«دلخون» مثل یک قاب متوسط (Medium shot) میماند، نه مانند قاب بسته جزئیات را نشان ما میدهد و نه مانند قابی باز به سراغ فضاسازی و کوچکنمایی میرود. «دلخون» دومین تجربه رحمانی کارگردان را باید فیلمی گذرا دانست. گذرا بدین معنی که جایگاهی معین ندارد و اصلا به دنبال جایگاهی معین نمیگردد زیرا «دلخون» نه به دنبال دغدغهای پر معناست و نه به دنبال روزمرگیهای ملالآور. داستان «دلخون» از جایی آغاز میشود که وکیلی به نسبت تازهکار با بازی الناز شاکر دوست به وکالت جنایتکاری با بازی حامد بهداد درمیآید. مقدمه چینیها از همین لحظات آغاز میشود و با ماجراهایی که بر سر شخصیت بهداد آمده آشنا میشویم اما زمان زیادی از فیلم میگذرد تا به مسیر اصلی داستان میرسیم و مقدمه چینیها را پشت سر میگذاریم. مسیر اصلی داستان که گره فیلم هم از همینجا شکل میگیرد از زمانی آغاز میشود که بهداد قصد دارد قلب خود را اهداء کند و ما برای دریافت این قصد او مسیری پر از ماجراهایی اضافی را پشت سر گذاشتهایم، وارد زندگی خصوصی وکیل شدهایم و با ماجراهای او و شوهرش با بازی پوریا پورسرخ (که بعد باید به شخصیت و بازی او هم پرداخت) آشنا شدهایم در حالی که اگر این ماجراها را حذف کنیم هیچ لطمهای به فیلمنامه و سیر اصلی آن نمیخورد. با ایجاد گره اصلی اما گرههای مطرح شده قبلی برای فیلمنامهنویس فراموش میشود. اینکه زن بهداد واقعا خطاکار بوده یا نه و اینکه بهداد حق داشته او را بکشد یا نه. این مسائل به دست فراموشی سپرده میشود تا کارگردان با پیدا کردن ایده اهداء عضو یک جنایتکار قبل از اعدامش تماشاگر را به این سمت بکشاند و مشخص است که کارگردان هم از ایده فیلمنامهنویس ذوق زده شده و پرداخت به داستانکهای گوناگون فیلم را فراموش کرده، در حالی که این داستانها با نصفه کاره رها شدن ذهنیت تماشاگر با شعور و جستجوگر را آزار میدهد و اتفاقا باعث انحراف داستان از سیر اولیه خود میشود. به هر حال فیلمنامه در اثری که تماشا میکنیم تافته جدا بافتهای مینماید که دنیای خود را دارد و جدا از جریانات منطقی حرکت میکند.
اگر پایان «راه رفتن مرد مرده» را به یاد آوریم و آن لحظه دلهرهآور مرگ شان پن را، آنگاه متوجه میشویم که کارگردان در فضاسازی پایان فیلم خود هم بسیار عادی عمل کرده است. بهداد بدون هیچ سرانجامی میمیرد. بدون اینکه اعتراف کند، بدون اینکه اعضایش را بخشیده باشد و بدون اینکه در درون و حداقل برای تماشاچی پاک و منزه شده باشد و ...
بازیگری در ویترین «دلخون» هم ویژگیهای خاص خود را دارد. اینکه ترکیب بازیگرانی چون بهداد، پورسرخ و شاکردوست تماشاگر را به سالن میکشاند شکی نیست. اما مسئله ارضاء تماشاگر از بازیهای این ترکیب است که اتفاق نمیافتد و تماشاگر بسیار بیرمق سالن را ترک میکند. بازیگران با نهایت تلاش بازیهای خود را ارائه کردهاند اما درام با خوشپرداخت نبودن خود به کار آنها لطمه زده است. شاکردوست نقشش را قابل قبول ارائه میکند اما پورسرخ و وجود او غیر ضروری به نظر میرسد و علت حضور او را تنها برای فروش فیلم میتوان پذیرفت نه برای ایفای نقشی با ویژگیهای خاص. حامد بهداد که این روزها نامش در هر محفلی دیده میشود هم بحث خود را دارد. اینکه آیا او خود را بازی میکند یا نقشش را هنوز تفکیک نشده است. رضا کیانیان به عنوان یکی از اشخاصی که در تئوریهای بازیگری مرجع قابل استنادی است گاهی از بازیگرانی صحبت میکند که وجود خودشان در نقشهایشان غیر قابل انکار است اما هنگامی که واژه بازیگری به میان میآید، باید تفاوتهایی چه بسا کوچک در بازیها هم دیده شود. در بازیگری حامد بهداد بالاخص در «دلخون» این تفاوتها اندک یافت میشود. شاید هم او نقش را بسیار به خود نزدیک میبیند که می خواهد نزدیک به خود و درونش حرکت کند. البته باید این سوالات را از خود او پرسید اما چیزی که در «دلخون» عیان است بازی متوسطی از اوست که به نظر میرسد بر اثر کنترل نادرست کارگردان بر روی وی و حرکات ناگهانی وی است.
یکی از نکات جالبی که در «دلخون» دیده میشود نبود سکانسی است که بتوان از روی آن به اوج و فرودها در اتفاقات یا شخصیتها پی برد و آنها را تحلیل کرد. «دلخون» شاید یکی از معدود فیلمهایی است که آنقدر متوسط است که اینچنین مثالهایی را نمیتوان دربارهاش بیان کرد. نام اثر یعنی «دلخون» هم مانند کلیت اثر عمل میکند؛ اینکه آن را میفهمیم و ارتباط این اسم را با شخصیت اصلی متوجه میشویم اما تاثیری نمیگیریم، آنی از فیلم ما را با خود نمیکشاند و لحظهای در ما شگفتی و غافلگیری اتفاق نمیافتد.