نوشته: هادی امین پور
چشم هایم داشت گرم خواب صبح گاهی می شد که احساس کردم کسی روی تخت آهنی شش نفره حیاط درست پاییین پایم نشست. اصلا حال و حوصله این که بخواهم سرم را از زیر لحاف بیرون بیاورم را نداشتم. دلم می خواست تا سرو کله دایی غلام پیدا نشده کمی خوابیده باشم. نمی دانم این چه خفتی بود که جلوی دایی غلام کردم و گفتم می خواهم کار کنم .البته زیاد هم تقصیر من نبود، از بس دایی غلام جلوی مادرم هی از بچه هایی که تابستان ها بی کارند بد گفت و از جوانی های خودش تعریف کرد که چگونه ازصبح تا غروب یکسره کار می کرده تا خرج خانواده را تامین کند ، همه اهل خانه خصوصا مادرم به من حساس شده بودند.
مادرم هروقت دایی غلام از کار کردن و خرجی دادن خانواده حرف می زد خنده اش می گرفت ولی چون دایی غلام را که تنها برادرش بود دوست داشت دایی غلام هم کم توقع بود چیزی نمی گفت وبه روی خودش نمی آورد اما خاله کبری که همیشه رک وپوس کنده حرف هایش را می زد می گفت خودش ومادرم با قالی بافی خرج خانواده را تامین می کرده اند نه دایی غلام. درهرحال هرچه به مادرم می گفتم یک سال مدرسه رفتم تابستان را می خواهم استراحت کنم اما متوجه حرفهایم نمی شد آخرسرهم مجبورشدم دریک فضای کاملا غیر منصفانه وتحت تاثیرحرفهای دایی غلام که شدید تر ازهمیشه داشت به این که چرا من سرکار نمی روم اعتراض می کرد ناگهان احساساتی شوم و بگویم از فردا می خواهم کارکنم. وماجرا درست از همین جا شروع شد چون دایی غلام که دربه دربه دنبال یک شاگرد برای کار بر روی وانت بارش می گشت بدون این که اجازه دهد کارم را انتخاب کنم گفت:
- حالاشد از فردا صبح اول وقت می آیم دنبالت.
احساس کردم کسی پایم را تکان می دهد رسول رسول
صدای دایی غلام بود، فکر نمی کردم به این زودی بیاید
به روی خودم نیاوردم اما مگر ول کن معامله بود،حق هم داشت آخر کدام خری حاضر می شد ازصبح تا شب روی وانت بار دایی غلام حمالی کند آن هم دایی غلامی که همه فامیل می دانستند حرص پول درآوردن دارد.
وقتی دایی غلام دید اگر بخواهد با من مثل بچه آدمیزاد رفتار کند کارش نمی شود شروع کرد به شلوغ بازی درآوردن که
- آبجی آبجی این که بلند نمی شه ،هی من می گم این بچه مال کار نیست اون وقت تو بگو هست
داشت حرصم درمی آمد مادرم از داخل اتاق صدا زد
- بلند می شه داداش روز اوله یواش یواش راه می یوفته
دایی غلام غرغر کرد وگفت
- آره راه می یوفته ما هم سن وسال این بچه ها بودیم خرج یه خانواده رو می دادیم اونوقت اینا تا لنگ ظهر می خوابن
نمی خواستم تسلیم فضا سازی های دایی غلام بشوم به همین خاطر خودم را به خواب زدم .دایی غلام که دید من بلند نمی شوم مثل اخلاق همیشگیش به مسخره بازی که طعنه آلود هم بود رو آورد وگفت:
-نه این طوری نمی شه باید پارچ آب رو خالی کنم روش تا ازخواب بیدار بشه
بعدش هم زد زیر خنده
داشتم خودم را ضایع می کردم نه این دایی غلام بی خیال می شد نه من می توانستم به قولی که به مادرم داده بودم عمل نکنم. بی چاره مادرم کلی خوشحال شده بود که بچه ام مرد شده است،همه فامیل را هم پر کرده بود که رسول می خواهد با دایی غلامش تابستان را کار کند. ای کاش مادربی چاره ام می دانست قراراست چه بلایی برسربچه بی نوایش بیاید.خوب بود که برادرش را می شناخت که به واسطه همین ادعاهایش که چنین وچنان می کنم وبرای این که ثابت کند اهل کار است بشکه بزرگ نفتی را به تنهایی بلند کرد وتوی وانت بارگذاشت و از آن طرف هم صاف به بیمارستان رفت. بی بی هم که جانش بود ودایی غلام هی این برآن بر می نشست و به سبب این ماجرا گریه می کرد، هرکس هم می گفت چرا گریه می کنی می گفت:
-غلام پرده ای شده
البته منظور بی بی از پرده ای شدن همان پاره شدن پرده فتق بود که زیر شکم قرا دارد.
لحاف را کنار زدم ونشستم وسط رختخواب ، آفتاب تازه داشت قسمت کوچکی از حیاط خانه را طلایی رنگ می کرد
تا چشم دایی غلام به من افتاد چشم وچارش را درهم کشیده وبا حالت مسخره ای گفت:
- ای تنبل می خواستی بلند نشی
مادرم که حالا او هم بالای سرمن ایستاده بود گفت:
- بلند شود یگه مجید داییت منتظره
سواروانت که شدم اول دفترچه کوچک آبی رنگ دایی غلام را که درآن حساب وکتابهایش را انجام می داد برداشتم و لای آن را باز کردم از توی دفترچه معلوم بود دایی غلام بیشتردرچه زمینه هایی فعالیت می کند عمده فعالیت های دایی غلام مربروط بود به جابه جای موزاییک وسیمان آن هم سیمان فله
گفتم - اول کجا می ریم دایی
دایی غلام گفت:
– اول می ریم موزاییک سازی چند راه موزاییک بزنیم
موزاییک سازی بیرون شهر بود، همچین که رسیدیم دایی غلام که به نظر می آمد روی درآمد روزانه حساب خاصی باز کرده است از وانت پیاده شد کرد وبا یک سلام وعلیک مختصربا صاحب کارگاه وبه دون تلف کردن وقت رفت سراغ موزاییک هایی که روی هم کنار دیوارچیده شده بودند از همان جا صاحب کارگاه را صدا زد وگفت:
- موزاییک های آقای کرامتی همینا است دیگه
صاحب کارگاه هم با کمی تامل گفت:
-آره هیمنااست
دایی غلام مشغول شد من هم رفتم بالای وانت تا موزاییک ها رو ازدست دایی بگیرم وتو قسمت باربچینم
راه اولی که موزاییک ها رو بردیم اصلا سخت نبود اما چند راه که رفتیم احساس کردم دیگر نمی توانم ادامه بدهم .علاوه برسختی کار سکوت دایی غلام هم خودش ماجرایی بود معلوم نبود هنگام رانندگی به چه چیزی فکر می کند حوصله آدم سرمی رفت، به فرمان می چسبید ودرحین رانندگی به جلو خیره می شد، فقط گاهی وقتها انگار که درحساب وکتاب اشتباه کرده باشد دفعتا دفتر چه حساب وکتاب را ازجلوی ماشین برمی داشت ونگاهی به آن می انداخت و بعد هم مثل این که چیزی دستگیرش نشده باشد دوباره آن را سر جایش می گذاشت و می رفت توی فکر.
یک راه از موزاییک ها را رسانده بودیم و داشتیم برای راه بعدی به کارگاه موزاییک سازی بر می گشتیم که ناگهان کسی از آن طرف خیابان صدا زد:
- آقا غلام آقا غلام
دایی غلام که ازتوی فکربیرون پریده بود ازداخل ماشین سرش را به این طرف وآن طرف چرخاند صاحب صدا با تکان دادن دست خود را ازآن طرف خیابان نمایان کرد دایی غلام ماشین را کنارزد فردی عجله کنان خود را کنار ماشین رساند سرش را داخل ماشین کرد وگفت:
- سلام آقا غلام خسته نباشی یه بار کوچیک دارم می بری
بعدش هم کنجکاوانه وخیلی سریع من را براندازکرد وگفت:
- شاگردته
- دایی غلام گفت:
- - نه بچه خواهرمه تابستون بیکاربود گفتم بیاد کمک حالم بشه
منهم با سر حرفهای دایی غلام راتایید کردم
دایی غلام گفت:
- حالا بارت چی هست
دوستش جوب داد:
- یه درآهنیه ، دم درجوشکاری اوس احمد آماده است بریم
به خودم گفتم محال است دایی غلام قبول کند چون کارمردم مانده بود باید بردن موزاییک ها را تا ظهر تمام می کردیم منتظر بودم دایی غلام بگوید کاردارم ونمی توانم که با یک تامل وتفکرکه با همان حالت همیشگی یعنی گرفتن فرمان ونگاه رو به جلو همراه بود
با عجله گفت:
- برو که اومدم
بعد هم فورا ازهمان کنارخیابان دست درفرمان ماشین انداخت وبا یک چرخش عرض خیابان را دور زد وبه سمت مغازه اوس احمد حرکت کرد. این اتفاق آن قدرسریع افتاد که فرصت نکردم به دایی غلام حریص به مال دنیا بگویم آخر تو که الحمدو لله کار امروزتا آخرجوراست دیگر چرا حرص می زنی گیرم دوهزار تومان هم کرایه گرفتی، به مریضی وکمردردش می ارزد؟ تازه من بی چاره چه گناهی کرده ام که باید خارج از نوبت هم حمالی کنم .می دانستم زدن این حرفها بی فایده است. اگرقیافه دایی غلام را می دیدید که چطورعرق به پیشانیش نشسته بود وبرای این که وقت را از دست ندهد به ماشین فلک زده اش سرعت می داد وآن را دردست اندازها می انداخت حتما ازصفت حرص وآز به خداوند بزرگ پناه می بردید.
تا ما برسیم دوست دایی دو در جوشکاری ایستاده بود چند تا درآهنی بزگ وکوچک هم بیرون جوشکاری بود،اوس احمد بالباسهای سیاه وعینک به چشم به یکی از درهای آهنی سنگ برقی می زد. تا رسیدیم دایی غلام وقت را تلف نکرد فوری ازماشین بیرون پرید من هم پیاده شدم دایی غلام با اوس احمد خوش وبشی کرد واز دوستش سراغ درآهنی را گرفت .دیدم دوست دایی غلام کناردر بزرگی ایستاده بود اما باورم نمی شد این همان دری باشد که ما باید ببریم معلوم نبود دربه این بزرگی را برای کجا ساخته اند حتما طرف خانه بزرگی ساخته بود. دایی غلام حسابی داشت دررا برانداز می کرد که چطورآن را دروانت بارجا دهد .باور کنید هیچ وقت نخواستم حتی برای تجدید خاطره هم که شده به آن روزفکر کنم که دایی غلام با چه بدبختی وفلاکتی به خاطر حرص مال دنیا سنگینی دررا تحمل کرد وبرای دو هزار تومان فاتحه کمرش را خواند.
دررا که رساندیم رفتیم سراغ موزاییک ها اما خدا می داند دیگر رمق نداشتم تکان بخورم چه برسد به این که بخواهم موزاییک بار کنم. اما فکر خفت های دایی غلام که افتادم دوباره به خودم مسلط شدم حتم دارم دایی غلام چند واحد درس روان شناسی تخریبی را حالا نمی دانم از کجا اما آموخته بود، و گرنه کسی که سیکل دارد نمی تواند تا این اندازه در تخریب طرف مقابل حرفه ای عمل کند. درهرصورت کار موزاییک ها تمام شد یک ساعتی به ظهرمانده بود برای این که ازدست دایی غلام فرار کنم گفتم:
- دیگه نمیخواد من روتا در خونه برسونی همین جا پیادم کنی خودم می رم
اما دایی غلام بدون توجه به حرفهای من دست برد به سمت دفترچه حساب وکتاب ،قلبم شروع کرد به تاپ تاپ کردن
باخودم گفتم :
- فکرکنم نمی خواهد این یک ساعت را هم از دست بدهد
حدسم درست بود دایی غلام گفت:
-یه باریه تنی سیمان داریم بزنیم بعد می ریم خونه
گفتم
- چی یه باریه تنی سیمان؟ کجا
- دایی غلام گفت:
- مصالح ساختمانی، انبارسیمان
بعدش هم بدون این که حرفی بزند دوباره رفت توفکر.
درانبارسیمان که باز شد آه از نهادم بیرون رفت. یک اتاق بزرگ تاریک پر ازسیمان تا سقف. فقط یکی چند متری ازجلوی در به اندازه برداشتن سیمان خالی بود معلوم بود تازه ازسیمان پرشده است به دایی غلام گفتم حالا باید چه کار کنیم
دایی غلام گونی به دست جلو آمد وگفت:
- گونی ها را تا نصفه سیمان می کنی وروی باسکول می ذاری وقتی پنجاه کیلو شد می ذاری تو ماشین .یک از گونی ها را برداشتم وچند لحظه درمیان سیمان ها با بهت ایستادم
شک نداشتم تاوان یک از گناهان بزرگم را پس می دادم هرچه فکر کردم هیچ تحلیلی به غیراز این به ذهنم نرسید. بنابراین شروع کردم با بیل سیمان را داخل گونی ریختن خیلی خطرناک بود چون با زدن هربیل مقداری از هجم سیمانهای اتاق به جلو حرکت می کرد واگرمواظب نبودی ممکن بود زیر سیمانها دفن شوی .گونی اول را که در ماشین گذاشتم ناگهان صدای بهمن واری آمد دایی غلام با ترس خودش را ازداخل اتاق سیمان بیرون انداخت وناخوداگاه داد زد: -برو کنار
مانده بودم که چه اتفاقی افتاده است ،اما وقتی از پشت سردایی غلام تلمباری ازسیمان به بیرون اتاق ریخت فهمیدم نزدیک بوده دایی غلام به خاطر عجله وبی احتیاطی خدای نکرده زیرسیمانها بماند. دایی غلام تا چشمش به من افتاد انگارکه خوشحال شده باشد گفت:
- تو این جایی مجید
بی چاره دایی فکر بود من توی اتاق زیرسیمانها مانده ام. با خودم گفتم خدایا اگر با این کارهای دایی غلام زنده به خانه رسیدم قول می دهم هرروزبرای مادرم نان بخرم
دایی غلام خودش را تکاند و به جای این که بی خیال شود گفت:
- طوری نیست باید احتیاط کنیم مواظب باش خیلی جلو نری ازهمین دم درگونیها راپرکن
دیگرکلام هم نکردم تا کارمان تمام شد
وقتی به خانه رسیدیم هیکل پراز خاک وسیمانم را با زحمت ازماشین پایین انداختم وفقط گفتم خداحافظ همین. دایی غلام هم گفت:
-خداحافظ عصری میام دنبالت
وقتی مادرم من را با آن سرو وضع دید نزدیک بود سکته کند من هم که دیدیم بهترین موقعیت برای خلاص شدن از دست دایی غلام تعریف همین اتفاقاتی که افتاده است می باشد چنان با آه وتاب آن چه بر سرم آمده بود را تعریف کردم که دیگر مادرم حاضر نشد من را با دایی غلام به کاربفرستد اما دایی غلام که به شدت ازاین موضوع دلخوروناراحت شده بود هرکجا که می نشست وپا می شد به تخریب می پرداخت که:
- فقط یه روز اومد؛ مال کارکردن نیست که ؛بخدا بچه هم سن و سال این می شناسم خرج یه خانواده رو می ده ،به مادرش گفته نزدیک بوده هم خودش هم من تو اتاق سیمان خفه بشیم ،کارهمینه دیگه پس چی آدم فقط باید بخوره وبخوابه ...
اما مادرم که شصتش از قضایا آگاه شده بود جواب می داد :
آره دادش بچه های امروزی همینن دیگه حالا شما هم این قده حرص نخور،آینده مجبورن برای خرج زن و بچه کار کنن
دایی غلام هم که می دید دیگر نمی تواند مثل همیشه روی مادرم تاثیر بگذارد با اخم وتخم به مادرم نگاه می کرد.
***
بررسی
معصومه میرابوطالبی
با سلام
متن فوق بیشتر شبیه خاطره بود تا داستان. برای این ادعا دلایلی را می گویم تا به نویسنده برای رسیدن به فهم بهتری از داستان کمک کنم.
در داستان عدم تعادلی رخ می دهد که داستان را پیش می برد. یعنی داستان در پی رفع این عدم تعادل یا پذیرش این عدم تعادل است. مثل مسخ کافکا که در داستان عدم تعادلی رخ می دهد و این عدم تعادل تا پایان همراه خواننده است.
داستان باید کشش و تعلیق هم داشته باشد یعنی خواننده با خواندن هر سطر منتظر خوانش بقیه داستان بماند و تعلیق معمولا با ایجاد گره همراه است یعنی همان عدم تعادل.
در متن حاضر گره افکنی یا عدم تعادلی دیده نمی شود و همین باعث دور شدن آن از داستان می شود.
برای شکلگیری داستان یک فکر اولیه که معمولا جمله ای یک خطی است وجود دارد که نویسنده آن را ابزار کار خود قرار می دهد. فکر اولیه داستان شما سرکار رفتن یک پسر در تابستان است. این فکر اولیه کلیشه ای است. مثلا می توانستید به جای آن فرار همین پسر از سر کار را نشان دهید و شاید گم شدنش در جاده های بیرون شهر یا حتی می توانستید فقط روی همان صحنه ریزش سیمان کار کنید که صحنه جالبی بود و شما از کنار آن به راحتی گذشتید.
روایت داستان کاملا یکنواخت و یک دست است. یعنی داستان نقطه فراز و فرودی ندارد که خواننده را درگیر کند و این متن حاضر را بیشتر به خاطره شبیه کرده است.
در داستان اصلی وجود دارد به نام نگو نشان بده. شما گفتید " خوشحال شد و گفت" در داستان نباید این گونه نوشت بلکه خوشحالی گوینده باید در دیالوگ نشان داده شود. دیالوگ خوب باید در داستان طوری باشد که به شخصیت پردازی کمک کند نه فقط در دیالوگ بلکه در تمام داستان مثلا عنوان داستان که سرتاسر داستان را برای ما روشن می کند "دایی غلام حریص". در موارد جزئی تر هم همین طور است. یعنی خوشحالی، عصبانیت و بدجنسی باید در گویش و رفتار نشان داده شود نه اینکه فقط گفت "با حالت مسخره ای گفت" این هم باید در گویش شخصیت نشان داده شود.
درمورد زبان داستان جمله هایی وجود دارد که به زبان داستان صدمه زده است مثلا " به تخریب می پرداخت" این جمله کاربرد درستی در داستان ندارد. نویسنده می تواند با درست کردن لحن برای شخصیت یا راوی از این نوع جملات استفاده کند البته مشروط به اینکه لحن را ساخته باشد. در این داستان لحن خاصی برای راوی ساخته نشده است پس بهتر است متن با زبان معیار مطابقت داشته باشد.
و در نهایت، درمورد علائم نگارشی که حضورش در هر متنی به خصوص داستان الزامی است. نبود علائم ویرایشی، خوانش داستان را با مشکل مواجه می کرد به طوری که خواننده ممکن است جمله را به گونه ای بخواند که مورد نظر نویسنده نبوده است.
دوباره بر استفاده از زبان معیار تاکید می کنم چون داستان بعضی از جاها به زبان محاوره بود.
در نهایت موفق باشید و بیشتر مطالعه کنید که خواندن بیش از هر چیز کمک دهنده نویسنده است.