دیدار اول
احتمالاً سوم خرداد 71 بود، شاید هم 70. نخستین کنگره شعر دفاع مقدس به همت شهید احمد زارعی و دوستانش در خرمشهر برگزار شده بود و حالا شاعران و میهمانان شرکت کننده در فرودگاه آبادان در انتظار هواپیما بودند تا برگردند به تهران. سالهای نخستین بعد از جنگ بود و فرودگاه بسیار خلوت بود. نه هواپیمایی در آن دیده می شد و نه غیر از ما، مسافری. انتظار به طول انجامید. هوای خرداد خوزستان هم گرم بود. مرحوم صفا لاهوتی حالش خراب شده بود و در گوشه ای افتاده بود. استاد یاور همدانی داشت او را تیمار می کرد. در وسط سالن بیشتر جمعیت دور استاد مشفق – خدایش حفظ کند- جمع شده بودند که داشت خاطرات خنده دار و لطیفه آمیز برایشان تعریف می کرد و هر از گاهی صدای خنده جمعیت در سالن می پیچید. ما هم در همین جمع بودیم که متوجه شدیم در گوشه ای هم چند نفری گعده ای دارند و هیچ توجهی به ما ندارند. مخصوصاً وقتی دیدم دوست جدید و تازه یافته ام، مجتبی رحماندوست هم در میان آنهاست، از این جمع شاد دل کندم و همراه بابک نیک طلب، به آن سو رفتیم. برخلاف انتظار، متوجه شدم آنان دارند اشک می ریزند. میاندارشان استاد شاهرخی بود که داشت اشعاری از کربلا می خواند و گاهی هم گریه امانش نمی داد ابیات را به سرانجام برساند. اشعار از جنسی دیگر بودند و شاعر از منظری عرفانی و آسمانی به آن حادثه عظما نگریسته بود:
بیش از این بابا دلم را خون مکن / زاده ی لیلی، مرا مجنون مکن
پشت پا، بر ساغر حالم مزن / نیش بر دل، سنگ بر بالم مزن
حایل ره، مانع مقصد مشو / بر سر راه محبت، سد مشو
جان رهین و دل اسیر چهر توست / مانع راه محبت، مهر توست
چون تو را او خواهد از من رو نما / رونما شو، جانب او رو، نما
آن روز با "گنجینه اسرار" عمان سامانی آشنا شدم و همین به تنهایی برای آن سفر کافی بود، هر چند آن سفر برکات دیگری هم برایم داشت.
سالها گذشت و گذشت. برای خدمتگزاری به مرکز آفرینشهای ادبی حوزه هنری آمدم. آدم خوشبختی بودم که به بهانه مسؤولیتم از نزدیک با انسانهای بزرگی آشنا شدم که هر یک مایه افتخار ملتی اند. یکی از آنان استاد محمود شاهرخی بود. هراز گاهی محل کار بنده و همکارانم را مفتخر به حضورش می کرد. ادب و نجابت از سر و رویش می بارید و همه را تحت تأثیر تواضع خودش می کرد.لب که می گشود فضل و دانش بود از کلامش می تراوید. گاهی سخنی از نهج البلاغه به میان می آمد و او در برابر عظمت سخن مولا، منقلب می گشت و اشک در چشمانش جمع می شد. اما با گنجینه اسرار الفت دیگری داشت. هر بار که سخن به گنجینه می کشید، او از خود بی خود می شد و اشک امانش نمی داد.
دیدار آخر!
ساعتی بعد، او می رفت اما ما تمام روز تحت تأثیر روحانیتی بودیم که از خود به جا گذاشته بود. رحمت و رضوان خدا بر او باد!
سالهای طولانی بود از بیماری روده رنج می برد. دراین سالها جز شورای شعر ارشاد که به آن تعصب خاصی داشت و بعضی مراسم و اجتماعاتی که به یاد بزرگی بر پا می شد، در کمتر جمعی شرکت می کرد. از جلساتی که این اواخر دیگر نمی توانست شرکت کند، جلسات نیمه ماه مبارک و دیدار با رهبری بود. اما هر سال در آن روز، خود و یا به وسیله پیکی نامه ای پر از عذر خواهی خطاب به حضرت آیت الله خامنه ای و به ضمیمه شعری برایمان می فرستاد تا آن شب تقدیم خدمت ایشان شود.
حدود یک ماه پیش بود که، سر زده تشریف آورد. خسته و عرق ریزان. نفس نفس می زد. برایش یک لیوان آب ریختم و بعد که نفسش جا آمد و حالش بهتر شد گفت:" در نجوا هایم از خدا می خواهم، اگر مصلحت می داند دیگر مرگم را برساند."
یکه خوردم و دستپاچه گفتم:" خدا نکند استاد، إن شاءالله سایه شما سالهای طولانی برقرار باشد ..."
اما به یاد دوستان رفته اش افتاد و مخصوصاً از استاد مهرداد اوستا یاد کرد و اشک ریخت. برای اینکه جهت بحث را عوض کرده باشم، موضوع را کشاندم به گنجینه اسرار. او برای چندمین بار از عنایتی که در این باره در حقش شده و موفق به سرودن مثنویی در همین فضاها گشته است، خاطره ای تعریف کرد و آن گاه اشک ریزان ادامه داد:
کیست این پنهان مرا در جان و تن / کز زبان من همی گوید سخن...
و آخر این که: چه با معناست سخن استاد موسوی گرمارودی که گفت:
"شاهرخی آخرین حلقه سلسلة الذهبی است که در آن شعر و عرفان با هم جمع شده بود."