• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

نقد و بررسی


لبخند خدا بر روی ماه مسیح

میثم امیری
28 آبان 1388

رمان از زمانِ تولدش دست‌خوش نقدهای مدعیان بوده است. مدعیانی که قلم‌ برنداشته‌اند تا دو خطی مطلب بنویسند که خلق الله بدانند عیارِ نویسندگی آقای منتقد در چه حدی است. شاید این نظر کودکانه بیاید، ولی عادتم است که بسیاری از نظریاتِ کودکانه را دوست بدارم. صفا و صمیمیتی در همین نظرات است که در سخنان پیچیده‌ی اهلِ لاف دیده نمی‌شود. دور نیست اگر بگوییم آثاری مانند رویِ ماهِ خدا را ببوس یا لبخند مسیح مورد توجه خوانندگانِ قرار می‌گیرند چون دوست‌داشتنی‌اند. حالا هی بگو پیرنگِ اثر اِل بود و یا فلان جایش بِل بود. نویسنده یک چیزهایی را نمی‌داند؛ به قول رهبری می‌خواهم که ندانم. (1)


می‌خواهم لبخندِ مسیح (2) را نقد کنم!
اما چرا من رویِ ماهِ خدا را ببوس را در کنارِ لبخندِ مسیح قرار دادم و شاید هم بالعکس. نه برای ساختار و از این جور چیزهای داستانی، فقط برای این که احساس می‌کنم موضوعِ این دو اثر عمیقا به هم شبیه‌اند. چه دلیلی از این قوی‌تر و متقن‌تر.
فقط، گیرِ کار این جاست که لبخندِ مسیح مثلِ رویِ ماهِ خدا را ببوس بنداز نیست.
حالا معلوم شد من یک چیزِ دیگری را هم قبول دارم و آن این که رمان باید بنداز باشد. اول  گفته‌ی بالایِ خودم را تصحیح کنم. بهتر است بگویم دو اثرِ فوق الذکر دنبالِ یک مقصود می‌گردند. (این بهتر از این است که بگویم عمیقا شبیه هم هستند.) قبولکی دارم که مستور هنرمندانه‌تر و زیباتر چنین فضایی را تصویر کرده است تا عرفانی. از همین جاست که دلم غنج می‌رود برای داستانِ عرفانی و غصه می‌خورم که کاش عرفانی یک مقدار مثلِ برداشتنِ روسری نگار در جای جایِ داستان، بعضی ذهنیاتِ خودش را هم  برمی‌داشت تا اثر بیشتر نفس می‌کشید. هر اثری نیازمندِ اکسیژن برای شخصیت‌ها و فضایش است.


اما مساله‌ی اصلی همین جاست. مستور قلقلک می‌دهد یا حداقل این گونه وانمود می‌کند. کسی که مسائلِ زیادی برایش حل نشده باشد و هر بار عمری در تجربه‌های متفاوتی و گاه فراعقلی بگذراند می‌تواند برون‌دادِ مَلَس‌تری داشته باشد تا نویسنده‌ای که در دبیرستانِ شهید مطهری درس خوانده و بعد الهیات با گرایشِ فلسفه را در دوره‌ی آموزشِ عالی گذارنده است. اگر هم نویسنده قلقلکش نیاید باید یک سوالِ جدی را مطرح کند تا قلقلک بدهد.
مستور مهندسی است که سال‌ها در مجله‌ی دگراندیشانِ کیان قلم به دست برده است، ولی عرفانی از همان اولش مشکلی برای پرداختنِ نداشته است. این یعنی یک فاجعه برای رمان‌نویس. (این دریافت من است؛ وحی منزل نیست. اگر بخواهی خشمگین شوی، نشان می‌دهی خیلی این قلم را تحویل گرفته‌ای.)
امیرخانی می‌گوید: «کسی که درد دارد می‌تواند بنویسد.» (3) نمی‌گویم عرفانی درد ندارد، ولی لااقل اندازه‌ی مستور به دنبالِ جواب نیست، بلکه به معنای دقیق‌تر آن قدر سوالِ حل نشده ندارد. وقتی که شما به دنبالِ جواب نباشی، نمی‌توانی به اندازه‌ی کسی که دنبالِ جواب است درام بیافرینی. البته جمله‌ی اخیر من متنِ علمیِ قابلِ تدریس نیست، که اگر چنین باشد باید در مقامِ اثباتِ آن برآیم. این‌ها تنها کلماتی از زبانِ یک خواننده‌ی عادیِ رمان‌ است.
آیا این نوشته یک قیاسِ ذوالوجهینِ موجب است بینِ دو اثرِ قابلِ اعتنا؟ نه بابا. این جوری‌ها نیست. فقط گفتنِ این مطلب است که خواننده مُنگُل نیست. بدتر شد. حالا می‌پرسی چرا مُنگُل! نویسنده‌ نباید تلاش کند سرِ خواننده کلاه بگذارد. سارا عرفانی نگار که نیست، هست؟ خوب، نمی‌تواند نگار را بپروراند. (نه این که نویسنده باید حتما آنی باشد که می‌آفریند. منظورم این نیست.) حالا بگذار بگویم چون شخصیتِ عرفانی با نگار کلی توفیر دارد، کلی زور می‌زند برای ایجادِ چنین شخصیتی. زور پشتِ زور. پس باید چه کار می‌کرد؟
هیچی؛ اصلا نباید می‌رفت سراغِ نگار. باید می‌رفت پیِ یک آدمِ باورپذیرتر. همین می‌شود که داستان شکل نمی‌گیرد. (به معنای بهتر آن طوری که من دوست دارم شکل نمی‌گیرد.) حالا شما هی بگو قلم روان دارد. خوب، داشته باشد. مهم آن چیزی است که من خواندم. می‌خواهی بدانی چه خواندم. خواندم:


1. نگار یک لعبتی است که دومی ندارد. تمام ملت دنبالش هستند. حالا خودِ نکبتش نه اخلاقِ درست و درمانی دارد و نه خیلی ویژگی برجسته‌ای دارد. بالاخره باید یک برجستگی داشته باشد که همه دنبالش باشند. همه هم برای او سر و دست می‌شکنند. او در عینِ حال نمی‌خواهد اسیرِ ساز و کارهای روزمره باشد. توی مملکتی که هر چه ریخته است دختر، چرا این قدر نگار علاقه‌مند دارد؟ آدم نمی‌فهمد. یعنی داستان بهش نمی‌گوید. نکته‌ی دیگر در مورد دیگر شخصیتِ دخترِ داستان که عجیب‌تر از نگار است. این که لیلا تهِ تعطیل است. چقدر خوش‌ خوشانش است این دختره؟ مشکلی با دایی هیزش ندارد، یک جورایی آدم احساس می‌کند بدش نمی‌آید دلالِ محبتِ دایی زیپ‌بازش باشد. بعد با بهروز ازدواج می‌کند. در عینِ حال همچنان دوستِ نگار است. نمی‌دانم همچین موجوداتی بین خانم‌ها هست یا نه!


2. نیکلاس شخصیتی ساده‌تر از نگار دارد. نگار باز پیچیدگی دارد، ولی نیک این جوری نیست. این البته عیب نیست. ولی برای من حل نشده است که چه شد نیک احساس کرد باید از نگار در  موردِ دین و اعتقادات بپرسد. چه چیز توی نگار دید؟ این توی داستان نیامده است. حالا شاید نویسنده می‌خواهد ما حدس بزنیم.


3. فصلِ پنجم رمان را اصلا نخواندم. شرمنده. دیگر احساس می‌کردم دامِ نویسنده خیلی هم خوب پهن نشده بود. مستور که اصلا دامی نداشت که پهن کند. امیرخانی توی منِ او تهِ دام پهن کردن بود. آخرش می‌دیدی همه چیز را خوانده‌ای. هم نواب را دوست داری، هم ابوراصف را هم ... اما نگار هم دوست داشتنی است. درست است نگار کلی اشکال دارد، درست است که آدمی نمی‌داند چرا عرفانی رمان نوشته است، ولی نگار را دوست داریم. فقط برای این که صادق است.


4. اثر با استقبال مواجه شده است. دلایلش هم معلوم است. ناشرِ اثر سوره‌ی مهر است، کتاب، خوش‌خوان است، کمتر از 120 صفحه است، نثر دخترانه و لطیفی دارد، توی دنیای مدرن، طراحی و اسمِ کلاسیک اما بامسما و تر و تمیزی دارد. تازه خودم به خیلی‌ها خواندنش را پیشنهاد می‌کنم.


5. یادت است گفتم خواننده مُنگُل نیست. یعنی خواننده‌ی حرفه‌ای منگل نیست. تو نمی‌توانی با این روش‌ها سرش شیره بمالی. رمان زمانی تولید می‌شود که مثلا نگار عاشقِ نیک شود و نیک هم خودش زن داشته باشد. درام زمانی تولید می‌شود که نگار با بهروز یک بارکی به خاطر جاذبه‌های زیادِ همدیگر و ضعف ایمان، دستی به سر و گوش هم بکشند و بعد دیم دام دیرام درام. دیدید درام شکل گرفت!


6. عینِ درامِ رویِ ماهِ خدا را ببوس. همه چیز دارد پخش و پلا می‌شود و توی این پخش و پلا شدن داستان شکل می‌گیرد و چقدر هم امیدوارانه تمام می‌شود. رویِ ماهِ خدا را ببوس بهتر و روشن‌تر از لبخندِ مسیح تمام می‌شود، در حالی که در کلِ لبخندِ مسیح یک تصنعی در عمق مفهومِ انتقالی به مشام می‌رسد. به قول آقا میرزا جواد آقای ملکی استشمام می‌شود. یعنی آدمی حدس می‌زند که نیک مسلمان می‌شود. خطِ سیر خطی است.
مُردَم از بس دنبالش بودم. توی تمام این سطور دنبالِ همین کلمه بودم. بشکنی می‌زنم و ادامه می‌دهم. همین خطی بودن کلِ چیزی است که از اولِ این نوشته دنبالش می‌گردم. در عالَمِ عالِمانِ علوم پایه؛ چه ریاضی، فیزیک، زیست‌شناسی و شیمی زمانی همه‌ی مشکلات حل شده است که شما بتوانید آن را خطی کنید. (4) هر چیزی که خطی بشود حل است. از داخلِ یک سری ویژگی‌های شخصیتی خطی، غیرِ خطی بودن استنتاج نمی‌شود. هر جا که معادله‌ی غیرخطی به معنای ریاضی دیدید بدانید که تعابیر فیزیکی یا شیمایی یا زیستی مساله حل نشده است. لبخندِ مسیح خطی‌تر از رویِ ماهِ خدا را ببوس است، مسائلش کمتر است. آن چیزی را که عرفانی می‌آفریند با شخصیتِ قوی خود تاثیر به سزایی در رمان می‌گذارد. نمی‌خواهم بگویم آدمِ معتقد نمی‌تواند رمان بنویسد، این از آن حرف‌های خطرناک است که علاف‌های یک فیلسوفِ معاصر بعضی اوقات می‌خواهند چَه چَه بزنند. فقط می‌خواهم بگویم آدم بنشیند تفسیرِ خودش از یک واقعه‌ و یا یک سری خلقیات را رمان کند، بهتر است.
اگر خانمِ عرفانی عینِ نگار را در دنیای بیرون به من نشان دهد حاضرم بسیاری از گفته‌هایم را پس بگیرم و نقدم را متوجه‌ی نحوه‌ی انتقالِ مطلبِ عرفانی بکنم.

______________

1-  سخنرانی مقام معظمِ رهبری در دیدار با نخبگان، 6شهریورِ 87
2-  می‌خواهم بگویم لبخندِ مسیح پتانسیل حتی بهتر بودن از رویِ ماهِ خدا را ببوس را دارد.
3-  همشهری داستان، شماره‌ی 1، صفحه‌ی 147.
4-  آن، به مساله یا هر حوزه‌ی موردِ مطالعه در هر یک از این علوم برمی‌گردد.

نظرات

سلام راستش من هر دو کتاب را خوانده ام . و البته از خواندن هر دو لذت برده ام اما واقعیت این است که آدم های مثل من کتاب را چه رمان و چه داستان کوتاه و ... برای لذت بردن نمی خوانند . در رابطه با نقد هر دو باید در نظر داشته باشیم جنبه ی محتوایی قضیه را . اما جدا از محتوا روی ماه خداوند را ببوس سیر بهتری دارد با شما موافقم که سیر لبخند مسیح خطی است و خطی بودن آن هم در رمان چندان چیز خوبی نیست اما شخصیت هایی شبیه نگار واقعا وجود دارند یا حداقل بهتر است بگوییم جامعه وجود چنین افرادی را می پذیرد . می گویید نه سریال شمس العماره را در نظر بیاورید مگر لیلا چه داشت جز شمس العماره ؟ می بینید راستش شاید خود نگار نه اما اشباه او آن قدر ها هم نایاب نیستند . به هر حال باید قبول کنیم که مستور در روی ماه ... موفق تر از عرفانی در لبخند مسیح است . سوال مستور به قول استاد عزیزم آقای فرهنگ سوال باحال تر یست و سوال باحال مخاطب را بیشتر درگیر می کند و البته سوال باحال جواب باحال هم می خواهد پس اثر روی ماه بیشتر است . البته امروز که کتاب خوب نایاب شده نباید این اثر خانم عرفانی را نیز نادیده گرفت که هر چه هست ز بی تفاوتی بهتر است . فضای لبخند مسیح گرچه شاید کمی غیر واقعی اما برای قشر هایی هم بسیار گیراست و این باعث می شود قشری که به ادبیات خاصی گرایش دارند نیز آن را مطالعه کنند. در کل کتاب لبخند مسیح بدون در نظر گرفتن قیاس ها کتاب خوبی است برای خواندن.

19 آذر 1388 ساعت 00:28 | سایه کرامتی |  www.daryasos1993@gmail.com | بدون آدرس وب

سلام راستش من هر دو کتاب را خوانده ام . و البته از خواندن هر دو لذت برده ام اما واقعیت این است که آدم های مثل من کتاب را چه رمان و چه داستان کوتاه و ... برای لذت بردن نمی خوانند . در رابطه با نقد هر دو باید در نظر داشته باشیم جنبه ی محتوایی قضیه را . اما جدا از محتوا روی ماه خداوند را ببوس سیر بهتری دارد با شما موافقم که سیر لبخند مسیح خطی است و خطی بودن آن هم در رمان چندان چیز خوبی نیست اما شخصیت هایی شبیه نگار واقعا وجود دارند یا حداقل بهتر است بگوییم جامعه وجود چنین افرادی را می پذیرد . می گویید نه سریال شمس العماره را در نظر بیاورید مگر لیلا چه داشت جز شمس العماره ؟ می بینید راستش شاید خود نگار نه اما اشباه او آن قدر ها هم نایاب نیستند . به هر حال باید قبول کنیم که مستور در روی ماه ... موفق تر از عرفانی در لبخند مسیح است . سوال مستور به قول استاد عزیزم آقای فرهنگ سوال باحال تر یست و سوال باحال مخاطب را بیشتر درگیر می کند و البته سوال باحال جواب باحال هم می خواهد پس اثر روی ماه بیشتر است . البته امروز که کتاب خوب نایاب شده نباید این اثر خانم عرفانی را نیز نادیده گرفت که هر چه هست ز بی تفاوتی بهتر است . فضای لبخند مسیح گرچه شاید کمی غیر واقعی اما برای قشر هایی هم بسیار گیراست و این باعث می شود قشری که به ادبیات خاصی گرایش دارند نیز آن را مطالعه کنند. در کل کتاب لبخند مسیح بدون در نظر گرفتن قیاس ها کتاب خوبی است برای خواندن.

19 آذر 1388 ساعت 00:28 | سایه کرامتی |  www.daryasos1993@gmail.com | بدون آدرس وب

سلام بروزم با در ک احساس مستندبه سیره عیسی علیه السلام و... منهم با این کتاب اینجا آشنا شدم اما در باره عنوان کتاب لبخند خدا برروی مسیح بایدبگم عین عبارت فتبارک الله احسن الخالقین است ولبخند مسیح یعنی اگر دیدی تمام غمت به یکباره فرو می ریزد اما توهم لبخندمسیحایی بزن تا احیا کنی

1 آذر 1388 ساعت 09:40 | سما |  بدون email | آدرس وب

من "روی ماه خداوند را ببوس مستور" را نخوانده ام، اما درباره ی لبخند مسیح: به نظرم بزرگترین اشکال این داستان "بهداشتی بودن" بیش از حدش است که البته این ایراد نه تنها متوجه داستان ایشان بلکه متوجه آثار این دست نویسندگان است. بگذریم که نویسنده می خواهد اول کاری گربه را سر حجله ذبح کند، که به نظر بنده تصنعی به نظر می آید. جایی آقای امیرخانی گفته بود که "کتاب باید با آدم درگوشی صحبت کند". یعنی حرف بد هم بزند و حرف خوب هم بزند، فکر بد هم بکند فکر خوب هم بکند و الی آخر. اما تفاوت نویسنده ی مذهب مدار با لامذهب در اینست که اولی خواننده را توی یک پروسه به طرف خیر می کشاند و دومی به طرف خودش. به نظرم خانم عرفانی نتوانسته این فضا را به وجود بیاورد و با مسائل خیلی بهداشتی برخورد کرده حالا چرا شاید برمی گردد به موقعیت اجتماعی. مثلا ما اول قبول داریم که شخصی مثل آقای امیرخانی آدم درست و درمانی است، بعد که اثرش را می خوانیم حرف های درشتش را حمل بر صحت و قصد خیر می کنیم ولی شاید عرفانی درباره ی خود چنین فضایی را تا آن موقع احساس نمی کرده. در آخر ولی فکر می کنم دلسوزی عرفانی برای آدم ها، وقت گذاشتن-یا تلف کردن- برای حرف زدن با آنها و کلا حس مسئولیتش و احساس پاکش ستودنی است. و حتما به خاطر همین هم هست که علیرغم نداشتن آن خصوصیت که ذکر کردم کتابش به چاپ چندم رسیده!

30 آبان 1388 ساعت 11:57 | میم.سین.رهگذر |  بدون email | بدون آدرس وب

زیبا بود.من که خوشم آمد.من یک نوجوان هستم. من اولین داستان خودرا به نام داستان شاه آرتور را نوشتم ولی هنوز منتشرش نکرده اند اگر ممکن است در انتشار داستان من به من کمک کنید. من از 8روز پیش تصمیم به نوشتن یک داستان بلند به نام 2شکوفه هلو. من از شما می خواهم اگر ممکن است به من در نوشتن داستانم کمک کنید.

29 آبان 1388 ساعت 16:28 | سردار عباسی |  sardar.abbasy@gamil.com | آدرس وب

سلام جالبه منم همین دیشب لبخند مسیح رو تموم کردم و حالا اتفاقی وارد سایت لوح می شوم و می بینم که رمان خانم عرفانی نقد شده من هم نقد هایی دارم حداقل به عنوان مخاطبی که کتاب رو خوانده است : لبخند مسیح ازمنظر من یخ زده بود داستان شروع می شود و این تویی که باید جذب کنی و نه داستان کشش کار کم بود شروع یک داستان ان هم با اتفاقات کلیشه ای و کسل کننده رمق فکر خواننده را می برد به قول أقای امیری حس فصل اخرش می افتد بر دوش خود نویسنده جذابیت شروع با سطح توقع خواننده هم خوانی ندارد شخصیت داستان که خودش هزار جور دغدغه فکری دارد و هر لحظه هم تشویش و اضطرابش شکر خدا بیشتر می شود راهنمای نیکلاس اخرای داستان هم انسان حس می کنه داره مقاله می خونه تا یه داستان و رمان نیکلاس خیلی ساده وارد داستان میشه برای من که نرمال نبود در کنار همه این صحبت ها لبخند مسیح می تونه برای خواننده دوست داشتنی باشه مادر داستان لبخند مسیح عشق فوتباله نمردیم و دیدیم که بالاخره همه مادر های عالم بشور و بساب نیستن این برای من جالب بود در کل لبخند مسیح تاثیر خودش رو روی مخاطب می ذاره و ارزش وقتی که مخاطب می ذاره رو درک می کنه موفق باشید بدرود

29 آبان 1388 ساعت 08:04 | مجتبی رافعی |  p_m101@yahoo.com | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

نقد و بررسی

موقعیت تلخ و  فرساینده

نگاهی به تک‌داستان «سرهنگ‌تمام» (آتوسا افشین‌نوید)

موقعیت تلخ و فرساینده

فرحناز علیزاده


نقد و بررسی

تا انتهای رود

نگاهی به سفر کسرا (جعفر مدرس صادقی)

تا انتهای رود

حسین جوانی


نقد و بررسی

درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی

نقدی بر رمان «باید بروم» (محمدهاشم اکبریانی)

درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی

امین علی‌اکبری


نقد و بررسی

حضور خلوت مرگ

نگاهی به مجموعه داستان «مرگ بازی» (پدرام رضایی‌زاده) نشر چشمه

حضور خلوت مرگ

امین علی‌اکبری


نقد و بررسی

طنز سرکوب‌گر یک راوی

درباره‌ی رمان «مایا یا قصّه‌ی آپارتمانی در خیابان کریم‌خان»

طنز سرکوب‌گر یک راوی

مجتبی گلستانی


نقد و بررسی

سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن

یادداشتی بر رمان «قطار ساعت ده به لندن» (پونه ابدالی)

سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن

محمد تمیمی


نقد و بررسی

"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"

یادداشتی بر «پنجاه درجه بالای صفر» (علی چنگیزی)

"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"

امین علی‌اکبری


نقد و بررسی

وحشت از تنهایی

نگاهی به مجموعه‌داستان «چهارشنبه آخر» (تقی واحدی)

وحشت از تنهایی

فرحناز علیزاده


نقد و بررسی

زوال خاندان مبشرانشایی

یادداشتی بر رمان «جسدهای شیشه‌ای» نوشته‌ی مسعود کیمیایی

زوال خاندان مبشرانشایی

محمّدعلی خبیر


نقد و بررسی

از گذشته نگذشتن

یادداشتی در معرفی و نقد مجموعه‌داستان "شکارچی را به عروسی‌ام دعوت کن" (مسعود لک)

از گذشته نگذشتن

خلیل رشنوی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...