• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

کارگاه


داوطلب

حسین احمدیان
6 آبان 1388

داوطلب
مریم بیطرف

 


حاجی قرآن را بالا گرفته بود و بچه‌های گروهش را از زیر قرآن رد می کرد تا سوار مینی بوس شوند. سعید که به حاجی رسید، سرش را پایین انداخت تا چشمش تو چشم حاجی نیفتد. طاقت نگاه‌های حاجی را نداشت. می ترسید چشمهایش بگویند که چه در سر دارد. حاجی به شانه‌اش زد و لبخند زد. سرش را بالا آورد. باز نگاهش با نگاه حاجی یکی‌ شد. دلش هری ریخت پایین، درست مثل دیشب که همه دور هم جمع شده بودند و هر کس دلیل آمدنش را می گفت. نوبت سعید که رسید، ساکت ماند. نمی دانست چه بگوید. او نه از بچه‌های جنگ بود، نه از خانواده شهدا و نه از اهالی اطراف که یکی‌ از آشناهایش را روی مین از دست داده باشد. حاجی به دادش رسید و گفت: احتمالا آقا سعید نمی خواد چیزی بگه که ریا نشه.
همون موقع بود که نگاهش با نگاه حاجی یکی‌ شده بود و از شرم سرش را پایین انداخته بود. روی یکی‌ از صندلی‌‌های مینی بوس نشست. تکه روزنامه‌ای را از جیبش بیرون آورد. خواند، دوباره تا کرد و در جیبش گذاشت. این روزها روزی صد بار این کار را کرده بود، انگار می‌خواست یادش نرود که برای چه اینجا آمده است.
هر کدام از اعضای گروه کری می خواند که امروز قرار است بیشترین مین را خنثی کند. یکی‌ از سعید پرسید: آقا سعید تو می‌خوای چند تا مین خنثی کنی‌؟
به این فکر نکرده بود که می‌خواهد چند تا مین خنثی کند. همینطوری گفت: پنج تا.
صدای خنده همه بلند شد. سعید هم خندید.
به هر مینی که می رسید حرفهای حاجی را در کلاس آمادگی‌ مرور می کرد و سعی‌ می کرد درست طبق آنها مین را خنثی کند. به مین پنجم که رسید مکث کرد. تکه روزنامه را از جیبش بیرون آورد و دوباره خواند. به آسمان نگاه کرد. می‌خواست در دلش چیزی بگوید ولی‌ نمی توانست. فقط به آسمان نگاه می کرد. نمی توانست با خدا حرف بزند. مطمئن نبود که خدا او را می بخشد.
باید اول چاشنی مین را خنثی می کرد و بعد سیم را قطع می کرد. حاجی بارها و بارها در کلاس گفته بود. نفس عمیقی کشید. باز به آسمان نگاه کرد.
قبل از خنثی کردن چاشنی، سیم را قطع کرد. یک لحظه دید حاجی به طرفش می دود. خودش را روی مین انداخت. به اینجای کار فکر نکرده بود. ولی‌ وقتی‌ دید حاجی به طرفش می‌‌آید، مجبور شد این کار را بکند. توی یکی‌ از فیلمها دیده بود که زمان جنگ بعضی‌ از رزمنده‌ها خودشان را روی مین میندازند تا بقیه رد شوند و آسیب نبینند. او هم دلش نمی خواست حاجی صدمه ببیند.
می سوخت. تمام بدنش می سوخت. تا به حال در عمرش اینهمه درد را تحمل نکرده بود. نمی خواست پشیمان شود. تکه روزنامه را که در دستش مچاله شده بود دوباره خواند. از درد به خود می پیچید. صدای آدمهایی که به سمتش می دویدند مبهم بود. بوی سوختن اعضای بدنش را می شنید. دلش می‌خواست مثل بچه‌ها گریه کند. فریاد بزند. کمک بخواهد. ولی‌ هیچ کدام از این کارها را نمی کرد. تصمیم گرفته بود شجاعانه بمیرد تا وقتی‌ دخترش در مورد او انشا می نویسد، بنویسد که پدرش چقدر شجاع بوده و در راه نجات جان هموطنانش کشته شده. صدای دخترش را شنید که به مادرش گفت: مامان آخه من چی‌ باید بنویسم، اگه بنویسم که بابام بیکاره که همهٔ بچه‌ها بهم می خندند.
- خوب انشا ننویس. به خانوم معلمتون بگو که نتونستی انشا بنویسی‌.
زنش این را گفت و از اتاق بیرون آمد. سعید پرسید: با وام موافقت کردند؟
- نه، گفتند که چون من شوهر دارم و شوهرم هم سالمه و توانایی انجام‌ کار داره، وام بهمون تعلق نمیگیره. گفتند که بیکاری به اونها مربوط نمی‌شه.
سعید آهی کشید. زنش گفت: ایشالله درست می‌شه. توکل به خدا.
به اتاق پسرش رفت. پسرش پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود.
- چی‌ کار می کنی‌ بابا؟
- دارم فرمهای کنکور رو پر می‌کنم.
- ایشالله امسال سراسری قبول می شی‌.
- کاش یه سهمیه ای هم واسه آدمهای فقیر و بی‌ پول تو این فرمها بود.
آمده بود که با پسرش حرف بزند. یادش برود که هرچه امروز هم دنبال کار گشته بود پیدا نکرده بود. یادش برود که با وام موافقت نکرده بودند. یادش برود که دخترش باید برای فردا انشا بنویسد. آمده بود که همه چیز یادش برود و فقط به پسر درسخوانش افتخار کند. دستش را روی شانه پسرش گذاشت و گفت: بابا جان، امسال حتما سراسری قبول می شی‌. اگه باز مثل پارسال دانشگاه آزاد قبول شدی، خودم یک جوری پول شهریه رو جور می‌کنم.
پسر دستش را روی دست پدرش گذاشت و لبخند زد. نتوانست به چشمهای پسرش نگاه کند. از اتاق بیرون آمد. روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. روزنامه را باز کرد و یکی‌ یکی‌ تیتر خبر‌ها را خواند. خبر صفحه دوم را که دید هیجان زده شد. گفت: فاطمه، یک کار خوب پیدا کردم. ساکم را ببند. فردا می روم جنوب. مشکل همه حل می‌شه اگه خدا بخواد.
حاجی که به سعید رسید، سعید دیگه احساس درد نداشت و به آسمان خیره مانده بود. حاجی سعید را بغل کرد و به طرف ماشین برد. تکه روزنامه از دست سعید پایین افتاد. تکه روزنامه‌ای که این خبر را داشت:
«کشته شدگان مناطق آلوده به مین هنگام پاک سازی شهید محسوب می شوند.»

***


عبور از میدان مین!

 

حسین احمدیان


تا به حال چند تایی از داستان های نویسنده ی این اثر را خوانده ام. پشتکار ایشان را قبل از هر چیز در نوشتن، در درخواست برای نقد آثارش و در سعی برای یافتن موضوعات و شیوه های متفاوت در هر داستان تحسین می کنم. چند نکته امّا در کارهای ایشان مشترک است به نظرم: یکی دوری از نگاه تک بُعدی و کلیشه ای به موضوعاتی است که انتخاب می کند یا دست کم تلاش برای دوری از آن. دیگر، نگاه همدلانه و دلسوزانه به آدمها و نقد اجتماعی  که گاه به تلخی هم تنه می زند. همچنین زبان نوشته هایش که گاه دچار لغزش می شود ولی اغلب سر پا می ایستد و کمتر دچار خطاهای فاحش است که نشان می دهد ایشان اصول و الفبای داستان نویسی و اصلاً نوشتن را آموخته و آن لغزش ها هم حتماً از سر حواس پرتی است یا تعجیل یا چنین چیزهایی. چارچوب اصلی طرح کارهای ایشان کمتر نقص دارد، شروع آنها کشش دارد و پایان شان اغلب دارای ضربه ای عاطفی است که مخاطب را گرفتار خود کرده و به فکر می اندازد. نام داستان ها البته ساده و گاهی معمولی است و گفتگو نویسی هایش هم گاهی قوی است و گاهی ضعیف تر. امّا نقطه ضعف این کارها به زعم نگارنده بیشتر عدم توجه به نکاتی کوچک و به ظاهر کم اهمیت در منطق داستان است و دیگر پرداخت گاه مستقیم و گاه بیش از اندازه به پیام اثر. این از مقدمه!

داستان نویسی به یک معنا شاید در اختیار گرفتن ذهن خواننده باشد، نوعی هیپنوتیزم، با نشان دادن تصویر دیگری از واقعیت که ممکن است عین واقعیت هم نباشد. از طرفی، داستان نویسی، ریاضیات هم نیست. نیازی نیست که همه چیزش از روی فرمول و محاسبه ای واقعی باشد و خواننده ی آن بنشیند و این فرمولها را درآورد و هر جا که دو دو تایش جور درنیامد، فکر کند که مچ نویسنده را گرفته. ولی آخر نویسنده هم به نظرم نباید کاری کند که حواس او برود سمت مچ گیری؛ نباید کاری کند که حواس خواننده اش پرت شود به حواشی و جزئیات غیر ضروری داستان. پیش از ادامه ی این بحث، نکته ای را یادآور می شوم: چند سالی است که داستانها و فیلمهایی خط قرمز های ساختگی چند سال پیشتر را شکسته اند و تلاش کرده اند نگاهی نو و در مقایسه با آثار سالهای قبل، غیر معمول و سنت شکنانه به موضوعات ملتهبی مانند جنگ و مسایل دینی داشته باشند. با این همه، اینکه نویسنده با موضوعی کم و بیش تابو شده چنین رفتاری را داشته که انگیزه ای مالی و به تعبیری سوء استفاده از موقعیتی که قبل از اینها اغلب فضایی تماماً ارزشی و معنوی برای آن تصویر می شد، برای قهرمان اثرش قایل شده، در خور قدردانی است. با این همه، سؤالات بی جوابی ذهن نگارنده را به عنوان یک مخاطب اثر به خود مشغول کرده که همان ایرادات منطقی به ظاهر کوچکی است که از آن سخن گفتم. پیش از بیان پرسشها، توضیح دهم که اطلاعات بنده از مین روبی و پاکسازی میدانهای مین به جا مانده از جنگ، اگر از نویسنده ی داستان کمتر نباشد، حتم دارم که بیشتر نیست. پس، آنچه به ذهن من آمده، به احتمال قوی به ذهن هر مخاطبی حتی با اطلاع  محدود از چگونگی خنثی سازی مین ها و از این قبیل، خواهد آمد. و امّا سؤالات:

-    آیا بنا به استدلال داستان، تنها بچه های جنگ و خانواده شهدا و اهالی اطراف محل های   مین گذاری شده که یکی از آشناها شان را روی مین از دست داده اند برای خنثی سازی    مین ها اعلام آمادگی کرده و اقدام می کنند؟
-    داوطلب شدن برای خنثی کردن مین آنقدر ساده است که هر کسی بدون سابقه و بدون آنکه دلیل محکمی برایش داشته باشد، به راحتی برای این کار استخدام شود؟ و آیا چنان ساده است که هر کسی که اراده کرد، فردا برود جنوب و بشود تخریب چی؟ تا آنجا که می دانم، پاکسازی میادین مین کاری صعب و سخت است و از طرفی، به گمانم آنقدر نیروی متخصص در این زمینه در نهادهای نظامی وجود دارند که نیازی به پذیرش داوطلب نباشد- این را خیلی از مخاطبان شما می دانند و همین به باور پذیری کل داستان شما ضربه می زند.
-    آن نکته ی ساده ای که در روزنامه نوشته شده، آنقدر پیچیده است یا آنقدر قابل فراموشی است که شخصیت اصلی روزی صد بار آن را بخواند برای یادآوری؟
-    گیریم که دودلی شدید او یا ترسش یا هر چه، باعث شده که او پیاپی آن تکه روزنامه را محض یادآوری نگاه کند و بارها و بارها بخواند. آیا شخصیت اصلی به ذهنش خطور نکرده که هر آن ممکن است دیگران آن تکه روزنامه را در دستش ببینند یا پس از رفتنش روی مین آن را نزدش بیابند و متوجه نقشه اش بشوند یا دست کم مشکوک شوند؟!
-    حالا فرض کنیم که او به اینها فکر نکرده یا راه حلی برای آن یافته، آیا غیر قابل باور و   غیر منطقی نیست که شخصی که چنان دچار مجروحیت و آسیب دیدگی شدیدی شده، باز هم دست از خواندن خبر آن روزنامه بر ندارد و در آن حالت درد و رنج باز هم تکه روزنامه ی داخل مشتش را مطالعه کند؟! حتی اگر هم قادر به این کار باشد، دلیلش چیست؟ نویسنده این طور گفته که « نمی خواست پشیمان شود »؛ مگر فرصتی برای پشیمانی اش مانده اصلاً؟
-    همه ی اینها به کنار، مگر آن خبر روزنامه چیز تازه ای است یا موضوعی است که کسی از آن خبر نداشته باشد که مرد را چنان ذوق زده می کند از خواندنش؟

برای پرسشهای بالا نتوانستم دلایل قابل استنادی در دل داستان بیابم. آنها به گمان من در ذهن     خواننده ی داستان رژه می روند و افکار او را آنقدر قلقلک می دهند که نتواند روی پیام اصلی داستان تمرکز داشته باشد و کل داستان را باور کند و این لغزش بزرگی است به گمانم. حالا بگذریم از آنکه اصلاً از یک عاقله مردی با آن سن و سالی که توصیف می شود، پیدا کردن چنان راه حلی برای فرار از تنگدستی و اوضاع به ظاهر سختی که گرفتارش شده، قدری بعید است. بچه های این آدم که آنچنان بد به نظر نمی رسند! زنش را هم نمی شود اهرم فشار آنچنانی دانست؛ عاقل و منطقی است و حتی بعد از اعلام عدم پرداخت وام، با لحن دلگرم کننده ای به شوهرش می گوید: ایشالله درست می‌شه. توکل به خدا.

تکه ی آخر داستان به یکباره با سیل اطلاعات روبرو می شویم که نویسنده بیشتر با گذاشتن آنها در دهان شخصیتهایش ارایه می دهد. این کار او باعث شده که هم میزان اطلاعات داستان نامتعادل بوده و در این بخش نامتناسب با بقیه ی بخشهای داستان باشد، هم آنکه گفتگوهای شخصیت ها را از حالت عادی و قابل قبول خارج کرده و تبدیل به نوعی خبر خوانی و مستقیم گویی ماجرا کند و در نهایت، موضوع و پیام داستان را بی واسطه و یکباره بیان نماید.
نمی دانم چقدر درست می گویم ولی حدس من آن است که نویسنده مقهور و مرعوب موضوعی شده که برای داستان به ذهنش رسیده و شاید به همین دلیل دچار سهل انگاری شده و از جوانب دیگر داستانش- مانند منطق داستانی، توزیع مناسب اطلاعات، ظرافت در گفتگو نویسی و پرهیز از مستقیم گویی- تا حدودی غفلت کرده است. بله، جالب است مردی را تصّور کنیم که به دلیل فشارهای روحی و شرایط اقتصادی، به نوعی دست به فدارکاری زده و با گذشتن از جانش، می خواهد شرایطی را فراهم کند که خانواده اش از مزایای «خانواده ی شهید بودن» بهره مند شوند- تازه اگر مزایایی در کار باشد که آنقدرها که آن مرد و البته نویسنده ی داستان فرض کرده اند، بدیهی نیست! ولی شاید می شد مرد را در شرایطی بغرنج تر از آنچه که اکنون توصیف شده نشان داد تا اقدامش قابل هضم تر شود؛ شاید می شد درون ذهن او نفوذ کرد تا بتوان بهتر با او همذات پنداری کرد و فشارهای روحی او را، دلیل کارش را و مراحل رسیدن به چنین تصمیمی را دانست و درک کرد؛ شاید می شد رفتار خانواده ی او را سخت تر و نامهربانانه تر از این توصیف کرد یا آنکه آنقدر گرم و مهربانانه که توجیه گر فدارکاری مرد باشد؛ شاید می شد راه حل دیگری برای نشان دادن فداکاری مرد پیدا کرد- حتی از طریق به استقبال شهادت خودخواسته رفتن ولی نه در این روزگار و نه از طریق مشارکت در خنثی سازی مین ها که بنا به آنچه گفته شد، پای منطق و باورش می لنگد؛ کاش می شد.... به هر ترتیب، به زعم اینجانب، داشتن ایده ی خوب مانند داشتن نیِت خیر است ولی عملی کردنش مهم است؛ چه بسیار کسانی را امروزه می بینیم که با نیت های بسیار خوب در عمل به راهی می روند که در حقیقت بر خلاف خواست قلبی شان است و خود نمی دانند. اینها دیگر مثل عبور از میدان مین است؛ با ایده ی خوب/ نیت خیر تنها نمی توان از آن عبور کرد، باید که با ظرافت و با بکار گیری ابزار مناسب به سلامت از آن گذشت.

نظرات

حالا چرا به جای نظر دادن به داستان گیر دادن به مین ؟ به نظر من داستان خوبی بود. آخرش هم آدم را غمگین میکرد.

20 بهمن 1388 ساعت 02:58 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

مین منور میسوزد و میسوزاند اما در داستان ،شخصیت اول قصه ، با انگیزه آسیب نرسیدن به / حاجی / روی مین می خوابد که این انگیزه منطقی نیست . زیرا اساسا مین منور برای کسی که در فاصله زیادی از مین قرار دارد آسیب چندانی ندارد ! . متوجه شدید ؟

7 آبان 1388 ساعت 22:19 | بی خواب |  بدون email | آدرس وب

البته همان مین منور هم اینقدرها که شما گفتید بی خطر نیست. و آنچنان که در خاطرات هست، می سوزد و می سوزاند. یعنی حتی اگر مین منور هم بوده باشد، همین طوری می سوزد و فردی که رویش خوابیده را ذره ذره می سوزاند. باقی قضایا بماند.

7 آبان 1388 ساعت 12:05 | ... |  بدون email | بدون آدرس وب

در کل نقاط مثبت زیادی در داستان بود . از این جهت تبریک به نویسنده . غیر از نقدی که حضرت منتقد نوشتند دو نکته اگر اصلاح بشود بد نیست . اولا مینی که باعث سوختگی میشود مین منور است و مین منور برای کسی آسیب زا نیست ، بلکه فقط روشن میشود و منقطه را روشن می کند که در زمان عملیات فاجعه است اما حالا ؟؟؟ مرد برای چه چیزی روی مین میخوابد ؟؟؟ ... ثانیا اگر به شخصیت قهرمان قصه دقت کنیم ، فداکاری و احساس مسئولیت زیادی دارد . منطقی تر نیست اگر چنین شخصیتی ابتدا به کارهای ساده تری مثل فروش کلیه فکر کند تا جان دادن ؟؟؟

6 آبان 1388 ساعت 22:33 |  |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

ترجمه: علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...


یک چیز سرگرم‌کننده


زندگی و مرگ یک جسم مذکر


از گذشته نگذشتن


بی‌دلیل