• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

کارگاه


صابر

حسین احمدیان
4 آذر 1388

نوشته: مریم بیطرف

 

عصبانی بود و چشمانش پر از خشم. گفت: مرتیکه عوضی‌ حرومزاده، خجالت نمی کشه ...
حرومزاده را که گفت، انگار دیگر نمی شنیدم چه می گوید. یکی از بعد از ظهر‌های گرم تابستان بود. با دوچرخه صورتی‌ رنگم دور حیاط می چرخیدم. معصومه و سپیده لی لی بازی می کردند. سامان در گوش محمد چیزی گفت. محمد به پارسا اشاره کرد. سه تایی‌ به طرف صابر رفتند. صابر همیشه گوشه حیاط می نشست و بازی ما را تماشا می کرد. هیچ وقت با ما بازی نمی کرد. ما هم دوست نداشتیم که با او بازی کنیم.

 

***


سعی‌ می‌کردم حواسم را جمع کنم ببینم چه می گوید. می‌خواست منطقی‌ صحبت کند. ولی‌ آنقدر عصبانی بود که تقریبا داد می زد. حق هم داشت. یکی‌ از رفقای قدیمی‌‌اش سرش کلاه گذاشته بود. گفت: باورم نمی‌شه ... هنوز باورم نمی‌شه ... آدم نامرد تر از این حروم زاده ندیدم.
باز گفت حرومزاده و باز من دیگر نشنیدم چه می گوید. صابر که دید بچه‌ها به طرفش می‌‌آیند، خوش حال شد. شاید فکر می کرد می خواهند او را هم در بازیشان راه دهند. سامان گفت: صابر می خواهیم یک بازی جدید بکنیم. تو هم باید تو بازی باشی‌.
صابر لبخند زد. سامان ادامه داد: از در جلوی مسجد میریم تو و از در پشتی‌ بیرون می‌ آییم.
صابر پرسید : این دیگه چه جور بازیه؟
محمد گفت: سامان از یکی‌ از زن‌های همسایه شنیده که اگه بچه حرومزاده وارد مسجد بشه، دماغش خون میاد. ما هم می خواهیم امتحان کنیم ببینیم درسته یا نه.
لبخند روی لبان صابر خشکید. پارسا گفت : نترس. تازه اگه از دماغت خون نیاد، می فهمیم که تو حرومزاده نیستی‌ و دیگه هیچ کس بهت نمی گه حرومزاده.
صابر یک قدم عقب رفت. از پشت به دیوار خورد. پسر‌ها جلوتر رفتند. با دوچرخه صورتیم به آنها رسیدم. نگاهم به نگاه صابر گره خورد، درست مثل همون بعد از ظهر زمستونی که صابر و مادرش وارد حیاط شدند. مادرش دو تا کیسه بزرگ سبزی به دست داشت. برای همسایه‌ها سبزی پاک می کرد. کارهای نظافت ساختمان را هم انجام می داد. پدر بزرگ صابر سرایدار ساختمان ما بود. زن‌های همسایه می گفتند که از دست دخترش دق کرد و مرد. همسایه‌ها بعد از مرگ پدربزرگ صابر، دلشان سوخت و مادر صابر را که آن روز‌ها حامله بود بیرون نکردند.
صابر و مادرش از کنار من که داشتم تازه دوچرخه سواری یاد می گرفتم رد شدند. چند قدم جلوتر از کنار دو تا از زن‌های همسایه هم گذشتند. نمی دانم مادر صابر چه شنید که کیسه سبزی‌ها را زمین انداخت و به طرف زنها رفت و فریاد زد: آره، راست می گین، این بچه حروم زده است. چی‌ کارش کنم ...
از صدای فریاد مادر صابر ترسیدم، تعادلم بهم خورد و زمین خوردم. همان موقع بود که نگاه من و صابر بهم گره خورد. یک هفته بعد از آن بعد از ظهر مادر صابر برای همیشه رفت و از او دیگر خبری نشد.

 

***


گفت: فقط دلم می‌خواد گیرش بیارم. می زنم فکش رو داغون می‌کنم. خون اون حرومزاده کثافت رو می ریزم.
صابر فریاد می زد. ولی‌ صدایش بین صدای خنده و هیاهوی پسرها که دستانش را گرفته بودند و به طرف مسجد می بردند، گم بود. مسجد با حیاط ما چند متر بیشتر فاصله نداشت. از حیاط که بیرون رفتند، صابر خودش را روی زمین انداخت و زانویش روی آسفالت کشیده شد. سامان دست بر دار نبود. بقیه هم به حرف او گوش می دادند. وقتی‌ دیدم از زانوی صابر خون می‌‌آید، ترسیدم و به طرف حیاط برگشتم. فردای آن روز از مادر سامان که خانه مان آمده بود شنیدم که بابا ابراهیم، خادم مسجد، صابر را از دست پسر‌ها نجات داده. مادر سامان شنیده بود که صابر چنان خودش را در بغل بابا ابراهیم انداخته و گریه کرده که پسر‌ها هم به گریه افتادند. از آن روز به بعد، دیگر هیچ کس صابر را ندید. بابا ابراهیم هم هیچ وقت نگفت که صابر را کجا برده.

 

***


گفت: حواست به من هست یا نه؟ چرا چیزی نمیگی؟ نکنه تو هم طرفدار اون مردک حرومزاده هستی‌؟
آن روز‌ها نمیدانستم که حروم زاده یعنی‌ چه؟ فکر می‌کردم که حتما صابر کار بدی انجام داده که به او می گویند حرومزاده.
نگاهم می کرد. منتظر بود که چیزی بگویم. تلفن همراهش زنگ زد.
-الو، خوب شد خودت زنگ زدی ... عوضی‌ ... حرف نزن ... خفه شو حروم زاده ...
از اتاق بیرون رفت و در را محکم بست. دیگر نشنیدم چه می گوید. به این فکر می کردم که هروقت صابر می شنود یکی‌ می گوید حرومزاده تا فحش دهد چه حالی‌ می شود.





درباره ی داستان صابر

حسین احمدیان



نویسنده ی داستان دارای دو امتیاز مهم است: موضوع نسبتاً تازه و البته حساسی که انتخاب کرده و دیگر تلاش برای بیان آن با تجربه ی یک فرم اندکی نامتعارف. به غیر از اینها، لحن صمیمی اثر و زبان آن- بجز البته استفاده از کلماتی مثل «همون» و «زمستون» که یکدستی متن ِ کتابی نوشته شده ی داستان را به هم زده- نیز از دیگر نقاط قوت کار است که با توجه به داستانهای دیگر ایشان که در سایت «لوح» منتشر شده، دور از انتظار هم نبوده است. بجز ابهام بی جواب مانده ای در کار مبنی بر اینکه مشخص نیست صابر بعد از رفتن مادرش از آن ساختمان چگونه به تنهایی روزگار می گذرانده، تنها مشکل مهمی که با این داستان دارم، همان تمهیدی است که نویسنده برای بازگشت به گذشته و مرور خاطرات توسط راوی انتخاب کرده است. اگر ما اولین باری را که راوی با شنیدن لفظ «حرامزاده» از دهان کسی به یاد صابر می افتد برای شروع ماجرا و بازگرداندن او به دوران کودکی اش مناسب فرض کنیم- اگر چه قدری سریع اتفاق می افتد- دفعات بعدی دیگر چنین توجیهی وجود ندارد و جز شنیدن مشتی ناسزا که حتی ممکن است برای مخاطب آزار دهنده و دافعه برانگیز هم باشد، چه کمک دیگری به او و به پیشبرد داستان می شود؟ پیشتر گفتم که تلاش نویسنده برای تجربه ی فرمی تازه امتیاز بزرگی است و در خور تحسین. ولی به گمانم این تجربه در این داستان چندان جواب نداده است و اصلاً چه اشکالی داشت که راوی خاطراتش را پشت سرهم به یاد می آورد و فقط   مواجهه ی او با کاربرد زننده ی آن کلمه بود که جرقه ی اولیه برای به یاد آوردن صابر و دردهایش می شد و در نهایت شاید با بازگشت دوباره به زمان حال و در همان موقعیت قبلی، به این فکر می کرد که صابر- و امثال او- که گناهی متوجه آنان نیست، چه رنجی می کشند از شنیدن بی محابای این عنوان و باقی ماجرا...

نظرات

با نظر بالا موافقم

20 بهمن 1388 ساعت 02:55 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

نقد در حد یک نقد حرفه ای نیست .بهتر از این می توان نقد کردکه نوسینده علاقه مندی و شوق بیشتری به داستان نویسی پیدا کند. با عذر خواهی فراوان از ناقد محترم.

1 دی 1388 ساعت 13:16 |  |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

ترجمه: علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...