«هیچ كس حق ندارد پیش از رسیدن به شناخت كامل از ماهیت چیزی یا كسی، به آن عشق بورزد ، یا از آن نفرت داشته باشد.»
لئوناردو داوینچی
همیشه به دنبال نوشتن مطلبی درباره مفهوم نقد بودم. نقد، فرهنگی كه نقد نویسی ایجاد می كند و فرهنگ نقد پذیری كه مهمترین بخش این مقوله است، اما از آنجا كه خود در اول راه قرار دارم و مشغول یادگیری و پژوهش هستم این رویا حتی در حد یك پژوهش كوچك به واقعیت تبدیل نشد اما با اتفاقی كه درباره مقاله «وضعیت سوم : نقدی بر بازی شهاب حسینی در سوپر استار» افتاد و بیش از صدها نظر ( چه احساسی و چه منطقی) برای آن نوشته شد؛ تصمیم به جمع آوری پژوهشی تحلیلی كرده ام و در آن بیشتر از كتاب جامع «نقد چیست؟ منتقد كیست؟» كه با كوشش مسعود فراستی بدست سود برده ام.
****
فرانسوا تروفو منتقد و فیلمساز مولف فرانسوی درباره رابطه هنرمند و منتقد می نویسد :« هنرمند همیشه معتقد است كه منتقدان ، همیشه علیه او هستند – و همیشه هم علیه او بوده اند – زیرا حافظه انتخابگر او به نحوی بدخیم به عقده ی سوء ظن او دامن می زند.» در باره نقد نویسی در كشور خودمان هم اینگونه نگاهی در هنرمند یافت می شود كه هنرمند با سوءظن تمام مطالب و نظرات یك منتقد را نگاه می كند و این در طول تاریخ سینمای جهان هم اتفاق افتاده، مثل برخورد چارلی چاپلین بزرگ با منتقدان كه آنها را قشری بی مصرف و بیكار خطاب می كرد و به گفته خودش به آنها (منتقدان) توجهی نشان نمی داد. اما در فضای نقد كنونی و با حضور ستاره های سینما نگاه دیگری هم به وجود آمده و آن، نگاه طرفداران یك هنرمند است كه مانند هواخواهان دو آتیشه و بسیار غیرتمند با منتقد هنرمندی كه دوستش دارند برخورد می كنند. دریغ از اینكه رابطه نهفته میان هنرمند و منتقد را بدانند. تروفو رابطه نهفته این دوقشر را اینگونه تشریح می كند :« در رابطه میان هنرمند و منتقد، همه چیز در چارچوب قدرت صورت می گیرد و جالب است كه منتقد هرگز این واقعیت را از نظر دور نمی دارد كه در این رابطه ی قدرت، این اوست كه ضعیفتر است، حتی اگر سعی كند این واقعیت را پشت لحن پرخاشگرش پنهان كند. حال آنكه هنرمند به طور مداوم برتری معنوی خود را از نظر دور می دارد. عدم وجود یك دید همه جانبه در مورد هنرمند را می توان به عاطفی بودن ، حساسیت یا احساساتی بودن و مطمئنا به حس سوء ظن كم و بیش قدرتمندی كه در وجود اوست نسبت داد.» خواننده متعصب امروز از این رابطه غافل است و این عدم شناخت است كه او را به واكنش غیر منطقی و یا احساسی وا می دارد. البته پرسشی كه بعد از این سطر بوجود می آید پرسش بنیادینی است كه می گوید : « چطور منتقد می تواند به هر نحو بنویسد و آزادانه واكنش نشان دهد اما طرفدار نباید اینگونه باشد؟» ولی در جواب این پرسش و در مقاله «اعترافات یك منتقد» نوشته «رابین وود» این سوال اینگونه پاسخ داده شده:
«... درباره نقد به سه نتیجه می رسم : اول – گرچه نقد باید به صورت نوعی فرمولبندی روشنفكرانه جلوه كند و همواره مسیر نیل به عینیت را بپیماید ، اما در عین حال نقد معتبر نقدی است كه نباید ارتباط خود با واكنش كلی منتقد را از دست بدهد. دوم – عنصر دیدگاه شخصی همواره تاثیری تعیین كننده در مباحثات انتقادی دارد؛ سركوب كردن چنین عنصری نه امكان پذیر است و نه مطلوب. سوم – درپایان واقعی یك نقد باید ارزیابی صورت بگیرد؛ ارزیابی كلی تجربه ای كه منتقد در برخورد با اثر احساس كرده است.» با این سه ویژگی كه رابین وود برای نقد نویسی قائل می شود نگاه شخصی و احساسی نقد نویس به مثابه یك هنرمند در مواجه شخصی و احساسی با اثرش می ماند و از وجوه اصلی نقد بر شمرده می شود. اما وود، رابطه دیدگاه شخصی منتقد با اثر را به همین جا ختم نمی كند بلكه در ادامه می نویسد : «... او (منتقد) انسانی است درگیر در فعالیت كاملا انسانی، و بحث و مناظره ای را پیش می كشد كه در آن شاید دیدگاه اولیه خود او هم دستخوش دگرگونی شود.» این گفته وود باز هم وجه مشترك دیگر هنرمند و منتقد را عیان می كند. منتقد به مانند یك هنرمند ممكن است از نظر خود برگردد و رویه فكری اش دچار تغییر و دگرگونی شود، به مانند یك هنرمند كه در طول فعالیت هنری اش ممكن است دچار تغییر و دگرگونی در نگرش و ساختارش شود. اگر بیشتر به این ویژگی ها توجه داشته باشیم نگاه طرفداران هم می تواند همانند یك نگاه منتقد باشد و در حال تغییر و دگرگونی شود اما فرار از نقد پذیری ، دگرگونی ، متوسل شدن به تعصب افراطی چه از جانب هنرمند و چه از جانب طرفدار افراطی هنرمند و اهانت به منتقد سوالاتی را بوجود می آورد: «چه چیزی در نقد آنها ( هنرمند و طرفدارانش) را آشفته كرده و بر می آشوباند؟ نقد به هدف زده یا به بیراهه رفته ؟ اگر بیراه می گوید، باكی نیست، اثر موجود است و از خود دفاع می كند و نیازی به دفاع تند و افراطی هنرمند و طرفدارانش نیست. مگر اینكه اثر هنرمند ضعیف و دارای عیب و ایراد باشد كه این واكنش ها را می طلبد!؟!»
یكی از اشتباهاتی كه خواننده به آن دچار می شود مواجه اخلاق مدارانه با نقد است. اینكه فكر می كند منتقد هنگامی كه از هنرمند و اثرش اشكال می گیرد باید به شخصیت او تعهد اخلاقی نشان دهد و به این توجه كند كه هنرمند به عنوان مثال مومن است یانه و اگر مومن است از او اشكالی گرفته نشود. در صورتی كه منتقد، هنرمند را با اثرش می شناسد نه با زندگی شخصیش. منتقد می خواهد نگاهی كارشناسانه داشته باشد و در خود آگاه به قضاوت بنشیند نه اینكه به قول رابین وود :« بیانیه هایی در مورد اینكه چگونه باید زندگی كرد صادر كند..». رنه كلر در مقاله ای به نام انقلاب عطف به ماسبق از یك هنرمند منتقد (كه اسمش را نمی آورد.) می نویسد :« اگر از یك تابلوی نقاشی در نگاه اول خوشتان آمد، بدانید كه آن تابلو عاری از هرگونه جذابیت است. یك اثر هنری خواهان تلاش از جانب بیننده یا شنوده است و فراتر از آن ، باید كه در آغاز به مذاقشان خوش نیاید.» و بعد كلر از ون گوگ، سزان و مونه كه تابلوهایشان در زمان خود فهمیده نمی شدند مثال می آورد و اضافه می كند :«... هیچ فكر كرده اید آن تابلوها حالا چه ارزشی دارند!» البته رسیدن به این نگاه برای هر بیننده سخت است اما ممكن به نظر می رسد.