خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز تئاتر عكس سینما اندیشه
10 مهر 1388

تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران «عمران صلاحی»

گفتگو: كیوان باژن

دبیر مجموعه: محمدهاشم اكبریانی

چاپ اول: 1387

نشر ثالث

 

برای من خواندن هر كتابی كه به نحوی به او و آثارش پرداخته باشد؛ جذاب است، حتی اگر آن كتاب شامل یك‌سری مطالب خام بدون تنظیم باشد. برای همین است كه وقتی جلد دیگری از مجموعه كتاب‌های «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» را دیدم، بدون درنگ كتاب را تهیه كردم تا دربارهٔ كسی كه خلاصهٔ تواضع و مهربانی بود، بیش‌تر بدانم. كتاب گفتگو با «عمران صلاحی» اگرچه به نظر بعضی از اهالی ادبیات  كم و كاستی‌های زیادی داشت اما حداقلش این است كه به تو كمك می‌كند، پای حرف‌های بی‌پیرایهٔ عمران بنشینی و بار دیگر به نظرات ارزشمندش در باب شاخه‌های مختلف ادبیات گوش بدهی. اتفاقاً وقتی با «یاشار صلاحی» دربارهٔ كتاب گفتگو با پدرش صحبت می‌كردم، از كلیت كتاب راضی به نظر می‌رسید، من هم با او موافقم وقتی كه می‌گفت: «كتاب نمی‌توانست بهتر از این باشد چون بابا در روند شكل‌گیری گفتگو فوت كرد و نتوانست به سایر سوال‌های باقی مانده پاسخ دهد.» حالا این معضل را اضافه كنید، به مشكل دیگری كه «كیوان پاژن» برای انجام گفتگوی خود با عمران داشته و در مقدمهٔ كتاب هم اشارهٔ كوچكی به آن كرده است: «یاد‌آوری این كه وقت عمران را برای پرسه زدن در خیابان‌ها، به منظور یافتن محلی هرچند كوچك اما مناسب برای گفتگومان می‌گرفتم و یادآوری این در و آن در زدن‌های‌مان برای پیدا كردن گوشه‌ای ساكت در پارك یا كافه یا خانه یا... واقعاً برایم دردناك و تاسف‌بار اما پر خاطره است و این، بخشی از مشكات تحقیق را در سرزمین گل و بلبل‌مان ـشایدـ نشان بدهد!» می‌دانم البته كه با وجود همهٔ این قضایا، نباید ضعف‌های كتاب را نادیده گرفت. ضعف‌هایی كه می‌شد تنها با وجود یك ویراستار حرفه‌ای ـ‌كه پاسخ‌های سوالات را تنظیم كند و از تكرار حرف‌های گفته شده جلوگیری كند‌‌‌ـ به راحتی گرفته ‌شود. «گفتگو با عمران صلاحی از سال 1381 آغاز شد و در حوالی آبان ماه سال 1384 متن حروفینی شدهٔ گفتگو را برای او بردم. گفتگو كمتر به زندگی‌اش در پس از انقلاب پرداخته بود. به ویژه از محافل ادبی، روابط دوستانه و از فعالیت او در موسسهٔ «گل‌آقا» كمتر سخن به میان آمده بود...» این‌ها را هم «محمد‌هاشم اكبریانی» ـ‌دبیر مجموعه كتاب‌های تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران‌ـ می‌گوید و یادآوری می‌كند كه با درگذشت عمران صلاحی دیگر نتوانستیم به دوران حضور او در موسسهٔ گل‌آقا بپردازیم. كتاب گفتگو با عمران صلاحی به سه بخش مجزا ـ‌با عناوینی كه اشاره‌ای به بعضی از شعرهای وی دارند‌ـ تقسیم شده است: «دورهٔ كودكی/ بچهٔ جوادیه»، «دورهٔ تحصیل/ عكسی به یادگار گرفتم» و «دورهٔ حرفه‌ای/ مرا به نام كوچكم صدا بزن!» چیزی كه برای من در مطالعهٔ هر كدام از سه دورهٔ مذكور قابل اهمیت بود، این است كه در هر یك از دوره‌های نام برده شده، عمران دربارهٔ چیزهایی صحبت كرده كه پیش از این در گفتگوی دیگری از او نخوانده‌ایم. مثلاً حرف‌های تازه‌ای كه عمران در مورد دوستی‌اش با «خسرو گلسرخی» و آثار او به میان می‌آورد. برای همین است كه تاكید می‌كنم این كتاب غنیمتی است برای عمران پژوهان. غنیمتی كه در درجهٔ اول، آن را مدیون دغدغه‌های فرهنگی محمد‌هاشم اكبریانی هستیم كه در این روزگار غریب به فكر ثبت حرف‌های وارثان آب و خرد و روشنی، افتاده است. غنیمتی كه نظریات علمی و تجربی عمران را دربارهٔ ادبیات و به خصوص شعر و طنز و هزل و هجو و فكاهه مكتوب كرده است.  لطف مطالعهٔ‌ این كتاب اما وقتی برای شما چندین برابر می‌شود كه بار دیگر با شوخی‌ها و لطیفه‌ها و تكه‌پرانی‌های شیرین عمران، به خنده می‌افتید. انگار كه خود او كنار شما نشسته و دارد رو در‌ رو با شما حرف می‌زند و شما احساس می‌كنید فرصتی پیش آمده كه باز هم از نعمت همنشینی با استاد برخوردار شوید. درست مثل من كه وقتی پاسخ «حرف آخر» صلاحی را به گفتگو كننده شنیدم، چنین احساسی داشتم. مثل من كه با خواندن لطیفه‌ای كه در ادامه می‌‌آورم به خنده افتادم، شاد شدم و برای شادی روح مهربان بچهٔ جوادیه هم دعا كردم: «بگذار آخرش را هم با لطیفه‌ای كه تازگی شنیدم تمام كنم: خانمی صبح، شوهرش كه می‌رود سر كار، بچه‌ها هم می‌روند مدرسه،‌ می‌گوید كه حالا بروم دوشی بگیرم. لباس‌هایش را یكی یكی در می‌آورد. همین كه می‌خواهد برود زیر دوش، زنگ در را می‌زنند. خانم دوباره لباس‌ها را می‌پوشد، می‌رود در را باز كند. می‌بیند پستچی نامه آورده است، می‌گیرد. بعد دوباره یكی یكی لباس‌ها را در می‌آورد و می‌رود حمام. همین كه می‌خواهد زیر دوش برود، باز صدای زنگ در می‌آید. طفلكی باز لباس‌هایش را می‌پوشد. می‌بیند یك نفر قبض تلفن آورده است، می‌گیرد و دوباره لباس‌هایش را در می‌آورد و می‌رود حمام. این جریان،‌ چند بار تكرار می‌شود. دفعهٔ پنجم، همین كه می‌خواهد دوش را باز كند، صدای در می‌آید. خانم، از پنجره سرش را بیرون می‌آورد، می‌بیند حسن‌آقا كوره است. در محلشان، آشنایی داشتند كه نابینا بود. بهش می‌گفتند: «حسن آقا كوره» ‌خانم با خودش می‌گوید: «اینكه چشمش نمی‌بیند، دیگر لباس نمی‌پوشم.»‌ در را باز می‌كند و حسن آقا می‌آید داخل. می‌روند اتاق پذیرایی. خانم جلو،‌ حسن آقا پشت سرش! خانم می‌بیند كه حسن آقا با جعبهٔ شیرینی آمده است. می‌پرسد: «جعبهً شیرینی برای چیست؟» حسن آقا می‌گوید: «چشمم را عمل كردم. این شیرینی برای آن  است. (خنده) این هم برای حسن ختام كتاب.»

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: