• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر


مطالب مرتبط

بخوان به نام مهر (قسمت سوم)


داستان دنباله دار


بخوان به نام مهر (قسمت چهارم)

7 آذر 1388

حرف های حسام مثل همیشه آرامشی ناب را در وجودش جاری کرد. مثل آبی که روی آتش بریزند. به چشمان بسته اش نگاه کرد. دلش می خواست بداند پشت آن پلک های همیشه بسته و تاریک، چه منبع پرنوری است که نگاهش را به زندگی، این قدر شفاف و روشن کرده است. تعابیر حسام از زندگی و آدم های اطرافش، همشیه حاج خانم را به شگفتی وا می داشت. دستش را روی دست جوان حسام که دور شانه اش حلقه شده بود، گذاشت. حسام دست مادر را به گرمی فشرد.
-  ما باید پرده فراموشی را از جلوی چشمان این دختر کنار بزنیم. همین! آن وقت می بینی که خودش چه طو به آغوش پر مهر خالقش بر می گردد. صبر داشته باش مادر. همه چیز درست می شود. البته اگر خدا بخواهد! فقط مراقب باش که فکر نکند می خواهیم از او بازپرسی کنیم. باید قدم به قدم همراهش شوی، تا به تو اطمینان کند و سفره دلش را برایت پهن کند.
شب از نیمه شب گذشته بود که حسام روی ایوان، زیر پتوی بهاره اش خزید و با صدای آواز جیرجیرک ها به خواب رفت. حاج خانم اما تا اذان صبح بیدار بود. هر چه کرد خواب به چشمانش نرفت. مهمان بی نام و نشانشان همه فکر و ذهنش را پر کرده بود. به هر طرف که می چرخید، چهره وحشت زده و چشمان هراسان دختر را می دید که به او زل زده بود. دیگر پا به سن گذاشته بود. خسته و تکیده بود. بعد از شهادت حامدش یک باره شکسته بود؛ نه این که انتظارش را نداشته باشد. اما حامد برایش چیز دیگری بود. بعد از فوت خدابیامرز حاج عطا، پدر حامد و حسام، خودش چادر به کمر بسته بود و بچه های کوچکش را به دندان گرفته بود. با بد و خوب روزگار ساخته بود و با ناملایماتش جنگیده بود تا هر دو را به بار نشانده بود. حامد پسر بزرگش بود و مرد خانه اش. چشم و چراغش. خانه با ورود او روشن و گرم می شد. جان حسام هم بسته به جان برادرش بود. تا قبل از رفتن حامد به جبهه، به خاطر نمی آورد بی عطر نفس های او خانه به خواب رفته باشد. حامد جای خالی حاج عطا را پر کرده بود. ستون محکم و مطمئنی شده بود برای مادر و برادر کوچکش و حسام که تنها هفت سال از او کوچکتر بود، یاد گرفته بود که به حامد، به چشم پدر نگاه کند. وقتی حامد عازم جبهه شد، هر دو به سختی توانستند با این مسأله کنار بیایند. حاج خانم به ظاهر با غم دوری حامد کنار آمده بود، اما اوضاع برای حسام قابل تحمل نبود. مثل کسی که چیز با ارزشی گم کرده باشد، دائم سرگردان و مضطرب بود. نه در خانه آرام می گرفت و نه در مدرسه. شب ها با کوچک ترین صدایی از جا می پرید و به بهانه شنیدن صدای گام های آشنای حامد، به کوچه سرک می کشید. کم حرف و کم غذا شده بود. کم طاقت شده بود و حاج خانم درمانده بود که با نبود حامدش کنار بیاید یا با حال و روز به هم ریخته حسامش . وقتی خبر شهادت حامد آمد، اوضاع پیچیده تر و بغرنج تر از قبل شد. کسی جرأت نداشت قضیه را به حسام بگوید و حاج خانم یک شبانه روز در خلوت و تنهایی، به دور از چشمان حسام، غریبانه اشک ریخت. مدت ها قبل از حامدش دل کنده بود. از همان شبی که او بار سفر می بست و در خلوت، از مادرش خواسته بود خود را برای شنیدن هر خبری آماده کند. همان شب بود که به حامد قول داد با دلش یک طوری کنار بیاید و او را دیگر برای خودش نخواهد؛ او را برای آرمان و عقیده اش بخواهد. چهلمین روز شهادت حامد که برگزار شد، حسام هم بار سفر بست. با اوضاع و احوال روحی که داشت، کسی دلش نیامد از او بپرسد مادرت را به چه امیدی تنها می گذاری و می روی. حاج خانم هم حرفی نزد. می دید که اگر مانع رفتنش شود او دیگر آن حسام قبلی نخواهد بود. در آن چهل روز، به چشم مادرانه اش دیده بود دلتنگی ها و خلوت های غریبانه حسام، به بی قراری های حامدش می ماند؛ وقتی که هفت ساله بود و تازه پدر  را از دست داده بود.
حسام تمام طول دو سال پایانی جنگ را در جبهه ها سپری کرد. هر بار که به مرخصی می آمد، حاج خانم می دید که تحول شگرفی در او رخ داده. آن شر و شور و خامی نوجوانی، کم کم به وقاری مردانه تبدیل می شد. رفتار و گفتارش حاج خانم را عجیب به یاد حامد می انداخت. چند ماه مانده به برقراری  آتش بس بود که در یک عملیات، چشمانش را به آسمان هدیه کرد و به ناچار از جبهه ها دل کند. حالا که حاج خانم خاطرات آن سال ها را مرور می کرد، می دید که در تمام طول این سال ها، حسام توانسته به خوبی و شایستگی جای خالی حاج عطا و حامد را برایش پر کند. در تمام طول مدت حضورش در جبهه و سال های بعد از آن، بهتر و واضح تر از همه کسانی که بینا بودند، وجودش همیشه سرشار از شور و امید بود. انگار که به منبع لایتناهی پرفیض و رحمتی متصل شده بود که هرگز تمامی نداشت. حالا دیگر حسام شده بود چشم و چراغ خانه. حاصل یک عمر زندگی حاج خانم در خانه حاج عطا، تنها حسام بود و بس. مثل آخرین تیر ترکش برای روز مبادا.
حاج خانم هر شب که سر به بالین می گذاشت، خدا را برای داشتن چنین فرزندی شکر می کرد. فرزندی که نه تنها چشم و چراغ آن خانه، که نور چشم همه اهل محل بود. از برکت حضور او، آن خانه سال ها بود به مکانی برای رفع اختلاف ها و حل مشکلات و بازشدن گره ها تبدل شده بود. حرف حسام برای همه محترم بود. دوستش داشتند و او را در غم و شادی شان شریک می کردند . اما این دختر ... حکایت این دختر ناشناس برای همه عجیب بود. همه به نوعی مخالفتشان را از حضور او نشان می دادند و از او خواسته بودند هر چه زودتر دختر را به مأموران انتظامی تحویل بدهد؛ اما تصمیم حاج خانم برای حسام محترم بود. از طرفی بارها به مادر گفته بود مردم در مورد این دختر به اشتباه قضاوت می کنند و همین حرف، بالاترین پشت گرمی و اطمینان برای حاج خانم بود تا در مورد تصمیمی که گرفته بود، کوچک ترین تردیدی به خود راه ندهد. اما حرف های آن روزها، حاج خانم را سخت نگران کرده بود.

پلک های حاج خانم تازه می رفت به خواب سنگین شود که فریاد بلندی در سکوت شبانگاهی خانه جاری شد. به سرعت و با وحشت در جا نیم خیز شد. گوش تیز کرد. صدای ناله از اتاق هما می آمد. هنوز از جا بلند شده بود که حسام پرده ایوان را کنار زد و سراسیمه وارد شد: "چی شده مادر؟" حاج خانم کلید برق را زد و به طرف اتاق دوید. در زوزه خفیفی کشید و روی پاشنه چرخید. به موازات بازشدن در، باریکه ای از نور زرد رنگ لامپ به داخل اتاق پاشید. هما در جا نشسته بود. دست هایش را دور پاها قفل کرده بود و می لرزید. عرق از سر و رویش جاری بود و دندان هایش با ضرب شدیدی به هم می خورد.

حاج خانم بی معطلی برق اتاق را روشن کرد و کنار هما نشست:

"آرام باش عزیزم... خواب بدی دیدی؟" هما در حال خود نبود و فقط می لرزید. حاج خانم دست پیش برد و شانه های لاغرش را گرفت تا در آغوش بگیرد. اما از حرارت بدن هما، وحشت کرد. دستش را روی گونه ی هما لغزاند. بی اختیار ناله کوتاهی کشید. هما در آتش تب می سوخت. صدای حسام از پشت سرشان بلند شد: "مادر..."
حاج خانم در حالی که سر هما را به سینه می چسباند، با بغض گفت: "چه تبی داره حسام... داره می سوزه..."
حسام جلوتر آمد: "کابوس دیده ..."
هما به نفس نفس افتاد. لرزه کم کم به حالتی از تشنج تبدیل می شد. قطرات درشت عرق از سر و رویش فرو می ریخت. در میان نفس های نصفه و نیمه اش، بریده بریده گفت: "داشت می سوخت... دیدم که می سوخت... داد می کشید... قهقهه  می زد... می سوخت و قهقهه می زد..." نفسی گرفت و فریاد زنان ادامه داد: "موهای بلندش آتش گرفته بود... دود می کرد... مرا صدا می کرد تا آتش را خاموش کنم... گوش کن..."
حاج خانم مستأصل به طرف حسام چرخید: "تبش خیلی بالاست. هذیان می گوید."
حسام دست به دیوار، به طرف تاقچه رفت. سبد داروهای هما را برداشت و به طرف مادر گفت: "از قرص های آرام بخش دو تا بهش بده، از آن قرص های ریز سبز  می روم آب بیاورم."
حسام که با لیوان آب برگشت، هما دست به گردن حاج خانم انداخته بود و از ته دل گریه می کرد: "تا حالا دیدی مادرت جلوی رویت بسوزد؟ من دیدم. آن روز خانه نبودم. اما امشب دیدم. جلوی چشم هایم  جزغاله شد. شد یک مشت خاکستر. اما هنوز می خندید. مادرم بود... می فهمی... مادرم..."
حاج خانم لب به دندان گرفت و با دستی لرزان لیوان آب را بالا برد. به زحمت قرص ها را داخل دهان هما انداخت و آب را به خوردش داد. هما آب لیوان را یکسره بالا کشید. نفس عمیقی کشید و با صدایی خفه گفت: "امیر هم رفت ، تقصیر من نبود ... تقصیر هیچ کس نبود... همه می روند. همه آدم را تنها می گذارند. هیچ کس نمی ماند... ولی مادرم هنوز هست... صدایش را می شنوم... باید خاکسترش را جمع کنم  ... یک وقت باد می بردش مثل امیر... می رود و دیگر برنمی گردد ..."
دقایقی بعد، هما بیهوش شد. قرص ها تأثیر خودشان را گذاشتند. حاج خانم به آرامی او را روی رختخواب درازکش کرد. با دستمالی عرق سر و صورتش را پاک کرد. هنوز داغ بود، اما دیگر نمی لرزید. آرام گرفته بود. حسام به طرف پنجره اتاق رفت. یک لنگه اش را باز کرد. نسیم خنک سحر گاهی داخل اتاق پیچید. عطر شب بوها و گل های یاس در هوا موج می زد. حاج خانم به سنگینی یک کوه از جا  کنده شد. کلید برق را خاموش کرد و هر دو از اتاق خارج شدند. پشت در بسته، حاج خانم روی زمین آوار شد. بغضش را به سختی فرو داد و لرزان گفت: "می شنیدی چی می گفت حسام؟"
حسام مقابلش روی زمین زانو زد. آه کشان، سری تکان داد: "آره مادر."
حاج خانم لرزید. "مادرش سوخته. چی به سر این دختر آمده؟ چی کشیده؟"
حسام دست مادر را گرفت: "بهتره شما هم استراحت کنی. شاید فردا موقعیت مناسبی پیدا کنی و با او حرف بزنی..."
بغض حاج خانم شکست :"دیگه خوابم نمی برد..."
حسام مهربان او را به سمت رختخوابش برد: "می دانم. ولی استراحت کن."
حاج خانم سرش را که روی بالش گذاشت، قطره اشکی از کنج چشمانش پایین لغزید. زیر لب گفت: "دختر بیچاره!" حسام بوسه نرمی روی سر مادر زد و به ایوان رفت. تکیه به نرده ایوان ، صورتش را به جانب آسمان گرفت. باد آرام و معطری می وزید و صورتش را نوزاش می کرد. در خیالش ماه را دید که روشن و تابان روی صفحه سیاه شب سنجاق شده است. دلش بی تاب بود  و آرام نمی گرفت. فریاد زاری دختر، هنوز در سرش بانگ می زد. از پله های ایوان سرازیر شد. باید وضو می گرفت.
آفتاب پاک و زلال می تابید. تکه ای از آسمان آبی در زلال آب حوض و زیر ریزش فواره ی کوچک آن موج برداشته بود. ماهی های سرخ و سیاه کف حوض آرام گرفته بودند و گهگاه دم می جنباندند . بخار آب از روی آجرهای دیوار و کف حیاط بلند بود. خانه در سکوت رخوت انگیز بعد از ظهر بهاری به خواب رفته بود. یک نوع آرامش سکرآور و ناب از عمق خانه می جوشید. هما درون رختخواب تمیز و مرتبش دراز کشیده بود و دست ها را زیر سر حلقه کرده بود و نگاهش به سقف بود. دلش می خواست دنیا همان طور ساکن و آرام بماند. زمان نگذرد و آفتاب غروب نکند. دلش می خواست تا ابد در همان حال بماند. در همان خانه پر مهر و صمیمی، در آن اتاق آفتاب گیر رو به حیاط، درون همان رختخواب و کنار پنجره ای که هر روز بلور آسمان آبی بهاری را در آن تماشا می کرد. بدون آن که به چیزی یا کسی از گذشته فکر کند. آرزو می کرد یک بار که از خواب بلند می شود، تمام خاطرات تلخ  گذشته از صفحه ذهنش پاک شده باشد. ذهنش خالی خالی باشد؛ درست مثل دفتر سپیدی که بخواهند در آن بنویسند. اما این آرزوی محالی بود. گذشته و کابوس تلخ آن، دیگر جزیی از وجود او شده بود. همیشه با او بود  و با تک تک نفس هایش در آمیخته بود. گذشته تنها دیروزی نبود که رفته باشد و در غبار فراموشی محو و  ناپدید شده باشد. گذشته مثل آینه ای که تصویر آینده را در خود منعکس کند، همه جا مقابل رویش بود؛ نمی توانست از آن فرار کند. نمی توانست آن قسمت از سرنوشتش را ببرد و دور بریزد و به جریان سیال و بی دغدغه زندگی بپوندد. گذشته ، مادر او بود که دلش عجیب هوای او را کرده بود. مادری که حالا جایی سینه کش قبرستان زیر خروارها خاک آرام گرفته بود و او حتی نمی دانست آرامگاهش کجاست. دلش آغوش گرم و پر مهر او را می خواست. دلش می خواست سرش را درون سینه مادر مخفی کند و عطر شیرین کودکی هایش را در وجود خسته او بجوید. مادری که دیگر به یک خیال دور و دست نیافتنی تبدیل شده بود... و امیر ... خیال امیر مثل ابری در اعماق خاطرش در نوسان بود و هر چه می کرد تا فکرش را پس بزند، حضورش را پررنگ تر از قبل احساس می کرد. آخرین نگاه امیر مقابل چشمانش بود؛ همان قدر سرد و خالی از احساس: "هیچ وقت نمی بخشمت... هیچ وقت..."
کاش او هم می توانست مثل امیر، عشق توفنده اش را به نفرت تبدیل کند. دل بکند و فراموش کند. اگر امیر توانسته بود، او هم می توانست؛ باید می توانست! راهی جز این برایش نمانده بود. اما هر چه می کرد، کمتر موفق می شد. خیال امیر خواب و بیداری او را پر کرده بود. همه وجودش را احاطه کرده بود و مثل پیچکی در روح و روانش جوانه زده بود. می دانست که دیگر نباید به امیر فکر کند. او را برای همیشه از دست داده بود. در تمام مدت شش ماهی که در بازپروری سپری کرده بود، با خود جنگیده بود که یاد او را برای همیشه از ذهنش پاک کند. شاید اگر موفق می شد با احساس مهار نایذیری که از عمق وجودش شعله می کشید و مهر و علاقه ای که هر روز در قلبش رو به فزونی بود، کنار بیاید، هرگز تن به خودکشی نمی داد. برای هزارمین بار در دل نالید: "کاش آن شب پشت در این خانه نیامده بودم! ای کاش هرگز نجاتم نمی دادند! کاش ..."
چهره مهربان و پر مهر حاج خانم با خطوط مورب و کمرنگی که حکایت از گذر زمان داشت و آن لبخند پرفروغ همیشگی، روی پرده نگاهش جان گرفت. حالا دیگر حاج خانم را دوست داشت. مهربانی های بی ریا و صادقانه او که رنگ و روی مادرانه ای داشت، کار خود را کرده بود. مثل پروانه دور او می گشت و پرستاری می کرد. او را مثل  دختر خودش می خواست و دوست داشت. این را بارها به زبان آورده بود، مثل دختر نداشته ای که همیشه آرزویش را داشت. برخوردش با حسام هم اگرچه کم و به ندرت، اما راحت و گرم بود. می دانست او مجری و نویسنده رادیو است. صبح ها قبل از این که او از خواب بلند شود، حسام سر کار می رفت و  عصرها برمی گشت،  روی ایوان می نشست چای می خورد، رادیو گوش می کرد و متن هایش را می نوشت. به باغچه ها رسیدگی می کرد و حیاط را آبپاشی می کرد. آب حوض را عوض می کرد و همیشه خرمنی از گل های یاس می چید و درون گلدان بلور، روی تاقچه اتاق هما می گذاشت، برایش مجله و کتاب می خرید. تنها تلویزیون خانه را در به اتاق او منتقل کرده بود تا سرگرم شود. هما می دید و حس می کرد که هم حسام و هم حاج خانم به شدت نگران حال و روزش هستند. این را از صحبت های شبانه آن ها وقتی روی ایوان می نشستند و از مکالمات تلفنی مداوم و پیگیر حسام با دکترش، فهمیده بود. حالا بی آن که بخواهد محبت این میزبانان ساده و بی ریا، در جان و دلش رخنه کرده بود و هر روز عمیق تر و ریشه دارتر از قبل می شد و همین، وحشت زده اش می کرد. می دانست که حاج خانم و آن خانه اگرچه برایش راحت ترین مکان دنیا بود، اما همیشگی نبود. هما خود را مهمان ناخوانده ای می دید که دیر یا زود باید آن جا را ترک می کرد و به دنبال بخت سیاه و سرنوشت نامعلومش می رفت. هر روز با خود کلنجار می رفت که بیش از این مایه دردسر آن ها نباشد. می خواست به کسی تکیه کند. نمی دانست پشت دیوارهای آن خانه چه سرانجامی در انتظارش است. کسی را نداشت که به او پناه ببرد. هیچ کس منتظر او یا نگران وضعیتش نبود. پس چه باید می کرد؟ برمی گشت به آن خانه نفرین شده؟ حتی اندیشه این تصمیم، خون را در رگ هایش منجمد می کرد. یاد آن خانه به تصویر هولناک جسد سوخته و مچاله شده مادرش کنار حوض عجین شده بود. نه! محال بود که دیگر به آن جا قدم بگذارد. اما کجا باید می رفت؟ تنها و بی کس ... بی هیچ پول و سرمایه و سرپناهی ...کاش مرده بود! کاش نجاتش نداده بودند! کاش می گذاشتند تسلیم سرنوشت سیاه و شومش شود. چه تلاش عبثی کرده بودند برای نجاتش. او که عاقبت باید به دامان مرگ پناه می برد. چاره دیگری برایش نمانده بود.

ادامه دارد
نظرات

با نظر بی خواب موافقم. اما مثل سریالهای تلوزیون، بعضی قسمتها از کشش کمتری برخورداره که فکر کنم طبیعیه. مهم اینه که در کل با داستانی مواجهیم که صاف و ساده و روان و خواندنیه و این از هر چیزی مهم تره. چون بعضی نویسنده ها یادشون رفته که اساسا داستان باید زنگ تفریح روحی آدم باشه نه جدول کلمات متقاطع و پیچیده!

11 آذر 1388 ساعت 18:04 | محمد |  بدون email | بدون آدرس وب

قسمت های قبلی را خوانده بودم . این قسمت نسبت به قبل ضعیف بود . کشش کمی داشت و به زحمت تا آخرش را خواندم . هیچ گره خاصی نبود که کشش ایجاد کند . بعضی از جمله های روای داستان شبیه شعار بودند . مثلا : " دلش می خواست بداند پشت آن پلک های همیشه بسته و تاریک، چه منبع پرنوری است که نگاهش را به زندگی، این قدر شفاف و روشن کرده است. "یا : " به منبع لایتناهی پرفیض و رحمتی متصل شده بود که هرگز تمامی نداشت." . بعضی از اصطلاحات واقعا از اصطلاحات کم کاربرد و مهجور زبان امروز بودند . مثلا : " بچه های کوچکش را به دندان گرفته بود" . فکر میکنم بزرگترین ایراد این داستان نفوذ بیش از حد احساسات نویسنده به شکل واضح ، در متن داستان است . احساسات نویسنده از یک طرف به لطافت داستان کمک کرده و از طرف دیگر به داستان آسیب زده ، تا جایی که به وضوح ،نویسنده شخصیت " حسام " را دوست دارد و این شخصیت را یک دست سفید می بیند.شاید اگر دانای کل نا محدود نبود این نفوذ کمتر میشد . اما محاسن داستان هم سر جایش بود و از جمله توصیف های دقیق و دلنشین . امیدوارم قسمت های بعد مثل دو قسمت اول بهتر از این ها باشد . با آرزوی موفقیت بیشتر برای نویسنده .

8 آذر 1388 ساعت 15:16 | بی خواب |  بدون email | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان دنباله دار

مرا حوا بخوان (قسمت آخر)

مرا حوا بخوان (قسمت آخر)

مینا پرندوش


داستان دنباله دار

مرا حوا بخوان (قسمت سوم)

مرا حوا بخوان (قسمت سوم)

مینا پرندوش


داستان دنباله دار

مرا حوا بخوان (قسمت دوم)

مرا حوا بخوان (قسمت دوم)

مینا پرندوش


داستان دنباله دار

مرا حوا بخوان (قسمت اول)

مرا حوا بخوان (قسمت اول)

مینا پرندوش


داستان دنباله دار

بادبادکها (قسمت آخر)

بادبادکها (قسمت آخر)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بادبادکها (قسمت سوم)

بادبادکها (قسمت سوم)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بادبادکها (قسمت دوم)

بادبادکها (قسمت دوم)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بادبادکها (قسمت اول)

بادبادکها (قسمت اول)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بخوان به نام مهر (قسمت پایانی)

بخوان به نام مهر (قسمت پایانی)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بخوان به نام مهر (قسمت نهم)

بخوان به نام مهر (قسمت نهم)

وجیهه علی اکبری سامانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...