خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
27 اسفند 1388
زهره عیسی خانی
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
14 آبان 1388

یا لطیف
سلام
خوب هستید شما؟ چه خبرها، چه خطرها؟ خبری از ما نمی‌گیرید! یا می‌گیرید و ما بی‌خبریم. خوب، بی‌خبر نگذارید. بی‌خبری گویا رسم‌تان است. البته یك چیزی را در مورد خودم مطمئنم و آن این كه من هم از تو خبری نمی‌گیرم. تو یا شما؟ این یكی از مزخرف ‌ترین دو راهی‌ها برای احترام گذاشتن یا نگذاشتن است. حالا كه این قدر راحتم كه مزخرف را می‌آورم پس اجازه بده بگویم تو.
ما كور باطن‌ها خیلی وقت است زدیم چشم و چالِ ایمان‌مان را كور كردیم. لطفاً نخند. ایمان دیگر خانم من. ایمان مگر همان تقوا نبود؟ شما كه بلدی باید به ما یاد بدهی نه این كه بخندی. اما هنوز به یادت هستیم و هستم. دیدی الان نمی‌خندی. این هم از یكی از نشانه‌های ایمانِ من و ما. الان كه دارم می‌نویسم -البته نه این تایپ شده‌اش بلكه دست نویس‌ رو می‌گویم- ساعت 1:45 است. نه اینكه فكر كنی 1:45 بعد از ظهر است. اگر آن جوری بود می‌گفتم 13:45. این موقعِ شب، بی‌صدا قلمم را می‌كشم روی كاغذ بابتِ كاری كه انگاری خیلی مهم است.
همزمان با اینكه دارم برایت می‌نویسم هدفون را هم گذاشتم تو گوشم. دكمه پِلی اِم پی تِری پِلِیر را چند ثانیه نگاه می‌دارم تا روشن بشود. از طریقِ پروفایل می‌روم تو مایه‌های پاپ و بعد محسن. الان كنسرتِ محسن یگانه است كه دارد غوغا می‌كند. موسیقی گوش می‌دهی؟ چه سبكی دوست داری؟
البته مهم این است كه من یك مطلبِ خوب برایت بنویسم. محسن این حسِ خوب را به من می‌دهد كه خوب بنویسم. محسن یگانه را می‌گویم. كار دارم با شما. مگر نمی‌دانی یا به قولِ محسن آهای خبر نداری كه به قولِ این منتقدانِ مدرنیته‌ روابطِ بین آدم‌ها در زندگیِ مدرن نه بر اساسِ روابط عاطفی كه بر اساس نیازهای آن‌ها شگل می‌گیرد؟ الان من به تو نیاز دارم پس برایت می‌نویسم. شدم شبیهِ دكارت ولی بدونِ موی بلند. موی بلند دكارت ژولیده است؛ قشنگ نیست. موی بلند لایپ‌ نیتز قشنگ‌ تر است انگاری؟ حالا ولش كن؛ از خوشگلی دو تا ریاضی‌دانِ بزرگ مسائل مهمتری هم هست. البته لایپ‌ نیتز یك جورایی مهم‌تر است. نه از مسائلِ مهم‌تر، نه عزیزم، از دكارت مهم‌تر است.
شنیدی آخوندها می‌گویند همیشه راهی هست. شنیدی كه می‌گویند نباید ناامید شد. من هم از همین‌ها زیاد شنیدم. مگر می‌توانم دلیلِ دیگری داشته باشم برای نوشتن. آن هم نوشتن به شما، اَه شما نه، منظورم تو است. نمی‌شود به شما گفت تو. گرفتارمان كردی با این همه شخصیتت. بی‌چاره می‌شویم اگر بخواهیم دو خط خودمانی بنویسیم. می‌بینی كه در سراسرِ نوشته خبری از شكسته نویسی هم نیست. عجب نفوذی داری ... نفوذی داری تو.
هیچ وقت نفهمدیم چگونه می‌شود تو را دوست داشت. تو از آن شخصیت‌هایی هستی كه نیاز به تعریف و تمجیدِ دیگران نداری و نمی‌دانی كه من چقدر از این جور آدم‌ها خوشم می‌آید. آدم‌هایی كه نیاز به تعریف دیگران ندارند. نمی‌خواهم راه چگونه تو شدن را به من بگویی، من از این جور ماهیگیری‌ها بلد نیستم. فقط بگو چه جوری می‌شود دوستت داشت؟ این را بدانیم كه موقعِ نوشتن گاوگیجه نگیریم و ندانیم كه از كجا شروع كنیم. الان یك صفحه‌ی A4 مطلب نوشتم ولی نتوانستم كارم را بگویم. نقطه ضعفش برمی‌گردد به همان كه گفتم.
برای ایرانی جماعت یكی همیشه باید گامِ اول را بردارد. مثلِ این كه این گام اول خیلی هم مهم است. ولی من تو این چاهِ ویل نمی‌افتم خانم جان. بگذار یك خاطره تعریف كنم برایت. سالِ اول دبیرستان داداشم می‌گفت درس بخوان. مثل می‌آورد یك سال بخور نان و تره، صد سال بخور نان و كره. عینِ همین حكایت را سال دوم و سال بعد و چند باری هم توی پیش دانشگاهی گفت. شاید باورت نشود توی كارشناسی هم همین را گفت. الان هم یادم نمی‌رود كه روزِ قبول شدن در كنكور ارشد به من گفت خوب بخوانی‌ها. یك سال بخور نان و تره، صد سال بخور نان كره. حالا یك سالِ مقدم دارد می‌شود صد سال و صد سالِ تالی، یك سال. گرفتی چه می‌خواهم بگویم.  
من هم با تو غریبه نیستم. می‌بینی كه غریبه نیستم كه دارم برایت می‌نویسم وگرنه خر مغزم را گاز نگرفته بود كه نصف شبی از خوابم بزنم و برای تو كه خبری از ما نمی‌گیری بنویسم. احتمال می‌دهم همه چیز به همان مشكلِ قدمِ اول برمی‌گردد. خوب، بیا این هم قدمِ اول. نوشتنِ برای تو هم می‌شود  قدمِ اول. می‌شود دوستم داشته باشی؟ نمی‌دانی چه كلاسی دارد اگر به خلق الله بگویم تو دوستم داری.
پرت نشوم. داستانم را بگویم. جریانِ نوشتم را تعریف كنم كه به چه مخمصه‌ای افتادم. شب بود. در زیر گستره‌ی آسمان و در ذیلِ نور گرفته‌ی ماه در كوچه‌ای تاریك قدم می‌زدم كه احساس كردم پاهایم می‌لرزند ... من كه اصلاً داستان تعریف كردن بلد نیستم چرا زور می‌زنم. ببین خانم، موبایلم بود كه روی ویبره بود و من را لرزاند. محسن بود. نه، محسن امیریِ پسر عمویم نبود یك محسن دیگر بود.
-سلام خوبی عزیز؟ چه خبر؟
-خوبی محسن جان. چه شد یادی از ما پولدارها كردی؟
در صدایش آرامش نبود. كوچه هم بدجوری تاریك بود و خِش خِش موبایل هم بر وحشتم اضافه می‌كرد.
-میثم! می‌خواهم بروم خارج؟
-به سلامتی. چرا از من اجازه می‌گیری. برو دیگر. كی حالا عازمی؟ كجا؟
-فعلاً گیر كردم حاجی. كجایش كه آمریكا. برگشتی هم در كار نیست. برگردم كه ببینم امثال توی بی‌سواد پست‌های مدیریتی را گرفتید و امثال منِ باسواد غاز بچرانیم. برگردم تا ...
 حرفش را بریدم نگذاشتم نطق قرّایش را ادامه بدهد. همین طوری است. شروع می‌كند به آسمان ریسمان بافتن. پاشو برو دیگر. آن كسی كه می‌خواهد برود نیاز به استدلال دارد. برای انجام هر كاری استدلال فقط بهانه‌ی آن كار است.
-خب حالا زنگ زدی خداحافظی كنی؟ یا اینكه من برایت توصیه‌ای بكنم كه تا نیویورك یك جای خوب توی هواپیما بنشینی كه دو هوا نشوی و قلنج نكنی. مردِ حسابی ...
نگذاشت نطقِ قرّا‌یم را ادامه بدهم. اتفاقاً من هم ادامه ندادم. حالا كه آدم یك دوست دارد توی یواس پیدا می‌كند، باید تحویلش بگیرد. عزیزم بیشتر اوقات مصلحتِ دروغین بر حقیقت پیروز می‌شود. آدم باید با حقایق كنار بیاید.
-شر نباف جانِ مادرت. یك كاری برایم بكن.
-چی كار؟
- خانمم نمی‌خواهد همراهم بیاد. باهاش صحبت كن. می‌دانی این مشكل چقدر بزرگ است؟ دارد دیوانه‌ام می‌كند. تو هم كه بالاخره هم كلاسی دوره‌ی لیسانسش هستی. بگو شاید اثر كرد.
-نمی‌دانم چه بگویم محسن جان؟
دیدم دارد گریه‌اش می گیرد. دلم سوخت. وای بر آنانی كه شب سرد و تیره را بر روزِ روشن و گرمابخش ترجیح دادند. محسن پشتِ موبایل آشكارا گریه كرد. مثل یكِ مرد گریه كرد. اس ام اسِ دختر عمویم یادم آمد:«باید در زندگی هم‌چون دریا بود تا اگر با سنگ‌های سخت برخورد كردیم، سنگ‌ها در عمق ما محو شوند نه ما در عمقِ سنگ‌ها.» از این پیام‌هایی كه زیاد می‌آید و این هم یكی از همان كلیشه‌ای‌هایش كه هی همچین پُر بَدَك هم نیست.
-میثم نمی‌توانم حرف بزنم. شماره‌اش را برایت می‌فرستم.
از دور خیابان روشن‌‌تری را می‌بینم كه به سمتش می‌روم. نور چراغ‌ها تا نزدیكی قدم‌های من آمده و حالا كه پشتِ سرشان می‌گذارم سایه‌ام را می‌بینم. راستی اگر روشنایی نبود سایه‌ای هم نبود. بنابراین سایه، پیامبر یأس نیست بلكه نوید دهنده‌ی نوری است كه هست. وقتی زندگی تو را در سطورِ خشمگین تاریخ می‌خوانم به خدا آهم می‌گیرد. آنها چگونه توانستند دل تو را بشكنند. یك چیزی برایم خیلی مزه كرد و آن این كه خشمِ یك انسان سرور و خوشحالی همه‌ی انسان‌نماها را بهم می‌ریزد. قربان فریادهایت. به من هم از آن فریادها بیآموز.
به ساعتِ موبایلم نگاه كردم. دیدم می‌شود به دختره زنگ بزنم و بگویم دخترجان عقلت كجا رفته. پا شو برو ینگه دنیا حال كن. دخترهای ملت فرقِ بین سون‌آپ و ماء الشعیر را نمی دانستند ولی الان تو خارج كنارِ به قول دكتر شریعتی كمپانی‌های خر رنگ كن رد واین می‌خورند و دامن كوتاه می‌پوشند و خودشون رو تو ناف مدنیت می‌بینند. آن‌هایی كه ...
به خیابان كه رسیدم نگاهی به طرفین كردم تا رد بشوم. نگاهی به آن طرفِ خیابان كردم و دختر بدحجابی را دیدم. چرا وقتی یكی بد حجاب است باید توصیفاتِ بدیعی در موردش بكنم؟ خوب، من نمی‌توانم مثل نویسنده‌های دیگر این جور دخترها را تَرگل و وَرگل بخوانم و برای‌تان توصیفِ استثنایی بكنم. (پیشِ خودمان بماند حالا كی گفت من نویسنده‌ام.) اگر نویسنده هم باشم نمی‌توانم به كسی كه چادر روی سرش بود بگویم چروكیده و شبیه كشمش. این را بی‌ادبی می‌دانم. به دختره خیره شدم چون واقعاً خوشگل بود. خوب، زیبایی یك امر طبیعی است و آدم آن را درك می‌كند ولی حیف كه این دختره كاری می‌كند بدون پاسپورت و ویزا بریم بِرادوِی.
یك پژو 206 آمد هرچی جلو عقب كرد و بوق زد دختره سوار نشد. راستی این دخترهای خیلی بد حجاب سردشان نمی‌شود. دختره راه افتاد كه برود. من هم پشت سرش راه افتادم و در حالی كه كمی بهش نزدیك شده بودم آرام گفتم: «بلوتوثت را روشن كن.»
محل نگذاشت ولی بلوتوثش را روشن كرد. همان جا هم كه می‌خواستم بلوتوث بازی كنم یادِ محسن بودم. سه تا چیز برایش فرستادم. اول آهنگی از محسن. یگانه نه، محسن نامجو. دوم، یك عكسِ قشنگ از محسن. نه یگانه و یا نامجو. یك محسن دیگر كه توی یك شوی لباس عكسش را گرفتم. و سومی یك كلیپ از ... بماند گیر دادی‌ها. آخری را كه فرستادم برگشت نگاهی به من كرد و هیچی نگفت، فقط یك مقدار خندید. اسم بلوتوثم شماره تلفنم بود. اس ام اسش به من رسید. نوشت  «Kheili khari»
من هم نوشتم:«Khar khodeti bavar nadari hamin hala dashti ar ar mikardi» در همین حال یك پراید مشكی ترمز زد و خیلی طبیعی سوار شد. با راننده كه جوانِ خوش تیپی بود سلام و علیكی كرد و ناپدید شد، ولی هنوز اس ام اس می‌زد. من هم از تو چه پنهان اس ام اس فرستادم ولی قرار نگذاشتم.
شماره‌ی خانمِ محسن را گرفتم. عجیب بود چرا زن محسن همراهش نمی‌رود. به تریپش نمی‌آمد اهلِ خارج نباشد. حالا بگو به تریپ آن همه مسلمون مدعی می‌آمد كه ...
راستی آهنگِ محسن یگانه را ریپیت كردم. ولی این بار كنسرتش  نیست، ضبط استودیوی‌اش است. هرچند مصنوعی‌تر است ولی مشكل شرعی‌اش هم كمتر است.
-سلام خانم. حال شما؟
-ببخشید شما؟
-امیری هستم دوست آقا محسن.
خانم محسن كمی فكر كرد تا من رو بجا آورد.
-اگر امری دارید بفرمایید. در خدمتم.
این نوع گفتگو یعنی اصلاً از این كه زنگ زدی خوشحال نیستم.
-شنیدم قصد سفر دارید. خیر است به امید خدا؟
-هنوز معلوم نیست.
این جواب كوتاهش ذله‌ام كرد. مانده بودم چه جوری سرِ صحبت را باز كنم.
-چطور؟
جواب كوبنده‌ای داد. یعنی هیچ وقت اینجوری تا فیها خالدونِ من نسوخته بود.
-مهم نیست.(یعنی به تو ربطی ندارد.)
سعی كردم محل نگذارم و به روی خودم نیاورم.
-آقا محسن می‌گفت قرار است بروید ولی گویا شما راضی نیستید. از من خواست تا از شما بخواهم كه راضی بشوید كه با هم بروید.
می‌دانم با این طرز حرف زدنم رسماً گند زدم.
-حالا شما چه می‌گویید؟ بروم یا نروم؟
-باید به شما بگویم بروید، یعنی محسن این جوری خواست. واقعاً منطقی نیست كه همراهِ شوهرتان نروید.
خنده ملیحی كرد. احساس كردم الان است كه جوابِ دندان شكنی به من بدهد.
-من آدمِ مذهبی نیستم ولی احساس می‌كنم از یكی باید اجازه بگیرم. اگر او اجازه داد، می‌روم. چون اگر بروم كارم یك مقدار سخت می‌شود. قرار است یك عمر آن جا باشم. می‌فهمید چه می‌گویم؟
-نه والا. نمی‌گیرم چه می‌گویید؟‌ منظورتان چیست؟
-نگاه كنید من اگر بروم آن جا دیگر می‌خواهم زندگی كنم. آن قدر قوی نیستم وقتی همه چیز حاضر است، دست بكشم. می‌دانید كه ادعا هم ندارم. خلاصه فقط مانده یك اوكی.
-خب چرا از علمایی، روحانی چیزی نمی‌پرسید؟ بلكه بتوانند كمك‌تان كنند.
-من به این جماعت اعتماد ندارم. فقط یك نفر است كه باید جوابم رابدهد.
-مرجعتان كیست؟
غَش غَش خندید. تا حالا ندیده بودم دختری این جوری بخندد. گفت:
- جواب یك نفر را بیاورید من تا خودِ جهنم هم حاضرم بروم.
-خوب، كیست این آدم؟ بگویید سه سوت برای‌تان جواب می‌آورم.
-حضرت زهرا.
حالا من این جوری گیر كردم خانم. ماندم چه كار كنم. فاطمه جان! هر صبح محسن زنگ می‌زند می‌گوید « چه خبر؟ خواب ندیدی؟» می‌گویم: «نه بابا» می‌پرسم یعنی پیش دستی می‌كنم: «دیشب چه كار كردی كه خواب ندیدی؟» می‌گوید: « هیچی بابا. حواسم بود گناه نكنم. تازه می‌گویند 40 شب باید گناه نكنی. تازه 3 شب از شوی جنیفر لوپز می‌گذرد.» بعد او می‌پرسد: «تو چی؟» من هم می‌گویم:«بابا ما كه از همان اول تو خطِ شو نبودیم. هیچی هیچی.» حضرت زهرا جان من كه نمی‌توانم بهش در مورد دختره بگویم. همان كه پیام می‌فرستد. راست می‌گویند آدم برای آدم شدن باید از سرِ خط بنویسد.
تا حالا باكلی قل هوالله و دعا خوابیدیم نتوانستیم تو را خواب ببینیم. گفتم نامه بنویسم شاید فرجی حاصل شد. البته امشب با این كنسرتی كه من گوش دادم بعید می‌دانم یكی از نواده‌هایت را ببینم خانم جان چه برسد به وجودِ نورانی خودت. مگر می‌شود به این راحتی‌ها وجودِ تو را دید.
به خاطرِ محسن مشكل را حل كن. محسن خودمان را نمی‌گویم، محسن یگانه هم نه. محسن نامجو و محسن امیری و محسنِ مدِ لباس و محسن‌های دیگر هم نه. همان محسنِ خودت. اگر اسم قشنگِ محسنِ تو نبود شاید اینان هم الان محسن نبودند. چقدر وجودِ تو مبارك و پر بركت است كه در آخرین لحظه‌ی زندگی باز هم به جهان خیر و پاكی، تولید و هدیه می‌كنی. ما چشم به راهیم. به خاطرِ محسنت  ادركنی.

نظرات

خیلی خوب بود

1 اسفند 1388 ساعت 16:18 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

هنوز نخواندمش ولی اسمش كه قشنگ بود

2 بهمن 1388 ساعت 20:09 | ستاره سلیمی |  بدون email | بدون آدرس وب

یكبار بیشتر نخواندمش. نظری ندارم .یه پیشنهاد اون كلمه "ادركنی" آخر داستانو حذف كن هیچی هم جاش نذار. ادركنی كل داستان رو از مشتی بودن انداخته .

13 آذر 1388 ساعت 18:50 | سعیدنیری |  s_moosighi@yahoo.com | آدرس وب

باسلام،چراعدم اعتماد به آخوندا؟چرا چله نشینی ها و ریاضت های بدون نسخه و من درآوردی؟چرادر سیاه نمایی روحانیت و جریان سطحی نگری در دین،ماباابزار هنر آب به آسیاب دشمن بریزیم؟ به تعبیر آییینه كه خوب و بد را با هم نشان می دهد،از شیوه ی نگارش و ابهام جذاب داستان تان تشكر می كنم. زیبا بود ولی به دست بد مفهومی اسیر شده.موفق باشید.

30 آبان 1388 ساعت 18:44 | تلنگر |  بدون email | بدون آدرس وب

داستانهای قدیمی ات را چاپ كرده اند. امیدوارم جدیدهایش را نیز توی لوح بخوانم.

24 آبان 1388 ساعت 10:38 | امیر |  بدون email | آدرس وب

من اولین نفری بودم كه این داستانو خوندم البته اون متنی كه من خوندم طرح بود هنوز اینجوری نشده بود ولی میثم جان منم با اولین نظر(آقای برومند) موافقم.جذب كردن خواننده از اول داستان خیلی مهمه.موفق باشی.

20 آبان 1388 ساعت 16:23 | بهنام ترابی |  behnam_torabi@yahoo.com | بدون آدرس وب

از سبكت خوشم میاد . ولی یك مشكل داری : شروع داستانت جالب، جذاب یا هر چیز دیگه ای نیست. منظورم اینه كه ضربه اخر رو خوب میزنی ولی شوك اول نداری.

18 آبان 1388 ساعت 14:46 | عباس برومند |  abbasbrd@yahoo.com | بدون آدرس وب

سلام بر شما چطوری میثم .این تر نتم داستانی داره ها میثم!تو اولین مطلبی بودی كه در تمام این وبگردی هام .داغ داغ خوندم (یعنی چیزش نكردم كه بعدن بخوانم.حكمن بعدن همیشه بعدن است.نگو كه تقلیدی می نویسی.اخه آدم كه نمی تونه تو همه چی صاحب سبك باشه !همین فسی+به كسر فاء+ برای ما بس است) در ثانی اگر بگویید تازه ریا هم می شود.گناه هم كرده اید+می خوای بگی من او را خونده ای؟ها دیگه اصلان باشه من صاحب سبك نسیتم .نویسنده هم نسیتم اما این جاهای متن را خوب دانستم :خدا قبول كنه حالا یك سالِ مقدم دارد می‌شود صد سال و صد سالِ تالی، یك سال. گرفتی چه می‌خواهم بگویم. پاشو برو دیگر. آن كسی كه می‌خواهد برود نیاز به استدلال دارد. برای انجام هر كاری استدلال فقط بهانه‌ی آن كار است. راستی اگر روشنایی نبود سایه‌ای هم نبود. بنابراین سایه، پیامبر یأس نیست بلكه نوید دهنده‌ی نوری است كه هست بعید می‌دانم یكی از نواده‌هایت را ببینم خانم جان چه برسد به وجودِ نورانی خودت. به امید دیدار

18 آبان 1388 ساعت 08:24 | عبدالله بنی مسنی |  keydige1111@gmail.com | آدرس وب

دم شما گرم.موفق باشی

17 آبان 1388 ساعت 21:34 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

و یك توضیح به مریم كه پرسیده آیا می شه به این سبك گفت داستان؟ به هر حال داستان، سبك های مختلفی داره. گفتگو، نامه نگاری و خیلی سبك های دیگه. این داستان در قالب یك نامه نوشته شده. ما قبلا هم خیلی داستان ها رو به صورت نامه دیدیم. حتی در شاهكارهای جهانی. پس نیازی نیست كه شك كنیم این مطلب، داستان بود یا نه.

16 آبان 1388 ساعت 11:39 | ... |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان خیلی خوبی بود. مخصوصا این «محسن» ها كه در داستان با هم قاطی می شدند و ضربه نهایی، به نظرم همه با هوشمندی كنار هم چیده شده بودند و من هم مثل سایرین، از خواندن داستان لذت بردم. امیدوارم باز هم از ایشان در لوح داستان بخوانم.

16 آبان 1388 ساعت 11:33 | ... |  بدون email | بدون آدرس وب

ممنون. خیلی چسبید.موفق باشید.

16 آبان 1388 ساعت 09:48 | بهاره رضایی |  بدون email | بدون آدرس وب

تا آخر نخواندم ولی به نظرم زیبا آمد. برای همین هم صفحه را سیو كردم. خدا خیرت بدهد. خوب نوشتی.

15 آبان 1388 ساعت 21:24 | بادبزن |  بدون email | بدون آدرس وب

خیلی خوب بود . لذیذ بود !

15 آبان 1388 ساعت 19:50 | بی خواب |  بدون email | آدرس وب

درود وقت خوش موضوع تا پایان آدم را می كشاند... اما می شود این سبك را داستان گفت ؟! نمی دانم... شاید یه واگویی انچه در دل است به سبك نویی باشد خواست به شكل جدیدی و قشنگی بیان شده اما قصه بودنش...

14 آبان 1388 ساعت 23:11 | مریم |  بدون email | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: