لارس فون تریه نابغه فرم و شاید نابغه سینمایی که به حتم میتوانیم اسمی به نام سینمای متفاوت را روی آن بگذاریم، در جدیدترین ساخته خود که «ضد مسیح» نام دارد چالش برانگیز شده است. تعدادی از تماشاگران فیلم براساس احساس عاطفی که پس از صحنههای نابهنجار فیلم میبینند عکسالعملی منفی و در واقع خارج از منطق تفسیر نشان میدهند و خیلیهای دیگر نیز با وجود نشانهشناسی متعددی که در فیلم وجود دارد، دست به تحلیل فیلم میزنند؛ چه بسا که نتیجه تفسیرها و تحلیلها منفی باشد. «ضد مسیح» فیلمی است که باید تمام اجزای آن را به صورت موازی با یکدیگر تحلیل کرد. ایدئولوژی فیلمساز، نشانه شناسی که در داستان و تصاویر دارد و فرم فیلم را باید در یک راستا و تکمیل کننده یکدیگر دانست و نباید تنها یک وجه از فیلم را بدون در نظر گرفتن بخش دیگر مورد حمله یا ستایش قرار داد، زیرا به اعتقاد نگارنده فیلم در هیچکدام از این دو سو (حمله یا ستایش) قرار ندارد.
یکی از منتقدان درباره خورخه لوئیز بورخس نویسنده معروف، جملهای فراموش نشدنی دارد؛ وی طرح داستانهای بورخس و حداقل رسیدن به چنین طرحهایی را ساده میداند و مینویسد :«رسیدن به یک داستان بورخسی ساده است، فرض کنید انسانها به یک بیماری دچار شوند و چارهی درمان این بیماری چیزی جز گوشت انسان نباشد. این میتواند یک طرح بورخسی باشد، اما هنر بورخس در پرداخت چنین طرحهایی است.» این جمله درباره بورخس مقدمهای میتواند باشد تا پلات ساده فیلم «ضد مسیح» را بررسی کنیم. زن و شوهری بر اثر غفلت از فرزندشان او را از دست میدهند و مرد برای درمان زن او را به کلبهای در جنگل میبرد تا مرگ فرزندشان را فراموش کند. این پلات آنقدر ساده است که به خودی خود نمیتواند داستانی جذاب برای یک فیلم ضد کلیشه باشد اما پرداخت فون تریه است که این پلات ساده را به فیلمی قابل بحث تبدیل میکند. فون تریه فیلمش را با پرولوگ یا همان مقدمه آغاز میکند. کاری که در نمایشهای تراژیک یونان باستان انجام میشد. این مقدمه به لحاظ فرم به مانند یک کلیپ برگزار میشود. کلیپی که داستان میگوید. داستان معاشقه یک زن و شوهر که بر اثر این اتفاق از بچهشان غافل میشوند و بچه کوچکشان از تخت خواب خود بیرون میآید، بیرون پنجره را نگاه میکند که برف میبارد و خرس عروسکش را برمیدارد و صندلی را کنار میز میگذارد و از آن بالا میرود، پنجره را باز میکند و با خرسش از پنجره بیرون میآید تا برف را نشان عروسکش بدهد اما در لب پنجره لیز میخورد و از بالای ساختمان به پائین پرتاب میشود و میمیرد. این تراژدی غفلت در مقدمه فون تریه تماشاگر را میخ کوب میکند و پس از مرگ بچه است که اپیزود پرولوگ (مقدمه) فون تریه تمام میشود. در پرولوگ «ضد مسیح» یک فیلم کوتاه تاثیرگذار دیدهایم، فیلمی که به تنهایی میتواند دارای مفاهیمی که مولف میخواهد به ما انتقال بدهد باشد، یعنی تراژدی غفلت. قسمت اول فیلم از تابوت بچه و گلهای روی آن آغاز میشود و بعد چهره مرد را در حال گریه میبینیم و پس از آن به چهره زن میرسیم که گریه نمیکند و خیره به تابوت ناگهان رومی زمین میافتد. در این مرحله از فیلم است که فون تریه از دست دادن بچه را بهانهای برای یک سفر قرار میدهد. سفری که در آن طرح داستانی تنها بهانهایست برای انتقال نشانههایی که فون تریه در طول فیلم میگذارد.
در قسمت اول فیلم پس از قسمت مقدمه که به طور خاص نام prologue روی آن گذاشته شده، به اندوه توجه میشود و نام قسمت اول فیلم هم همین است، قسمت اندوه. اندوه از دست دادن، اندوه غفلت و اندوه از بین رفتن خودآگاه. شخصیت زن فیلم در این قسمت خود را از دست داده، کنترلی بر خودآگاه خویش ندارد و توانایی ادامه زندگی را نیز همچنین. گویی همه چیز را گم کرده است و شخصیت مرد به عنوان یک همدم کار یک روانپزشک را در برابر این حال و وضع زن انجام میدهد. او را نخست دعوت به آرامش میکند. مرگ را امری طبیعی میداند و سپس هرمی کشیده و موضوعات یا مکانها یا اشخاصی که زن از آنها میترسد را یادداشت میکند. زن جنگل را ترسناکترین مکان در ذهن خود میبیند و تصمیم سفر به جنگل اینجاست که کلید میخورد. تا این فصل از فیلم تصاویر ذهنی شخصیتها اهمیتی ندارد و اصلا ذهنیت اهمیتی ندارد بلکه تا اینجای فیلم هر چه دیدهایم واقعیت بوده. هنگامی که با تصاویری از بیرون قطار در حال حرکت، وارد مرحله سفر شخصیتها میشویم، مرد باز هم مثل یک روانپزشک پرسش هایی از زن میکند و از او میخواهد تا تصورش را قبل از رفتن به جنگل بگوید.
ادامه دارد ...