خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
11 آذر 1388

ساعت 18 بود كه به میدان نوبنیاد رسیدم. صدای اذان از مناره های مساجد متعدد بالاشهر به گوش می رسید و مردم فوج فوج به سمت مساجد در حركت بودند تا فریضه نماز اول وقت را به جماعت به جا بیاورند! من اما چون با منزل قرار داشتم خدا و پیغمبر را راضی كردم كه بعدا خدمتشان برسم! به سمت محل قرارم با منزل حركت كردم. پس از اندكی انتظار كه طبیعتا برای امثال ما متاهلها(!) یك عمر است، منزل تشریف آوردند و پس از چاق سلامتی مفصل به سمت پارك نیاوران حركت كردیم. از آنجا كه موضوع اصلی این نوشتار بحث جامعه شناختی پیرامون رستورانهای بالاشهر است و نیز پارك رفتن یا نرفتن ما به هیچكسی ربطی ندارد! بحثم را از داخل رستوران ادامه می دهم.

قرار بود شام را با منزل در یك رستوران صرف كنیم. برای انتخاب یكی از رستورانهای جنب پارك نیاوران به همه آنها سر زدیم و از هر كدام یك رزومه تقاضا كردیم! و بالاخره یكی از آنها را كه به نظر بهتر بود، انتخاب كردیم. وارد رستوران شدیم. یك دفعه دیدیم یك آقایی كه بعدا فهمیدیم خیلی اهلی و مهربان است در حالیكه تا كمر دولا شده است به سمت ما می آید. ابتدا من فكر كردم كه قصد حمله به ما را دارد و این حالت را نیز برای گرفتن زیر یك خم و بزكش من گرفته است ابتدا خواستم غافلگیرش كرده و با یك ضربه ی لوكیك پای راستش را از كار بیاندازم اما مقداری كه تعلل كردم دیدم نه تنها قصد حمله ندارد بلكه می خواهد به ما خوش آمد بگوید و این حالت تا كمر خم شدگی اش هم دستور مدیر رستوران است برای جلب مشتری!

خلاصه پس از اینكه بسیار ما را شرمنده كرد ما را با احترام كامل دعوت به نشستن نمود. كنجكاو شده بودم و می خواستم از او بپرسم كه آیا او به پدرش هم تا این حد احترام می گذارد؟! اما از خیرش گذشتم و بلند شدم كه بروم سفارش غذا بدهم كه یكدفعه دیدم با سرعت به سمت من آمد. اینبار دیگر گارد خودم را گرفتم تا به محض نزدیك شدن ضربه ای كاری به او وارد كنم اما باز پشیمان شدم. به من گفت خواهش می كنم شما بفرمائید بنشینید. ابتدا فكر كردم خودش می خواهد به جای ما سفارش غذا بدهد اما بعد دیدم كه منوی غذا را كه خیلی جالب تزئین شده بود برای ما آورد. تازه آنجا بود كه فهمیدم ای بابا این رستوران مثل همان رستورانهایست كه در فیلمها دیده بودم! از آنهائی كه حتی برای شستن دست نیز نیاز به بلند شدن از میز غذا نیست و خودشان دست مشتری را شسته و خشك می كنند!

غذا را سفارش دادیم. جالب این بود كه در آن رستوران فقط ما یعنی من و منزل حضور داشتیم. در تمام طول این مدت هم یك موسیقی در حال پخش بود كه گمانم ایتالیائی بود زیرا عباراتی شبیه برلوسكونی و روبرتو مالدینی در آن بسیار به كار برده می شد و از طرفی هم این رستورانها را من بیشتر در فیلمهای ایتالیائی دیده بودم!

غذا را گارسون اهلی و مهربان رستوران با تشریفات خاصی آورد و از ما پرسید آیا چیز دیگری هم لازم دارید؟ ما هم گفتیم خیر ممنون! او نیز با مهربانی شبیه مادر منزل به ما گفت: «نوش جان!»

غذا را كه نوش جان كردیم، من بلند شدم كه بروم پول میز را حساب كنم كه این بار هم دیدم همان آقای مهربان به سرعت به سمت من آمد. این دفعه دیگر كاملا واقعی آماده دفاع از خودم بودم كه متوجه شدم دلیل آمدنش به سمت من حمله نبوده است بلكه می خواهد به من بگوید بفرمائید بنشینید صورتحساب را برایتان می آورم! صورتحساب را با كلی تشریفات آورد كه ما از دیدن قیمت ناراحت نشویم. وقتی صورتحساب را دیدم كفش هایم را در آوردم و رو به آقای اهلی و مهربان گفتم: «تا من صورتحساب رو بدم یه لطفی بكن این رو واكس بزن كه بیارزه. دیگه هم نخند.»

 

نظرات

فكر كنم فیتیله پیچ شده باشه.... صورت حساب رو می گم... خودت منظورم نبود

8 دی 1388 ساعت 08:12 | الهام |  بدون email | آدرس وب

سلام خیلی از متنی كه نوشته بودید لذت بردم به نظر میاد شوخ طبعید البته امروز برای دلگرم كردن ما برای بازی كردن به دنیا از هر طرفندی استفاده میشه اما امیرالمومنین فرمودند كسی كه بدنیا نگاه می كنه كور میشه وكسی كه با دنیا نگاه می كنه بینا میشه كاش ماهم اهل عبور باشیم غدیر مبارك

15 آذر 1388 ساعت 22:56 | sama |  بدون email | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: