خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
19 دی 1388

«... پیشنهاد دوم، خیلی برایم سنگین و ناممكن بود. پس سعی كردم از خرج های روزانه ام كم كنم و هزینه  سنگین آن مواد لعنتی را دو دستی به پدرم تقدیم كنم! سه ماه گذشت، بدون این كه مادرم بویی از قضیه ببرد. من تقریباً چنان گرفتار و پابند شده بودم كه حتی یك روز را نمی توانستم بدوم مواد، شب كنم. این وضعیت كم كم داشت روی كار و تحصیلم تأثیر منفی می گذاشت. تا این كه یك روز امیر گفت كه می خواهد همراه مادرش به خواستگاری من بیاید.

دنیا در برابر چشمانم تیره و تار شد. در جا مخالفت كردم. اما او اصرار كرد. این بار دومی بود كه چنین تصمیمی می گرفت و من بهانه می آوردم. اما این بار در تصمیم خود مصمم بود. تنها راه چاره ام ترك كردن بود. تلاش كردم، اما نتوانستم. شرایط خوبی نداشتم. در آن خانه با وجود پدرم كه مانند كفتار مراقبم بود. با مادرم كه  از قضیه بی خبربود و اگر می فهمید، قیامت به پا می كرد، با شرایط بد روحی و جسمی ام، هرچه كردم به در بسته خوردم. امیر خواسته اش را تكرار كرد. داشتم دیوانه می شدم. می دانستم كوتاه نمی آید. بهانه هایم  همه ابلهانه  و ناشیانه بود و او دلیل منطقی می خواست. وحشت رو به رویی امیر با حقیقت تلخ زندگی ام، وضعیت پدر و مادرم، بدنامی مان در كوچه و محله، از همه بدتر اعتیاد لعنتی ام، هر روز بیشتر از قبل در جانم ریشه می دواند. شب ها تا دیروقت خواب به چشمانم نمی آمد و اگر هم برای لحظه ای پلك هایم سنگین می شد، كابوس های وحشتناكی به سراغم می آمد. آخرین باری كه امیر با دلخوری و به قهر از كنارم رفت، دنیا در برابر چشمانم تیره و تار شد. نفسم بالا نمی آمد، انگار داشتند جانم را از تك تك یاخته های بدنم بیرون می كشیدند. زندگی بی امیر، برایم ناممكن بود.

تصمیم گرفتم دلم را به دریا بزنم و همه چیز را به مادر بگویم. می دانستم كه برای خاطر من، هر كاری كه بتواند می كند. اولین قدم برای دادن پاسخ مثبت به امیر، ترك اعتیاد بود كه بدون كمك مادر، غیرممكن بود. اما ... ای كاش لال شده بود... ای كاش هرگز به مادر نمی گفتم... كه دختر یكی یك دانه اش، كسی كه همه دار و ندار و دلخوشی آن زن تنها  و درد كشیده بود، گرفتار افیون سیاه اعتیاد شده ... اگر كمی عاقلانه فكر می كردم، می فهمیدم كه چاره ام، گفتن حقیقت به مادر نیست و این، تنها وضعم را خراب و آشفته تر می كند. اما فكرم  دیگر كار نمی كرد. قهر امیر، عقلم را از كار انداخته بود. گفتم و در جا پشیمان شدم. گفتم و غلطی كردم كه تا آخر عمر باید جورش را بكشم! مادرم وقتی شنید، دیوانه شد. واقعاً دیوانه شد. به جانم افتاد و تا توانست مرا زیر مشت و لگد گرفت. بعد هم رفت سر وقت وسایل پدرم. اگر دیوانه نشده بود، هرگز جرأت نزدیك شدن به زیر زمین را هم نداشت، اما دیوانه شده بود كه تمام خرت و پرت ها و همه آن گند و كثافت ها را، تمام دار و ندار پدرم را از زیر زمین درآورد و كنار حوض، آتش زد. صبح كه به هوش آمدم، نمی دانم چرا از خانه فرار كردم. شاید ترسیدم. سكوت مرگباری همه جا خیمه زده بود. بوی دود و خاكستر در فضا پراكنده بود. تمام بدنم از شدت ضعف و درد می لرزید، اما هر طور كه بود، خودم را به دانشگاه رساندم. اما آن جا هم طاقت نیاوردم، فكر مادر، نگرانی عجیبی به جانم انداخته بود. دعا می كردم كه پدر هنوز برنگشته باشد. باید كاری می كردم. پدرم یك دیوانه تمام عیار بود. اگر می فهمید كسی به وسایلش چپ نگاه كرده، روزگارش را سیاه می كرد. كلاسم را نیمه رها كردم و برگشتم اما ... كاش هرگز از خانه بیرون نرفته بودم! كاش مادر را تنها نگذاشته بودم... وقتی برگشتم دیگر مادر نبود! سوخته بود، جزغاله شده بود. جسدش كنار حوض، زیر ملحفه سفیدی  آرام گرفته بود. آرام آرام ... صدای عربده كشی های پدر و ضجه های مادرم را همسایه ها شنیده بودند، اما كسی برای كمك نرفته بود. تا وقتی كه شعله های آتش به هوا زبانه كشیده بود و ... پدرم هم فرار كرده بود.
آن شب كه مرا پشت در خانه تان پیدا كردید، تازه چند ساعت بود از بازپروری آزاد شده بودم. آزادیی كه هرگز در انتظارش نبودم. دیگر چیزی برایم نمانده بود. جز مشتی خاطرات تلخ و كابوس سیاه مرگ مادر و تصویر جسدی سوخته كه  حتی برای یك لحظه،  از مقابل  چشمانم دور نمی شد. و یاد امیر ... كه آتش به جانم می زد. امیری كه گفته بود دیگر هرگز نامش را بر زبان نیاورم. امیری كه اولین و آخرین امید من بود و با رفتنش، انگیزه زندگی را هم از من گرفت. تنها مرگ می توانست مرا از این همه عذاب نجات دهد كه ...
آن هم جوابم كرد. این قصه تلخ زندگی ام بود كه این قدر اصرار به دانستن آن داشتید. نمی دانم هر كس دیگری جای من بود، چه می كرد، اما من به اندازه توانم، شاید هم خیلی بیشتر مبارزه كردم. هیچ وقت اجازه ندادم مشكلات و سختی ها مرا از مسیر پاكی و درستی منحرف كند. با چنگ و دندان ایستادگی كردم. اما خب! هركس ظرفیتی دارد. وقتی دیدم در این دنیای بی در و پیكر حتی به اندازه یك كف دست هم سهمی از زندگی ندارم، وقتی دیدم زنده بودنم بی معناست وحتی خدا هم فراموشم كرده و همه درها به رویم بسته شده، چاره ای غیر از پناه بردن به مرگ نداشتم!"
هما به سختی بر لرزش صدا و دست هایش مسلط شد. آهی عمیق، تمام بدنش را به لرزده واداشت. بغضش را فرو خورد و پلك هایش را روی هم فشرد تا مانع ریزش اشك هایش شود. حاج خانم مات و مبهوت، به نقطه نامعلومی از فضا خیره مانده بود.  در دلش آشوبی به پا بود. تصویر چند سوخته زنی، روی دیوار ذهنش حك شده بود. هرچه می كرد، نمی توانست مردی به قساوت پدر هما را در ذهنش بگنجاند. سكوت سنگینی در اتاق خیمه زده بود. نگاه هما بی اراده به سوی حسام دوید كه مثل همیشه روی لبه كوتاه پنجره نشسته بود. پایش را روی درگاهی جمع كرده بود و آرنجش را روی آن ستون كرده بود. حس كرد كه حسام حرفی برای گفتن دارد. در انتظار شنیدن كلامی از او ، ماند  انتظارش زیاد طول نكشید، حسام در جهت اتاق چرخید و با صدایی نرم و مهربان گفت :" چقدر به حال شما غبطه می خورم!"
چین كوتاهی روی پیشانی هما نقش زد:"به حال من؟ با دلخوری به حسام نگاه كرد. اما چهره او مصمم و جدی بود
پرسید:"منظورتان را نمی فهمم."
حسام با قاطعیت گفت: "شما از خدایتان بریده بودید. او را فراموش كرده بودید. از او دور شده بودید. اما او چقدر دوستتان داشته و به شما نزدیك بوده. نزدیك تر از هوای اطرافتان. این همه لطف و توجه خاص خدا به شما، جای غبطه ندارد؟"
هما زهرخندی بر لب آورد. با لحنی عصبی گفت: "نمی فهمم! كجای این قصه، جای پای لطف خدا بود كه من ندیدیم؟ وضعیت خانواده ام؟ اعتیادم؟ از دست دادن كسی كه هم زندگی ام بود، یا جزغاله شدن مادرم؟" لبخند ملایمی كنج لب های حسام خانه كرد:"همه این ها!" هما كلافه گفت:"واضح تر حرف بزنید."
-    ببینید، این همه فشار، این همه رنج و عذاب، پدری گمراه، خانواده ای متلاشی، بی هیچ پشتوانه ای، كوه را خرد می كند و از جا درمی آورد. خیلی ها بودند كه وضعیت مشابه شما را داشتند، اما نتوانستند  پاك و سالم بمانند. نتوانستند روی جادهن پاكی قدم بردارند. لغزیدند و به همان مردابی كه در آن رشد كرده بودند، فرو رفتند . اما شما ...
-     یك دختر خام و كم تجربه ... چه طور توانستید زیر فشار این همه ناملایمات و ناهنجاری، سلامت بمانید؟ تنها لغزش شما اعتیادتان بود. آن هم بعد از 22 سال زندگی منیان دودو دم،  و تازه نه به اختیار آگاهانه خودتان! بعدهم خودكشی تان كه به لطف خدا از هر دوی آن به سلامت رها شدید . فكرش را بكنید. اگر مرده بودید، حالا در چه عذابی دست و پا می زدید. خدا چه قدر دوستتان داشته كه هنوز زنده اید و نفس می كشید و می توانید بندگی خدا را بكنید!"
حاج خانم خیره به حسام، محو حرف های دلنشین پسرش شده بود، هما، اما بی قرار و ناشكیب بود:" نمی فهمم! این چه دوست داشتنی بود كه حتی از یك زندگی معمولی كه حق طبیعی ام بود، محرومم كرد"
حسام سری تكان داد و سعی كرد به وضوح، موضوع را برای هما بشكافند:"قضاوت در مورد حكمت و مصلحت خدا كار ما نیست. اما اگر انسان دور از ناملایمات و پستی و بلندی های روزگار، سالم و سر به راه بماند كه هنری نكرده . هنر این است كه عوامل انحراف و سقوط دم دست آدم باشد، محیط مستعد گناه و آلودگی باشد. آن وقت انسان پاك و سالم بماند. یعنی درست كاری كه شما كردید. در محیطی كه هر گناهی در آن سهل الوصول بود، خودتان را حفظ كردید. كاری كه در توان هركسی نیست. اما مگر می شود انسان بدون كمك و یاری خدا، از توفان ها به سلامت بگذرد؟ تن به دریا بسپارد  غرق نشود؟ اگر خدا دوستتان نداشت و فراموشتان كرده بود، تا به امروز هزاران بار سقوط كرده بودید. دیگر این دختر پراحساس و فهیمی نبودید كه به خاطر آبروی میزبانتان ، بخواهید این جا را ترك كنید. چنان در سراشیبی انحراف  می لغزیدید كه دیگر نجاتتان محال بود. مثل هزاران زن و دختر خلاف كار و فاسدی كه شهر از آن ها پر شده! می شدید یكی مثل آن ها. می بیینید؟ در تمام لحظاتی كه فكرمی كردید خدا فراموششتان كرده، او چقدر به شما نزدیك بوده است؟"
سكوت برای دقایقی میان اتاق خیمه زد. چشمان هما به نم نشسته بود و بلور اشك در نگاهش می درخشید. صدای آمیخته با بغض گلویش ، آشكارا می لغزید:"اما این زندگی، چیزی نبود كه من می خواستم. 22 سال زندگی من دود شد و رفت به هوا. بدون آن كه كسی از من پرسیده باشد، دلت می خواهد متفاوت از دیگران زندگی كنی؟ می خواهی زیر بار این همه بلا و مصیبت باشی، این همه تحقیر و توهین شوی؟ حسرت بكشی و احساسات و عواطفت را نادیده بگیری؟ اصلاً آیا می توانی تحمل كنی و جا نزنی و نلغزی؟"
حسام تأیید كرد:"بله . كسی نپرسید. اما تاب و تحملش را به شما داد. شما به حال خود رها نشدید. خدا قدم به قدم با شما بود. همراهتان بود. در هر لحظه و هر صحنه ای كه می توانستید بلغزید و به دامان گناه فرو بروید، مراقبتان بود. این جای فخر و مباهات دارد."
 آهی پرحسرت از سینه حسام پر كشید. مكثی كرد و با لحنی ملایم تر ادامه داد:" بالای كوچه های بی كسی و تنهایی و غربت شما خدا نشسته است؛ خدایی كه می توانی به لطف و توجهش تكیه كنید و مطمئن باشید در بیراهه شما را جا نمی گذارد و تنها به حال خودتان ، رها نمی كند. چرا از او فرار می كنید؟ تا امروز  صدایش نكرده اید، اما او این همه مراقب و نگران شما بود... ببین اگر او را بخواهید، چه ها كه برایتان نمی كند!"
هما ساكت و بی حركت، در جا نشسته بود. موجی از حش ناشناخته  و مبهم در سراسر بدنش به جریان افتاده بود. در یك آن ، پاسخ تمام سوالات گنگ و درهمی كه سال ها بود رنجش داده بود و روحش را آزرده بود، به روشنی و وضوح پیش رویش قرار گرفته بود. ته دلش را  كه خوب زیر و رو كرد، می دید در تمام آن سال های پر رنج و عذاب، شعله ای ناشناخته در اعماق وجودش پرتو افشانی می كرد. شعله ای كه همیشه در  بدترین شرایط و بحرانی ترین لحظات، سراپاش را غرق نور و روشنی می كرد و مانع لغزیدنش می شد. سال ها بود كه دیگر خدا را صدا نمی كرد. با او قهر كرده بود. از او دلگیر بود. رنجیده خاطر بود. وقتی در دایره بسته شك و تردیدی كه  مثل خورده به جانش می افتاد، غم ها  و غصه هایش را مرور می كرد، خدا را علت و معلول همه آن ها می دید. اما حالا می دید كه بدون شك، در تمام این سال ها، حضور پرشكوه خداوند در لحظه لحظه زندگی اش جاری و سیال بوده است. مثل شعله ای كه در عمق ظلمات پرتوافاشنی كند، مثل هوی اطرافش ، هماق قدر نزدیك و دست یافتنی. حرف های ناب حسام، به بلور شكننده احساسات فراموش شده هما كه سال ها بود زیر غبار غم و تنهایی و تردید، مدفون شده بود،چنان تلنگری زده بود كه روح و روانش را به تلاطم واداشته بود.
آسمان بلوری صاف و شكننده بود. روشنایی درخشان بعد از ظهر بهاری، مثل موجی لغزان از شیشه می گذشت به داخل اتاق می دوید. چند كبوتر سفید بال در بال هم در دل لاجوردی آسمان می چرخیدند. حیاط خیس و مرطوب بود. قطرات درشت آب از نوك شاخه های ترد و برگ های سرسبز  درختان می چكید. بوی خاك كهنه و خیس خورده ، با عطر دل انگیز شكوفه های سپید یاس همه جا را برداشته بود. عطر چای تازه دم از ایوا بلند بود. هما روی لبه پنجره اتاقش نشسته بود . شال آبی رنگش را دور سر پیچیده بود و به آرامی كم نظیری به حیاط نگاه می كرد. حسام را می دید كه بعد از سیراب كردن باغچه ها، مشغول عوض كردن آب حوض بود. دیدش نسبت به او تغییر كرده بود. دیگر در نظرش آن مرد عبوس و خشك و  عصا قورت داده ای نبود كه دلش می خواست همه، دنیا را آن طوری كه او می خواهد و می بیند، بپذیرند. می دانست دنیایی از فهم و درك، پشت آن چشم های بسته نهفته است. در اتاق صدایی كرد و باز شد. هما به طرف اتاق برگشت . حاج خانم بود، با بقچه ای زیر بغل . از جا بنلد شد و پرده را مرتب كرد. حاج خانم به طرفش آمد  هر دو بر زمین نشستند. هما پرسید:" كاری ندارید، انجام بدم؟"
حاج خانم لبخند معناداری زد:"چرا!"
هما با رضایت سر تكان داد:"خب ! چه كاری؟"
هما چادر را گرفت و از  جا بلند شد. بال های چادر را كه  از هم باز كرد ، عطر دل انگیز و كهنه ای در فضا پیچید. آن را كه روی سر انداخت ، نگاه خریدانه ای حاج خانم سراپایش را برانداز كرد:" ماه شدی! "بعد سجاده ترمه دوزی شده ای را درآورد و روی زمین پهن  كرد. عطر گلبرگ های سپید یاس كه میان مهر و تسبیح جانماز به چشم می خورد، فضا را آكنده كرد. هما خیره به ترمه دوزی های نقره ای سجاده، خم شد و بو كشید:" چه عطری!" حاج خانم نگاهش كرد :"این گل ها را حسام چیده." هما خیره به جانماز پرسید:" باید نماز بخوانم؟"
حاج خانم خیره اش ماند:" نمی خواهی؟ " هما سر به زیر انداخت :"بلد نیستم!"
نگاه حاج خانم لبریز حیرت شد:" راست می گویی؟"
هما  انگشت سبابه اش  را روی مهر كشید:" ابتدایی كه بودم، توی مدرسه یادمان دادند. گفتند با پدر و مادرتان تمرین كنید تا خوب یاد بگیرید. هیچ وقت یادم نمی رود، وقتی به مادرم گفتم، برای چند دقیقه طولانی ، همان طور بی حرف مثل مجسمه ای منگ در جا نشست و زل زد به جانماز كوچكم. مهر را برداشت و بو كشید. بعد روی چشم هایش  كشید . مهر خیس اشك شد. با شرمندگی گفت: هیج وقت كسی نبود نماز خواندن را یادم بدهد... اما تو سعی كن یاد بگیری..."
ادامه داد:" نمره خوبی از معلممم گرفتم، اما بعد از آن دیگر هرگز نماز نخواندم." مشتش را به آرامی توی سجاده باز كرد. گلبرگ های  سپید از میان انگشتان باریك و كشیده اش لغزید و روی سجاده پخش شد. حاج خانم دست هما را گرفت و به گرمی فشرد:"این جانماز سوغات مكه است . نگهش داشته بودم تا یك روزبدهم به دخترم. حالا مال تو..."
انگشتان هما نرمی چادر سفید را چنگ زد. حاج خانم با شادی گفت:"خودم یادت می دهم."
 و مهر را بالا آورد و مقابل لب های هما گرفت چشم درچشمان هما دوخت كه به مهر خیره مانده بد. هما چشم فرو بست. عطرخاك را با تمام وجود به درون كشید و مهر را بوسید. حاج خانم لرزان گفت: لحظه باشكوهیه. بازگشت بنده به سوی خالق. انگار یكبار دیگر متولد می شوی. قدر این لحظه ها را بدان."
چشمان هما به قطره اشك شفافی كه روی شیار گونه حاج خانم دویده بود، باز شد آسمان یكسره از غرش ابرهای بهاری می لزید. قطرات باران دایره های ریز و درشتی را روی سطح حوض ترسیم می كرد. ماهی ها به زیر آب فراری شده بودند و در انتظار قطع شدن باران، دم می جنباندند. "باران بهاری دوام ندارد."
هما این را دردل گفت و پرده توری را كنار زد. از پشت پنجره موج گرفته از باران، به حیاط چشم دوخت. انارهای كوچك  نارس در میان برگ های سبز و خیس مو، سرخ می درخشیدند. پیشانی اش را به شیشه چسباند. سرمای دلچسب و مطبوعی زیر پوستش دوید. قطرات درشت باران، یكریز و بی وقفه  زیر نگاهش می دویدند و رو به پایین می لغزیدند. چند روزی بود كه حاج خانم خواندن نماز را یادش می داد. با حوصله  و دقت، الفاظ و عبارات را برایش می خواند و او تكرار می كرد. خیلی  سریع و با یكی دوبار گفتن ، ذكرها را یاد می گرفت. تمام آن كلمات و عبارات با این كه سال ها بود هرگز بر زبانش جاری نشده بود، اما انگار جایی در ناخودآگاه ذهنش حفظ شده بود. حاج خانم معنای فارسی آیات را هم برایش می خواند و همین، آموختن را برایش دلنشین تر می كرد. از میان پرده زلال   بلورین باران به آسمان نیمه روشن رو به غروب چشم دوخت. صدای حسام از جایی نزدیك در گوشش طنین انداخت:"مگر می شود خدایی كه برای بنده هایش از مادر مهربان تر  و دلسوزتر است، مخلوق ضعیف و نیازمندش را رها كند تا هر بلایی سرش بیاید؟
فكر كرد:" راست می گوید حسام . خیلی جاها بود كه باید می لغزیدیم . اوج دوران نوجوانی و خامی ام  را در خانه ای گذراندم كه هر بی سر و پایی قدم به آنجا می گذاشت. پدر هم كه از خدا می خواست همرنگشان شوم. خیلی مواقع بود كه می توانست از من سوء استفاده كند. چقدر سعی می كرد فریبم دهد. از هر راهی وارد شد. چرب زبانی و وعده خرید چیزهایی كه آرزویشان را داشتم ، تهدیم ، كتك ... اما نتوانست. راستی، چه نیرویی مرا هر روز از حلقه پلید پدردورتر و بیزارتر می كرد؟ چطور توانستم در برابر وسوسه ها تاب بیاورم و نلغزم؟ هیچ وقت فرصت  نكردم به این مسائل فكر كنم. اگر تن به خواسته های بی شرمانه پدر داده بودم ، امروز از كجا سر درمی آوردم؟ چه سرنوشتی داشتم؟ حال و روزم چه بود... آه!"

ادامه دارد

______________________

بخوان به نام مهر (قسمت ششم)

نظرات

میشه سریع تر قسمت هشتم اش را بنویسید؟ اگه نمی توانید پس قسمت آخرش رو بنویسید.سرنوشت این دختره هما چی میشه؟!

1 بهمن 1388 ساعت 12:10 |  |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: