• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

یک نویسنده، یک کتاب


دشت بان

4 مهر 1388

«خبرش را بابا به مان داد.

 

صبح که از دشت بانی برگشت. تفنگش را انداخته بود روی دوش و در حالی که بفهمی نفهمی از خستگی قوز کرده بود، در چوبی باغ را محکم با پا باز کرد و آمد تو. خروس که از کله سحر تو حیاط ول می گشت و خسته روی پله سوم نردبان - که به کاهدانی می رفت - نشسته بود، با صدای کوبیده شدن در به دیوار، جستی زد و غرغر کنان پرید پایین.

 

بابا بزرگ جلوی مطبخ چمبک زده بود و داشت درز خشتک شلوارش را می دوخت. چشمش نمی دید و انگار که بخواهد شلوار را مثل مدال افتخار به گردن آویزان کند، سرش را با لج بازی کرده بود وسط خشتک و کوک می زد. من و گلنار، مثل کنه چسبیده بودیم به اش و منتظر بودیم کارش تمام شود، قصه ای چیزی از قدیم ها تعریف کند...»

 

سطوری که خواندید، بخش هایی از افتتاحیه رمان «دشت بان» نوشته «احمد دهقان» است که در سال 1388 توسط انتشارات نیستان منتشر شده است. این کتاب از سری کتاب های «متون فاخر»ی است که انتشارات نیستان مدتی است اقدام به نشر آنها کرده و داستان ها و رمان های نویسندگان پیشکسوت کشور را در قالبی یکسان منتشر می کند.

احمد دهقان پس از مجموعه داستان «من قاتل پسرتان هستم» چند سالی دست به قلم نشد. اما سرانجام علاقمندان چشم انتظارش را به رمانی مهمان کرد و این بار هم، زوایای پنهان و مهجور مانده  جنگ را به تصویر کشید.

 

داستان، از یک صبح معمولی شروع می شود، در حالیکه هر یک از اعضای خانواده، مثل هر روز سرگرم کار خود هستند. اما به ناگاه، وقتی زندگی در جریان است و همه چیز به خوبی پیش می رود، جنگ شروع می شود و موشک ها، بی رحمانه، زندگی در حال جریان را با تمام زیبایی هایش نابود می کنند. فصل اول کتاب - مثل تمام فصل های دیگر- با تمام سادگی هایش در بیان، آنقدر که همه چیز را واقعی به تصویر می کشد، به خوبی عمق فاجعه شروع جنگ را به ما نسل سومی ها که هیچ تصویر و خاطره ای از آن روزهای ابتدایی نداریم، نشان می دهد. طوری که شاید برای اولین بار بتوانیم درک کنیم که در گرفتنِ جنگ، تا چه اندازه می تواند در هم شکننده باشد.

 

تاکید می کنم برای اولین بار، چرا که آنقدر فیلم و سریال از جنگ و هشت سال دفاع مقدس دیده ایم که انگار به دیدن شان عادت کرده ایم. گاهی خودمان را جای شخصیت های فیلم ها می گذاریم و تا انتهای فیلم را طوری که دلمان می خواهد رقم می زنیم. اما وقتی در دشت بان، مواجه می شویم با خانه ای که مادر، یک عمر در آن زندگی کرده و به آن وابسته شده و حالا مجبور است همه چیز را رها کند و از آنجا برود، تازه درک می کنیم که چه اتفاقی افتاده است. اگر چه بارها و بارها مشابه چنین حادثه ای را در فیلم ها دیده یا در خاطرات، شنیده ایم. اما احمد دهقان، آنقدر هنرمندانه این لحظات را به تصویر می کشد که اعتراف می کنیم تا به حال هیچ وقت به عمق ماجرا فکر نکرده ایم.

 

 «... جر و بحث بابا و مادر، این بار توی اتاق سر گرفت. بابا اصرار داشت ماها برویم و او بماند مواظب خانه و باغ باشد. اما مادر یک کلام شده بود که بدون او هیچ جا نمی رویم. گفت و گو شان راستی راستی حوصله ام را سر برده بود که یک دفعه آتش خشم بابا بزرگ هم شعله کشید:

 

_ کجا بریم تنها؟ با این پای لنگ، این زن را - با یک بچه توی شکم - کجا ببرم من؟ می خواهی این جا بمانی چه کار؟ جنگ که آدم نیست جلوش در آیی. جنگ سیل است، برت می دارد و تا هر جا دلش خواست، می بردت.

 

بابا قوز کرده، تکیه داده بود به دیوار. خیره شده بود به ریختگی سقف و چیزی نمی گفت.

 

_ اگه قراره کسی بماند و مواظب مال و اموال باشد، این من هستم. دیگه هر جا باشم، عزراییل بدون سوال و جواب، خودش را می رساند به ام. توی این سن و سال، اصلا هم ازم اجازه نمی گیرد.

 

مادر زورکی خندید و انگار که بخواهد حرف را عوض کند گفت: «شما دیگه چرا این حرف را می زنید. همه با هم می ریم - مثل بقیه مردم- و سر و صدا ها که خوابید، برمی گردیم. فقط یک مشت خرت و پرت دم دستی جمع می کنیم و همراه می بریم...»

 

 

نظرات

دشت بان اگر به معنی اسم باشد ( یا همان حرفه مواظبت از دشت ) باید سر هم نوشته شود وگر نه معنی های متفاوتی خواهد داشت یاید آنرا سر هم نوشت : دشتبان

25 اسفند 1388 ساعت 17:47 | مجید |  بدون email | بدون آدرس وب

من از آقای دهقان چیزی نخوندم سعی می کنم این یکی رو پیدا کنمئ و بخونمش

17 آبان 1388 ساعت 13:54 | رها |  بدون email | آدرس وب

خیلی ببخشید، این کتابها گران است و در اکثر مواقع آدم پس از خرید احساس غبن میکند، نه فاحش که افحش! خوب می شد اگر خلاصه ای ازش چاپ می شد یا نقدی درست و حسابی و بی پیش فرض ازش می شد که می فهمیدیم به درد خریدن می خورد یا نه. البته به درد خواندن که حتما می خورد. با پوزش از استاد دهقان دوست داشتنی و عزیز.

9 مهر 1388 ساعت 13:09 | شاپرک |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

یک نویسنده، یک کتاب

تنهایی پر هیاهو

تنهایی پر هیاهو

فائزه شکیبا


یک نویسنده، یک کتاب

سری که درد... می کند

سری که درد... می کند

سارا عرفانی


یک نویسنده، یک کتاب

شازده کوچولو

شازده کوچولو

معصومه میرابوطالبی


یک نویسنده، یک کتاب

روح سبلان

روح سبلان

وجیهه علی اکبری سامانی


یک نویسنده، یک کتاب

دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم

دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم

معصومه میرابوطالبی


یک نویسنده، یک کتاب

دشت بان

دشت بان

سارا عرفانی


یک نویسنده، یک کتاب

هدایت و داستان کوتاه

هدایت و داستان کوتاه

بابک صحرانورد


یک نویسنده، یک کتاب

جنازه شما را به چه کسی باید تحویل داد؟

جنازه شما را به چه کسی باید تحویل داد؟

زهرا طراوتی


یک نویسنده، یک کتاب

امشب در سینما ستاره

امشب در سینما ستاره

حسن حبیب زاده (رها پاکان)


یک نویسنده، یک کتاب

مترجم دردها

مترجم دردها

مهدی امینی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...