌فضایی‌ها
با اسلحه‌های عجیب
تو را هدف می‌گرفتند
تا ما هم
از دوربین تفنگ‌ آن‌ها
تو را در تلویزیون‌ها و پایگاه‌های اینترنتی می‌دیدیم
باید صاعقه‌ای از آسمان می‌آمد
باید در آتشی سبز می‌سوختی
تا به چشم بیایی
یا دست‌کم
باید زیباتر می‌بودی
یا در حین بازگشت از کلاس موسیقی
با گلوله‌ای مشکوک
کشته می‌شدی
*
خواهرم، هاجر نویدی!
روستازادة جوان‌مرگ به تیر 81
خواهرانم!
برادرانم!
درگذشتگان به تاریخ این خاک سرخ!
باید مثل خواهرم ندا
به خرداد 88 می‌مردید
تا به چشم می‌آمدید
شاید
به احترام‌تان
یک دقیقه سکوت می‌کردند.



* عبدالله رمضان‌زاده، سخنگوی دولت وقت
 

نظرات

آقای مودب.... شما کجا بودید ؟ جایتان خالی است اینجا.... جای اشعار نابتان .... جای اندیشه ی راسختان...

4 شهریور 1388 ساعت 05:34 | فرزین |  بدون email | بدون آدرس وب

آقای مودب عزیز! دست مریزاد. در ضمن ماجرا دقیقا همون جوریه که شما فکر می کنید. درواقع فکر هم نمی خواهد چون بدیهیه! یا علی مدد.

2 شهریور 1388 ساعت 14:29 | سدره |  بدون email | بدون آدرس وب

آقای مودب عزیز ماجرا اینجوری که شما فکر می کنی نیست. باور کن. همه آدمها با هم برابرند.

2 شهریور 1388 ساعت 01:43 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

افرین به نفس انسانیتون عزیز منgt;gt;اندوه بشریتم

1 شهریور 1388 ساعت 17:22 | ابراهیم حسنلو |  shakhe2@yahoo.com | بدون آدرس وب

بسیار زیبا و به جا بود...

1 شهریور 1388 ساعت 14:23 | خوشرو |  s.m.h.khoshru@gmail.com | آدرس وب

سلام بر مودب عزیز! ای کاش دوستان خود خود خودمان هم کمی معنای درد را درک کنند تا بیخود و بیجهت داد و هوار راه نیندازند... دلم خیلی براتون تنگ شده بود حال کردم. دمت گرم و سرت خوش... یا علی

28 مرداد 1388 ساعت 18:15 | عمار |  ammar315@gmail.com | بدون آدرس وب

بسم الله سلام عالی بود و واقعا لذت بردم دست مریزاد

28 مرداد 1388 ساعت 15:38 | علی چاوشی |  بدون email | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

شعر سپید

شب را خاموش کن

شعرهای کوتاه عباس حسین‌نژاد

شب را خاموش کن

عباس حسین‌نژاد


شعر سپید

یک روز بد برای موزماهی

به مناسبت سالمرگ جروم دیوید سالینجر

یک روز بد برای موزماهی

مریم رضاییان


شعر سپید

که هیچ‌گاه از یادمان نروی

شعری برای مهسا امین‌فروغی

که هیچ‌گاه از یادمان نروی

سیدرسول پیره


شعر سپید

تماشا از چشم‌ها بزرگتر است

شعری از مجید سعدآبادی

تماشا از چشم‌ها بزرگتر است

مجید سعدآبادی


شعر سپید

می‌خواهم به آغوش مادرم برگردم

شعری از آرش پورعلیزاده

می‌خواهم به آغوش مادرم برگردم

آرش پورعلیزاده


شعر سپید

قایم‌باشک

شعری از اسماعیل محمدپور

قایم‌باشک

اسماعیل محمدپور


شعر سپید

این‌گونه که بی‌توام

شعری از کمال رستمعلی

این‌گونه که بی‌توام

کمال رستمعلی


شعر سپید

بی‌من رفتنت

شعرهای کوتاه محمد نقیان

بی‌من رفتنت

محمّد نقیان


شعر سپید

عصر روزهای بعد

یک شعر عاشورایی

عصر روزهای بعد

سیداکبر میرجعفری


شعر سپید

مشت‌ها

شعری از لیلا کردبچه

مشت‌ها

لیلا کردبچه



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

شب را خاموش کن


یک روز بد برای موزماهی


غیرت نبود


که هیچ‌گاه از یادمان نروی


قلم‌های خفته


ما گریه می‌کنیم


عصر اشعث‌ها


خزر به گونه، خزان به گیسو


تماشا از چشم‌ها بزرگتر است


می‌خواهم به آغوش مادرم برگردم


خواب است امشب ماه


قایم‌باشک


خاطرات بد از پلکان سن


با علامت سؤال چترها


قربان تو ای برف


جای بهتری برای کشته شدن


کمی دیگر شراب


این‌گونه که بی‌توام


خاطرت جمع من پریشانم


سبک جدید تشنگی


این روزهای تیره پر انتظار


بی‌من رفتنت


شمشیر و جغرافیا


عصر روزهای بعد


کفن شدن بوی پیرهن


دیوانه در مسجد


مشت‌ها


پهلوان‌هایی در چفیه


چشم‌هایم را به من پس داد


خوبان پشیمان می‌شوند