تاملی بر کتاب: یک روز دیگر
نوشته: میچ آلبوم
ترجمه : گیتا گرکانی
پیش مقدمه
« این یکی داستان خانوادگی است ودر آن یک روح هم نقش دارد. شاد بشود آن را داستان ارواح نامید. اما هر خانواده ای یک داستان ارواح است. مرده ها تا مدتها بعد از رفتنشان، سر میز های ما می نشینند! »
خواندن همین چند سطر از مقدمه کتاب، هر خواننده ای را ترغیب به خواندن ادامة آن می کند. کلاً وجود هر موجود یا موضوع ماورایی و اثیری، در هر ژا نرادبی و هنری، انگیزه و اشتیاق کافی برای تعقیب آن ایجاد می کند، خاصّه اینکه اثری پیش رو باشد که ایفا گر نقش اصلی آن، یک روح، آن هم روح یک مادر باشد!
شاید ذکر این چند سطر پایانی مقدمه کتاب، که به طرز فوق العاده ای تاثیر گذاراست، در معرّفی اثری که پیش رو داریم، کمک قابل توجهی بکند:
« آیا هرگز کسی را که دوست داشته اید، از دست داده اید و دلتان خواسته که یکبار دیگر با او حرف بزنید. که فرصتِ دیگری برای جبران گذشته داشته باشید. جُبران زمانی که فکر می کردید او برای ابد این جا خواهد بود؟ اگر این طور است، پس می دانید اگر همة روزهای باقیمانده عمرتان را روی هم بگذارید ، هچکدام به اندازة آن روزی که آرزو دارید تکرار شود، ارزش ندارد. و اگر آن روز تکرار شد چطور....؟ »
درباره نویسنده
میچ آلبوم (Mitch Albom ) نویسندة جوان آمریکایی و خالق کتابهای پرفروش « در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» ، « سه شنبه ها باموری » و « یک روز دیگر» و شش کتاب دیگر است. او پشتکار عجیبی در نوشتن دارد و فیلمنامه و نمایشنامه هم می نویسد. نکته جالب توجه در مورد او ، این است که متولد 1985 است و تازه 25 بهار از عمرش را سپری کرده و هنوز فرصتهای بیشماری برای خلق آثار ادبی دارد. اما اگر او توانسته کتابهایی چون «در بهشت ...» و « یک روز دیگر» را در این سن و سال خلق کند ، بی شک فاصله چندانی تا خلق یک شاهکار ادبی بی نظیر، در جهان ادبیات نخواهد داشت.
خلاصة اثر
« چارلز( چارلی ) بِنه تو» وابستگی زیادی به پدرش دارد. اما در آستانة نوجوانی ، پدرش ناگهان از زندگی او، مادرش - پزی- و خواهر کوچکش - روبِرتا- خارج می شود و از آن پس، خلاء حضور مردانة پدری مقتدر در زندگی، همواره او را آزار می دهد. مادرش تلاش زیادی می کند تا جای خالی پدر را برای آنها پُرکند. تلاشی که ظاهراً چندان موفقیت آمیز نیست.چرا که چارلی هرگز نمی تواند با وضعیت موجود کنار بیاید و همواره چشم به راه بازگشت پدر می ماند. او به موازاتِ بزرگ شدن، عصیانگر و سرکش تر می شود و همواره سعی می کند بازی بیسبال را که مورد علاقة پدرش بود، ادامه بدهد. چرا که مطمئن است بیسبال ، روزی او را به پدرش می رساند.
پُزی برای گذران زندگی ، ناچار از شغل پرستاری به حرفة آرایشگری روی می آورد و به سختی موفق می شود هزینة فرستادن چارلی به کالج را فراهم کند. سرانجام بعد از هشت سال غیبت پدر، بالاخره اولین بازیِ چارلی در تیم بیسبالِ دانشگاه، او را به آنجا می کشاند. در این دیدارهای کوتاه، چارلی هرگز در مورد غیبت ناگهانی و علت به هم خوردن رابطه پدر و مادرش سوالی نمی کند . چرا که تنها مسأله مهم برای او، دیدار دوباره با پدرش است. او تا مدتها این ملاقاتها را ا زخواهرو مادرش پنهان نگه می دارد. اما سرانجام به خواست پدر، و برای پیشرفت در بازی بیسبال حرفه ای، دانشگاه را که کعبة آمال و آرزوهای مادر بود، رها می کند و دل مادر را می شکند. اما دوران اوجِ چارلی در بیسبال کوتاه است و براثر یک اتفاق ، او برای همیشه از بازی کنار گذاشته می شود. با حذف بیسبال از زندگی، تنها پُل ارتباطی او با پدرش هم قطع می شود.
چند دهه بعد، چارلی مردی شکست خورده است . بعداز مرگ مادرش، او به الکل معتاد می شود، کارش را از دست می دهد. خانواده اش او را ترک می کنند. و وقتی می فهمد که به عروسیِ تنها دخترش – ماریا- دعوت نشده به کلی دچار ناامیدی می شود و تصمیم می گیرد خودرا بکشد. او نیمه شب به شهر کوچک زادگاهش می رود تا به زندگی خود پایان بدهد. در راه از تصادفی جان سالم به در می بَرد. اما وقتی به خانة دوران کودکی اش می رسد، با تعجب مادرش را که هشت سال قبل مرده، آنجا میبیند. مادر طوری به او خوشامد میگوید که گویا هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ادامه داستان، در یک روز ظاهراً عادی میگذرد. چارلی جایی در میان این زندگی و دنیای دیگر، با مادر همراه میشود و در مورد فداکاریهای مادرش، چیزهای شگفتانگیزی میفهمد و به حقایق بیشماری پی میبرد. او موفق میشود از حصار قصاوتهای نادرستی که در مورد مادرش داشته، رهایی یابد و به کمک راهنماییهای مشفقانه او، تکههای گمشدة زندگیاش را یکبار دیگر کنار هم قرار دهد و با امید به زندگی باز گردد.
درباره اثر
کتاب نثرروان ، شیرین و سلیسی دارد. از اغراق و پرگویی به شدت پرهیز کرده، حرافی نمیکند و در مورد هر مطلب، موضوع و خاطرهای، آنقدر که نیاز هست حرف میزند. با توجه به اینکه کتابی مضمون گرا است تا حادثه محور، و بیشتر در تلاش است تا اندیشه و پیامی معناگرا را به مخاطب منتقل کند، این پرهیز از اغراق و زیادهگویی ، نشان از مهارت نویسنده در انتقال مفاهیم و منظور مورد نظر، در قالب کوتاهترین و مناسبترین کلمات و عبارات دارد.
با وجود رفت و آمدهای مکرر در زمان و فلاش بکهای متعدد به دوران کودکی و در هم آمیخته بودن آن با زمان حال، در مکانی میان این دنیا و دنیای دیگر، موقعیتهای مکانی و زمانی گم نمیشوند، درهم گره نمیخورند و هر یک درست در موقعیت خود قرار دارند.
شخصیت های اثر، به جای معرفی مستقیم و رو، در خلال اثر، در تعامل با سایر شخصیت ها و در برخورد با اتفاقات و حوادث پیرامون، هرچند جزیی و کوچک، به تدریج پرداخت مناسب به خود میگیرند. در پایان اثر، هر شخصیتی دارای شناسنامهای کامل، روشن وگویا است. اگرچه نویسنده نشان داده که در معرفیاشخا ص، هیچ عجله و شتابی ندارد و اجازه میدهد که هر یک در جای مناسب و ضروری خود، به طور کامل معرفی شوند. حتی اگر ا ین موقعیت مناسب و مورد نظر جایی در انتهای کتاب باشد.
ما از لن- پدر چارلی – تقریباً تا نیمههای اثر چیز زیادی نمیدانیم. دلیل بهانهگیریها، تلخیها و تندیهایش را با همسر مهربان و دوستداشتنیاش درک نمیکنیم. راز جدایی آن دو، تا صفحات پایانی کتاب سر به مهر میماند. فداکاری و از خودگذشتگی پزی. برای اداره و گذران زندگی سه نفرهشان ، تقریباً در اواخرکار آشکار می شود. در نتیجه لن و پزی دیر به ما شناسانده می شوند. اما همه اینها چیزی از لطافت و ظرافت و جذابیت اثر نمیکاهد. چرا که هدف داستان ، از خلال این پرداخت تدریجی و گرهگشایی آرام و پیوسته، انتقال مفاهیم عمیقتر و ضروری تر زندگی بوده است و نه معرفی لن و بیان مسائل شخصی که میان او و همسرش پزی گذشته و خیانت آشکار او به همسر و فرزندانش. چرا که این مسائل سطحی و پیش پا افتاده و البته تکراری، به همان سرعت خواندن داستان و تمامشدن کتاب، از یاد میرود. مانند صدها کتاب و رمان و داستان دیگر از این دست که به بیان مسائل خانوادگی و اختلافات زناشویی میپردازد.
اما آنچه در لایههای عمیقتر این اثر وجود دارد و اتفاقاً قلابی است که ذهن و اندیشه خواننده را به شدت درگیر خود میکند، به مضمون و محتوای اثربرمیگردد.
اولین و مهمترین نکتهای که این داستان، به آن میپردازد و اتفاقاً روی آن اصرار دارد؛ این است که قضاوت کردن در مورد افراد ، کاری بسیار دشوار و در پارهای موارد ناممکن است . ما آدمها عادت به قضاوت دیگران داریم . دیدهها و شنیدههایمان اغلب سهل و سادهترین معیارهای قضاوت ما هستند. درواقع ظاهر افراد و عملکرد آنها ، مجوز بیچون و چرایی برای نقد و قضاوت باطن و افکار و اندیشه دیگران به ما میدهد. بیآنکه بدانیم گاه همین قضاوتهای کورکورانه، ممکن است یک زندگی را به باد بدهد. محبتی را از بین ببرد و آنهایی را که سخت به هم نیازمند و وابسته اند، برای همیشه از هم دور کند.
بعد از این که لن، خانوادهاش را ترک میکند ، چارلی تمام احساسات سرکوب شدهاش را که منبعث از نیاز یک پسر نوجوان به پدری مقتدر میباشد، به صورت خشم و کینه و سرزنش، نثار مادری میکند که عاشقانه او و خواهرش را دوست دارد. هرچه بر میزان فداکاریها و محبتهای مادر افزوده میشود، به همان اندازه فاصله میان چارلی و مادرش بیشتر میشود تا جایی که دیگر مادر در زندگی چارلی هیچ نقش و جایگاهی ندارد:
"سرزنشها متوجه مادرم شد. بیشتر به خاطر این که هنوز در دسترس بود. هیچ کس نمیدانست بین لن و پزی چه اتفاقی افتاده. اما لن رفته بود و پزی آنجا بود تا مورد قضاوت قرار بگیرد" (از متن کتاب ص 75)
البته آنچه روابط محبت آمیز ما در و چارلی را دستخوش تغییر میکند، تنها فقدان پدر نیست. این رفتار و عملکرد نابخردانه دیگران نیز هست که قضاوت چارلی را به خطا میکشاند و تصویر نادرستی از مادرش، در ذهن او ترسیم میکند. تا قبل از این جریان، پزی پرستاری موفق و دوست داشتنی بود. اما بعد از بیوهشدن ، از کار اخراج میشود و برای گذراندن زندگی، ناگزیر به شغل آرایشگری و بعدها نظافت منزل روی میآورد. تنها می شود و اغلب دوستانش را از دست میدهد. دیگر به هیچ مهمانیی دعوت نمیشود. حرفها و پچ پچههای دیگران، قضاوتهای خود خواهانه و از سر حسد و کینه زنان شهر که چشم دیدن زنیجوان و زیبا و البته بیوه را ندارند، و غیبتبیدلیل و ناگهانی پدر، همه و همه باعث میشود چارلی در شناخت و برقراری ارتباط با مادرش، به بیراهه برود:
"مادر مرا به طرف خود میکشد تا درآغوش بگیرد. اما خودم را دور از او نگه میدارم. از دستش عصبانی هستم. تا روزی که برای همیشه این خانه را ترک کنم، از دستش عصبانی خواهم بود. از این عصبانی هستم که او نمیگذارد پدرم این جا بماند." (از متن کتاب ص 106)
"روبرتا در مورد پدرم هیچ نمیدانست. من پدر را دیده بودم و با او حرف زده بودم. روبرتا میخواست مادرم خوشحال باشد. اما من میخواستم مادرم همان طور که بود ، بماند." ( از متن کتاب ص 163)
شاید اگر چارلی و مادرش، مانند هر مادر و پسر دیگری، در یک روند طبیعی رابطه مادر و فرزندی ، از عشق و محبت متقابل هم سرشار میشدند، زندگی چارلی هرگز به بیراهه نمیرفت و او در دهه پنجم زندگی، به مردی الکلی و شکست خورده تبدیل نمیشد که اقدام به خودکشی کند. چارلی در سراسر زندگیاش، تنها در پی کسب رضایت و خشنودی پدر بود. چرا که به گفته خود او، بچهها همواره در طلب به دست آوردن چیزی هستند که ازآن محرومند! مادر و چاه جوشان محبت و توجهش، همیشه در دسترس چارلی بود. پس او باید به دنبال پدر میدوید. این ترس همیشگی از دستدادن رضایت پدر و تلاش جهت رسیدن به خواستههای او و فرار از محبت مادر، چارلی را به انسانی سردرگم، معلق و بیهدف تبدیل میکند که همینها، اتفاقاً زندگی او را به قهقرا سوق میدهد.
" بچهها گاهی میخواهند ما را همانطور که خودشان آزاده دیده اند، آزاد بدهند. این کاری بود که من کرده بودم. خواسته بودم در چهره مادرم، همان پس زدنی را ببینم که در پدرم حس کرده بودم. دخترم هم دقیقاً همین کار را با من کرده بود!" (ازش کتاب ص 102)
پس میتوان گفت روند سقوط چارلی، از بعد از مرگ مادر و از دستدادن موقعیت شغلی و اعتیاد به الکل و طردشدن از خانوادهاش آغاز نشد. بلکه
آغاز این انحطاط و سقوط، به دوران نوجوانی چارلی برمیگردد.
از همان زمانی که در پی کسب اندک توجه پدر حریصانه به هر چیزی چنگ میانداخت و ناآگاهانه از محبت حقیقی و خالصانهای که میتوانست همچون سپری، او رادر برابر تمام شکست ها و ناملایمات روزگار بیمه کند، فرار میکرد:
"حالا میدانی یک نفر به چه شدت تو را میخواست چارلی! بچهها گاهی این را فراموش میکنند. خودشان را باری سنگین میبینند، نه آرزویی برآورده شده !"(از متن کتاب ص 85)
"یک روز دیگر" روزی از جنس دیگر روزهای طبیعی و روزمره زندگی چارلی نیست و شاید از نظر ارزشمندی، با تمام روزهای عمر او برابری کند.
او در این یک روز به خصوص، مادری را میبیند که قبلاً هرگز او را به آن صورت ندیده بود. حقایقی را میفهمد که در گذشته، از فهم آنها عاجز بود و سرانجام، چشمه محبت خالصانه ای را کشف میکند که بدون آن، زندگیاش همچون کویری خشک و لم یزرع، رها شده بود.
درسهایی که چارلی در این یک روز گرانبها و تکرار ناشدنی فرا میگیرد، او را آمادة مبارزه با زندگی میکند. درسهایی که قبلاً هرگز به آنها توجهی نکرده بود و از همین رو، محکوم به تکرارهزاربارة آنها شده بود.
او یاد میگیرد کسانی که در دل انسان جا دارند، هرگز واقعاً نمیمیرند و حتی در دوراز ذهنترین اوقات، میتوانند با خاطراتشان نزد ما برگردند.
او میآموزد که به هدردادن زمان، خیلی خجالت آور است. چرا که انسانها همیشه فکر میکنند زمان زیادی دارند. در حالی که همیشه وقت کم میآورند . مخصوصاً برای ابراز حس محبت و دوستداشتن خود به دیگران.
او یاد میگیرد که دنیا خیلی بزرگ است، درست همان لحظهای که خورشید درجایی غروب میکند، در جای دیگر دیگر طلوع میکند. همیشه جایی دارد اتفاقی میافتد.
و سرانجام میآموزد که زندگی آنقدر ارزشمند و گرانبهاست که انسان به خاطرش، هرگز نباید ناامید شود، همواره باید خود و دیگران را ببخشد و مهمترین وظیفهاش را انجام دهد: یعنی درست زندگی کند.
چارلی در "روزی شبیه زندگی" که بیشباهت به تمام روزهای دیگر عمرش بود، جایی میان این دنیا و دنیای بعد، توانست روزی را که ازته دل تمنا کرده بود، از مادرش هدیه بگیرد.
او توانست یک روز واقعی را با مادرش بگذراند و گذراندن یک روز با کسی که دوستش داریم، میتواند همه چیز را عوض کند.
و دیگر چه اهمیتی د ارد به این فکر کنیم" چارلز بنه تو" در کجا، کی، چگونه، و به چه ترتیب با روح مادرش ملاقات کرده است . مهم این است باور کنیم که ما با یادآوری خاطرات کسانی که دوستشان داریم ، با مرور لحظههای خوش با هم بودنمان، با زندهکردن یاد و خاطرات آنهایی را که به ظاهر از دستشان دادهایم ؛ هرگز نمیگذاریم آنها را واقعا از دست بدهیم....!