برای علی معلم دامغانی
و
یوسفعلی میرشكاك
نشسته بر مهتابى
خیره مانده به ماه...
ماه كمكم بر تخت آبیاش جلوس مىكند
و انبوه ستارگان چون سربازان جوان در برش میگیرند
نشسته بر مهتابى
خیره مانده به جنگل انبوه كه در آغوش تپه خوابیده است.
*
باد مىآید
تا جنگل در نیمه شب آذر بیدار شود
باد مىآید
تا درختها شلیتههاى زردشان تكان بخورد
باد مىآید
تا شاخههاى بلند چنارى پیر
گاه، چون انگشتانى زخمى، به گونههای ماه
بساید
*
زمزمه مىكند:
ـ به گره، به گرهى در گلوى رود مىمانى
و رازى مرگآلود در تو مىلولد
چون شعرى كه پس از صداى چند گلوله
در نیمه شب خلوت شهر
بر كاغذى سپید، جوانه مىزند
*
دنیا اتاق كوچكى است
چه كسى جرأت مىكند از روزنه كلید
آنسو را بنگرد؟!
آه! بر عرشه ساحل رؤیاست
بر ساحل
عرشه!
*
ـ بشكههاى شراب را به دریا ریختند
ملوان وحشتزده فریاد كشید:
ـ بشكههاى شراب را به دریا ریختند...
و ما بریان مىشویم بر شعلهها
تا آنچه را از اندیشه زدوده بودیم، زنده كنیم
چهكسى به دریا مىآید؟
وقتى عشق در كلبهاى پر شكوفه چشمانتظار اوست
آیا دریا تنها معشوقه مردگان نیست؟
چهكسى تفنگ بر شقیقه مىنهد؟
وقتى زمستانى سرد، هیزمها در بخارىخانهاش شعله مىكشند
بارى ملوانان بر دریاها تنها گرهى كورآموختند
دریا معشوقه مردى كویرى بود
نه آنكه نخستین لبخندش بر آب قى شده بود
*
چه كسى مىداند چه مىگذرد بر مردى كه دل را در چمدانى كوچك
به رودخانه مىافتد؟!
چهكسى مىداند چه كشیده است دماوند تا واژهاى شود؟
چهكسى مىداند چه مىگذرد به مردى
بر میز قمار معشوقه؟!
به كجا باز گردد آن كه در مسافرخانهاى متولد شده است؟
آیا چیست پیراهن
براى كسى كه پایان مقابلش مىرقصد؟
*
شب خیمهاى است تا آن كه اشكى دارد بیفشاند
درختان به دستان مردگان مىمانند
به تضرع از خاك بیرون مانده...
داسى شكسته و دستانى بسته
گرسنه
و گندمزارى رسیده كه آرام آرام
در باد مىپوسد
چه مىماند جز ركیكترین دشنام؟
باز مىگردد انقلابىِ پیر از مهتابى
و رازى مرگآلود
در علفزار چشمانش پرسه مىزند
باز مىگردد لاابالىتر، تا بىاندك تشویشى
دیروز را همچون پروانهاى
لابهلاى كتابهاى شعرش به یادگار بخشكاند
*
كسى چاى مىآورد
ـ دشنهاى بگذار در دستم
و بىصدا دور شو
مىنگرد به باروتها كه نوهاش در فنجان مىریزد
و تكههاى شمشیر كه دخترش در تابه سرخ مىكند.
[گریست
و تا هنوز، غروب
باجىست
كه زمین به اندوه او مىپردازد]
آینه محو مىشود در وراى دود سنگین سیگار
و انقلابىِ پیر فرو مىرود با خنجرش درفنجان چاى
آنسان كه جنگلى در مه
آنسان كه قایقى شكسته در امواج!
از: فصلنامه شعر، شماره 36