بلاهتبارترین موقعیت فیلم موقعیت اصلی داستان است یعنی جایی که امیر خودش را همزمان به جای دو شخصیت (خودش و برادر دوقلویش افشین) جا میزند. چگونه این کار را میکند؟ با استفاده از یک عینک و یک کشِ مو. میپرسید چهطور؟ خیلی ساده است وقتی مویش را از پشت جمع کرده و عینک ندارد امیر حقهبازِ لمپن است و وقتی عینک میزند و مویش را میبندند، میشود افشین نقاشِ روشنفکر. میپرسید کسی متوجه این موضوع نمیشود؟ نه، به هیچوجه. حتی وقتی لباسهای این دو نفر یکی است، باز هم کشِ مو و عینک کار خودش را میکند.

پیشنهاد میکنم شما به عنوان خوانندهی این سطور تلاش کنید شخصیتهای به اصطلاح کمیک فیلم «دو خواهر» را تجسم کنید تا بفهمید که مخاطب در حین تماشای فیلم، برای درک قصه و همذاتپنداری با شخصیتهای آن باید تا چه حد سطح آگاهی و شعورش را پایین بیاورد و در مقابل تمهیدات بیدریغ نویسنده و کارگردان برای تحمیقاش صبوری به خرج دهد.
امیر (گلزار) جوانی ژیگول است که با یک بنز SLK کروک سراغ خانوادههایی که تازه عزیزشان مرحوم شده میرود و با این ادعا که مردهشان پیش از مرگ از گالری او تابلوی نقاشی خریده، آنها را تیغ میزند. به بنز SLK، یک آئودی آخرین مدل، خانه و دفتر شیک و منشی را هم اضافه کنید و بعد تصور کنید قهرمان قصه با این دم و تشکیلات محتاج پول آب و برق و گاز و حقوق عقب افتادهی منشی و طلب معوق دوست شیرین عقلش بابت تابلوهاست. بعد دختری به اسم ستاره (شاکردوست) را مجسم کنید که صاحب یک شرکت بزرگ محصولات ورزشی، خانهباغی چند هزار متری و سه چهار ماشین آخرین مدل است که شوهرش را دوبار طلاق داده و با وجود خروارها پول خواستگاری ندارد. به این معجون استاد دانشگاه ترشیدهای به اسم مهتاب (نیکی کریمی) که در پول غلت میزند و به دلایلی نامعلوم تا به حال ازدواج نکرده، همچنین جلال یک بچهپولدار داشمشتی مدرن که دو تا نوچهی اتوکشیده دارد را هم اضافه کنید. یک مشت بچه میلیونر خوشتیپ وسط فیلم وول میخورند و مخاطب تا آخر کار هم نمیفهمد اینها چه مرگشان است. حالا به راحتی میتوانید درک کنید موقعیتهایی که با این کاراکترهای ابترِ بیپَس و پُشت خلق میشود چهقدر دیدنی است. معلوم نیست چرا عاشق میشوند و چرا فارغ. چرا همدیگر را دوست دارند یا از هم متنفرند. آیا مسئلهی امیر پرداخت قبض آب و برق و اجارهی دفتر یعنی پول است، یا مشکل ستاره یک شوهر زیادی غیرتی، یا درد مهتاب ازدواج با مردی روشنفکرنماست. اگر چنین است چرا امیر پشت فرمان یک ماشین دویست میلیونی مینشیند یا مهتاب دست آخر با لمپنیسم امیر و همهی دروغ و دبنگهایش کنار میآید و عاشقش میشود. هیچکدام از کاراکترها هیچ نیستند؛ نه بچهپولدار، نه نقاش، نه استاد دانشگاه و نه هیچ چیز دیگر. نویسنده حتی موفق به خلق تیپهای سادهی اجتماعی هم نشده، یعنی کاری که فیلمفارسیهای دههی چهل آن را به درستی و منطبق با ذائقهی مخاطب آن روزگار انجام میدادند. بلاهتبارترین موقعیت فیلم موقعیت اصلی داستان است یعنی جایی که امیر خودش را همزمان به جای دو شخصیت (خودش و برادر دوقلویش افشین) جا میزند. چگونه این کار را میکند؟ با استفاده از یک عینک و یک کشِ مو. میپرسید چهطور؟ خیلی ساده است وقتی مویش را از پشت جمع کرده و عینک ندارد امیر حقهبازِ لمپن است و وقتی عینک میزند و مویش را میبندند، میشود افشین نقاشِ روشنفکر. میپرسید کسی متوجه این موضوع نمیشود؟ نه، به هیچوجه. حتی وقتی لباسهای این دو نفر یکی است، باز هم کشِ مو و عینک کار خودش را میکند. سکانس بازی کردن امیر در هر دو نقش به صورت همزمان، پیش چشم جلال و مهتاب یکی از دیدنیترین و مضحکترین سکانسهای تاریخ سینمای ایران است. تمهیدات فیلمنامهنویس و کارگردان برای پنهان کردن حقهی امیر در طول فیلم آنچنان شگفتانگیز است که هر انسان عاقلی را از این میزان تحمیق مخاطب به زانو درمیآورد. دیگر مسائلی مثل منطق واقعنمایی، روابط علّی و معلولی، گرهافکنی و گرهگشایی، انگیزهی شخصیتها و تلاش برای طراحی وجوه کمیک آنها جزو موضوعاتی است که دو فیلمنامهنویس توجه به آنها را غیرضروری، بلکه مُضر تشخیص دادهاند. به این شخصیتهای بیبدیل و موقعیتهای جذاب بازیهای منحصر به فرد بازیگران را هم اضافه کنید. به احتمال زیاد بازی کریمی و شاکردوست بدترین بازی کارنامهی کاری این دو بازیگر است. گلزار هم که به غیر از بازیاش در بوتیک (که البته حاصل زحمت حمید نعمتالله بود) باقی بازیهایش به همین بدی است. کمیلی هم همان بازی همیشگیاش در سریالهای سیروس مقدم را ارائه میکند. صحبت دربارهی کارگردانی کار، طراحی سکانس و میزانسن کار عبثی است. طراحی سکانس ابتدای فیلم (فرار امیر از خانهی جلال) و سکانس عروسی نماد کامل شلختگی و عدم شناخت کافی از وظایف اولیهی یک کارگردان است. دیگر بحث دکوپاژ و درآوردن حس و حال طنزآمیز سکانسها و گرفتن بازی درست از بازیگرها پیشکش. «دو خواهر» اولین فیلم بلند یک کارگردان شصت و سه ساله به اسم محمد بانکی است که که تجربهی بازی در بیست و یک فیلم (از 1349 تا 1377) و تهیهکنندگی نُه فیلم سینمایی را در کارنامهی کاریاش دارد. معلوم نیست چرا بانکی سر پیری یاد معرکهگیری افتاده و تصمیم گرفته یک فیلم بفروش بسازد. البته نه با تجربهی سالیان و زحمت فراوان، بلکه به صرف استفاده از موهای دماسبی گلزار و لباسهای رنگارنگ شاکری و کلوزاپهای نیکی کریمی و تکیه کلامهای خُنُک و تیکهای عصبی هر کدامشان.
مؤخره
ظاهراً ساختن یک کمدی واقعی در سینمای ایران تبدیل به رویایی دستنیافتنی شده. از منظر فیلمسازان و تماشاگران سینمای ما فیلم کمدی یعنی پدیدهای سبک، بیمغز و هرزه که خنداندن تماشاگر در آن عبارت است از به تصویر کشیدن حماقت، بلاهت و فرار از هرگونه منطق داستانی و واقعنمایی به وسیلهی کاراکترهایی که ضریب هوشیشان توانایی درک سادهترین مسائل روزمره را ندارد. نمیدانم این سوءتفاهم از کی و کجا به جان فیلمسازان سینمای ما افتاده. کدامیک از انبوه کمدیهای تحسین شدهی تاریخ سینما دارای چنین ویژگیهایی هستند؟ کدامیک از اساتید بزرگ از لوبیچ و کاپرا و وایلدر تا موجودات منحصر به فردی مثل کوئنها نسبت به کمدی تا به این حد رفتاری توهینآمیز و سهلانگارانه داشتهاند؟ بحث ما این نیست که چرا یک کمدی رمانتیک بد و ضعیف به اسم «دو خواهر» به انبوه نگاتیوهای هدر شدهی سینمای ما اضافه شده، نکته آنجاست که چرا این فیلم و امثال آن که در چند ماه اخیر سالنهای محدود سینمای ما را قبضه کردهاند، و به عنوان کمدی رمانتیک به خورد تماشاچی داده میشوند، نسبت به سابژانری که در آن ساخته شدهاند و در نگاهی کلیتر نسبت به پدیدهی «سینما» رفتاری تا به این حد تحقیرآمیز دارند.