پیشنهاد میكنم شما به عنوان خوانندهی این سطور تلاش كنید شخصیتهای به اصطلاح كمیك فیلم «دو خواهر» را تجسم كنید تا بفهمید كه مخاطب در حین تماشای فیلم، برای درك قصه و همذاتپنداری با شخصیتهای آن باید تا چه حد سطح آگاهی و شعورش را پایین بیاورد و در مقابل تمهیدات بیدریغ نویسنده و كارگردان برای تحمیقاش صبوری به خرج دهد.
امیر (گلزار) جوانی ژیگول است كه با یك بنز SLK كروك سراغ خانوادههایی كه تازه عزیزشان مرحوم شده میرود و با این ادعا كه مردهشان پیش از مرگ از گالری او تابلوی نقاشی خریده، آنها را تیغ میزند. به بنز SLK، یك آئودی آخرین مدل، خانه و دفتر شیك و منشی را هم اضافه كنید و بعد تصور كنید قهرمان قصه با این دم و تشكیلات محتاج پول آب و برق و گاز و حقوق عقب افتادهی منشی و طلب معوق دوست شیرین عقلش بابت تابلوهاست. بعد دختری به اسم ستاره (شاكردوست) را مجسم كنید كه صاحب یك شركت بزرگ محصولات ورزشی، خانهباغی چند هزار متری و سه چهار ماشین آخرین مدل است كه شوهرش را دوبار طلاق داده و با وجود خروارها پول خواستگاری ندارد. به این معجون استاد دانشگاه ترشیدهای به اسم مهتاب (نیكی كریمی) كه در پول غلت میزند و به دلایلی نامعلوم تا به حال ازدواج نكرده، همچنین جلال یك بچهپولدار داشمشتی مدرن كه دو تا نوچهی اتوكشیده دارد را هم اضافه كنید. یك مشت بچه میلیونر خوشتیپ وسط فیلم وول میخورند و مخاطب تا آخر كار هم نمیفهمد اینها چه مرگشان است. حالا به راحتی میتوانید درك كنید موقعیتهایی كه با این كاراكترهای ابترِ بیپَس و پُشت خلق میشود چهقدر دیدنی است. معلوم نیست چرا عاشق میشوند و چرا فارغ. چرا همدیگر را دوست دارند یا از هم متنفرند. آیا مسئلهی امیر پرداخت قبض آب و برق و اجارهی دفتر یعنی پول است، یا مشكل ستاره یك شوهر زیادی غیرتی، یا درد مهتاب ازدواج با مردی روشنفكرنماست. اگر چنین است چرا امیر پشت فرمان یك ماشین دویست میلیونی مینشیند یا مهتاب دست آخر با لمپنیسم امیر و همهی دروغ و دبنگهایش كنار میآید و عاشقش میشود. هیچكدام از كاراكترها هیچ نیستند؛ نه بچهپولدار، نه نقاش، نه استاد دانشگاه و نه هیچ چیز دیگر. نویسنده حتی موفق به خلق تیپهای سادهی اجتماعی هم نشده، یعنی كاری كه فیلمفارسیهای دههی چهل آن را به درستی و منطبق با ذائقهی مخاطب آن روزگار انجام میدادند. بلاهتبارترین موقعیت فیلم موقعیت اصلی داستان است یعنی جایی كه امیر خودش را همزمان به جای دو شخصیت (خودش و برادر دوقلویش افشین) جا میزند. چگونه این كار را میكند؟ با استفاده از یك عینك و یك كشِ مو. میپرسید چهطور؟ خیلی ساده است وقتی مویش را از پشت جمع كرده و عینك ندارد امیر حقهبازِ لمپن است و وقتی عینك میزند و مویش را میبندند، میشود افشین نقاشِ روشنفكر. میپرسید كسی متوجه این موضوع نمیشود؟ نه، به هیچوجه. حتی وقتی لباسهای این دو نفر یكی است، باز هم كشِ مو و عینك كار خودش را میكند. سكانس بازی كردن امیر در هر دو نقش به صورت همزمان، پیش چشم جلال و مهتاب یكی از دیدنیترین و مضحكترین سكانسهای تاریخ سینمای ایران است. تمهیدات فیلمنامهنویس و كارگردان برای پنهان كردن حقهی امیر در طول فیلم آنچنان شگفتانگیز است كه هر انسان عاقلی را از این میزان تحمیق مخاطب به زانو درمیآورد. دیگر مسائلی مثل منطق واقعنمایی، روابط علّی و معلولی، گرهافكنی و گرهگشایی، انگیزهی شخصیتها و تلاش برای طراحی وجوه كمیك آنها جزو موضوعاتی است كه دو فیلمنامهنویس توجه به آنها را غیرضروری، بلكه مُضر تشخیص دادهاند. به این شخصیتهای بیبدیل و موقعیتهای جذاب بازیهای منحصر به فرد بازیگران را هم اضافه كنید. به احتمال زیاد بازی كریمی و شاكردوست بدترین بازی كارنامهی كاری این دو بازیگر است. گلزار هم كه به غیر از بازیاش در بوتیك (كه البته حاصل زحمت حمید نعمتالله بود) باقی بازیهایش به همین بدی است. كمیلی هم همان بازی همیشگیاش در سریالهای سیروس مقدم را ارائه میكند. صحبت دربارهی كارگردانی كار، طراحی سكانس و میزانسن كار عبثی است. طراحی سكانس ابتدای فیلم (فرار امیر از خانهی جلال) و سكانس عروسی نماد كامل شلختگی و عدم شناخت كافی از وظایف اولیهی یك كارگردان است. دیگر بحث دكوپاژ و درآوردن حس و حال طنزآمیز سكانسها و گرفتن بازی درست از بازیگرها پیشكش. «دو خواهر» اولین فیلم بلند یك كارگردان شصت و سه ساله به اسم محمد بانكی است كه كه تجربهی بازی در بیست و یك فیلم (از 1349 تا 1377) و تهیهكنندگی نُه فیلم سینمایی را در كارنامهی كاریاش دارد. معلوم نیست چرا بانكی سر پیری یاد معركهگیری افتاده و تصمیم گرفته یك فیلم بفروش بسازد. البته نه با تجربهی سالیان و زحمت فراوان، بلكه به صرف استفاده از موهای دماسبی گلزار و لباسهای رنگارنگ شاكری و كلوزاپهای نیكی كریمی و تكیه كلامهای خُنُك و تیكهای عصبی هر كدامشان.
مؤخره
ظاهراً ساختن یك كمدی واقعی در سینمای ایران تبدیل به رویایی دستنیافتنی شده. از منظر فیلمسازان و تماشاگران سینمای ما فیلم كمدی یعنی پدیدهای سبك، بیمغز و هرزه كه خنداندن تماشاگر در آن عبارت است از به تصویر كشیدن حماقت، بلاهت و فرار از هرگونه منطق داستانی و واقعنمایی به وسیلهی كاراكترهایی كه ضریب هوشیشان توانایی درك سادهترین مسائل روزمره را ندارد. نمیدانم این سوءتفاهم از كی و كجا به جان فیلمسازان سینمای ما افتاده. كدامیك از انبوه كمدیهای تحسین شدهی تاریخ سینما دارای چنین ویژگیهایی هستند؟ كدامیك از اساتید بزرگ از لوبیچ و كاپرا و وایلدر تا موجودات منحصر به فردی مثل كوئنها نسبت به كمدی تا به این حد رفتاری توهینآمیز و سهلانگارانه داشتهاند؟ بحث ما این نیست كه چرا یك كمدی رمانتیك بد و ضعیف به اسم «دو خواهر» به انبوه نگاتیوهای هدر شدهی سینمای ما اضافه شده، نكته آنجاست كه چرا این فیلم و امثال آن كه در چند ماه اخیر سالنهای محدود سینمای ما را قبضه كردهاند، و به عنوان كمدی رمانتیك به خورد تماشاچی داده میشوند، نسبت به سابژانری كه در آن ساخته شدهاند و در نگاهی كلیتر نسبت به پدیدهی «سینما» رفتاری تا به این حد تحقیرآمیز دارند.