لحظهای که کیدن خبر مرگ پدرش را میشنود و فشار این خبر، لحظه شکست دوم او را رقم میزند. اتفاقی که بعد از این واقعه رخ میدهد فروپاشی کامل کیدن در قبول واقعیت صریح است. اینجا است که فرافکنی او تبدیل میشود به فریادی که سر زیردستانش میزند :«من با هیچ چیز جز واقعیت بیرحم راضی نمیشم، بیرحم، بیرحم». به واقع کیدن دیگر توانایی رودررویی با واقعیت را ندارد. چه اینکه در عین حال که کلیر را دارد، هیزل را نیز به دست آورده و چیز دیگری نیست که بخواهد بدست بیاورد و نتواند. اینجاست که سامی به شکلی عینی وارد داستان میشود و از این لحظه کیدن نظارهگر رفتار خود است. تصمیماتی که میگیرد و جرات گفتنش را ندارد از زبان سامی بیان میشوند. و از این به بعد است که کیدن نسبت به اتفاقات تا جایی بی انگیزه میشود که ترجیح میدهد با خاطرات چیزهایی که از دست میدهد زندگی کند و حتی تلاش دوبارهای برای بدست آوردنش نکند. مثل کلیر که پس از رفتن او کیدن فقط رابطه او با کارگردان جدیدش را بازسازی میکند وحتی به دنبالش هم نمیرود.
اما در نهایت و پس از گذشتن سالها، کارکردن و نزدیک شدن بیش از حد کیدن به هیزل باعث میشود که کیدن متوجه شود واقعا عاشق هیزل است. لحظهای که کیدن متوجه این مسئله میشود دیگر جایی برای سامی نیست. چه اینکه کیدن در درون تغییر کرده است. سامی به عنوان نماد درون کیدن باید جلوی تغییر او را بگیرد و کاری کند که کیدن فقط در ذهنش به دنبال هیزل باشد (هیزل/سامی). سامی همچنان که همواره مانع بروز بی پرده این علاقه شده، جلوی قطع شدن آن را نیز گرفته است و چون این بار این محافظه کاری نمیتواند مانع بیان واقعیت از طرف کیدن شود، رویه جدید باعث حذف سامی به عنوان رویه قدیم میشود. به واقع دلیل علاقه کیدن به هیزل نزدیک شدن بیش از حد سامی است و سامی با اغراق در رفتار، به پادتن خود تبدیل میشود و در نتیجه خودش خودش را حذف میکند. خودکشی از بالای ساختمانی که زمانی کیدن در آن حس کرده بود هیزل را برای همیشه از دست داده است نماد بازگشت کیدن به آن نقطه حسی، و همانند شروعی دوباره است. وضعیتی که قبولش برای کیدن نیز سخت است (از سامی میخواهد که بایستد و مرگ او را باور ندارد) اما آن وضعیت دیگر قابل بازگشت نیست و از این لحظه نقش سامی به دیگری واگذار، و بسیار کمرنگ میشود، درون کیدن برای همیشه تغییر کرده است.
فیلم نکات بسیار بیشتری دارد. میتوان بیش از این در رابطه با رابطه کیدن و سامی و نگاه ابژکتیو یا سوبژکتیو به زندگی صحبت کرد، یا رابطه کیدن و ماریا و تاثیری که ماریا از ابتدا بر کیدن و زندگی اش می گذارد و یکی از پایه های بحرانهای کیدن است که همه اینها مجال مفصل دیگری را میطلبد.
در کل میتوان گفت مشکل کیدن، راضی نبودن از گزینههایی است که زندگی پیش پایش قرار داده است، در عین حال که او تلاش چندانی نیز برای بدست آوردن ایدهآلهایش نمیکند. او نه به دوست داشتنیهایش وابستگی درستی دارد، و نه با مشکلات و چیزهایی که از آنها متنفر است قاطع برخورد میکند. همین مسئله او را به کسی که دائم در حال حسرت خوردن و در عین حال فرار کردن است تبدیل میکند. او تمام عمرش به فکر "درست کردن" چیزهاست، در حالی که هرگز نمیفهمد آن "درست" چیست و در نتیجه در همان توهمات و در حالی که همه چیز را از دست داده است کسی دیگر تصمیم نهایی را برایش میگیرد، "بمیر".