داغی كه بر پیشانی ما نیست، نیست
ما داغدار چلههای بارانیم
كه شكستیم
مغرور، ما كه پیروزی را
در سایة شمشیرهامان
بالابلند میدیدیم
دردا دریغ نامة باران
كه فرو میریزد
به حلق ناودانها
بیصدا
و نشناختهتر به لهجة باران
ماییم
رم میكند غزالك موهوم
از پرچههای خدنگ من
من چون شكاریان
درآموزیده
استخوان بر زخم صبرم میسایم
آنك شكوه شوكت شب
در پسین آفتاب
آنك سترگ زنجیری كه
بر پای مرغكان بیآواز
بستهاند
از آنروز كه
در پس نماز عصر تو
بیتوته كردیم
آوای «هل من ناصر»ت
بلندآواتر میوزد
در گوش هر صدفی اشك خوشگوار
ـ دردانة شوربختِ اقیانوس ـ
در تلاطم است
بادا كه گرد نام علمدارت
هرروزتر
نسیم ارادت رها شود
چون بیرقی كه تا ابدیت
بر پیشانی كاروان كوفة بیآبرو
میوزد
ما طفلكان یتیم حادثه را
دست نوازش
شلال شلاقهاست كه فرود میآیند
و فرو میبرند
مروارید دریاها را
مو
مویه میكند
در گوش كسان خود
بر نعش خونین درختی كه
هیچگاه تبر را خویشاوند نبود
*
خوشا كبوتری كه تو
پرواز را
پیش از آنكه تیر
در ارتفاع پریدی