• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

نگاه


قدر استاد: شاعر اگر حکیم نباشد...

7 دی 1388

 

   
 

کتاب، تاریخِ انتشار ندارد. مثلِ همه‌ی کتابهای اولِ انقلاب. شماره‌گانِ رشک‌برانگیزِ بیست هزاری دارد و نشانی به نامِ حوزه‌ی اندیشه و هنر اسلامی. خطی کودکانه -کودکانه‌تر از خطِ این روزگارم- روی صفحه‌ی اول نوشته است:
«کلاسِ سوم از آقای سعیدی.» با تشدیدی روی سوم و کسره‌ای بعد از کلاس که به دومی هنوز پای‌بندم.
کتاب، سوره است، مجموعه‌ی شعر، دفترِ دوم. سعیدی با آن قدِ بلند و صورتِ کشیده، پنج‌ نسخه از کتاب به دستش بود، چهار تا را به بچه‌های پنجم داد و پنجمی را به من. هنوز سعیدی بلند قد بود و توی حیاط که راه می‌رفت باید گردن‌ها را کج می‌کردیم تا ببینیمش و مثلِ دو ماهِ بعد جلوِ پای‌مان به زمین نیافتاده بود تا فریاد بکشیم: سعیدی، سعیدی، راهت ادامه دارد... دو ماهِ بعد مدام به آسمان نگاه می‌کردیم، نه برای این که آن چهره‌ی نورانی را ببینیم که جلوِ پای‌مان خوابیده بود، بل به این خاطر که اشک‌هامان روی زمین نریزد...
سعیدی دوست‌داشتنی‌ترین معلمِ آن دورانم بود. گفت که از این کتاب شعری حفظ کن. و خندید که چهار نسخه‌ی دیگر از سری کتبِ نوجوانانِ سوره بوده است و این یکی از سری کتبِ بزرگ‌سال. اسامی را نشانم داد، که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم. اوستا، شفق، سید حسنِ حسینی، جوادِ محقق، سبزواری، صفارزاده، میرشکاک... خودِ او پیش‌نهادش غزلِ حماسی‌ای بود از مرحوم مردانی که:
طلسمِ بسته‌ی دیوانِ روزگار شکست
تهمتنی که در قفلِ این حصار شکست
و من همان ابتدای کار هر چه کردم تا تهمتِ مصرعِ دوم را درست بخوانم نتوانستم. ورقی زدم که آن زمان هنوز کودکِ خردسال «تورق کردن» را نیاموخته بود. و سعی کردم که بخوانم... راحت‌ترینِ اشعار را.
این فصل را با من بخوان، باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است...
هنوز عملیات شروع نشده بود که خشی از این مثنوی بلند را به حافظه سپرده بودم. و امروز هر چه می‌اندیشم، نمی‌فهمم که چه‌گونه یک کودکِ دبستانی شعرِ پخته و سخته‌ی معلم را آسان‌ترین و سهل‌ترین شعرِ این مجموعه تخمین زده بود! سعیدی می‌خندید:
- رضا! ما را «زِ رشکِ» کیش و ملت منع کردند نه «زرشکِ» کیش و ملت! این شعر به کارِ کودکان نمی‌آید!
به سعیدی نگفته بودم که اول کتابی که در زند‌گی‌ام خواندم قلعه‌ی حیوانات بود، آن هم زمانی که هنوز الف‌با را تا انتها نیاموخته بودم. به مددِ ذره‌بینی مسطح و اعرابی که بزرگ‌ترانِ خانواده برایم می‌گذاشتند...
و او رحمه‌الله علیه نمی‌فهمید که دردانه‌ای در طبعِ هر سودایی‌ای هست، هر کور را در کارِ خود بینایی‌ای هست... و من نه معنای دردانه را می‌دانستم، نه معنای طبع را و نه معنای سودایی را. اما بینایی کور در کارِ خود را با همه‌ی ده‌ساله‌گی‌ام می‌فهمیدم. سال‌های سال طول کشید تا همان کور، بزرگ شد و هفت‌کور شد در بازی منِ او...
و حالا نه کودکانه، که مردانه باید بنویسم، اولین شعری که در زند‌گی حفظ کردم، با میل و رغبت و نه از سرِ تکلیف و اجبار، شعرِ علی معلم دامغانی بود...
*
و در این گوشه از خاک که من و تو نفس می‌کشیم، هیچ هنری غیر از شعر وجود ندارد، و ما رمان و قصه و داستان را ماننده‌ی تیممِ بدل از غسل، بدل از شعر می‌نویسیم که از ماء معینِ شعر بی‌بهره‌ایم و صدالبته به بیوت از ابوابها بایستی داخل شد و من نیز پیشینه‌ای جز این نداشتم.
توی مدرسه‌ای درس می‌خواندم که قرار بود همه به ستونِ یک اعضای تیمِ المپیاد باشند و نفرِ اولِ کنکور و نفرِ اولِ جشنواره‌ی خوارزمی و... سرطانِ موفقیت پدرِ همه را در آورده بود. بحرانِ اول شدن... و در این میان به همتِ یکی-دو تا از عقلا که پیش‌تر از همین مدرسه بیرون زده بودند، بنایی ساخته شد به نامِ «شبِ شعرِ انقلابِ اسلامی- دبیرستانِ علامه‌ی حلی»
و غیرِ حرفه‌ای بودیم. به معنای واقعی کلمه. سالی یک شعر مثلِ شعرای جاهلی که نابغه‌ای بیاید و بخواندشان و بیاویزدشان. هیچ‌کدام بیش از یک شعر نمی‌گفتیم در سال.
غیرِ حرفه‌ای بودیم، اگر چه شبِ شعرهای سال‌های پایانی‌مان با مخاطبی بیش از دو-سه هزار نفر برگزار می‌شد و ما قدر نمی‌دانستیم.
غیر حرفه‌ای بودیم. چرا که در همه‌ی مملکت می‌شنیدیم که از شعرِ نو سخن می‌گویند و انقلابِ شعر و نوگرایی و فرانو و سپری شدنِ زمانِ کهنه‌گی و... و ما همه به این نتیجه رسیده بودیم که شعرِ علی معلمِ دامغانی نوترین شعرِ روزگار است. شعری که با یک شناختِ عجیب از سنت، مثنوی در وزنِ بلند را کشف کرده است و قالبی جدید به لحاظِ ماده و محتوا عرضه کرده است. و این اقبالِ ناممکن را که می‌دیدیم، می‌فهمیدیم که باید خود را غیرِ حرفه‌ای بنامیم.
هیچ کدام علی معلم را نمی‌شناختیم؛ نه آرشِ ابوترابی نوزده ساله که گفته بود:
هزار قله به سختی و جهد پیمودم
هزار قله بفرسودم و نفرسودم
هزار قله‌ی عالم، ز قاف تا جودی
هر آن‌چه سایه‌ی افلاک بر سرش بودی
هزار قله برادر! هزار قله، هزار
هزار، کم عددی نیست در شمارِ شمار
به پیروی از شعرِ معلم که:
من از نهایتِ ابهامِ جاده می‌آیم
هزار فرسخِ سنگین پیاده می‌آیم
هزار فرسخِ سنگین هزار فرسخِ سنگ
نه هم‌رکاب، نه مرکب، نه ایستا، نه درنگ
نه سعیدِ شریعتی هجده ساله علی معلم را می‌شناخت که گفته بود:
یکه عیارِ گذر شیرِ یلِ کوچه‌ی مردان
لوطی مشدی صاحب کرم از دوده‌ی مردان
صلواتی دم و بابا شملِ کوی بزرگی
خاضع و خاکی و خون‌گرم در این خوی بزرگی
به پیروی از معلم که گفته بود:
برسان تا به هم آییم به یک‌رنگی
لنگی و نوچه و نوخاسته و زنگی
صلواتی دو سه کس پیر کمر بسته
غولِ نفسِ یله را دستِ اثر بسته
یکه‌ی عرصه عیارِ همه عیاران
قمه‌بندِ گذر حادثه در باران
و نه احمدِ محبی آشتیانی که بزرگِ ما بود، معلم را می‌شناخت، که راه‌برِ ما بود و حالا خود نه فقط به پیروی، که به هم‌راهی راهی دگر گشوده بود با خسروانی در اوزانِ بلند... بیت‌های سه مصرعی:
غزالِ طبعِ مرا باز رام می‌خواهند
به خیره زین لبِ دوشیزه کام می‌خواهند
عبث از این سرِ وحشی کلام می‌خواهند
و این دوران، دورانی بود که اهالی رسانه -بل هم اضل- شعرِ معلم را بی‌هیچ اداتِ توصیفی بحرانِ مخاطب می‌خواندند و او را پنداری از نسلِ منقرض‌شده‌ی بزرگ‌اندامانِ تاریخ‌گذشته... و حالا باید اعتراف کنم که در جمعِ بچه‌های سمپادی آن روزگار یعنی اعضای سازمانِ ملی پرورشِ استعدادهای درخشان، هیچ اهلِ ادبی وجود نداشت، که پی‌گیرِ کارهای معلم نباشد. ما با شعرِ معلم به شعر رسیدیم، به ادبیات رسیدیم و اصالتاً ادبیاتِ‌مان ادبیاتِ انقلابِ اسلامی شد...
چنان عاشقانه دوستش داشتیم که سال‌ها خوش نداشتیم تا ببینیمش، مباد که اندکی متفاوت باشد با آن پرده‌ی خیال‌انگیزِ ذهن. عاقبت همین چند نفر جدا شدیم و برای اول بار در زند‌گی رفتیم به یک جلسه‌ی ادبی. در نماز‌خانه‌ی همین حوزه‌ی هنری که امروز به عوضش کلی تالار سازند‌گی کرده‌اند و... یکی‌مان شعری خواند و همه شروع کردند به سنتِ جلساتِ ایراد گرفتن و نظر دادن و... و معلم ساکت بود. بعد از جلسه به کناری خواندمان و شعر را گرفت و براندازی کرد و گفت:
ـ رضا! موسیقی را می‌فهمی، اما ساز را بد دست می‌گیری...
و همین کافی بود تا بنه‌کن شوم به سمتِ قصه...
*
و حالا نیز همان قدر غریب است که آن روزگار. شعرش بحرانِ مخاطب است و خود هم‌نشینی با مطربان بزمِ طرب را بیش‌تر پسندیده است تا هم‌آوردی با یلانِ اهلِ ادب و هیچ کس قدرِ طربِ او را در قیاس با ادبِ دیگران نمی‌فهمد.
دشوار است که کسی در یابد قدرِ ترانه‌های او را. دقیقاً به همان دشواری فهمِ شعرش.
در داستانِ خانه‌ی ابری از برادرِ بسیار دوست‌داشتنی و خلاقم، محمدکاظمِ مزینانی که در دامغان می‌زید، از مراسمی آیینی در خراسان می‌خواندم که در آن ده‌گانان شعری می‌خوانده‌اند بدل از دعای باران:
باران ببار، باران ببار
گندم و جو، ارزان ببار
بر بیل ده‌قان‌ها ببار
بر شاخِ حیوان‌ها ببار...
و چه بشکوه است وقتی کسی بر سرِ شانه‌های این سنتِ آیینی می‌ایستد و آیینی جدید بنیان می‌نهد و می‌خواند:
ببار ای بارون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخِ یار
به یادِ عاشقای این دیار
به کامِ عاشقای بی‌مزار... ای بارون
کور باد نه، کور هست چشمی که این استحاله‌ی شاعرانه را نبیند و در نیابد که چرا این تصنیفِ سنتی کهنه با اجرای شجریان که نه پاپ است و نه رپ است و نه... امروز همه‌گیرترین تصنیفِ جوانانه‌ی این ملک در دنیای مجازی اینترنتی می‌گردد.
*
اگر جوی انصاف بود، در می‌یافتیم که انقلابِ معلم در شعر بسی اصیل‌تر و بشکوه‌تر است از آشوبِ شعر نو. آشوبِ شعرِ نو، جوابی است به ابتذالِ بازگشت. اما کارِ معلم انقلابی است استوار بر شانه‌ی قدما. انقلابی که دقیقاً ماننده‌ی انقلابِ اسلامی، تفکیک می‌کند میانِ ماضی و مستقبل. و البته پر واضح است که مجله‌ی شعر و سایتِ لوح و جلسه‌ی حوزه و مثلِ این‌ها را حوصله‌ی دریایی نیست که پخته شود در آتشِ شعر معلم و کیست آن لایی الایی یک لا جامه، که کند گرم به هنگامِ دغا هنگامه... پس همان به که به شعرِ فرانو بپردازیم و پست‌مدرنیسم در حافظ و ایماژ در صندلی و فلسفه‌ی زبانی و... که اگر این‌ها اقتضاء شعر است، بدانید معلم حکیم است و نه شاعر... که:
شعری که حکمت است چو آیاتِ مصحف است
شعری که حکمت است نه فقه و نه فلسفه‌ست
شاعر اگر حکیم نباشد، مزلف است...



از: فصلنامه شعر، شماره 36

نظرات

البته این مطلب مالِ حالا نیست. اما رضا امیرخانی قطعا موافق چاپش هست. با او صحبت کردم. گفت بعد انتخابات هزار اشتباه کرده‌ایم... اما اگر یک کار درست باشد، انتخاب معلم است. همه چیز را نباید سیاسی نگاه کرد. ضمنا او گفت که معلم گزینه‌ی احمدینژادیها نبوده و عده ای با خباثت برای خراب کردنش نام او را طرح کرده اند. همین عده‌ای که ارشاد را مال پدریشان میدانند... او خیلی چیزها گفت... که ای کاش جویی از آن جوانمردی او و معلم را امثال این موسویها میفهمیدند...

14 دی 1388 ساعت 14:40 | محسن همتی |  بدون email | بدون آدرس وب

چه عرض کنم که در این سیاست بازاری که برای "جو ِ" طویله‌ی "ری" امثال استاد معلم را ناسزا می‌گویند این سخن از چنین آدمی دل‌مان را کمی آرام می‌کند!

10 دی 1388 ساعت 04:30 | منتظر او |  بدون email | آدرس وب

فکری بودم که در این کارزار هجمه‌ی ناجوان‌مردانه به علی معلم چرا از رضای امیرخانی صدایی به خلاف بلند نمی‌شود خوش‌حال شدم از این‌که این نوشته را منتشر کرد جماعتِ وحشی با هر که «انتخاب» شود مشکل دارند

9 دی 1388 ساعت 00:31 | سلمان |  salmanmp@gmail.com | آدرس وب

فکری بودم که در این کارزار هجمه‌ی ناجوان‌مردانه به علی معلم چرا از رضای امیرخانی صدایی به خلاف بلند نمی‌شود خوش‌حال شدم از این‌که این نوشته را منتشر کرد جماعتِ وحشی با هر که «انتخاب» شود مشکل دارند

9 دی 1388 ساعت 00:27 | سلمان |  salmanmp@gmail.com | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

نگاه

آسمانی به قدر فهم مردم

چند کلمه با یاد شاعر شعرهای شنیدنی، محمدرضا آقاسی

آسمانی به قدر فهم مردم

امید مهدی‌نژاد


نگاه

قدر استاد: معلمِ نوآوری

قدر استاد: معلمِ نوآوری

علی‌محمد مؤدب


نگاه

قدر استاد: سواد، هویت، معلم

قدر استاد: سواد، هویت، معلم

نعمت‌الله سعیدی


نگاه

قدر استاد: انقلابىِ پیر

قدر استاد: انقلابىِ پیر

محمدحسین جعفریان


نگاه

قدر استاد: شاعر اگر حکیم نباشد...

قدر استاد: شاعر اگر حکیم نباشد...

رضا امیرخانی


نگاه

کوتاه‌ترین فیلمنامه‌های جهان

کوتاه‌ترین فیلمنامه‌های جهان

عباس حسین نژاد


نگاه

شعر کوتاه،‌ مخاطب کم‌حوصله

شعر کوتاه،‌ مخاطب کم‌حوصله

اسماعیل امینی


نگاه

میلاد آفتاب، جشنواره‌ای غیراداری
با تأملی در وضعیت جشنواره‌ها و جایزه‌های ادبی

میلاد آفتاب، جشنواره‌ای غیراداری با تأملی در وضعیت جشنواره‌ها و جایزه‌های ادبی

علی‌محمد مؤدب


نگاه

انگار همین دیروز بود
به بهانه برگزار نشدن کنگره شعر «میلاد آفتاب»

انگار همین دیروز بود به بهانه برگزار نشدن کنگره شعر «میلاد آفتاب»

سعید بیابانکی


نگاه

شعر درون‌گرای دیروز

شعر درون‌گرای دیروز

اسماعیل امینی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

در صف بلیت فرنگ


شب را خاموش کن


یک روز بد برای موزماهی


غیرت نبود


که هیچ‌گاه از یادمان نروی


قلم‌های خفته


ما گریه می‌کنیم


عصر اشعث‌ها


خزر به گونه، خزان به گیسو


تماشا از چشم‌ها بزرگتر است


می‌خواهم به آغوش مادرم برگردم


خواب است امشب ماه


قایم‌باشک


خاطرات بد از پلکان سن


با علامت سؤال چترها


قربان تو ای برف


جای بهتری برای کشته شدن


کمی دیگر شراب


این‌گونه که بی‌توام


خاطرت جمع من پریشانم


سبک جدید تشنگی


این روزهای تیره پر انتظار


بی‌من رفتنت


شمشیر و جغرافیا


عصر روزهای بعد


کفن شدن بوی پیرهن


دیوانه در مسجد


مشت‌ها


پهلوان‌هایی در چفیه


چشم‌هایم را به من پس داد