عمیقترین وجه بروز این پارادوكس حسی بین عادت و حسرت جایی است كه كیدن به سراغ كلیر میرود. صحنه عروسی و جمله اغراق شده كیدن :«بجز تو هیچكس نبوده و نخواهد بود»، و بلافاصله صحنه بعد كه كلیر را میبینیم كه به نقش بلیط فروش شبیه هیزل گریم شده، در حالی كه نزدیك به سه سال از رابطه كیدن با او میگذرد. كیدن هیزل را دوباره استخدام میكند، اما در نهایت بازیگر نقش هیزل را به خود او ترجیح میدهد (علاقه به تصور از شخص و نه خود واقعی) و تنها اندكی قبل از مرگ هیزل به این نتیجه میرسد كه واقعا به هیزل علاقه دارد. این دوگانهگی در رفتار و نداشتن ثبات شخصیت، در كنار ایدهآلگرایی كه موفقیتهای كوچك آن را تشدید كرده، اما ضعف درونی مانع تحقق كاملش میشود باعث میشود كه كیدن اصرار كند بر این كه اتفاقات دور و برش باید با تصوراتش منطبق شود و همین امر، او را در هماهنگ كردن اجباری آهنگ دنیا با زندگی خودش به مرز پارانویا میرساند. اگر ویلی به واسطه موفقیتهای سابقش در توهم است، كیدن صرفا با یك جایزه بین آنچه در ذهنش میگذرد و واقعیت دو رو برش یك خط میكشد و سعی میكند واقعیت را به مرزهای ذهنیاش نزدیك كند. خواندن خاطرات آلیو و در ادامه خواندن خاطراتی كه آلیو آنها را ننوشته و تنها زاده ذهنیت خود كیدن است یك نمونه از آنهاست. اینگونه است كه مرز بین واقعیت و خیال از بین میرود. تصور كردن خودش در تبلیغ تلویزیونی پس از رفتن آدل و پوستر «وینكی كوچك» در خیابان (كه تاثیرش را جایی دیگر در دست نوشتهاش، "دیشب به تو تجاوز شده"، می بینیم)، هر دو مشخصا از ذهن كیدن تراوش كردهاند. از نوعی دیگر، در اولین ملاقاتش با هیزل او به هیزل میگوید كه آدل تازه یك هفته است كه او را ترك كرده، اما هیزل میگوید كه آدل نزدیك به یك سال است كه از او جدا شده و او واقعا به یك تقویم احتیاج دارد و در ادامه همین صحنه، صدای آواز خواننده كافه را بر روی ادامه صحنه تا دعوت هیزل از كیدن برای رفتن به خانهاش و بعد رابطه آنها تا شكست این رابطه میشنویم و در نهایت اشك هیزل در حالی كه از كیدن میخواهد خانه را ترك كند. و نیز در مراسم ترحیم مادر كلیر در كلیسا، حرفهای كشیش راجع به مادر كلیر ناگهان تبدیل به رزومه كلیر میشود. یا وقتی خبر مرگ پدر كیدن را به او میدهند، او یك تلفن چند ثانیهای را به شكلی مفصل و با جزئیات برای كلیر تعریف میكند. آیا واقعا كیدن به خانه هیزل یا كلیسا رفته، اطلاعات مرگ پدرش را واقعا پشت تلفن شنیده، یا تمام اینها فقط تخیل كیدن است؟
این نحوه فكر كردن است كه باعث میشود كیدن برای خود همزادی بسازد كه در لحظههای ضعف او پیدا، و مثل تقدیر محتوم هر آن به او نزدیكتر میشود و در نهایت نیز برایش بروز عینی پیدا میكند. اولین لحظه حضور سامی در ابتدای فیلم و در پس زمینه صحنهای است كه كیدن از صندوق پستی مجلهای كه عكس بیمار و قرص بر رویش نقش بسته را برمیدارد و حس بدی از دیدن این عكس دارد. مرتبه دوم در اولین قرار خصوصی با هیزل در جلوی سالن تئاتر و نمایش دادن ضعف خود در رابطه با هیزل است كه ناگهان سامی مانند شبحی در پشت درخت ظاهر و محو میشود و بار سوم، وقتی او و آلیو در خیابان قدم میزنند و راجع به بیماری آلیو صحبت میكنند كه باز هم سامی برای لحظهای، در پس زمینه ایستاده است. سامی لحظه به لحظه به كیدن بیشتر نزدیك میشود، دفعه بعد در مراسم ترحیم مادر كلیر و بعد از آن لحظهای پیش از خودكشی كیدن در كنار بچههای هیزل و جای دیگر زمانی كه كیدن از سر ناچاری پیش كلیر برمیگردد كه این بار آریل، دختر كیدن از كلیر، بر روی پای سامی نشسته و شاهد رابطه كیدن و كلیر است كه با شنیدن خبر مرگ پدر كیدن، زندگی كیدن و رابطهاش با سامی وارد مرحله جدیدی میشود.
ادامه دارد ...