نوشته: مریم بیطرف
عصبانی بود و چشمانش پر از خشم. گفت: مرتیكه عوضی حرومزاده، خجالت نمی كشه ...
حرومزاده را كه گفت، انگار دیگر نمی شنیدم چه می گوید. یكی از بعد از ظهرهای گرم تابستان بود. با دوچرخه صورتی رنگم دور حیاط می چرخیدم. معصومه و سپیده لی لی بازی می كردند. سامان در گوش محمد چیزی گفت. محمد به پارسا اشاره كرد. سه تایی به طرف صابر رفتند. صابر همیشه گوشه حیاط می نشست و بازی ما را تماشا می كرد. هیچ وقت با ما بازی نمی كرد. ما هم دوست نداشتیم كه با او بازی كنیم.
***
سعی میكردم حواسم را جمع كنم ببینم چه می گوید. میخواست منطقی صحبت كند. ولی آنقدر عصبانی بود كه تقریبا داد می زد. حق هم داشت. یكی از رفقای قدیمیاش سرش كلاه گذاشته بود. گفت: باورم نمیشه ... هنوز باورم نمیشه ... آدم نامرد تر از این حروم زاده ندیدم.
باز گفت حرومزاده و باز من دیگر نشنیدم چه می گوید. صابر كه دید بچهها به طرفش میآیند، خوش حال شد. شاید فكر می كرد می خواهند او را هم در بازیشان راه دهند. سامان گفت: صابر می خواهیم یك بازی جدید بكنیم. تو هم باید تو بازی باشی.
صابر لبخند زد. سامان ادامه داد: از در جلوی مسجد میریم تو و از در پشتی بیرون می آییم.
صابر پرسید : این دیگه چه جور بازیه؟
محمد گفت: سامان از یكی از زنهای همسایه شنیده كه اگه بچه حرومزاده وارد مسجد بشه، دماغش خون میاد. ما هم می خواهیم امتحان كنیم ببینیم درسته یا نه.
لبخند روی لبان صابر خشكید. پارسا گفت : نترس. تازه اگه از دماغت خون نیاد، می فهمیم كه تو حرومزاده نیستی و دیگه هیچ كس بهت نمی گه حرومزاده.
صابر یك قدم عقب رفت. از پشت به دیوار خورد. پسرها جلوتر رفتند. با دوچرخه صورتیم به آنها رسیدم. نگاهم به نگاه صابر گره خورد، درست مثل همون بعد از ظهر زمستونی كه صابر و مادرش وارد حیاط شدند. مادرش دو تا كیسه بزرگ سبزی به دست داشت. برای همسایهها سبزی پاك می كرد. كارهای نظافت ساختمان را هم انجام می داد. پدر بزرگ صابر سرایدار ساختمان ما بود. زنهای همسایه می گفتند كه از دست دخترش دق كرد و مرد. همسایهها بعد از مرگ پدربزرگ صابر، دلشان سوخت و مادر صابر را كه آن روزها حامله بود بیرون نكردند.
صابر و مادرش از كنار من كه داشتم تازه دوچرخه سواری یاد می گرفتم رد شدند. چند قدم جلوتر از كنار دو تا از زنهای همسایه هم گذشتند. نمی دانم مادر صابر چه شنید كه كیسه سبزیها را زمین انداخت و به طرف زنها رفت و فریاد زد: آره، راست می گین، این بچه حروم زده است. چی كارش كنم ...
از صدای فریاد مادر صابر ترسیدم، تعادلم بهم خورد و زمین خوردم. همان موقع بود كه نگاه من و صابر بهم گره خورد. یك هفته بعد از آن بعد از ظهر مادر صابر برای همیشه رفت و از او دیگر خبری نشد.
***
گفت: فقط دلم میخواد گیرش بیارم. می زنم فكش رو داغون میكنم. خون اون حرومزاده كثافت رو می ریزم.
صابر فریاد می زد. ولی صدایش بین صدای خنده و هیاهوی پسرها كه دستانش را گرفته بودند و به طرف مسجد می بردند، گم بود. مسجد با حیاط ما چند متر بیشتر فاصله نداشت. از حیاط كه بیرون رفتند، صابر خودش را روی زمین انداخت و زانویش روی آسفالت كشیده شد. سامان دست بر دار نبود. بقیه هم به حرف او گوش می دادند. وقتی دیدم از زانوی صابر خون میآید، ترسیدم و به طرف حیاط برگشتم. فردای آن روز از مادر سامان كه خانه مان آمده بود شنیدم كه بابا ابراهیم، خادم مسجد، صابر را از دست پسرها نجات داده. مادر سامان شنیده بود كه صابر چنان خودش را در بغل بابا ابراهیم انداخته و گریه كرده كه پسرها هم به گریه افتادند. از آن روز به بعد، دیگر هیچ كس صابر را ندید. بابا ابراهیم هم هیچ وقت نگفت كه صابر را كجا برده.
***
گفت: حواست به من هست یا نه؟ چرا چیزی نمیگی؟ نكنه تو هم طرفدار اون مردك حرومزاده هستی؟
آن روزها نمیدانستم كه حروم زاده یعنی چه؟ فكر میكردم كه حتما صابر كار بدی انجام داده كه به او می گویند حرومزاده.
نگاهم می كرد. منتظر بود كه چیزی بگویم. تلفن همراهش زنگ زد.
-الو، خوب شد خودت زنگ زدی ... عوضی ... حرف نزن ... خفه شو حروم زاده ...
از اتاق بیرون رفت و در را محكم بست. دیگر نشنیدم چه می گوید. به این فكر می كردم كه هروقت صابر می شنود یكی می گوید حرومزاده تا فحش دهد چه حالی می شود.
درباره ی داستان صابر
حسین احمدیان
نویسنده ی داستان دارای دو امتیاز مهم است: موضوع نسبتاً تازه و البته حساسی كه انتخاب كرده و دیگر تلاش برای بیان آن با تجربه ی یك فرم اندكی نامتعارف. به غیر از اینها، لحن صمیمی اثر و زبان آن- بجز البته استفاده از كلماتی مثل «همون» و «زمستون» كه یكدستی متن ِ كتابی نوشته شده ی داستان را به هم زده- نیز از دیگر نقاط قوت كار است كه با توجه به داستانهای دیگر ایشان كه در سایت «لوح» منتشر شده، دور از انتظار هم نبوده است. بجز ابهام بی جواب مانده ای در كار مبنی بر اینكه مشخص نیست صابر بعد از رفتن مادرش از آن ساختمان چگونه به تنهایی روزگار می گذرانده، تنها مشكل مهمی كه با این داستان دارم، همان تمهیدی است كه نویسنده برای بازگشت به گذشته و مرور خاطرات توسط راوی انتخاب كرده است. اگر ما اولین باری را كه راوی با شنیدن لفظ «حرامزاده» از دهان كسی به یاد صابر می افتد برای شروع ماجرا و بازگرداندن او به دوران كودكی اش مناسب فرض كنیم- اگر چه قدری سریع اتفاق می افتد- دفعات بعدی دیگر چنین توجیهی وجود ندارد و جز شنیدن مشتی ناسزا كه حتی ممكن است برای مخاطب آزار دهنده و دافعه برانگیز هم باشد، چه كمك دیگری به او و به پیشبرد داستان می شود؟ پیشتر گفتم كه تلاش نویسنده برای تجربه ی فرمی تازه امتیاز بزرگی است و در خور تحسین. ولی به گمانم این تجربه در این داستان چندان جواب نداده است و اصلاً چه اشكالی داشت كه راوی خاطراتش را پشت سرهم به یاد می آورد و فقط مواجهه ی او با كاربرد زننده ی آن كلمه بود كه جرقه ی اولیه برای به یاد آوردن صابر و دردهایش می شد و در نهایت شاید با بازگشت دوباره به زمان حال و در همان موقعیت قبلی، به این فكر می كرد كه صابر- و امثال او- كه گناهی متوجه آنان نیست، چه رنجی می كشند از شنیدن بی محابای این عنوان و باقی ماجرا...