تاملی بر کتاب: «تمشکهایی که سفر نمیکنند»
نوشته: مریم روزبهانه
تابان زنی ایرانی است که بعد از قریب دو دهه زندگی در لندن، با دلتنگی به مرور خاطرات گذشته اش می پردازد. او از خانه پدری و زندگی شاد و بی دغدغداش در آن، در کنار همسایه هایی که زندگی هرکدام، داستان منحصر به فرد خود را داشته اند، خاطرات شاد و روشنی دارد. عشق پاک و معصومانه ای که میان او و پسر همسایه اشان، مرتضی به وجود می آید، مرکز و محور تمام خاطرات شیرین آن ایام است.
اما مرتضی به دلیل فعالیتهای سیاسی، به زندان می افتد و این، آغاز جدایی همیشگی آنهاست.
تابان به اصرار شوهر خاله اش، تیمسار، تن به ازدواجی اجباری با مردی میانه سال به نام پرویز می دهد و آنها برای همیشه جلای وطن می کنند و مقیم لندن می شوند. آنها صاحب دختری به نام رُخشید می شوند که به لحاظ فرهنگی و اخلاقی، هیچ شباهتی به جوانان هم نسل و هم وطن خود ندارد و همین، باعث دوری تابان و رُخشید از هم، و سردی روابطشان می شود.
در نهایت با مرگ پرویز، تابان پس از سالها به وطن بر می گردد. در حالی که اثری از تمام آن خاطرات خوب و قدیمی به جا نمانده است. پدرش از دنیا رفته و او به ناچار در کنار مادر و خاله اش، به زندگی سرد و خاموش خود ادامه می دهد...
شخصیت اصلی این اثر، «تابان» است. اما در منشأ حرکت خاص یا تغییر در محیط پیرامونش نیست. اصولاً نمی توان تابان را قهرمان اثر نامید. چرا که او بیشتر تابع شرایط عمل می کند. مثل پاره چوبی که سوار بر امواج خروشان، بی هیچ تلاش و تقّلا و هدفی، این سو آن سو کشیده می شود.
تابان به سهولت از عشق پاک مرتضی می گذرد و بدون علاقه و انگیزة کافی، و بدون فشار خانواده، با پرویز که مردی میان سال، مرموز و تودار و سرد و خشک است، ازدواج می کند.
این عدم پرداخت شخصیت، تنها منحصر به تابان نیست و به سایر شخصیت های اثر هم سرایت کرده است. ما از پرویز هیچ نمی دانیم و تا لحظة مرگش، دلیل فرار او از گذشته و از آدمهای پیرامونش، آشکار نمی شود و راز زندگی اش، سر به مُهر باقی می ماند.
یا مرتضی که با غیبت ناگهانی اش در اواسط اثر، مثل مهرة سوخته ای حذف می شود و هیچ ردّ و نشانی از خود باقی نمی گذارد. حتّی به نوعی می توان گفت آن تلاش و مبارزه ای که او در راه آرمانها و اعتقاداتش می کرد و به خاطر آن، حتّی از عشق پاکش هم می گذرد، عبث و بی فرجام رها می شود!
شخصیتهای کم تأثیر، بی اراده و منفعل در کنار حوادث بی روح و بدون علت و معلول؛ دو نقطه ضعف اصلی اثر به حساب می آید.
اما آنچه در این میان، باعث نجات نسبی کار و جلب توجه مخاطب و ایجاد جذابیـّت شده، روایت ساده و بی پیرایه از زندگی سنتّی و قدیمی و باز گویی خاطرات خوشی است که در محله ای قدیمی با بافت اجتماعی خاص آن دوره، سرشار از لذتهای کوچک اما عمیق زندگی در کنار روابط پاک و دوستانه و صفای دل آدمهای آن دوران است.
خاطراتی که فصل مشترک گذشته های همة ما است و همه به نوعی، این خاطرات را هرچند محو و ناپیدا و غبار گرفته، اما در عمق دهلیزهای ذهنمان، به یادگار نگه داشته ایم.
اما از آنجا که سراسر اثر، به سوگنامه ای برای این گذشتة از دست رفته تبدیل شده و قهرمان اثر، بی هیچ کنش و واکنشی، تنها به مرور این خاطرات می پردازد و این موضوع، قدری برای مخاطب جوان امروزی که پو پایی و تغییر و طُغیان در برابر ناملایمات و اجبارهای زندگی، از صفات برجسته اوست، کسل کننده و ناباور می نَماید.
تابان سالها به زندگی سرد وخاموش خود با پرویز، آن هم در غربت تن می دهد و حتی در روزهای پایانی زندگی پدر، به دیدنش نمی رود. با رخشید و عقایدش آن چنان بیگانه است که گویی هیچ سهم و نقشی در تربیت او نداشته و چشمانش را بسته و باز کرده و با رخشید جوانی رو به رو شده که او را نمی فهمد و دلیل اینهمه بیگانگی و نفرت او از «فرهنگ اصیل ایرانی اش» را درک نمی کند و نمی داند که این همه دوری و سردی در روابط مادر و دختری آنها، از کجا آمده است!
و همة اینها باعث می شود. تابان، شخصیتی نباشد که مخاطب دوستش دارد و همراهش می شود و زندگی او را آنچنان که هست، می پذیرد و باور می کند.
و درست به همین دلایل است که تابان و قصة زندگی اش، هیچ حّسی را در مخاطب امروزی بر نمی انگیزاند، جز حسّ ملال آور دلتنگی و پشیمانی از به باد دادن یکی عمر زندگی!