آقا زاده
نوشته: رضا اسدی
جمشید همین طور که کارتن ها را از روی پالت به داخل ماشین می انداخت گفت:
نگاهش کنید مردیکه تازه داره میاد سر کار .
بعد نگاهی به ساعت روی دیوار کرد و با پوزخند گفت:
اُمده ناهارشُ تو کارخونش بخوره
رضا که کنار ماشین ایستاده بود، کمی جایش را تغییر داد و گفت:
خوب این آقازاده ها هروقت که دلشون خواست میان. اصلآ لزومی نداره که مثل ما رعیت زاده ها اول صُب از خوابشون بزنن و تا آخرشب جون بکنن.
راننده که یک نخ سیگار گوشة لبش بود و با یک دستمال داشت شیشة ماشینُ تمیز می کرد شروع کرد به غرغرکردن که آقایون عجله کنید، من کاردارم ازصُب تا حالا فقط یک سرویس رفتم، بخوام اینجوری کار کنم شب باست گشنه بخوابم.
یعقوب که کارتن ها رُا داخل ماشین می چیند به حمایت از راننده گفت:
مشتی آخراش الان تموم میشه خیالت راحت.
مرتضی ازروی لیفتراک پایین آمد و نزدیک رضا ایستاد، جمشید دوباره شروع کرد
- مرتضی آقازاده رو دیدی؟
- آره دیدم، راسی جمشید بهت گفته بودم، آقازاده یک سال ازمن کوچیکتر؟
- آره، چندبارم گفتی.
رضا باتخته شاسی که دستش بود زد به پشت مرتضی و گفت:
آره از تو یک سال کوچیکتر اما صد برابر تو و بابات مایه داره که برای من وتو خوابشم حرومه، حروم….
یعقوب باصدای بلند شروع کرد خندیدن
- نه رضا اشتباه می کنی این حاج مرتضی خیلی وضعش خوبه آخه یک سال از آقازادة کارخونه بزرگتره………
مرتضی هم شروع کردبه خندیدن. جمشید که آخرین کارتنُ می نداخت تو ماشین کفت:
گور باباش، ولش کنید الکی داریم خودمونو اذیت می کنیم داره که داره به جهنم.
رضا به طرف راننده رفت و رسید رنگ هارا دادتا امضاکند. راننده سریع برگِ را امضاکرد و رفت. آخر شب جمشید که از اتاق آقازاده بیرون می آمد پکر بود.
صبح آن روز یک ابلاغیه به انبار دادند: «آقای یعقوب سعیدی از تاریخ این ابلاغیه جزو پرسنل شرکت نبوده و ورود ایشان به انبار و واحدهای تابع ممنوع میباشد، همچنین هرگونه بحث و گفت وگو در هنگام کارممنوع می باشد»
***
بررسی:
محمدرضا خردمندان
داستان که تمام می شود یک لحظه آدم جا می خورد و انگار غافلگیر شده باشد داستان را توی ذهن مرور می کند. شخصیتها را به یاد می آورد و سعی می کند ارتباط بین حرفها، رفتارها و اتفاقی که در نهایت افتاده را بیابد اما این تلاش راه به جایی نمی برد.
داستان مبهم به پایان رسیده است و نتیجه گیری قطعی نمی توان از آن داشت. در واقع معلوم نیست اتفاق پایان داستان به چه موردی اشاره دارد. آیا منظور نویسنده به اصطلاح «زیراب زنی» یکی از پرسنل است؟! چرا یعقوب؟ یعقوب که در بین جمع تقریبن کمتر از همه حرف می زند. پس چرا او از کار اخراج شده؟ آیا کسی نسبت به او کینه داشته؟ چه کسی و چرا؟
چرا ابلاغیه را به جمشید داده اند؟ آیا نویسنده می خواهد استبداد حاکم بر محیط را نشان بدهد؟ اگر به جای یعقوب مثلن ابلاغیه به نام رضا یا دیگری بود چه فرقی می کرد؟ این ها سوال هایی است که ذهن خواننده را به خود مشغول می کند.