کابوس
نوشته مهدیه کوهی کار
بعداز سالها می رفتم که ببینمش .هفده سال گمش کرده بودم وحالا به هیچ قیمتی حاضر نبودم که از دست بدهمش. دیوان حافظ توی کیفم بود. بادست لمسش کردم. یاد آنروزی افتادم که وقتی گوشی را برداشتم صدایش گفت:
اگر آن طایر قدسی زدرم باز آید عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
قدمهایم راتند کردم.چقدر حرف برای گفتن داشتیم. سوئیچ را که به ماشین انداختم نفس حبس شده ام را آزاد کردم. یاد حرف آن روزش افتادم که: «هروقت می گم بی محبتی توی صورت من نگاه می کنی که یعنی نه ،اما نفست که تو سینه حبس می شه می فهمم که حق با منه»
ماشین را روشن کردم.چه روزهای خوبی می توانستیم توی این چند سال داشته باشیم ونداشتیم. تقصیر من بود . خوب برای هر کسی ممکن بود پیش بیاد، باید از اول فکر می کردم که اهل این حرفها نیست. توی این مدت خوب فکر کرده بودم، یعنی کمی بعد از این که خانه پدری را فروختیم ومن هیچ نشانی از خودم به او ندادم. به اصطلاح خودم می خواستم همه خاطراتش را از ذهنم پاک کنم ،اما بعد فهمیدم اگر آرش به جای این که به من دل بسته شود گرفتار واسیرش شده بود تقصیر او نبود.
چقدر با خودم کلنجار رفتم ،امادیگر دیر شده بود واو هم بعداز فروش خانه هیچ نشانی به جا نگذاشته بود. همیشه خودم را سرزنش می کردم ،اما بالاخره این کابوسها تمام می شد.
می خواستم انگشتان نازک وبلندش را ببوسم وبگویم: دروغ بود. من هیمن جا بودم. زیر سقف این شهر، با تو نفس می کشیدم وهمیشه کابوس از دست دادن عزیزی را می دیدم که هیچ چیز را اندازه چشمان صادقش دوست نداشتم.حالا حتما او هم دنیایی حرف برای گفتن داشت ،هفده سال بود که به خاطر یک تصور باطل، یک اشتباه بچه گانه بهترین دوستم را از دست داده بودم،چرا فکرکرده بودم این دختر ساکت وآرام ،که ذره یی بد ذاتی نداشت، می توانست این قدر تغییر کرده باشد.
به پارک مریم نزدیک می شدم. ماشین را گوشه ای پارک کردم. دیوان حافظ را به سینه فشردم لازم نبود شب که به خانه می بردمش اورا به بچه ها معرفی کنم ، دیوان حافظ راکه کنارمان می دیدند ، می شناختندش .چشمان صادقش هیچ وقت دروغ نمی گفت. آینه مهربانی بود .آن را از بر بودم.
از پله ها که پایین می رفتم سکندری خوردم. دیوان حافظ از دستم پرت شد. دختر جوانی زیر لب غرغر کرد. عذرخواهی آرامی کردم،دیوان حافظ را از زمین برداشتم ودوباره راه افتادم.
مهم نبود که کتاب به این ارزشمندی،تنها یادگاری که از او برایم مانده بود، پاره شده بود حالا دیگر خودش درکنارم بود . اصلا دیگر کتاب را نمی خواستم، همه اشعار حافظ را از بر بود. نفسم را درسینه حبس کردم. کف دستانم عرق سردی کرده بود . می خواستم فریاد بزنم اما کلام روی زبانم خشک شد.نه حتما نیامده بود ،این او نبود.
اما این زن روی همان نیمکتی نشسته بود که من قرارش را با مادر بهنوش ،خجالتی ترین شاگرد کلاس، گذاشته بودم.
چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت . موهای زردش از شال کوتاهش بیرون زده بود.پاهای باریک و سفیدش را روی هم انداخت.، عینک دودی ای را از کیفش درآورد وروی مجله لاتین روی نیمکت گذاشت . نگاهی به ساعت صفحه بزرگش کرد وبعد سیگاری روشن کرد.کسی به من تنه زد ، باعصبانیت برگشتم اما رفته بود. آب دهانم را قورت دادم ،دیوان حافظ را پشتم قایم کردم.سرفه امانم را برد .نگاهم کرد .با اشاره پرسیدم که ساعت چند است . با خونسردی نگاهی کرد وگفت :یک ربع به چهار.
قدمهایم راتند کردم. این بار مراقب بودم تا به کسی تنه نزنم. سویئچ را به ماشین انداختم .کتاب را روی صندلی عقب پرت کردم وپایم را روی گاز فشردم. باید قبل از آمدن بچه ها به خانه می رسیدم.
***
جای خالی گذشته!
سید محمدرضا خردمندان
اول طرح داستان را مرور می کنیم:
راوی بعد از هفده سال به دیدن دوستش می رود. آنها در گذشته دوستان بسیار صمیمی بوده اند که سر موضوعی از هم جدا می شوند. هر دو خانه هاشان را عوض می کنند و ردی از خود به جا نمی گذارند. حالا در پارکی قرار ملاقات دارند. راوی که با شوق تمام به سمت قرار می رود متوجه می شود دوستش بسیار تغییر کرده است. بی آنکه خودش را به او معرفی کند از او دور می شود.
شروع خوب!
داستان شروع خوبی دارد و از همان ابتدا به قولی قلابش را می اندازد:
بعد از سالها می رفتم که ببینمش. هفده سال گمش کرده بودم و حالا به هیچ قیمتی حاضر نبودم از دست بدهمش! دیوان حافظ توی کیفم بود. با دست لمسش کردم...
درهمین یک خط اول سوالاتی در ذهن خواننده شکل می گیرد که برای یافتن جواب باید با نویسنده همراه شود و این یعنی شروع خوب:
راوی کیست؟
چه کسی را می خواهد ببیند؟!
چرا بعد از هفده سال؟! و چرا گمش کرده بوده؟
چرا به هیچ قیمتی حاضر نیست او را از دست بدهد؟
چرا با خودش دیوان حافظ حمل می کند؟
نشانه هایی که کافی نیست!
داستان به ارتباط دو دوست در گذشته برمی گردد. ما کنجکاویم بدانیم هفده سال پیش چه اتفاقی منجر به جدایی این دو از هم شده است:
«خوب برای هر کسی ممکن بود پیش بیاد، باید از اول فکر می کردم که اهل این حرفها نیست. »...
«اما بعد فهمیدم اگر آرش به جای اینکه به من دل بسته شود گرفتار و اسیرش شده بود تقصیر او نبود.»...
«هفده سال بود به خاطر یک تصور باطل، یک اشتباه بچه گانه بهترین دوستم را از دست داده بودم. چرا فکر کرده بودم این دختر ساکت و آرام، که ذره ای بدذاتی نداشت، می توانست انقدر تغییر کرده باشد؟»...
اینها نشانه هایی هستند که راوی از گذشته به ما می دهد. تصور من این است که شخص سومی به اسم آرش باعث این جدایی شده است. اما اینکه آرش که بوده و چه ماجراهایی بینشان افتاده معلوم نیست. این را هم می دانیم که راوی دچار سوء تفاهم شده است اما باز نمی دانیم این سوء تفاهم چه بوده است چون اشاره می کند به خاطر یک تصور باطل بهترین دوستش را از دست داده است.
چرا پرداختن به گذشته مهم است؟
شاید خواننده بتواند با تکیه بر تجربه این خلاء های داستانی را در ذهن خود پر کند مثلن بگوید آرش دوست راوی بوده اما بعد عاشق دوست راوی می شود و راوی این امر را برنمی تابد و از دوست خود دچار نفرت می شود. اما این طور بازسازی ذهنی که جای پرداخت داستانی را نمی گیرد!. نویسنده برای تاثیرگذاری باید مناسباتی را که بین دو دوست در گذشته وجود داشته به تصویر بکشد. این نیاز خواننده است که جزئیات را بداند و فضای آن دوران را لمس کند. خواننده باید بتواند شخصیتها را ببیند و بشناسد تا با آن ها همگام شود.
عنصر غافلگیری!
سرخوردگی راوی از دوست قدیمی اش بعد از مواجه شدن با ظاهر او می تواند به پایان بندی خوب داستان تبدیل شود به شرطی که نویسنده باز هم بیشتر از گذشته ی دوستش برای ما بگوید. چرا راوی بعد از دیدن دوستش از او فاصله می گیرد؟ چون احتمالن ظاهر او تمام تصوراتش را به هم می ریزد. راوی درذهنش چه گونه دختری ساخته؟ البته ما از ظاهر دوست راوی در گذشته هم کاملن بی خبر هستیم. راوی با چه ظاهری مواجه می شود؟!:
«چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال کوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریک و سفیدش را روی هم انداخت. عینک دودی را از کیفش درآورد و روی مجله ی لاتین روی نیمکت گذاشت...»
چه چیز این ظاهر، راوی را آشفته می کند؟! آیا او در گذشته دختری محجّبه بوده که به شدت از اعتقاداتش دفاع می کرده؟! و حالا...! معلوم نیست.
یک یاداوری خیلی کوچک!
شاید بهتر بود نویسنده یک گریز کوچک به اینکه چگونه این دو یکدیگر را پیدا کرده اند می زد! بعد از این همه سال و نداشتن هیچ آدرسی!
یادی از دوست کوچک!
این داستان را که خواندم خاطره ی داستان بسیار زیبای «دوست کوچک» گلی ترقی در ذهنم زنده شد. سالهای زیادی از خواندن آن داستان می گذرد اما طعم شیرین آن هنوز برایم مانده است. طرح آن داستان شباهتهایی به داستان « کابوس» داشت که کاش نویسنده ی کابوس آن داستان را هم حتمن بخواند. به گمانم در مجموعه ی «خاطره های پراکنده» می باشد. داستانِ دو دوست کوچک است که به عشق هم زندگی می کنند. تا اینکه نفر سومی پیدا می شود و با یکی از آنها دوست می شود. دوستی آن ها رفته رفته بالا می گیرد و دوستی قدیمی این دو کمرنگ می شود. داستان از جایی شروع می شود که سالها از آن روزها گذشته و هر دوی آنها در میانسالگی همدیگر را اتفاقی ملاقات می کنند اما...