حاج خانم فقط نگاهش کرد. حسام نفس عمیقی کشید و ریه هایش را از هوای معطر و مرطوب بهاری انباشت:" گاهی محبت زیاد، موجب سرکشی می شود. فکر کنم باید در برخوردمان تجدید نظر کنیم."
صدای حاج خانم گرفته بود:" هر کاری می کنی فقط زودتر. فکر و خیال این دختر، شب و روزم را گرفته. نکنه خدای نکرده دیر شود و کار از کار بگذرد."
حسام سرش را به نرده های ایوان تکیه داد و صورتش را به جانب آسمان گرفت. در خیالش آسمان بهاری را ترسیم کرد که یک شهاب سفید و درخشان، در زمینه سرمه ای رنگ آن پیش می رفت و همه جا را غرق نور می کرد.
***
نور مهتاب مثل حریری شفاف و زلال بر سر و روی شهر می ریخت. آسمان نیمه شب خرداد، غرق در ستاره بود. نسیم خنکی میان شاخ و برگ یاس و انار به هم می پیچید و موج های ریز سطح آب حوض را روی هم می غلتاند. چند تکه ابر پنبه ای، در سطح آسمان شناور بودند و و به نوبت از مقابل ماه می گذشتند. بجز صدای وزش نسیم و آوای بلند جیرجیرک ها، صدایی به گوش نمی رسید. حسام ساعتی بود که از خواب پریده بود و همان طور در جا طاقباز مانده بود. هرچه می کرد خواب به چشمانش نمی آمد. پتوی بهاره را تا زیر چانه اش بالا کشیده بود و رخوت و سستی و گرمای رختخواب نمی گذاشت تا برای گرفتن وضو از جا برخیزد. در گیر و دار بلندشدن بود که صدای خفیفی به گوشش رسید. گوش تیز کرد. هوای کنارش جریان تندی یافت و به صورتش خورد. مثل این که کسی از کنارش می گذشت. در جا نیم خیز شد:" کیه؟" جریان هوا ساکن شد. صدای مبهم نفس کشیدن هایی، در سکوت مرموز خانه جاری شد، مطمئن و بی تردید گفت: "هما خانم! کجا این وقت شب؟"
هما جا خورد. وحشت کرد. فکرش را هم نمی کرد حسام آن وقت شب بیدار باشد. دستپاچه آب دهانش را فرو داد. صدای نفس هایش تند شد. حاج خانم به صدای حسام از جا پرید. کلید برق ایوان را روشن کرد و خواب آلود پرده را کنار زد. با دیدن هما که پوشیده در مانتو و روسری، کنجی کز کرده بود، جا خورد. خواب از سرش پرید. با چشمانی خواب آلود که از فرط تعجب گشاد شده بود، نگاهش کرد:"کجا؟"
هما حرفی نزد. دست هایش از بیخ سر شانه سست شد. سرش را به زیر انداخت و با یأس ، به دیوار سرد و آجری ایوان چسبید. حاج خانم که خواب به کلی از سرش پریده بود، دلگیر پرسید:" کجا را داری که می خواهی بروی، آن هم این وقت شب؟" و با تندی ادامه داد:" این شهر پر از گرگ های گرسنه است. نمی گویی گرفتار می شوی؟"
انگشتان دست هما بی اختیار روی بریدگی تازه التیام یافته مچ دستش لغزید. جای زخم و بخیه ها هنوز می سوخت.
- از ما خسته شدی؟ اینجا بهت بد می گذرد؟ چی شده که می خواهی بروی؟ نگفتی صبح که بلند شوم و جای خالی ات را ببینم، چه حالی می شوم؟
هما در تلاش بود که چشم در چشم حاج خانم نشود. بدنش گر گرفته بود و در آتش می سوخت. پوست صورتش ملتهب و برافروخته شده بود. انگار تب داشت. نگاهش درمانده و بی هدف، روی در و دیوار ایوان می چرخید:" تو را به خدا بگذارید بروم. دلم نمی خواهد در این خانه بلایی سر خودم بیاورم و باعث دردسر شما بشوم!"
قبل از حاج خانم، حسام از جا پرید و به سوی هما براق شد:" بفرمایید! کسی جلوی شما را نگرفته که ما را به خدایمان قسم می دهید!"
حاج خانم به اعتراض درآمد:"حسام!"
حسام بی توجه به مادر، ادامه داد:"مگر این جا زندانی هستید که از ما اجازه می گیرید خودتان با پای خودتان آمدید، حالا هم بفرمایید!"
حسام به طرف مادر چرخید:"چیه مادرجان؟ چرا این قدر خودت را اذیت می کنی؟ این خانم می خواهد برود. خب بگذار برود. اگر بخواهی به زور نگهش داری که فایده ای ندارد. خب بگذار برود. اگر بخواهی به زور نگهش داری که فایده ای ندارد. امشب نه، یک شب دیگر ، یک روز دیگر... اگر بخواهد، می رود. یا یک بلایی سر خودش می آورد. بالاخره در این خانه هم چیزی برای سر زیر آب کردن پیدا می شود. تیغی، سیخی، چاقویی، پریز برقی... این خانم که این قدر راحت از مرگ و خودکشی حرف می زند، مطمئن باش اگر بیرون این خانه این کار را نکند، اینجا می کند. آن وقت شرش دامن ما را هم می گیرد. باید به هزار جور آدم جواب پس بدهیم. آن وقت چه کار می کنی؟"
حاج خانم ناگهان سکوت کرد. دریافت که حسام منظوری دارد. او را خوب می شناخت. آدمی نبود که به این زودی از کوره در برود. یادش آمد که سرشب گفته بود، محبت زیاد، سرکشی می آورد. دیگر اعتراضی نکرد. گذاشت تا حسام کارش را بکند.
- مادر! من از روز اول گفتم که این دختر، با این که خودکشی کرده، اما از آن قماشی نیست که می گویند. دختر سر به راهی است. بله، اشتباهی نکرده بودم. او یک دختر بدنام و فراری نیست. اما حالا می بینم که خیلی خطرناک تر از آن هاست! برای این که در گمراه ترین و منحرف ترین انسان ها هم امید رهایی و نجات هست. این که روزی به سوی خالقش برگردد و تو به کند. اما کسی که در مورد خدای خود این طور قضاوت می کند که استغفرا... دیگر از دست او هم کاری برنمی آید. وقتی می گوید که خدا فراموشش کرده و دیگر خدایی ندارد، از چنین فردی چه توقعی داری مادر؟ کسی که از خدای خودش بریده، اگر هزار مرتبه هم نجاتش بدهی، باز برمی گردد سر خانه اولش، چون به جایی بند نیست. تعلق خاطر ندارد. میان زمین و هوا معلق است. زندگی برایش بی معنا و مفهوم و پوچ است. پوچ پوچ. آن وقت به راحتی آب خوردن، خدا را از از زندگی فاکتور می گیرد و تن به هر خفتی می دهد. آن وقت مادر، شما چه طور می توانید به چنین آدمی کمک کنید؟ بگذارید برود. مهر مادرانه تان را برای کسی خرج کنید که امید نجات دارد. از این خانم دیگر گذشته. چاره او تنها مرگ است.
حسام نفس عمیقی کشید و هوا را با تمام وجود بلعید. برای اولین بار آرزو کرد، ای کاش چشم هایش قدرت دیدن داشت تا واکنش هما را ببیند. در دل دعا می کرد نتیجه همانی شود که باید. تلنگری را که لازم بود زده بود و از آن به بعدش دیگر دست خدا بود. چشمان ناآرام و نگاه مضطرب حاج خانم روی هما ثابت مانده بود. در دلش غوغایی بود:"اگر برود. .. اگر نماند... اگر..."
در تاریک روشن هوا، قامت کشیده هما تکیه به دیوار می لرزید. چانه اش به شدت تکان می خورد و صدای خفیف به هم خوردن دندان هایش به گوش می رسد. بغض تلخ و نفس گیری راه نفسش را بند آورده بود. دیگر قدرت ایستادن نداشت. زانوهایش سست شد. خم شد و کف ایوان وا رفت. حاج خانم به طرفش دوید. کنارش زانو زد و دستش را دور شانه اش حلقه کرد. قبل از آن که حرفی بزند، هما خود را در آغوش او انداخت و بغضش را رها کرد. صدای گریه اش که بلند شد، حسام نفس راحتی کشید و از برزخ رهایی یافت. فهمید که تیرش به هدف خورده؛ مستقیم وسط قلب هما! هما روی شانه حاج خانم آن قدر گریه کرد که سر شانه پیراهن، خیس اشک شد:
- کسی که مثلاً پدر من و مرد زندگی مادرم بود، آدم درستی نبود. معتاد بود و قاچاقچی. خلاف کار و فاسد و نامردی که به هر زشتی و خلاقی آلوده بود. زیر زمین خانه مان شده بود پاتوق او و رفقای بدتر از خودش. ساعت ها دور هم می نشستند و لحظه هایشان را پای دود می کردند، یا هست و نیست شان را پای قمار می باختند. آن وقت هار می شدند. به سر و روی هم می پریدند. عربده می کشیدند و تن من و مادرم را می لرزاندند! مادرم بچه روستا بود. سال 35 در اوج فشار و ظلمی که نظام ارباب سالاری به رعیت های بیچاره وارد کرده بود، در خانواده شلوغ و پرجمعیت دهقان زاده ای به دنیا آمد. پدرش از مال دنیا چیزی نداشت، جز شکم های همیشه گرسنه دوجین بچه قد ونیم قد! فقر و تنگدستی طبقه رعیت بیداد می کرد. برای همین مادرم چند روز بعد از تولدش، در برابر چند کیسه گندم که حکم طلا را داشت، به فروشنده دوره گری فروخته شد که سالی یک بار گذارش به آن روستا می افتاد. آن مرد هم مادرم را برداشت و رفت و دیگر هرگز پا به آن روستا نگذاشت. بعدها حتی نام و نشانی آن جا را هم فراموش کرد. مادرم چهارده سال در خانه دوره گرد و زنش زندگی کرد. اما در یک سال و به فاصله کمی، دوره گرد و زنش در اثر بیماری وبا مردند و مادرم بی کس و تنها، روی دست اهالی روستا ماند. آن زمان، جوان شروری بود که همه از دستش عاصی بودند. بعد از ازدواج، پدرم دست مادرم را گرفت و برای همیشه به تهران آمدند. از این جا بود که روزگار تلخ و مصیبت بار زندگی مادرم شروع شد. در خانه مردی که بویی از شرف و انسانیت نبرده بود، یک بی رحم به تمام معنا، مردی که زن برایش حکم کلفت بی جیره و مواجبی را داشت که فقط باید می پخت و می شست و کتک می خورد. مادرم 32 سال در بدترین شرایط ممکن زندگی کرد، اما هرگز نتوانست به طلاق و جدایی و حتی فرار فکر کند. برای زن بی کس و بی پناهی مثل او، آن هم در شهر خراب شده ای مثل تهران، طلاق بدترین گزینه بود. برای همین 32سال تمام، لحظه به لحظه عذاب کشید و دندان روی جگر گذاشت. سیلی خورد، تحقیر شد، خون دل خورد و از همه بدتر، زیر نگاه سرزنش بار و سرشار از نفرت مردم آب شد. سوخت و ساخت و دم نزد. سوخت...
آخر سر واقعاً هم سوخت... سوخت و خاکستر شد... خدا مرا بعد از ده سال به آن ها داد که ای کاش هرگز نمی داد! بعد از تولدم دیگر من شده بودم تنها دلخوشی مادرم. انیس و مونس غم ها و امید زندگی اش. روزها مرا پشت خودش می بست و می رفت شمال شهر، برای شستن لباس و فرش و نظافت خانه ها. در سرمای استخوان سوز زمستان ها، زیر آب سرد فشاری ها و لب پاشویه ی حوض های یخ بسته، ساعت ها می نشست و لباس ها را چنگ می زد. انگشتان دستش از شدت سرما، کبود می شد، می سوخت و تاول می زد. همه وجودش می لرزید. اما این همه را به عشق وجود دخترش تحمل می کرد. جان می کند تا لقمه نان حلالی در بیاورد و شکم مرا سیر کند. تازه باید پول هایش را از دست پدرم در هفت سوراخ قایم می کرد. همیشه هم وحشت این را داشت که مبادا پدرم، بلایی سر من بیاورد و یا مرا بفروشد! برای همین حتی برای یک لحظه تنهایم نمی گذاشت. روزگار سیاهمان به سختی گذشت و من به سن مدرسه رسیدم. بدبختی ها کشیدیم برای این که خرج مدرسه را فراهم کنیم و کیف و کتاب هایم را از چشم پدرم پنهام کنیم. نمی دانم، شاید از دعاهای خیر مادرم بود که سال های مدرسه را با موفقیت پشت سر گذاشتم. درسم خوب بود و همیشه تشویق می شدم. اما در کنکور نتوانستم رتبه خوبی بیاورم و رشته حسابداری دانشگاه آزاد قبول شدم. طفلک مادرم چه ذوق و شوقی کرد! وقتی خبر قبولی ام را شنید، سر و رویم را غرق بوسه کرد. از شدت هیجان به گریه افتاد. فکر می کرد ورودم به دانشگاه، تضمین کننده سعادت و خوشبختی آینده ام خواهد بود. دیگر در نظرش، از آن خانه نفرین شده غرق سیاهی و تباهی، نجات پیدا کرده بودم. مثل کبوتر بچه ای که بال درآورده باشد، پرم داده بود و حالا نفس راحتی می کشید. اما خرج دانشگاه برای ما کمرشکن بود. مادر هم دیگر از پا افتاده بود و نمی توانست زیاد کار کند. برای همین، هم زمان با شروع درس، در یک مطب به عنوان منشی مشغول به کار شدم. هنوز لذت قبولی و شهد شیرین روزگار دانشجویی را نچشیده بودم که شادی ام مثل رنگین کمان بهاری محو شد. درد کمر و دست و پا و بیماری قلبی مادر، دیگر امانش را بریده بود. خسته بود. تکیده شده بود. یک عمر به تنهایی بار زندگی را کشیده بود و هزار جور درد و مرض گرفته بود. درس و کلاس و دانشگاه و کار هم زمان، بینمان جدایی انداخت. از هم دور شدیم. دیگر کمتر همدیگر را می دیدیم.
صبح ها آفتاب نزده، وقتی مادر خواب بود از خانه بیرون می زدم و آخر شب، خسته و گرسنه برمی گشتم و سر سفره شام، بیهوش می شدم. بالاخره این جدایی، برای هر دویمان گران تمام شد. پدرم از فرصت سوء استفاده کرد و به بهانه تسکین دردهای طاقت فرسا، مادرم را به مواد آلوده کرد. سال ها بود که تلاش می کرد ما را هم گرفتار کند. از این که با او از یک جنس و قماش نبودیم، ناراضی بود. برایش وصله ناجوری بودیم که در کنار ما، پلیدی ها و زشت کاری هایش بیشتر به چشم می آمد. هنوز هم نمی دانم پدر با چه ترفندی مادرم را آلوده کرد. وقتی فهمیدم که دیگر خیلی دیر شده بود. مادرم حسابی گرفتار شده بود و به خاطر رهایی از دردهایش، حتی حاضر نبود به ترک کردن فکر کند. نیمه شب ها از صدای ناله هایش بلند می شدم. گریه می کرد. اشک می ریخت. پدر را نفرین می کرد. آرزوی مرگ می کرد. می خواستم کمکش کنم، اما همکاری نمی کرد. ضعف و رخوت و سستی امانش را بریده بود. مقابل چشمانم ذره ذره آب می شد و تکیده می شد. مدام در ذهنم نقشه می کشیدم تا اتاقی اجاره کنم، دست مادرم را بگیرم و از آن خراب شده ببرم اما با حقوقی که می گرفتم، حتی نمی توانستم از پس کرایه یک اتاق بربیایم، دیگ خرج خورد و خوراک و تحصیلم بماند! تنها تکیه گاه زندگی و سنگ صبورم گرفتار اعتیاد شده بود. دیگر تنها شده بودم، تنهای تنها ... خرج زندگی و تحصیل، درس های سنگین و فشرده دانشگاه، فشارهای روحی و روانی، تنهایی، وحشت از آینده نامعلوم، همه و همه مرا تحت فشار گذاشته بود. داشتم خرد می شدم. ترم سوم را با بدترین شرایط روحی شروع کردم. اوایل ترم بود که با امیر آشنا شدم. پسر خوب و درس خوانی بود. خیلی خوب. آن قدر که حتی در خواب هم نمی دیدم به من علاقه مند شود. تجربه چنین حس و علاقه و عشق پرشوری را نداشتم. دست و پایم را گم کردم. مثل دیوانه ها شده بودم. انگار روی ابرها پرواز می کردم. باورش برایم ناممکن بود، اما حقیقت داشت: کسی مرا دوست داشت! نیازی که سال ها در وجودم سرکوب شده بود ناگهان طغیان کرده بود و لایه های یخ زده، تنهایی و نفرت، کم کم از قلب و روحم آب می شد. دیگر دنیا را از دریچه دیگری می دیدم. سرسبز و رؤیایی و باشکوه! اما پا به پای این عشق شورانگیز، وحشت و هراسی گنگ و مبهم در دلم ریشه می کرد. ترس از دست دادن این محبت گرانبها، کابوس شب و روزم شد. حاضر بودم بمیریم، ولی امیر را از دست ندهم، با تک تک سلول های بدنم به امیر علاقه مند شده بودم. دل کندن از او، برایم حکم مرگ داشت. ترس و اضطراب و نگرانی، کم کم با طپش قلب و سردردهای شدیدی همراه شد. سردردهایی که گاه از شدت آن ها سرم را به دیوار می کوبیدم. وقتی در دانشگاه و سرکلاس، حضور امیر را حس می کردم، احساس امنیت و راحتی می کردم اما دور از او، همه جا برایم زندان تنگ و تاریک بود که تحملش را نداشتم. از خواب و خوراک افتاده بودم. دوران بدی را می گذراندم که ... یک روز از شدت سردرد، کارم را نیمه رها کردم و به خانه پناه بردم. مادر نبود. زار و بی حال، روی قالی افتادم و سرم را میان دست هایم گرفتم. شقیقه هایم به شدت می زد. حالت تهوع رهایم نمی کرد. در حالت نیمه بیهوشی بودم و چشمانم سیاهی می رفت که ... پدر را در هاله محوی از غبار دیدم که به طرفم می آمد. لحظه ای بعد سوزش خفیفی در دستم حس کردم و دیگر هیچ... همه جا آرام شد. آرام گرفتم. پلک هایم فرو افتاد و به خواب سنگین و مطبوعی فرو رفتم. تا چند ساعت بعد حس خوبی داشتم. یک نوع حالت سبکی و خلسه انگار میان هوا معلق بودم. سستی و رخوت دلپذیری در تنم رسوب کرده بود. سرخوش بودم. آرامشی که هرگز نظیرش را نچشیده بودم. کم کم آن حال و هوا از سرم پرید، اما لذت و شیرینی آن حس نوظهور در دلم ماند و وسوسه تکرارش به جانم افتاد! پدر کارش را برایم توجیه کرد:"داشتی از درد می مردی. به دادت نرسیده بودم، از دست می رفتی! " و من، با این که پدرم را بهتر از هر کسی می شناختم و می دانستم او مردی نیست که دلش به حال دخترش بسوزد، دیگر اعتراض نکردم. تسلیم شدم. تسلیم آرامشی که محتاجش بودم. هر بار که سردرد امانم را می گرفت، به پدر و سرنگ های مرگ بارش پناه می بردم. هر بار هم با خودم می گفتم که این بار آخر است. دیگر تکرار نمی کنم. دفعه بعد حتماً یک فکر اساسی می کنم. می روم دکتر. دفعه بعد ... دفعه بعد... اما این دفعه بعد هرگز نیامد! وقتی خوب گرفتار شدم، پدرم در کمال بی رحمی گفت که از آن به بعد یا باید خرج مواد را بدهم یا در کارهایش با او همکاری کنم.
ادامه دارد
_______________________________
بخوان به نام مهر (قسمت پنجم)