• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

کارگاه


سیب

معصومه میرابوطالبی
17 آبان 1388

نوشته: سید محمد مهدی آقامیری


در را محکم بست. چکمه هایش را به سرعت پوشید و پله ها را یکی پس از دیگری رد کرد. مادر پیرش به دنبال او وارد حیاط شد. به سرعت سمت باغ حرکت کرد. مادرش هم هرچه تقلا کرد نتوانست او را متقاعد کند. همین طور گریه می کرد و داخل کوچه باغ های ده می دوید.به باغ پدرش رسید. یک هکتاری می شد. مملو از درختان سیبی که سالها پیش پدربزرگش با پدرش آنجا کاشته بودند.
امروز واقعا عصبی است.چشمانش که هم اکنون دیوار های گلی باغ را دنبال می کنند این را مشخص می کند.به نزدیکی های باغ رسید.از دیوار گلی ریزش کرده وارد باغ شد.حوالی غروب بود و آفتاب بی رمق.این بی رمقی باعث شد تا هوا بتواند نتیجه تلاش یک روزه اش را بگیرد.ضربه نهایی اش را وارد کند و خودش را خنک سازد.مه امروز از سمت دره پایینی به سمت بالا می زند.تاریکی تا دقایقی دیگر روستا را در برمی گرفت و او تک و تنها کنار درختان سیب لم داده بودو با آنها درد و دل می کرد.
با سیب ها رفیق بود.اگر روزی به باغ سر نمی زد و احوال سیب ها که تک تکشان رامی شناخت نمی پرسید ،شروع می کرد با خود حرف زدن.نکند که سیبها...
تصمیمش را گرفته بود.قصد داشت برود.آخر پدرش را آنجا از دست داده بود. می خواست از چنگ مادر فرار کند. به دلیل مشکل ذهنی که از همان کودکی گریبانش را گرفت نتوانسته بود به مدرسه برود.تمام هم سن و سالانش هم اکنون که او در کنار درختان سیب دراز کشیده،داشتند از مدرسه ده بالایی به سمت خانه سرازیر می شدند.صدای سمفونی چکمه ها را حس می کرد.گاهی کنار جاده پنهان می شد وبه سر و صدای بچه ها که حداقل دو سه پیچ جاده با آنها فاصله داشت گوش می کرد.صدای خنده و شوخی هاشان می آمد.از مسابقه دویی که در جاده می گذاشتند خنده اش می گرفت.مسخره یشان می کرد.گاهی هم تشویق شان می نمود و برایشان دست می زد!صبر می کرد آنها رد شوند آن وقت دنباله شان هوار کشان به راه می افتاد.می توانستی با یک سیب نظرش را عوض کنی.تمام اهالی روستا می دانستند که جانش به جان سیب هایی بند است که هر روز با آنها صحبت می کند.دلش نمی آمد که گازشان بزند.سیب ها را می بویید و داخل جیبش می انداخت.به همین خاطر جیب هایش همیشه آویزان بود!حرف های درونش را پیش آنها باز می کرد.مردم می گفتند که او دیوانه است.ولی او خل نبود!وقتی با یکی از بچه های ده دعوایش می شد و حسابی هم کتک می خورد،می رفت و سیبی را کاغذ پیچ می کردو مادرش را وادار می ساخت تا او را به خانه آن فرد ببرد.سیب را به او هدیه می داد و از سر و کولش بالا می رفت.نمی توانست صحبت کند.هر دفعه هم می آمد اد بد کند دهانش کف می کرد.بچه های ده هم می زدند زیر خنده و دستش می انداختند.
مادرش از آن زنان با ایمان ده بود.همه روستاییان هم، او را می شناختند و برایش احترام زیادی قایل بودند.تقریبا تمامی جلسات روضه و سفره های نذر و دعای مادران روستا در خانه آنها برگزار می شد. گاهی می رفت پشت در و صدای مادرش را می شنید که گرم خواندن روضه حضرت ابوالفضل بود.از صدای شیون و گریه زنان ناراحت می شد. سیب را از جیبش در می آورد و به آن زل می زد.بعد هم چشمانش سرخ می شد و شروع می کرد به پلک زدن.خیلی بی صدا_ نباید آنجا آفتابی می شد.این را مادرش به او تذکر داده بود _ گریه می کرد. نمی دانست حضرت ابوالفضل کیست؟ فکرمی کرد سیبش را از او گرفته اند. واقعا که سیبش را از او گرفته اند. اشک هایش برق زنان راهی از بین صورت تازه سبز شده اش پیدا می کرد و روی زمین پرتاب می شد. صورتش هم مثل سیب هایش تازه سبز شده بود! جعبه های سیب را آماده می کرد و آخر روضه، وقتی زنان از خانه یشان می زدند بیرون، به هر کدامشان یک سیب تقدیم می کرد. زنان هم می خندیدند و برایش دعا می کردند.
شب شد. هنوز به خانه نیامده بود.از دست مادرش عصبانی شده که چرا نمی گذارد با بچه های روستابرود.مادرش از دیوار پشتی باغ واردشد. او را دید که به درخت آخری باغ تکیه داده و خوابش برده است.مه ها را کنار زد و به پسرش نزدیک شد.مجبور شد دست به دامان مجتبی پسر عمویش که تنها یار و پشتیبانش بود،بشود تااو را بلند کند. چانه هایش روی دوش مجتبی چفت شد.کتف استخوانی مجتبی بیدارش کرد.دیگر خجالت می کشید که بیداری اش را ابراز کند!
بالاخره مادرش را راضی کرد که برای مدت سه ماه برود.هفته ی آینده قرار شد با مجتبی ،پسر عمویش ، برای ثبت نام به دهداری بروند.در راه سر صحبت باز شد.
_علی خوشحالی؟
_ا...!( سرش را تکان داد و لب های آهویی اش بار دیگر غرق خنده شد.نمی دانم چرا وقتی می خندید،گریه هم می کرد! )
دست برد و مجتبی را مهمان کرد.
_ خودت هم بخور؟
از آن یکی جیبش سیب را درآورد.آمد که بار دیگر گازش بگیرد ولی باز منصرف شد.فوتش کرد و قلش داد درون جیب.از رفتنش خیلی خوشحال بود.هراسی هم به دلیل اینکه گمان می بردتا ثبت نامش نکنند،همراهی اش می کرد...
خروس خوان قبل از اینکه انوار طلایی خورشید،ده را بغل کند،مردم دسته دسته به سمت میدان آمدند.هنگام رفتن دو گونی سیب را بار کرده بود تا با خودش ببرد.همه روستاییان آنجا بودند و یکی یکی جگر گوشه هایشان را سوار مینی بوس می کردند.بر و بچه های ده آمدند و او را دوره کردند.صورت های نشستیشان حاکی از عدم رضایت آنها از رفتنش بود.
_ برای سلامتی رزمندگان اسلام اجماعا صلوات ختم کن...
_ اللللللللهم...( خیلی کش می دادند )
گونه های نمناک مادر را بوسید.دو گونی سیب را پشتش انداخت و در میان دود غلیظ اسفند داخل مینی بوس شد.کسی نمی توانست حرفی به او بزند.همه می دانستند اگر سیب ها را از او جدا کنند باید قیداو را هم بزنند.آن قدر خوشحال بود که داخل ماشین شروع کرد به دست زدن.وقتی حاج علی ایمانی( فرمانده بسیج دهداری )با اخم به او نگریست،دستانش را متوجه سینه اش نمود و شروع کرد به سینه زدن.
همه زدند زیر خنده.حاج علی پرسید:
_ علی اکبر نمی خواهی از اون سیبات به ما بدی؟
احمد پسر رجب قهوه چی:
_راست میگه.دلمون ضعف رفت.چند تا بده بخوریم...
موج در خواست ها، او را کنار زد و مجبورش کرد کوتاه بیاید.خودش راضی نبود،ولی تا می آمد شکلکی در بیاورد.
_اه... بسه دیگر...
مجتبی همان تنها یار و پشتیبانش فقط می خندید و به علامت تضمین سرش را تکان می داد.ولی او هیچ وقت از سیب گاز نگرفت.همیشه فوتش می کرد و قلش می داد داخل جیبش.
آمدند جنوب.پایگاه سید الشهدای هویزه.( ولی بعدا رفتند دوکوهه )
به او تفنگ نمی دادند.به بخش تدارکات بردنش.سقای گروهان شده بود!آمدند دو کوهه.مقرشان آنجا بود.
صبگاه که می شد بچه های خوابگاه از دستش آرامش نداشتند.تا تک تک افراد را از جایشان بلند نمی کرد دست بردار نبود.هنگام خواب سیب ها کنارش بودند.بچه های دوکوهه دیگر او و سیب هایش را می شناختند.
_ ای بابا...
_ لا اله الا الله... بذار بخوابیم.
_ مجتبی بابا پسر عموتو جمع کن دیگر...اه !
_ چه خبرتونه کله ی صبحی.چقدر ور ور می کنید بابا؟!
مجتبی هم خجالت زده می گفت:
_ بگیر بخواب.صبگاه نیم ساعت دیگر است.
نمی خوابید که!شروع می کرد به جابه جایی پوتین های بچه ها.دم صبگاه که فرمانده بیدار باش می داد،آنجا نبود.چون اگر بچه ها می دیدنش، خودش و سیب هایش را از پنجره پرت می کردند بیرون!
یک ماهی آنجا بود.قرار بود برای عملیات بروند لب خط .باید دوکوهه می ماند.اصلا اجازه نمی دادند برود،ولی...
به عنوان تدارکات خودش را جا کرد درون گروهان.رفت سوار کامیون ده تن شد.در این یک ماه مجتبی برای مادرش نامه می نوشت و وضعیتش را مرتب به او اطلاع می داد.گاهی او سیبی را درون پاکت نامه جا می کرد و با خودش حساب می کرد سیب را می رسانند دست مادرش.کوله اش را سیب های سبز باغشان سنگبن کرده بود.تمام فضای کوله را سیب ها اشغال کرده بودند.پشت ده تن،بچه ها نصفش را خوردند و تنها ده تا سیب برایش باقی ماند.قرار بود گروهانشان ملحق شود به گردان سید الشهدا.تپه های الله اکبر هدف این عملیات بود.
مشک آب را انداخته بود دور گردنش و در خاکریز می دوید.از این ور به آن ور .وسط تیر اندازی بچه ها به زور لیوان را می آورد جلوی صورتشان.وادارشان می کرد آب بخورند.گردان را به هم ریخته بود.ولی کارهایش شیرین بود، همانند سیب هایش.وقتی مجروح ها را می آوردند، می زد زیر گریه.بیچاره سرباز تیر خورده به جای اینکه از درد خودش گریه کند،قیافه ی معصومانه اش را که می دید دردهایش را می خورد و همراه او گریه می کرد.تمام سیب هایش را آن روز به مجروحین داد.به جز یک سیب با طراوت که داخل جیب روپوش خاکی اش نگه داشت.ولی دکمه جیب را نبست.نمی دانم وقت نکرد یا حواسش نبود.
رفت کنار فرمانده.فرمانده گرم صحبت با بیسیم بود.
_ حاجی نامردا امون نمیدن که...اومدیم قیچیشون کنیم پاتک زدند.حاجی اوضاع قمر در عقربه.پرستو ها پر کشیدند.حسابی گرگ و میشه.برس به داده مون؟!
صدای پچ پچ بیسیم قطع شد.یک دفعه کسی پشت آن...
_ رسول جان اگر دیدید جواب نمی ده مستقیم عمل کنید.
اصلا اصطلاح هایشان را نمی فهمید.بیسیم زدن که تمام شد،فرمانده زد پشتش.
_ اوضاعت چطوره؟
با ایما و اشاره تایید کرد.فرمانده دستش را گذاشت کنار شانه ی او و بلند شد. با سید رسول راه افتاد.نمی دانست او کجا می رود.
عراقی ها پیشروی کرده بودند.فاصله آنها با خاکریز به کمتر از هزار متر رسیده بود.تمام نیروهایشان را ریخته بودند پشت خاکریز.همه گرم جنگیدن بودند و بعضی ها هم...
_ کجا رو می زنی بچه؟ مگر داری گنجشک میزنی؟ عربن بابا..!
_ چشه مگه آقا رمضان؟
_ چش نیست.دماغ صدامه.ببندشون به رگبار.پیک نیک که نیامدیم...
_ بابا،رمضون، تلاوت نکن.بچه گیر آوردی؟ فشنگ دیگر نداریم.از کیسه ی خلیفه می بخشی؟
_ آر پی جی تو بزن.خودم جانشین سد رسولم.صحبت نباشد...
آخرین سیب هنوز در جیب اوست.با دویدنش بالا و پایین می رود و از خوشحالی بعضی اوقات از جیبش بیرون می پرد.باز هم فوتی می زند و دوباره آرامش می کند.نمی دانم چرا هر بار که سیب را می گذاشت درون لباس خاکی اش،دکمه آن را نمی بست تا هی مجبور نشود او را فوت کند! فرمانده دستور عقب نشینی داد.دیگر تاب مقاومت را نداشتند.ساعاتی دیگر خاکریز به طور کامل اشغال می شد.زخمی ها را سریع به عقب منتقل کردند.سید رضا،سید رسول و چند تن دیگر که بزرگ گردان بودند فریاد می زدند که زودتر وسایل را جمع کنید.صدای چرخ دنده های تانک هایشان را که هر ثانیه قوی تر می شد می توانستی بشنوی.آخرین نفرات هم خاکریز را ترک کردند.فقط آن چند نفر ماندند تا با تیر اندازی ممتد،حداقل، زمان رسیدن به خاکریز را طولانی تر کنند.خاکریز خالی شده بود.انگار از جایی اسباب کشی کرده باشی.بوی بچه ها را می توانستی حس کنی.خاک های آشنا دقایقی دیگر زیر پای عراقی ها غریبه می گشتند.بوی سیب فضارادربرگرفته بود.عطراگینشان کرده بود.هنوز خاکریز سبز است.گاهی اوقات گوشهایش را خاکی می کرد و می شنید صدای پای بچه ها را.چقدر آشنا بودند.آری خودش است.چکمه های بچه های ده.چقدر دوست داشتنی است.چه ضرب آهنگ موزونی! ولی گاه و بی گاه صدای سوت خمپاره آن را می شکست.او هم مثل همیشه همراه فرمانده و شخصیت های اول گردان.سادگی اش عراقی ها را هم دوستدار خود می ساخت؛چه برسد به...
چند سرباز عراقی جلو آمدند. کنار عظیم تخریب چی سرش را آورد بالای خاکریز و تماشایشان کرد.اصلا به فریاد های بلند و گوش خراش عظیم و بقیه توجهی نمی کردکه زودتر آنجا را ترک کند.هر کسی جای او بود وقتی صورت پر از ریش و شکم گنده ی عظیم را که می دید تسلیم می شد.صحنه های حمله پیاده های عراقی در جلوی دیدگانش کند شد.یاد روزهای ده افتاد.هنگامی که بچه ها تو جاده خاکی روستا مسابقه دو گذاشته بودند.او هم پشت خاکریز نگاهشان می نمود و تشویقشان می کرد.دیگر از دست عظیم و رسول و... کاری بر نیامد.آخرین تیرهایشان را هم برای دشمن خرج کردند. همه رفته بودند.مجتبی، همان تنها یار و پشتیبانش هم دیگر نبود.عظیم تخریب چی دست گوشتی و پر از مویش راانداخت پشت یقه اش که خزیده بود پشت خاکها و سرش را هم هرازگاهی می آورد بالا؛محکم بلند کرد.با تمام زورش او را از زمین کند،ولی این بار سیب با او بلند نشد!این بار قل خورد و رفت .این بار آن ور خاکریز در چند متری عراقی ها.این بار تک و تنها.
زمان ایستاده است و او متعجبانه سیب را دنبال می کند.فضا در خلسه ای رقت بار فرو رفته.دست عظیم را کشید و پرید بیرون.باید سیب را نجات می داد.یاد ده افتاد.یاد پدرش .یاد روضه های حضرت ابوالفضل مادرش .یاد حضرت ابوالفضل که سیبش را از او گرفته بودند.همه بچه ها لحظه ای ماتشان برد و فقط نعره می کشیدند و به طرفش می دویدند.از هولش پایش پیچ خورد و پرت شد.نزدیک سیب فرود آمد! سیبش همچنان با طراوت است و امید به زندگی دارد.چنگ انداخت و بار دیگر سیب را فوت کرد.
بلند شد که سرباز عراقی سبزی جیب علی اکبر را سرخ نمود.

***


بررسی:

معصومه میرابوطالبی


چند نکته در داستان کوتاه وجود دارد که توجه به آنها داستان را زیباتر می کند. داستان کوتاه معمولا برشی کوتاه از زمان است و برهه طولانی ای از زمان را شامل نمی شود. این داستان ماجرای زندگی پسری است از ابتدا تا انتها که همین باعث فشردگی روایت شده و موجب شده که اصل نگو نشان بده در داستان رعایت نشود.
نویسنده تند تند از پدر و مادر و ده می گوید و به خواننده مجالی نمی دهد که درنگ کند و شخصیتها را بشناسد و بیندیشد. نکته بعدی باور پذیری داستان است ، کسی که از مدرسه رفتن منع می شود به جبهه های جنگ راه پیدا می کند آن هم با یک راه حل معمولی و آن همراهی با پسر عمویش است. بهتر است نویسنده در این زمینه فیش برداری کند تا بهتر بفهمد چه مقدماتی برای حضور در جنگ لازم است.
نکته دیگر استفاده از توصیفات و تصویرسازیهای تکراری است. سید و حاجی کلیشه ای ترین عنوانها در جنگند.
بهتر است نویسنده کمی تامل کند و تمهیدات بهتری بیندیشد تا داستانش به روزتر و بهتر شود.
زاویه دید داستان دانای کل نا محدود است. داستان با این زاویه دید خیلی راحت نوشته می شود اما چون نویسنده تمام اطلاعات را یکجا به خواننده منتقل می کند خواننده جایی برای کشف در داستان ندارد.
در جایی از داستان آمده: نمی دانم چرا هربار سیب را می گذاشت... این نمی دانم به نویسنده بر می گردد که تخطی از زاویه دید است.

پیشنهاد می کنم بیشتر بخوانید و بیشتر بنویسید تا شاهد داستانهای بهتری از شما باشیم.
موفق باشید.

نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

ترجمه: علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...