در همان حال که عصا را زیر بغلش زده بود، کیسه را بالا آورد و تمام محتویات آن را مقابل صورت زن به روی میز خالی کرد:
_ ماهی نیست که سی چهل تا از این ها دم در خونه ی من سبز نشده باشه! بابا اینجا یکی نیست بمن بگه بنده اگه نخوام کسی برام نامه بیاره، باید کدوم شیر پاک خورده ای رو ببینم؟!
زن نیز که از رفتارش پیدا بود به این اوضاع کاملا آشنایی دارد، یکی از نامه ها را مطابق معمول برداشت و به سوی میز روبرویی حرکت کرد:
_ باور کنید من و همکارانم معذوریم استاد. اصلا خودتون رو بزارید جای ما. حاضرید نامه ای رو که کسی با هزار شوق و علاقه واسه هنرمند محبوبش نوشته رو بدست صاحبش نرسونید؟! خاصه این که طرفشون از اهالی ادب هم بوده و اتفاقا کلی مخاطب پر و پا قرص داشته باشند!
و مرد که درست مثل دفعات پیش اشک در چشم هایش حلقه زده بود، دوباره تاب نیاورد و خیلی سریع دست نویس هایش را از روی میز جمع کرد...