خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز تئاتر عكس سینما اندیشه
داستان کوتاه
9 شهریور 1389
6 مرداد 1389
7 اردیبهشت 1389
3 اسفند 1388
داستان کوتاه کوتاه
10 شهریور 1389
5 شهریور 1389
الهه عبدی
3 شهریور 1389
30 مرداد 1389
28 مرداد 1389
داستان دنباله دار
تحلیل
7 شهریور 1389
1 شهریور 1389
2 مرداد 1389
نقد و بررسی
7 خرداد 1389
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
27 مرداد 1389
گزارش
29 خرداد 1389
30 اردیبهشت 1389
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
خاطره
22 دی 1388


آقا زاده
نوشته: رضا اسدی

جمشید همین طور كه كارتن ها را از روی پالت به داخل ماشین می انداخت گفت:
نگاهش كنید مردیكه تازه داره میاد سر كار .
بعد نگاهی به ساعت روی دیوار كرد و با پوزخند گفت:
اُمده ناهارشُ تو كارخونش بخوره
رضا كه كنار ماشین ایستاده بود، كمی جایش را تغییر داد و گفت:
خوب این آقازاده ها هروقت كه دلشون خواست میان. اصلآ لزومی نداره كه مثل ما رعیت زاده ها اول صُب از خوابشون بزنن و تا آخرشب جون بكنن.
راننده كه یك نخ سیگار گوشة لبش بود و با یك دستمال داشت شیشة ماشینُ تمیز می كرد شروع كرد به غرغركردن كه آقایون عجله كنید، من كاردارم ازصُب تا حالا فقط یك سرویس رفتم، بخوام اینجوری كار كنم شب باست گشنه بخوابم.
یعقوب كه كارتن ها رُا داخل ماشین می چیند به حمایت از راننده گفت:
مشتی آخراش الان تموم میشه خیالت راحت.
مرتضی ازروی لیفتراك پایین آمد و نزدیك رضا ایستاد، جمشید دوباره شروع كرد
- مرتضی آقازاده رو دیدی؟
- آره دیدم، راسی جمشید بهت گفته بودم، آقازاده یك سال ازمن كوچیكتر؟
- آره، چندبارم گفتی.
رضا باتخته شاسی كه دستش بود زد به پشت مرتضی و گفت:
آره از تو یك سال كوچیكتر اما صد برابر تو  و بابات مایه داره كه برای من وتو خوابشم حرومه، حروم….
یعقوب باصدای بلند شروع كرد خندیدن
- نه رضا اشتباه می كنی این حاج مرتضی خیلی وضعش خوبه آخه یك سال از آقازادة كارخونه بزرگتره………
مرتضی هم شروع كردبه خندیدن. جمشید كه آخرین كارتنُ می نداخت تو ماشین كفت:
گور باباش، ولش كنید الكی داریم خودمونو اذیت می كنیم داره كه داره به جهنم.
رضا به طرف راننده رفت و رسید رنگ هارا دادتا امضاكند. راننده سریع برگِ را امضاكرد و رفت. آخر شب جمشید كه از اتاق آقازاده بیرون می آمد پكر بود.
صبح آن روز یك ابلاغیه به انبار دادند: «آقای یعقوب سعیدی از تاریخ این ابلاغیه جزو پرسنل شركت نبوده و ورود ایشان به انبار و واحدهای تابع ممنوع میباشد، همچنین هرگونه بحث و گفت وگو در هنگام كارممنوع می باشد»

 ***

 

بررسی:
 
محمدرضا خردمندان

 
داستان كه تمام می شود یك لحظه آدم جا می خورد و انگار غافلگیر شده باشد داستان را توی ذهن مرور می كند. شخصیتها را به یاد می آورد و سعی می كند ارتباط بین حرفها، رفتارها و اتفاقی كه در نهایت افتاده را بیابد اما این تلاش راه به جایی نمی برد.
 

داستان مبهم به  پایان رسیده است و نتیجه گیری قطعی نمی توان از آن داشت. در واقع معلوم نیست اتفاق پایان داستان به چه موردی اشاره دارد. آیا منظور نویسنده به اصطلاح «زیراب زنی» یكی از پرسنل است؟! چرا یعقوب؟ یعقوب كه در بین جمع تقریبن كمتر از همه حرف می زند. پس چرا او از كار اخراج شده؟ آیا كسی نسبت به او كینه داشته؟ چه كسی و چرا؟
 

چرا ابلاغیه را به جمشید داده اند؟ آیا نویسنده می خواهد استبداد حاكم بر محیط را نشان بدهد؟ اگر به جای یعقوب مثلن ابلاغیه به نام رضا یا دیگری بود چه فرقی می كرد؟ این ها سوال هایی است كه ذهن خواننده را به خود مشغول می كند.
 
نظرات

سلام من هنوز منتظر ادامه ی داستان بودم به نظرم خیلی زود تمام شد

24 دی 1388 ساعت 23:10 | نرگس |  بدون email | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: