• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه


بلوتوثت را روشن کن

میثم امیری
14 آبان 1388

یا لطیف
سلام
خوب هستید شما؟ چه خبرها، چه خطرها؟ خبری از ما نمی‌گیرید! یا می‌گیرید و ما بی‌خبریم. خوب، بی‌خبر نگذارید. بی‌خبری گویا رسم‌تان است. البته یک چیزی را در مورد خودم مطمئنم و آن این که من هم از تو خبری نمی‌گیرم. تو یا شما؟ این یکی از مزخرف ‌ترین دو راهی‌ها برای احترام گذاشتن یا نگذاشتن است. حالا که این قدر راحتم که مزخرف را می‌آورم پس اجازه بده بگویم تو.
ما کور باطن‌ها خیلی وقت است زدیم چشم و چالِ ایمان‌مان را کور کردیم. لطفاً نخند. ایمان دیگر خانم من. ایمان مگر همان تقوا نبود؟ شما که بلدی باید به ما یاد بدهی نه این که بخندی. اما هنوز به یادت هستیم و هستم. دیدی الان نمی‌خندی. این هم از یکی از نشانه‌های ایمانِ من و ما. الان که دارم می‌نویسم -البته نه این تایپ شده‌اش بلکه دست نویس‌ رو می‌گویم- ساعت 1:45 است. نه اینکه فکر کنی 1:45 بعد از ظهر است. اگر آن جوری بود می‌گفتم 13:45. این موقعِ شب، بی‌صدا قلمم را می‌کشم روی کاغذ بابتِ کاری که انگاری خیلی مهم است.
همزمان با اینکه دارم برایت می‌نویسم هدفون را هم گذاشتم تو گوشم. دکمه پِلی اِم پی تِری پِلِیر را چند ثانیه نگاه می‌دارم تا روشن بشود. از طریقِ پروفایل می‌روم تو مایه‌های پاپ و بعد محسن. الان کنسرتِ محسن یگانه است که دارد غوغا می‌کند. موسیقی گوش می‌دهی؟ چه سبکی دوست داری؟
البته مهم این است که من یک مطلبِ خوب برایت بنویسم. محسن این حسِ خوب را به من می‌دهد که خوب بنویسم. محسن یگانه را می‌گویم. کار دارم با شما. مگر نمی‌دانی یا به قولِ محسن آهای خبر نداری که به قولِ این منتقدانِ مدرنیته‌ روابطِ بین آدم‌ها در زندگیِ مدرن نه بر اساسِ روابط عاطفی که بر اساس نیازهای آن‌ها شگل می‌گیرد؟ الان من به تو نیاز دارم پس برایت می‌نویسم. شدم شبیهِ دکارت ولی بدونِ موی بلند. موی بلند دکارت ژولیده است؛ قشنگ نیست. موی بلند لایپ‌ نیتز قشنگ‌ تر است انگاری؟ حالا ولش کن؛ از خوشگلی دو تا ریاضی‌دانِ بزرگ مسائل مهمتری هم هست. البته لایپ‌ نیتز یک جورایی مهم‌تر است. نه از مسائلِ مهم‌تر، نه عزیزم، از دکارت مهم‌تر است.
شنیدی آخوندها می‌گویند همیشه راهی هست. شنیدی که می‌گویند نباید ناامید شد. من هم از همین‌ها زیاد شنیدم. مگر می‌توانم دلیلِ دیگری داشته باشم برای نوشتن. آن هم نوشتن به شما، اَه شما نه، منظورم تو است. نمی‌شود به شما گفت تو. گرفتارمان کردی با این همه شخصیتت. بی‌چاره می‌شویم اگر بخواهیم دو خط خودمانی بنویسیم. می‌بینی که در سراسرِ نوشته خبری از شکسته نویسی هم نیست. عجب نفوذی داری ... نفوذی داری تو.
هیچ وقت نفهمدیم چگونه می‌شود تو را دوست داشت. تو از آن شخصیت‌هایی هستی که نیاز به تعریف و تمجیدِ دیگران نداری و نمی‌دانی که من چقدر از این جور آدم‌ها خوشم می‌آید. آدم‌هایی که نیاز به تعریف دیگران ندارند. نمی‌خواهم راه چگونه تو شدن را به من بگویی، من از این جور ماهیگیری‌ها بلد نیستم. فقط بگو چه جوری می‌شود دوستت داشت؟ این را بدانیم که موقعِ نوشتن گاوگیجه نگیریم و ندانیم که از کجا شروع کنیم. الان یک صفحه‌ی A4 مطلب نوشتم ولی نتوانستم کارم را بگویم. نقطه ضعفش برمی‌گردد به همان که گفتم.
برای ایرانی جماعت یکی همیشه باید گامِ اول را بردارد. مثلِ این که این گام اول خیلی هم مهم است. ولی من تو این چاهِ ویل نمی‌افتم خانم جان. بگذار یک خاطره تعریف کنم برایت. سالِ اول دبیرستان داداشم می‌گفت درس بخوان. مثل می‌آورد یک سال بخور نان و تره، صد سال بخور نان و کره. عینِ همین حکایت را سال دوم و سال بعد و چند باری هم توی پیش دانشگاهی گفت. شاید باورت نشود توی کارشناسی هم همین را گفت. الان هم یادم نمی‌رود که روزِ قبول شدن در کنکور ارشد به من گفت خوب بخوانی‌ها. یک سال بخور نان و تره، صد سال بخور نان کره. حالا یک سالِ مقدم دارد می‌شود صد سال و صد سالِ تالی، یک سال. گرفتی چه می‌خواهم بگویم.  
من هم با تو غریبه نیستم. می‌بینی که غریبه نیستم که دارم برایت می‌نویسم وگرنه خر مغزم را گاز نگرفته بود که نصف شبی از خوابم بزنم و برای تو که خبری از ما نمی‌گیری بنویسم. احتمال می‌دهم همه چیز به همان مشکلِ قدمِ اول برمی‌گردد. خوب، بیا این هم قدمِ اول. نوشتنِ برای تو هم می‌شود  قدمِ اول. می‌شود دوستم داشته باشی؟ نمی‌دانی چه کلاسی دارد اگر به خلق الله بگویم تو دوستم داری.
پرت نشوم. داستانم را بگویم. جریانِ نوشتم را تعریف کنم که به چه مخمصه‌ای افتادم. شب بود. در زیر گستره‌ی آسمان و در ذیلِ نور گرفته‌ی ماه در کوچه‌ای تاریک قدم می‌زدم که احساس کردم پاهایم می‌لرزند ... من که اصلاً داستان تعریف کردن بلد نیستم چرا زور می‌زنم. ببین خانم، موبایلم بود که روی ویبره بود و من را لرزاند. محسن بود. نه، محسن امیریِ پسر عمویم نبود یک محسن دیگر بود.
-سلام خوبی عزیز؟ چه خبر؟
-خوبی محسن جان. چه شد یادی از ما پولدارها کردی؟
در صدایش آرامش نبود. کوچه هم بدجوری تاریک بود و خِش خِش موبایل هم بر وحشتم اضافه می‌کرد.
-میثم! می‌خواهم بروم خارج؟
-به سلامتی. چرا از من اجازه می‌گیری. برو دیگر. کی حالا عازمی؟ کجا؟
-فعلاً گیر کردم حاجی. کجایش که آمریکا. برگشتی هم در کار نیست. برگردم که ببینم امثال توی بی‌سواد پست‌های مدیریتی را گرفتید و امثال منِ باسواد غاز بچرانیم. برگردم تا ...
 حرفش را بریدم نگذاشتم نطق قرّایش را ادامه بدهد. همین طوری است. شروع می‌کند به آسمان ریسمان بافتن. پاشو برو دیگر. آن کسی که می‌خواهد برود نیاز به استدلال دارد. برای انجام هر کاری استدلال فقط بهانه‌ی آن کار است.
-خب حالا زنگ زدی خداحافظی کنی؟ یا اینکه من برایت توصیه‌ای بکنم که تا نیویورک یک جای خوب توی هواپیما بنشینی که دو هوا نشوی و قلنج نکنی. مردِ حسابی ...
نگذاشت نطقِ قرّا‌یم را ادامه بدهم. اتفاقاً من هم ادامه ندادم. حالا که آدم یک دوست دارد توی یواس پیدا می‌کند، باید تحویلش بگیرد. عزیزم بیشتر اوقات مصلحتِ دروغین بر حقیقت پیروز می‌شود. آدم باید با حقایق کنار بیاید.
-شر نباف جانِ مادرت. یک کاری برایم بکن.
-چی کار؟
- خانمم نمی‌خواهد همراهم بیاد. باهاش صحبت کن. می‌دانی این مشکل چقدر بزرگ است؟ دارد دیوانه‌ام می‌کند. تو هم که بالاخره هم کلاسی دوره‌ی لیسانسش هستی. بگو شاید اثر کرد.
-نمی‌دانم چه بگویم محسن جان؟
دیدم دارد گریه‌اش می گیرد. دلم سوخت. وای بر آنانی که شب سرد و تیره را بر روزِ روشن و گرمابخش ترجیح دادند. محسن پشتِ موبایل آشکارا گریه کرد. مثل یکِ مرد گریه کرد. اس ام اسِ دختر عمویم یادم آمد:«باید در زندگی هم‌چون دریا بود تا اگر با سنگ‌های سخت برخورد کردیم، سنگ‌ها در عمق ما محو شوند نه ما در عمقِ سنگ‌ها.» از این پیام‌هایی که زیاد می‌آید و این هم یکی از همان کلیشه‌ای‌هایش که هی همچین پُر بَدَک هم نیست.
-میثم نمی‌توانم حرف بزنم. شماره‌اش را برایت می‌فرستم.
از دور خیابان روشن‌‌تری را می‌بینم که به سمتش می‌روم. نور چراغ‌ها تا نزدیکی قدم‌های من آمده و حالا که پشتِ سرشان می‌گذارم سایه‌ام را می‌بینم. راستی اگر روشنایی نبود سایه‌ای هم نبود. بنابراین سایه، پیامبر یأس نیست بلکه نوید دهنده‌ی نوری است که هست. وقتی زندگی تو را در سطورِ خشمگین تاریخ می‌خوانم به خدا آهم می‌گیرد. آنها چگونه توانستند دل تو را بشکنند. یک چیزی برایم خیلی مزه کرد و آن این که خشمِ یک انسان سرور و خوشحالی همه‌ی انسان‌نماها را بهم می‌ریزد. قربان فریادهایت. به من هم از آن فریادها بیآموز.
به ساعتِ موبایلم نگاه کردم. دیدم می‌شود به دختره زنگ بزنم و بگویم دخترجان عقلت کجا رفته. پا شو برو ینگه دنیا حال کن. دخترهای ملت فرقِ بین سون‌آپ و ماء الشعیر را نمی دانستند ولی الان تو خارج کنارِ به قول دکتر شریعتی کمپانی‌های خر رنگ کن رد واین می‌خورند و دامن کوتاه می‌پوشند و خودشون رو تو ناف مدنیت می‌بینند. آن‌هایی که ...
به خیابان که رسیدم نگاهی به طرفین کردم تا رد بشوم. نگاهی به آن طرفِ خیابان کردم و دختر بدحجابی را دیدم. چرا وقتی یکی بد حجاب است باید توصیفاتِ بدیعی در موردش بکنم؟ خوب، من نمی‌توانم مثل نویسنده‌های دیگر این جور دخترها را تَرگل و وَرگل بخوانم و برای‌تان توصیفِ استثنایی بکنم. (پیشِ خودمان بماند حالا کی گفت من نویسنده‌ام.) اگر نویسنده هم باشم نمی‌توانم به کسی که چادر روی سرش بود بگویم چروکیده و شبیه کشمش. این را بی‌ادبی می‌دانم. به دختره خیره شدم چون واقعاً خوشگل بود. خوب، زیبایی یک امر طبیعی است و آدم آن را درک می‌کند ولی حیف که این دختره کاری می‌کند بدون پاسپورت و ویزا بریم بِرادوِی.
یک پژو 206 آمد هرچی جلو عقب کرد و بوق زد دختره سوار نشد. راستی این دخترهای خیلی بد حجاب سردشان نمی‌شود. دختره راه افتاد که برود. من هم پشت سرش راه افتادم و در حالی که کمی بهش نزدیک شده بودم آرام گفتم: «بلوتوثت را روشن کن.»
محل نگذاشت ولی بلوتوثش را روشن کرد. همان جا هم که می‌خواستم بلوتوث بازی کنم یادِ محسن بودم. سه تا چیز برایش فرستادم. اول آهنگی از محسن. یگانه نه، محسن نامجو. دوم، یک عکسِ قشنگ از محسن. نه یگانه و یا نامجو. یک محسن دیگر که توی یک شوی لباس عکسش را گرفتم. و سومی یک کلیپ از ... بماند گیر دادی‌ها. آخری را که فرستادم برگشت نگاهی به من کرد و هیچی نگفت، فقط یک مقدار خندید. اسم بلوتوثم شماره تلفنم بود. اس ام اسش به من رسید. نوشت  «Kheili khari»
من هم نوشتم:«Khar khodeti bavar nadari hamin hala dashti ar ar mikardi» در همین حال یک پراید مشکی ترمز زد و خیلی طبیعی سوار شد. با راننده که جوانِ خوش تیپی بود سلام و علیکی کرد و ناپدید شد، ولی هنوز اس ام اس می‌زد. من هم از تو چه پنهان اس ام اس فرستادم ولی قرار نگذاشتم.
شماره‌ی خانمِ محسن را گرفتم. عجیب بود چرا زن محسن همراهش نمی‌رود. به تریپش نمی‌آمد اهلِ خارج نباشد. حالا بگو به تریپ آن همه مسلمون مدعی می‌آمد که ...
راستی آهنگِ محسن یگانه را ریپیت کردم. ولی این بار کنسرتش  نیست، ضبط استودیوی‌اش است. هرچند مصنوعی‌تر است ولی مشکل شرعی‌اش هم کمتر است.
-سلام خانم. حال شما؟
-ببخشید شما؟
-امیری هستم دوست آقا محسن.
خانم محسن کمی فکر کرد تا من رو بجا آورد.
-اگر امری دارید بفرمایید. در خدمتم.
این نوع گفتگو یعنی اصلاً از این که زنگ زدی خوشحال نیستم.
-شنیدم قصد سفر دارید. خیر است به امید خدا؟
-هنوز معلوم نیست.
این جواب کوتاهش ذله‌ام کرد. مانده بودم چه جوری سرِ صحبت را باز کنم.
-چطور؟
جواب کوبنده‌ای داد. یعنی هیچ وقت اینجوری تا فیها خالدونِ من نسوخته بود.
-مهم نیست.(یعنی به تو ربطی ندارد.)
سعی کردم محل نگذارم و به روی خودم نیاورم.
-آقا محسن می‌گفت قرار است بروید ولی گویا شما راضی نیستید. از من خواست تا از شما بخواهم که راضی بشوید که با هم بروید.
می‌دانم با این طرز حرف زدنم رسماً گند زدم.
-حالا شما چه می‌گویید؟ بروم یا نروم؟
-باید به شما بگویم بروید، یعنی محسن این جوری خواست. واقعاً منطقی نیست که همراهِ شوهرتان نروید.
خنده ملیحی کرد. احساس کردم الان است که جوابِ دندان شکنی به من بدهد.
-من آدمِ مذهبی نیستم ولی احساس می‌کنم از یکی باید اجازه بگیرم. اگر او اجازه داد، می‌روم. چون اگر بروم کارم یک مقدار سخت می‌شود. قرار است یک عمر آن جا باشم. می‌فهمید چه می‌گویم؟
-نه والا. نمی‌گیرم چه می‌گویید؟‌ منظورتان چیست؟
-نگاه کنید من اگر بروم آن جا دیگر می‌خواهم زندگی کنم. آن قدر قوی نیستم وقتی همه چیز حاضر است، دست بکشم. می‌دانید که ادعا هم ندارم. خلاصه فقط مانده یک اوکی.
-خب چرا از علمایی، روحانی چیزی نمی‌پرسید؟ بلکه بتوانند کمک‌تان کنند.
-من به این جماعت اعتماد ندارم. فقط یک نفر است که باید جوابم رابدهد.
-مرجعتان کیست؟
غَش غَش خندید. تا حالا ندیده بودم دختری این جوری بخندد. گفت:
- جواب یک نفر را بیاورید من تا خودِ جهنم هم حاضرم بروم.
-خوب، کیست این آدم؟ بگویید سه سوت برای‌تان جواب می‌آورم.
-حضرت زهرا.
حالا من این جوری گیر کردم خانم. ماندم چه کار کنم. فاطمه جان! هر صبح محسن زنگ می‌زند می‌گوید « چه خبر؟ خواب ندیدی؟» می‌گویم: «نه بابا» می‌پرسم یعنی پیش دستی می‌کنم: «دیشب چه کار کردی که خواب ندیدی؟» می‌گوید: « هیچی بابا. حواسم بود گناه نکنم. تازه می‌گویند 40 شب باید گناه نکنی. تازه 3 شب از شوی جنیفر لوپز می‌گذرد.» بعد او می‌پرسد: «تو چی؟» من هم می‌گویم:«بابا ما که از همان اول تو خطِ شو نبودیم. هیچی هیچی.» حضرت زهرا جان من که نمی‌توانم بهش در مورد دختره بگویم. همان که پیام می‌فرستد. راست می‌گویند آدم برای آدم شدن باید از سرِ خط بنویسد.
تا حالا باکلی قل هوالله و دعا خوابیدیم نتوانستیم تو را خواب ببینیم. گفتم نامه بنویسم شاید فرجی حاصل شد. البته امشب با این کنسرتی که من گوش دادم بعید می‌دانم یکی از نواده‌هایت را ببینم خانم جان چه برسد به وجودِ نورانی خودت. مگر می‌شود به این راحتی‌ها وجودِ تو را دید.
به خاطرِ محسن مشکل را حل کن. محسن خودمان را نمی‌گویم، محسن یگانه هم نه. محسن نامجو و محسن امیری و محسنِ مدِ لباس و محسن‌های دیگر هم نه. همان محسنِ خودت. اگر اسم قشنگِ محسنِ تو نبود شاید اینان هم الان محسن نبودند. چقدر وجودِ تو مبارک و پر برکت است که در آخرین لحظه‌ی زندگی باز هم به جهان خیر و پاکی، تولید و هدیه می‌کنی. ما چشم به راهیم. به خاطرِ محسنت  ادرکنی.

نظرات

خیلی خوب بود

1 اسفند 1388 ساعت 16:18 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

هنوز نخواندمش ولی اسمش که قشنگ بود

2 بهمن 1388 ساعت 20:09 | ستاره سلیمی |  بدون email | بدون آدرس وب

یکبار بیشتر نخواندمش. نظری ندارم .یه پیشنهاد اون کلمه "ادرکنی" آخر داستانو حذف کن هیچی هم جاش نذار. ادرکنی کل داستان رو از مشتی بودن انداخته .

13 آذر 1388 ساعت 18:50 | سعیدنیری |  s_moosighi@yahoo.com | آدرس وب

باسلام،چراعدم اعتماد به آخوندا؟چرا چله نشینی ها و ریاضت های بدون نسخه و من درآوردی؟چرادر سیاه نمایی روحانیت و جریان سطحی نگری در دین،ماباابزار هنر آب به آسیاب دشمن بریزیم؟ به تعبیر آییینه که خوب و بد را با هم نشان می دهد،از شیوه ی نگارش و ابهام جذاب داستان تان تشکر می کنم. زیبا بود ولی به دست بد مفهومی اسیر شده.موفق باشید.

30 آبان 1388 ساعت 18:44 | تلنگر |  بدون email | بدون آدرس وب

داستانهای قدیمی ات را چاپ کرده اند. امیدوارم جدیدهایش را نیز توی لوح بخوانم.

24 آبان 1388 ساعت 10:38 | امیر |  بدون email | آدرس وب

من اولین نفری بودم که این داستانو خوندم البته اون متنی که من خوندم طرح بود هنوز اینجوری نشده بود ولی میثم جان منم با اولین نظر(آقای برومند) موافقم.جذب کردن خواننده از اول داستان خیلی مهمه.موفق باشی.

20 آبان 1388 ساعت 16:23 | بهنام ترابی |  behnam_torabi@yahoo.com | بدون آدرس وب

از سبکت خوشم میاد . ولی یک مشکل داری : شروع داستانت جالب، جذاب یا هر چیز دیگه ای نیست. منظورم اینه که ضربه اخر رو خوب میزنی ولی شوک اول نداری.

18 آبان 1388 ساعت 14:46 | عباس برومند |  abbasbrd@yahoo.com | بدون آدرس وب

سلام بر شما چطوری میثم .این تر نتم داستانی داره ها میثم!تو اولین مطلبی بودی که در تمام این وبگردی هام .داغ داغ خوندم (یعنی چیزش نکردم که بعدن بخوانم.حکمن بعدن همیشه بعدن است.نگو که تقلیدی می نویسی.اخه آدم که نمی تونه تو همه چی صاحب سبک باشه !همین فسی+به کسر فاء+ برای ما بس است) در ثانی اگر بگویید تازه ریا هم می شود.گناه هم کرده اید+می خوای بگی من او را خونده ای؟ها دیگه اصلان باشه من صاحب سبک نسیتم .نویسنده هم نسیتم اما این جاهای متن را خوب دانستم :خدا قبول کنه حالا یک سالِ مقدم دارد می‌شود صد سال و صد سالِ تالی، یک سال. گرفتی چه می‌خواهم بگویم. پاشو برو دیگر. آن کسی که می‌خواهد برود نیاز به استدلال دارد. برای انجام هر کاری استدلال فقط بهانه‌ی آن کار است. راستی اگر روشنایی نبود سایه‌ای هم نبود. بنابراین سایه، پیامبر یأس نیست بلکه نوید دهنده‌ی نوری است که هست بعید می‌دانم یکی از نواده‌هایت را ببینم خانم جان چه برسد به وجودِ نورانی خودت. به امید دیدار

18 آبان 1388 ساعت 08:24 | عبدالله بنی مسنی |  keydige1111@gmail.com | آدرس وب

دم شما گرم.موفق باشی

17 آبان 1388 ساعت 21:34 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

و یک توضیح به مریم که پرسیده آیا می شه به این سبک گفت داستان؟ به هر حال داستان، سبک های مختلفی داره. گفتگو، نامه نگاری و خیلی سبک های دیگه. این داستان در قالب یک نامه نوشته شده. ما قبلا هم خیلی داستان ها رو به صورت نامه دیدیم. حتی در شاهکارهای جهانی. پس نیازی نیست که شک کنیم این مطلب، داستان بود یا نه.

16 آبان 1388 ساعت 11:39 | ... |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان خیلی خوبی بود. مخصوصا این «محسن» ها که در داستان با هم قاطی می شدند و ضربه نهایی، به نظرم همه با هوشمندی کنار هم چیده شده بودند و من هم مثل سایرین، از خواندن داستان لذت بردم. امیدوارم باز هم از ایشان در لوح داستان بخوانم.

16 آبان 1388 ساعت 11:33 | ... |  بدون email | بدون آدرس وب

ممنون. خیلی چسبید.موفق باشید.

16 آبان 1388 ساعت 09:48 | بهاره رضایی |  بدون email | بدون آدرس وب

تا آخر نخواندم ولی به نظرم زیبا آمد. برای همین هم صفحه را سیو کردم. خدا خیرت بدهد. خوب نوشتی.

15 آبان 1388 ساعت 21:24 | بادبزن |  بدون email | بدون آدرس وب

خیلی خوب بود . لذیذ بود !

15 آبان 1388 ساعت 19:50 | بی خواب |  بدون email | آدرس وب

درود وقت خوش موضوع تا پایان آدم را می کشاند... اما می شود این سبک را داستان گفت ؟! نمی دانم... شاید یه واگویی انچه در دل است به سبک نویی باشد خواست به شکل جدیدی و قشنگی بیان شده اما قصه بودنش...

14 آبان 1388 ساعت 23:11 | مریم |  بدون email | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه

جمعه

جمعه

مهدی باطنی


داستان کوتاه

آخرین پرده

آخرین پرده

محمد تمیمی


داستان کوتاه

کفش

کفش

امیر پروسنان


داستان کوتاه

راز مرد اجاره نشین

راز مرد اجاره نشین

مصطفی مردانی


داستان کوتاه

پاییز نقاشی

پاییز نقاشی

فرخنده حق شنو


داستان کوتاه

داستان پایان

داستان پایان

روح‌انگیز ثبوتی


داستان کوتاه

لیلاج

لیلاج

فرهاد خاکیان دهکردی


داستان کوتاه

شیشه‌ی دوم

شیشه‌ی دوم

حسین جوانی


داستان کوتاه

یک چیز سرگرم‌کننده

داستان کوتاهی از جک والستن (چاپ‌شده در مجله‌ی استتیکا (Aesthetica))

یک چیز سرگرم‌کننده

زهرا طراوتی


داستان کوتاه

سیاست

سیاست

حسین جوانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...