«... پیشنهاد دوم، خیلی برایم سنگین و ناممکن بود. پس سعی کردم از خرج های روزانه ام کم کنم و هزینه سنگین آن مواد لعنتی را دو دستی به پدرم تقدیم کنم! سه ماه گذشت، بدون این که مادرم بویی از قضیه ببرد. من تقریباً چنان گرفتار و پابند شده بودم که حتی یک روز را نمی توانستم بدوم مواد، شب کنم. این وضعیت کم کم داشت روی کار و تحصیلم تأثیر منفی می گذاشت. تا این که یک روز امیر گفت که می خواهد همراه مادرش به خواستگاری من بیاید.
دنیا در برابر چشمانم تیره و تار شد. در جا مخالفت کردم. اما او اصرار کرد. این بار دومی بود که چنین تصمیمی می گرفت و من بهانه می آوردم. اما این بار در تصمیم خود مصمم بود. تنها راه چاره ام ترک کردن بود. تلاش کردم، اما نتوانستم. شرایط خوبی نداشتم. در آن خانه با وجود پدرم که مانند کفتار مراقبم بود. با مادرم که از قضیه بی خبربود و اگر می فهمید، قیامت به پا می کرد، با شرایط بد روحی و جسمی ام، هرچه کردم به در بسته خوردم. امیر خواسته اش را تکرار کرد. داشتم دیوانه می شدم. می دانستم کوتاه نمی آید. بهانه هایم همه ابلهانه و ناشیانه بود و او دلیل منطقی می خواست. وحشت رو به رویی امیر با حقیقت تلخ زندگی ام، وضعیت پدر و مادرم، بدنامی مان در کوچه و محله، از همه بدتر اعتیاد لعنتی ام، هر روز بیشتر از قبل در جانم ریشه می دواند. شب ها تا دیروقت خواب به چشمانم نمی آمد و اگر هم برای لحظه ای پلک هایم سنگین می شد، کابوس های وحشتناکی به سراغم می آمد. آخرین باری که امیر با دلخوری و به قهر از کنارم رفت، دنیا در برابر چشمانم تیره و تار شد. نفسم بالا نمی آمد، انگار داشتند جانم را از تک تک یاخته های بدنم بیرون می کشیدند. زندگی بی امیر، برایم ناممکن بود.
تصمیم گرفتم دلم را به دریا بزنم و همه چیز را به مادر بگویم. می دانستم که برای خاطر من، هر کاری که بتواند می کند. اولین قدم برای دادن پاسخ مثبت به امیر، ترک اعتیاد بود که بدون کمک مادر، غیرممکن بود. اما ... ای کاش لال شده بود... ای کاش هرگز به مادر نمی گفتم... که دختر یکی یک دانه اش، کسی که همه دار و ندار و دلخوشی آن زن تنها و درد کشیده بود، گرفتار افیون سیاه اعتیاد شده ... اگر کمی عاقلانه فکر می کردم، می فهمیدم که چاره ام، گفتن حقیقت به مادر نیست و این، تنها وضعم را خراب و آشفته تر می کند. اما فکرم دیگر کار نمی کرد. قهر امیر، عقلم را از کار انداخته بود. گفتم و در جا پشیمان شدم. گفتم و غلطی کردم که تا آخر عمر باید جورش را بکشم! مادرم وقتی شنید، دیوانه شد. واقعاً دیوانه شد. به جانم افتاد و تا توانست مرا زیر مشت و لگد گرفت. بعد هم رفت سر وقت وسایل پدرم. اگر دیوانه نشده بود، هرگز جرأت نزدیک شدن به زیر زمین را هم نداشت، اما دیوانه شده بود که تمام خرت و پرت ها و همه آن گند و کثافت ها را، تمام دار و ندار پدرم را از زیر زمین درآورد و کنار حوض، آتش زد. صبح که به هوش آمدم، نمی دانم چرا از خانه فرار کردم. شاید ترسیدم. سکوت مرگباری همه جا خیمه زده بود. بوی دود و خاکستر در فضا پراکنده بود. تمام بدنم از شدت ضعف و درد می لرزید، اما هر طور که بود، خودم را به دانشگاه رساندم. اما آن جا هم طاقت نیاوردم، فکر مادر، نگرانی عجیبی به جانم انداخته بود. دعا می کردم که پدر هنوز برنگشته باشد. باید کاری می کردم. پدرم یک دیوانه تمام عیار بود. اگر می فهمید کسی به وسایلش چپ نگاه کرده، روزگارش را سیاه می کرد. کلاسم را نیمه رها کردم و برگشتم اما ... کاش هرگز از خانه بیرون نرفته بودم! کاش مادر را تنها نگذاشته بودم... وقتی برگشتم دیگر مادر نبود! سوخته بود، جزغاله شده بود. جسدش کنار حوض، زیر ملحفه سفیدی آرام گرفته بود. آرام آرام ... صدای عربده کشی های پدر و ضجه های مادرم را همسایه ها شنیده بودند، اما کسی برای کمک نرفته بود. تا وقتی که شعله های آتش به هوا زبانه کشیده بود و ... پدرم هم فرار کرده بود.
آن شب که مرا پشت در خانه تان پیدا کردید، تازه چند ساعت بود از بازپروری آزاد شده بودم. آزادیی که هرگز در انتظارش نبودم. دیگر چیزی برایم نمانده بود. جز مشتی خاطرات تلخ و کابوس سیاه مرگ مادر و تصویر جسدی سوخته که حتی برای یک لحظه، از مقابل چشمانم دور نمی شد. و یاد امیر ... که آتش به جانم می زد. امیری که گفته بود دیگر هرگز نامش را بر زبان نیاورم. امیری که اولین و آخرین امید من بود و با رفتنش، انگیزه زندگی را هم از من گرفت. تنها مرگ می توانست مرا از این همه عذاب نجات دهد که ...
آن هم جوابم کرد. این قصه تلخ زندگی ام بود که این قدر اصرار به دانستن آن داشتید. نمی دانم هر کس دیگری جای من بود، چه می کرد، اما من به اندازه توانم، شاید هم خیلی بیشتر مبارزه کردم. هیچ وقت اجازه ندادم مشکلات و سختی ها مرا از مسیر پاکی و درستی منحرف کند. با چنگ و دندان ایستادگی کردم. اما خب! هرکس ظرفیتی دارد. وقتی دیدم در این دنیای بی در و پیکر حتی به اندازه یک کف دست هم سهمی از زندگی ندارم، وقتی دیدم زنده بودنم بی معناست وحتی خدا هم فراموشم کرده و همه درها به رویم بسته شده، چاره ای غیر از پناه بردن به مرگ نداشتم!"
هما به سختی بر لرزش صدا و دست هایش مسلط شد. آهی عمیق، تمام بدنش را به لرزده واداشت. بغضش را فرو خورد و پلک هایش را روی هم فشرد تا مانع ریزش اشک هایش شود. حاج خانم مات و مبهوت، به نقطه نامعلومی از فضا خیره مانده بود. در دلش آشوبی به پا بود. تصویر چند سوخته زنی، روی دیوار ذهنش حک شده بود. هرچه می کرد، نمی توانست مردی به قساوت پدر هما را در ذهنش بگنجاند. سکوت سنگینی در اتاق خیمه زده بود. نگاه هما بی اراده به سوی حسام دوید که مثل همیشه روی لبه کوتاه پنجره نشسته بود. پایش را روی درگاهی جمع کرده بود و آرنجش را روی آن ستون کرده بود. حس کرد که حسام حرفی برای گفتن دارد. در انتظار شنیدن کلامی از او ، ماند انتظارش زیاد طول نکشید، حسام در جهت اتاق چرخید و با صدایی نرم و مهربان گفت :" چقدر به حال شما غبطه می خورم!"
چین کوتاهی روی پیشانی هما نقش زد:"به حال من؟ با دلخوری به حسام نگاه کرد. اما چهره او مصمم و جدی بود
پرسید:"منظورتان را نمی فهمم."
حسام با قاطعیت گفت: "شما از خدایتان بریده بودید. او را فراموش کرده بودید. از او دور شده بودید. اما او چقدر دوستتان داشته و به شما نزدیک بوده. نزدیک تر از هوای اطرافتان. این همه لطف و توجه خاص خدا به شما، جای غبطه ندارد؟"
هما زهرخندی بر لب آورد. با لحنی عصبی گفت: "نمی فهمم! کجای این قصه، جای پای لطف خدا بود که من ندیدیم؟ وضعیت خانواده ام؟ اعتیادم؟ از دست دادن کسی که هم زندگی ام بود، یا جزغاله شدن مادرم؟" لبخند ملایمی کنج لب های حسام خانه کرد:"همه این ها!" هما کلافه گفت:"واضح تر حرف بزنید."
- ببینید، این همه فشار، این همه رنج و عذاب، پدری گمراه، خانواده ای متلاشی، بی هیچ پشتوانه ای، کوه را خرد می کند و از جا درمی آورد. خیلی ها بودند که وضعیت مشابه شما را داشتند، اما نتوانستند پاک و سالم بمانند. نتوانستند روی جادهن پاکی قدم بردارند. لغزیدند و به همان مردابی که در آن رشد کرده بودند، فرو رفتند . اما شما ...
- یک دختر خام و کم تجربه ... چه طور توانستید زیر فشار این همه ناملایمات و ناهنجاری، سلامت بمانید؟ تنها لغزش شما اعتیادتان بود. آن هم بعد از 22 سال زندگی منیان دودو دم، و تازه نه به اختیار آگاهانه خودتان! بعدهم خودکشی تان که به لطف خدا از هر دوی آن به سلامت رها شدید . فکرش را بکنید. اگر مرده بودید، حالا در چه عذابی دست و پا می زدید. خدا چه قدر دوستتان داشته که هنوز زنده اید و نفس می کشید و می توانید بندگی خدا را بکنید!"
حاج خانم خیره به حسام، محو حرف های دلنشین پسرش شده بود، هما، اما بی قرار و ناشکیب بود:" نمی فهمم! این چه دوست داشتنی بود که حتی از یک زندگی معمولی که حق طبیعی ام بود، محرومم کرد"
حسام سری تکان داد و سعی کرد به وضوح، موضوع را برای هما بشکافند:"قضاوت در مورد حکمت و مصلحت خدا کار ما نیست. اما اگر انسان دور از ناملایمات و پستی و بلندی های روزگار، سالم و سر به راه بماند که هنری نکرده . هنر این است که عوامل انحراف و سقوط دم دست آدم باشد، محیط مستعد گناه و آلودگی باشد. آن وقت انسان پاک و سالم بماند. یعنی درست کاری که شما کردید. در محیطی که هر گناهی در آن سهل الوصول بود، خودتان را حفظ کردید. کاری که در توان هرکسی نیست. اما مگر می شود انسان بدون کمک و یاری خدا، از توفان ها به سلامت بگذرد؟ تن به دریا بسپارد غرق نشود؟ اگر خدا دوستتان نداشت و فراموشتان کرده بود، تا به امروز هزاران بار سقوط کرده بودید. دیگر این دختر پراحساس و فهیمی نبودید که به خاطر آبروی میزبانتان ، بخواهید این جا را ترک کنید. چنان در سراشیبی انحراف می لغزیدید که دیگر نجاتتان محال بود. مثل هزاران زن و دختر خلاف کار و فاسدی که شهر از آن ها پر شده! می شدید یکی مثل آن ها. می بیینید؟ در تمام لحظاتی که فکرمی کردید خدا فراموششتان کرده، او چقدر به شما نزدیک بوده است؟"
سکوت برای دقایقی میان اتاق خیمه زد. چشمان هما به نم نشسته بود و بلور اشک در نگاهش می درخشید. صدای آمیخته با بغض گلویش ، آشکارا می لغزید:"اما این زندگی، چیزی نبود که من می خواستم. 22 سال زندگی من دود شد و رفت به هوا. بدون آن که کسی از من پرسیده باشد، دلت می خواهد متفاوت از دیگران زندگی کنی؟ می خواهی زیر بار این همه بلا و مصیبت باشی، این همه تحقیر و توهین شوی؟ حسرت بکشی و احساسات و عواطفت را نادیده بگیری؟ اصلاً آیا می توانی تحمل کنی و جا نزنی و نلغزی؟"
حسام تأیید کرد:"بله . کسی نپرسید. اما تاب و تحملش را به شما داد. شما به حال خود رها نشدید. خدا قدم به قدم با شما بود. همراهتان بود. در هر لحظه و هر صحنه ای که می توانستید بلغزید و به دامان گناه فرو بروید، مراقبتان بود. این جای فخر و مباهات دارد."
آهی پرحسرت از سینه حسام پر کشید. مکثی کرد و با لحنی ملایم تر ادامه داد:" بالای کوچه های بی کسی و تنهایی و غربت شما خدا نشسته است؛ خدایی که می توانی به لطف و توجهش تکیه کنید و مطمئن باشید در بیراهه شما را جا نمی گذارد و تنها به حال خودتان ، رها نمی کند. چرا از او فرار می کنید؟ تا امروز صدایش نکرده اید، اما او این همه مراقب و نگران شما بود... ببین اگر او را بخواهید، چه ها که برایتان نمی کند!"
هما ساکت و بی حرکت، در جا نشسته بود. موجی از حش ناشناخته و مبهم در سراسر بدنش به جریان افتاده بود. در یک آن ، پاسخ تمام سوالات گنگ و درهمی که سال ها بود رنجش داده بود و روحش را آزرده بود، به روشنی و وضوح پیش رویش قرار گرفته بود. ته دلش را که خوب زیر و رو کرد، می دید در تمام آن سال های پر رنج و عذاب، شعله ای ناشناخته در اعماق وجودش پرتو افشانی می کرد. شعله ای که همیشه در بدترین شرایط و بحرانی ترین لحظات، سراپاش را غرق نور و روشنی می کرد و مانع لغزیدنش می شد. سال ها بود که دیگر خدا را صدا نمی کرد. با او قهر کرده بود. از او دلگیر بود. رنجیده خاطر بود. وقتی در دایره بسته شک و تردیدی که مثل خورده به جانش می افتاد، غم ها و غصه هایش را مرور می کرد، خدا را علت و معلول همه آن ها می دید. اما حالا می دید که بدون شک، در تمام این سال ها، حضور پرشکوه خداوند در لحظه لحظه زندگی اش جاری و سیال بوده است. مثل شعله ای که در عمق ظلمات پرتوافاشنی کند، مثل هوی اطرافش ، هماق قدر نزدیک و دست یافتنی. حرف های ناب حسام، به بلور شکننده احساسات فراموش شده هما که سال ها بود زیر غبار غم و تنهایی و تردید، مدفون شده بود،چنان تلنگری زده بود که روح و روانش را به تلاطم واداشته بود.
آسمان بلوری صاف و شکننده بود. روشنایی درخشان بعد از ظهر بهاری، مثل موجی لغزان از شیشه می گذشت به داخل اتاق می دوید. چند کبوتر سفید بال در بال هم در دل لاجوردی آسمان می چرخیدند. حیاط خیس و مرطوب بود. قطرات درشت آب از نوک شاخه های ترد و برگ های سرسبز درختان می چکید. بوی خاک کهنه و خیس خورده ، با عطر دل انگیز شکوفه های سپید یاس همه جا را برداشته بود. عطر چای تازه دم از ایوا بلند بود. هما روی لبه پنجره اتاقش نشسته بود . شال آبی رنگش را دور سر پیچیده بود و به آرامی کم نظیری به حیاط نگاه می کرد. حسام را می دید که بعد از سیراب کردن باغچه ها، مشغول عوض کردن آب حوض بود. دیدش نسبت به او تغییر کرده بود. دیگر در نظرش آن مرد عبوس و خشک و عصا قورت داده ای نبود که دلش می خواست همه، دنیا را آن طوری که او می خواهد و می بیند، بپذیرند. می دانست دنیایی از فهم و درک، پشت آن چشم های بسته نهفته است. در اتاق صدایی کرد و باز شد. هما به طرف اتاق برگشت . حاج خانم بود، با بقچه ای زیر بغل . از جا بنلد شد و پرده را مرتب کرد. حاج خانم به طرفش آمد هر دو بر زمین نشستند. هما پرسید:" کاری ندارید، انجام بدم؟"
حاج خانم لبخند معناداری زد:"چرا!"
هما با رضایت سر تکان داد:"خب ! چه کاری؟"
هما چادر را گرفت و از جا بلند شد. بال های چادر را که از هم باز کرد ، عطر دل انگیز و کهنه ای در فضا پیچید. آن را که روی سر انداخت ، نگاه خریدانه ای حاج خانم سراپایش را برانداز کرد:" ماه شدی! "بعد سجاده ترمه دوزی شده ای را درآورد و روی زمین پهن کرد. عطر گلبرگ های سپید یاس که میان مهر و تسبیح جانماز به چشم می خورد، فضا را آکنده کرد. هما خیره به ترمه دوزی های نقره ای سجاده، خم شد و بو کشید:" چه عطری!" حاج خانم نگاهش کرد :"این گل ها را حسام چیده." هما خیره به جانماز پرسید:" باید نماز بخوانم؟"
حاج خانم خیره اش ماند:" نمی خواهی؟ " هما سر به زیر انداخت :"بلد نیستم!"
نگاه حاج خانم لبریز حیرت شد:" راست می گویی؟"
هما انگشت سبابه اش را روی مهر کشید:" ابتدایی که بودم، توی مدرسه یادمان دادند. گفتند با پدر و مادرتان تمرین کنید تا خوب یاد بگیرید. هیچ وقت یادم نمی رود، وقتی به مادرم گفتم، برای چند دقیقه طولانی ، همان طور بی حرف مثل مجسمه ای منگ در جا نشست و زل زد به جانماز کوچکم. مهر را برداشت و بو کشید. بعد روی چشم هایش کشید . مهر خیس اشک شد. با شرمندگی گفت: هیج وقت کسی نبود نماز خواندن را یادم بدهد... اما تو سعی کن یاد بگیری..."
ادامه داد:" نمره خوبی از معلممم گرفتم، اما بعد از آن دیگر هرگز نماز نخواندم." مشتش را به آرامی توی سجاده باز کرد. گلبرگ های سپید از میان انگشتان باریک و کشیده اش لغزید و روی سجاده پخش شد. حاج خانم دست هما را گرفت و به گرمی فشرد:"این جانماز سوغات مکه است . نگهش داشته بودم تا یک روزبدهم به دخترم. حالا مال تو..."
انگشتان هما نرمی چادر سفید را چنگ زد. حاج خانم با شادی گفت:"خودم یادت می دهم."
و مهر را بالا آورد و مقابل لب های هما گرفت چشم درچشمان هما دوخت که به مهر خیره مانده بد. هما چشم فرو بست. عطرخاک را با تمام وجود به درون کشید و مهر را بوسید. حاج خانم لرزان گفت: لحظه باشکوهیه. بازگشت بنده به سوی خالق. انگار یکبار دیگر متولد می شوی. قدر این لحظه ها را بدان."
چشمان هما به قطره اشک شفافی که روی شیار گونه حاج خانم دویده بود، باز شد آسمان یکسره از غرش ابرهای بهاری می لزید. قطرات باران دایره های ریز و درشتی را روی سطح حوض ترسیم می کرد. ماهی ها به زیر آب فراری شده بودند و در انتظار قطع شدن باران، دم می جنباندند. "باران بهاری دوام ندارد."
هما این را دردل گفت و پرده توری را کنار زد. از پشت پنجره موج گرفته از باران، به حیاط چشم دوخت. انارهای کوچک نارس در میان برگ های سبز و خیس مو، سرخ می درخشیدند. پیشانی اش را به شیشه چسباند. سرمای دلچسب و مطبوعی زیر پوستش دوید. قطرات درشت باران، یکریز و بی وقفه زیر نگاهش می دویدند و رو به پایین می لغزیدند. چند روزی بود که حاج خانم خواندن نماز را یادش می داد. با حوصله و دقت، الفاظ و عبارات را برایش می خواند و او تکرار می کرد. خیلی سریع و با یکی دوبار گفتن ، ذکرها را یاد می گرفت. تمام آن کلمات و عبارات با این که سال ها بود هرگز بر زبانش جاری نشده بود، اما انگار جایی در ناخودآگاه ذهنش حفظ شده بود. حاج خانم معنای فارسی آیات را هم برایش می خواند و همین، آموختن را برایش دلنشین تر می کرد. از میان پرده زلال بلورین باران به آسمان نیمه روشن رو به غروب چشم دوخت. صدای حسام از جایی نزدیک در گوشش طنین انداخت:"مگر می شود خدایی که برای بنده هایش از مادر مهربان تر و دلسوزتر است، مخلوق ضعیف و نیازمندش را رها کند تا هر بلایی سرش بیاید؟
فکر کرد:" راست می گوید حسام . خیلی جاها بود که باید می لغزیدیم . اوج دوران نوجوانی و خامی ام را در خانه ای گذراندم که هر بی سر و پایی قدم به آنجا می گذاشت. پدر هم که از خدا می خواست همرنگشان شوم. خیلی مواقع بود که می توانست از من سوء استفاده کند. چقدر سعی می کرد فریبم دهد. از هر راهی وارد شد. چرب زبانی و وعده خرید چیزهایی که آرزویشان را داشتم ، تهدیم ، کتک ... اما نتوانست. راستی، چه نیرویی مرا هر روز از حلقه پلید پدردورتر و بیزارتر می کرد؟ چطور توانستم در برابر وسوسه ها تاب بیاورم و نلغزم؟ هیچ وقت فرصت نکردم به این مسائل فکر کنم. اگر تن به خواسته های بی شرمانه پدر داده بودم ، امروز از کجا سر درمی آوردم؟ چه سرنوشتی داشتم؟ حال و روزم چه بود... آه!"
ادامه دارد
______________________
بخوان به نام مهر (قسمت ششم)