در نمازت خم ابروی یار آمد
به یاد
و اینسان
سیامین تیر را به تشهد نشستی
ای سلام آمنین!
در صفرِ مطلقِ حیا
گُرگانِ گردنه
در ناسوتِ حیات
در یکسو
در دیگر سو
تو
«با همه کرّوبیانِ عالمِ بالا»
و حالا
در مصافی نابرابر
در حماسة ماسهها
به تقطیعِ هجای عشق آمدهاند
این مدّاحانِ دربارِ لجن
گرسنگانِ گوش و گوشوار
زوزههاشان
خونابة پوزههاشان
به خود میپیچند
از تکبیر تو
که رجزخوانیِ عرشیان است...
*
گودال قتلگاه
مصبّ تمام رودهای جهان است و
دلتای عروج
رسوبگاه اشک
هنوز لهجة تسبیحات تو را دارد تربتِ کربلا
ای قبلة قبیلة عشق!
سالار عشیرة عطش!
شیداییات را به تمامی نگفتند واژهها
حروف نیز...
«لهوف» نیز...
*
مولا!
در عصر پَستِ پسامدرن
نیزهها از ما عوارض میگیرند
اما هنوز
تمام آزادراهها به تو ختم میشوند