سیدحمیدرضا برقعی که همتش را بهتمامی مصروف سرودن از اولیای حق کرده است، در این طریق از آزمودن شیوههای تازه و کهنه رویگردان نیست. او در این تجربه، «بحر طویل» یکی از قالبهای فراموششدة شعر فارسی را آزموده است:
1
یادم آمد شب بیچتر و کلاهی که به بارانیِ مرطوبِ خیابان زدم آهسته و گفتم «چه هواییست خدای من و آغوش رهایی...» سپس آنقدر دویدم طرفِ فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی، دلم آرام شد آنگونه که هر قطرة باران غزلی بود نوازشگرِ احساس که میگفت «فلانی! چه بخواهی، چه نخواهی به سفر میروی امشب، چمدانت پرِ باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وَ بیا» پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راهِ نفس باز شد و قافیهها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر، منِ بیتابتر از مرغ مهاجر به کجا میروم اقلیم به اقلیم، خدا همسفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر، که سر راه بهناگاه مرا تیشة فرهاد صدا زد: «نفسی صبر کن، ای مرد مسافر، قَسَمت میدهم ای دوست، سلام من دلخستة مجنونشده را نیز به شیرینِ غزلهای خداوند، به معشوقِ دوعالم برسان»، باز دلم شور زد، آخر به کجا میروی ای دل، که چنین مست و رها میروی ای دل، مگر امشب به تماشای خدا میروی ای دل، نکند باز به آن وادی... مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت و پرجاذبه بودم که مشامِ دلِ من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذانِ سحرِ جمعه پراکنده در آن دشت خداییست.
2
چشم وا کردم و خود را وسط صحن و سرا، عرش خدا، کربوبلا، مست و رها در دل آیینه، جدا از غم دیرینه، ولی دست به سینه یله دیدم منِ سر تا به قدم محوِ حرم بالِ ملک دور و برم یکسره مبهوت به لاهوت رسیدم، چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم، بهخدا رفت قرارم، نه، به توصیف چنین منظرهای واژه ندارم، سپس آهسته نشستم، و نوشتم (فقط ای اشک، امانم بده تا سجدة شکری بگزارم) که بهناگاه نسیمِ سحری از سر گلدستة باران و اذان آمد و یک گوشه از آن پردة در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زد و چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشة معشوق... خدایا، تو بگو، این منم آیا که سراپا شدهام محو تمنا و تماشا، فقط این را بنویسید: رسیدهست لبِ تشنه به دریا، دلم آزاد شد از همهمه، دور از همه، مدهوش، غم و غصه فراموش، در آغوش ضریحِ پسرِ فاطمه آرام سرانجام گرفتم.
3
...