می دانم تمام جانت میسوزد. قرآن را در مشتت محکم تر فشار بده، گریه کن، لبت را بین دندان هایت بگیر، اما صدا نکن که مبادا کسی صدایت را بشنود. من مثل همیشه صدایت را می شنوم، چه در دلت بگویی چه بر لب، می شنومت.
از همان شب که باران می بارید و کوچه خیس بود، همان شب که برای اولین بار صدای هق هق گریه ات در خانه پیچید و پدرت اسفند روی آتش ریخت و ذکر گفت، من صدایت را شنیدم. همان شب که پدر بزرگ در گوشت اذان گفت و کتاب را باز کرد و سوره ی ابراهیم آمد و همه صلوات فرستادند.
یادت می آید؟ آن روزی که نخ بادبادکت پاره شد و بادبادک دست سازت آنقدر بالا رفت که یک نقطه در دل آبی آسمان کودکی ات شد.
و تو آنقدر دنبال بادبادک رفتی که راه خانه را گم کردی و نشستی کنار دیوار کاه گلی باغی قدیمی و گریه کردی و چشم هایت دنبال رد آشنایی گشت و هیچ نشانی ندیدی و ترسیدی و اشک ریختی. همان روزی که مردی از کنار دیوار باغ رد شد و دستی به سرت کشید و از روی نشانه هایی که از محله ات در ذهن داشتی تو را تا در خانه پدری همراهی کرد و رفت. آن روز هم صدایت را شنیدم و راه مرد را به سمت دیوار باغ کج کردم.
وقتی در کارگاه نجاری پدرت، دور از چشم پدر تیرکمان ساختی و با همان تیرکمان شیشه ی خانه ی علیرضا که دوستت بود و تیرکمان ساخته بود و به تو اجازه نداده بود به تیرکمانش دست بزنی راشکستی و مادر علیرضا به مادرت شکایت تو را کرد و پدرت فهمید و در زیر زمین خانه زندانی ات کرد و تنها ماندی، من کنارت بودم. همان جا گفتم: «اشتباه کردی» و تو پذیرفتی و پشیمان شدی.
وقتی با بچه های محله تصمیم گرفتید در مسجد محله جلساتی برگزار کنید و قرآن را بهتر یاد بگیرید، من کنارت بودم.
وقتی شب نامه های ضد رژیم را پخش می کردی و روی دیوار های خیابان های خاموش شهر شعار می نوشتی، صدای ضربان قلبت را که تند تر از همیشه بود، میشنیدم.
من همیشه کنارت بودم. آن غروب بهار که در خانه ی سارا باز شد و تو با دسته گل، بعد از پدر و مادر و خواهر بزرگت، برای اولین بار وارد خانه ی سارا شدی و صورتت سرخ شد و عرق کردی و نفس عمیق کشیدی و زیر لب ذکر گفتی، من کنارت بودم.
وقتی سر سفره ی عقد، کنار سارا نشستی، و وقتی خانه ای کوچک اجاره کردی و مرد خانه ات شدی. وقتی برای اولین بار چشم ات در چشم های درشت و سیاه کودکت خیره شد، وقتی پدر شدی، وقتی اسماعیل کوچکت اولین بار "بابا" گفت و اشک در چشمانت جمع شد، من کنارت بودم.
یادت می آید؟ هنوز دانشجو بودی که دلت لرزید از خبر اشغال خرمشهر.
سارا خیره به تو مانده بود. قطره ی اشکی روی گونه اش سر خورد.
«ابراهیم! حالا نمیشه نری؟ من با این بچه ی کوچیک تنها چیکار کنم؟»
دستش را گرفتی و گفتی: «اگر نرم برای همیشه شرمنده میشیم که کاری نکردیم»
گفت: «تو هنوز درس داری، اسماعیل کوچیکه، شرایط تو فرق داره »
گفتی: «اگر همه اینطوری بهونه بگیرن که فردا پس فردا تهران َم می افته دست صدام»
گفت: «اگر بر نگردی؟» چشم هایش را بست و اشک، صورتش را خیس کرد.
دستت را روی گونه اش کشیدی و اشک هایش را پاک کردی : « گریه نکن، دلم میگیره. من و تو باید راضی باشیم به رضای خدا. شاید هم برگشتم. هرچی خدا بخواد همون میشه. توکل کن»
یادت می آید؟ آخرین شب های فروردین بود که با همه خداحافظی کردی. بعد از نماز صبح اسماعیل را بوسیدی، از زیر قرآنی که در دست مادر بود رد شدی و روی پدر را بوسیدی، قرآن جیبی ات را از دست سارا گرفتی و در جیب لباس ات، روی قلبت گذاشتی و صدای آب را که سارا پشت سرت روی زمین ریخت شنیدی. هنوز ماهی قرمز تنگ بلور خانه ات زنده بود که رفتی.
شبهای اول پادگان آموزشی، وقتی میخواستی چشم هایت را روی هم بگذاری و در دنیای خواب های ساده ات قدم بزنی، عکس سارا و اسماعیل را نگاه می کردی. دل تنگ بودی. چشم هایت خیس میشد و نفس عمیق میکشیدی. من صدای نفس هایت را می شنیدم.
دیدی هیچکس آن اشک ها را ندید؟ دیدی وقتی سه ماه بعد یک هفته برای مرخصی آمدی خانه، سارا پرسید دلت تنگ نشد؟
اسماعیل را بغل گرفته بودی و می بوسیدی و سارا سفره ی شام را پهن می کرد.
«میگم حالا که سالم برگشتی بیا هفته ی دیگه بریم پابوس امام رضا. آخه راستش نذر کردم»
نفس ات بند آمد از شنیدن این حرف. نمیدانستی چطور بگویی یک هفته بیشتر مرخصی نداری و باید برگردی. باید برگردی چون چیزی را جا گذاشتی که خودت هم نمیدانی چیست. انگار نمک گیر سفره های کوچک و ساده ی سنگر های خاکی شدی.
مانده بودی چطور بگویی بین آرامش خانه و غوغای خاکریز ها، دومی را انتخاب کردی.
وقتی آرام آرام گفتی نیامدی که بمانی، فقط شنید و هیچ حرفی نزد. یک هفته تمام به روی خودش نیاورد، اما از کم حرف شدنش پیدا بود طاقت رفتن دوباره ات را ندارد. و تو رفتی.
آن شب را یادت می آید؟ همان شبی که خاکریز پر از آتش و خون بود را یادت هست؟
صدای سوت خمپاره ها قطع نمیشد و صدای انفجار ها و شلیک گلوله ها و ناله زخمی ها، در گوش ات می پیچید. دود و گلوله و آتش و خون بود، و تو و دوستانت که یکی بعد از دیگری خیس خون می شدند.
فرمانده وسط خاکریز می دوید و بیسیم چی پشت سرش می آمد و فرمانده در گوشی بیسیم فریاد می کشید: «نیروها چی شدن؟ میگم خط شکسته، گلا دارن پر پر میشن...»
پشت تیر بار دوشکا ایستاده بودی و جز آتشی که از دهانه ی لوله ی تیر بار بیرون می ریخت هیچ چیز جلوی چشمت نمی دیدی.
با صدای انفجاری که در چند متری ات بود از زمین کنده شدی و سوار بر موج انفجار به هوا پرتاب شدی.
دیگری چیزی یادت نیست. وقتی چند متر آن طرف تر وسط خاکریز زمین خوردی بی هوش بودی. اما من بالای سرت بودم.
وقتی زخمی ها را پشت کامیون ریختند و خط اشغال شد، تو بی هوش بین زخمی ها افتاده بودی. خونی که از سر شکسته ات روی صورتت خشک شده بود ندیدی. تن زخمی از ترکش و لباس خونین ات را ندیدی. چشم که باز کردی در اردوگاه اسرای جنگی، وسط خاک عراق بودی.
غیر از عکس سارا و اسماعیل و قرآن جیبی ات، هیچ یادگاری از آن طرف مرز نداشتی. سر درد های کشنده ات هم از همان روز ها شروع شد. وقتی کسی سر به سرت میگذاشت بی اختیار از کوره در میرفتی و بعد سر درد میگرفتی و فراموش میکردی کجایی. هر جا که بودی خودت را در خاکریز میدیدی و پشت دوشکا میایستادی و میجنگیدی. نارنجک پرتاب میکردی و با فرمانده صحبت میکردی و همرزمان ات را می دیدی که یکی یکی جلوی چشمت از پا میافتادند و اشک میریختی، تا از حال بروی.
ابراهیم! چند بار کتک خوردی برای حمله به افسر بعثی؟ چند بار شکنجه شدی برای اینکه فکر می کردند نقش بازی میکنی؟ چند بار از حال رفتی و بی هوش روی زمین افتادی؟ ابراهیم یادت می آید؟ یادت می آید بعد از نماز هایت از خدا هیچ نمیخواستی جز شهادت؟ یادت هست میگفتی : « خدایا ! من اومدم که به تکلیفم عمل کرده باشم، اما دیگه طاقت ندارم بمونم، خدایا دست این بنده ی جا مونده ات ُ بگیر»؟
روزی که خبر پایان جنگ را از رادیوی اردوگاه شنیدی یادت هست؟
نشستی زمین و اشک از چشمانت سرازیر شد و گفتی: «شهادت نرو! من جاموندم.»
چند سال از آن شب که برای آخرین بار اسماعیل را بوسیدی گذشت تا اولین نامه را از اردوگاه اسارت برای سارا نوشتی؟
چند ماه منتظر جواب نامه ات شدی تا نامه ای رسید با یک عکس از اسماعیل که در سالهای نبودن ات قد کشیده بود و سارا که چهره اش نشان می داد پیر شده؟ نامه نگرانت کرده بود، نکرده بود؟ برای سارا ننوشتی چطور باور کنی که در تمام این سالها همه چیز برای آنها خوب بوده؟ حالت بهتر شد وقتی در آخرین نامه سارا از دلتنگی چند ساله اش و بهانه های اسماعیل نوجوانش نوشت. ننوشت؟
چند سال نامه ها را بین صفحه های قرآن جیبی ات گذاشتی؟ چند شب بعد از خواندن قرآن، نامه هایی که بارها خوانده بودی را دوباره خواندی؟
چه خوشحال بودی وقتی به دوستانت که گروه گروه آزاد میشدند سفارش میکردی به سارا و اسماعیل و پدر و مادرت سلام برسانند.
ابراهیم چند سال گذشت تا قرعه ی رفتن به نام تو افتاد؟ در چند قنوت نیمه تمام از خدا خواستی برای همه ی شکایت هایی که در این سالها کردی تو را ببخشد و بعد گریه امانت را برید و نمازت شکست؟
و تو برگشتی. بعد از سالها دوری ورنج و خستگی رسیدی به همان محله ای که دوستش داشتی. همان محله ای که پر از خاطرات سالهای کودکی و جوانی بود. در نگاه اول سارا را شناختی که با خنده ای شیرین گفت: «سلام آقاااا!» بعد اما بغضش شکست و چشمانش خیس شد.
محیط چشمانت خیس شد و نگاهت را به اسماعیل دوختی که به اندازه همه سالهای دوری از تو، قد کشیده بود. باورش سخت بود این جوان همان اسماعیل کوچک تو باشد.
در تمام سالهایی که تو نبودی، سارا و اسماعیل درخانه پدری ات زندگی کرده بودند. خانه ای که هنوز درخت انار و باغچه ی کوچک و حوض قدیمی اش را دوست داشتی. اما خانه چیزی کم داشت. در همان چند دقیقه اول جای خالی پدر مثل یک سیاه چاله ذهنت را در خودش کشید. از اشک های مادر خواندی که پدر رفته و خواهرت گفت : «دیر اومدی داداش اما خوش اومدی.»
فردای روز آزادی به اصرار سارا رفتی پیش یک پزشک متخصص که بفهمند سر درد هایت از کجاست. به پزشک گفتی: «بعد از موج انفجار اینطور شدم. به قول بچه ها موجی ام.» و دارو ها به عادات زندگی ساده ات اضافه شدند.
اولین بار بود. اولین بار بود که در خانه ات چنین حالی داشتی. سر و صدای کارگران شهرداری که کف کوچه را می کندند تو را از تو گرفت و رفتی به خاکریز هایی که روزگار جوانی ات را در آنها جا گذاشته بودی.
وقتی به هوش آمدی سارا بالای سرت نشسته بود و گریه میکرد، مادر تسبیح به دست ذکر می گفت و اسماعیل با چشم هایی گرد تر از همیشه به تو خیره شده بود و دستت را محکم در دستش گرفته بود. شیشه ی پنجره را شکسته بودی و شیشه دستت را بریده بود و دستت خیس خون بود.
پانسمان دستت که تمام شد آرام آرام به سارا فهماندی دوست نداری جلوی چشم اسماعیل اینطور بد حال باشی. به زور خواهش و التماس، رفتی که تا بهتر شدن حالت در آسایشگاه بمانی.
شب هایی که با دوستانت در آسایشگاه، خاطرات روز های رزم را مرور می کردید دوست داشتی. روز هایی که سارا و اسماعیل و مادر به دیدنت می آمدند دوست داشتی. آرزوهایی که اسماعیل داشت و گاهی برایت میگفت دوست داشتی. شنیدن خاطرات کودکی اسماعیل را که ندیده بودی دوست داشتی. لبخند های سارا و صدای گرم مادر را دوست داشتی. سکوت سارا و دم نزدن از همه سالهای دوری ات را دوست نداشتی. چروک های صورت مادر که می گفتند مادرت پیر شده را دوست نداشتی. جای خالی پدرت را دوست نداشتی. دارو های رنگارنگ را دوست نداشتی. روانشناس هایی که میگفتند باید بپذیری جامعه و روزگار عوض شده دوست نداشتی. غروب های جمعه و دلتنگی برای دوستانت را که سالها پیش از تو جدا شده بودند دوست نداشتی. و سالها می گذشت و نگاهت از برگ های تقویم ها می گذشت.
روزی که خبر قبولی اسماعیل در کنکور را شنیدی یادت می آید؟ بعد از سالها از صمیم قلب خوشحال شده بودی و جوانی ات را در اسماعیل ات می دیدی. کم کم حالت بهتر شده بود. کم کم به خیابان هایی که رنگ عوض کرده بودند و جای خالی دوستانت عادت کردی. کم کم به دارو ها و دلتنگی ها عادت کردی. کم کم رضایت دادی که زندگی کنی و راضی باشی به زنده بودن و جا ماندن از شهادت.
پاییز بود که برگشتی به خانه ی پدری. پزشکان گفته بودند نباید در محیط های شلوغ و پر از سر و صدا باشی. گفته بودند هیجان برایت خوب نیست. گفته بودند باید با خودت مدارا کنی و مدارا کنند با تو.
پاییز بود که باران تمام کوچه را خیس کرده بود و بوی خاک نم خورده در حیاط خانه پیچیده بود. درخت انار وسط باغچه ایستاده بود و انار های خیس و ترک خورده، حیاط خانه را در غروب بازگشتت زینت داده بودند.
میدانم تمام وجودت درد دارد اما کمی صبر کن. تو که سالها صبر کردی کمی صبر کن تا تمام شود. من که از ابتدا با تو بودم تا انتها می مانم.
فردای روزی که به خانه بازگشتی، بعد از ظهر با اسماعیل به زیرزمین خانه پدری رفتی. همان زیر زمینی که یک روز زندانی بود برای شیطنت های کودکانه ات. تخت چوبی قدیمی دست ساز پدرت را به زحمت از گوشه ی زیر زمین به ایوان خانه آوردید و یک قالیچه ی خوش نقش و رنگ و رو رفته را رویش پهن کردید. تخت چوبی شد گوشه ی خلوت های شبانه ات و دور هم بودن های تمام بعد از ظهر ها.
پاییز رو به زمستان می رفت و هوا رو به سرد تر شدن. رمضان رسیده بود و شبها قبل از اذان و صبح ها بعد از اذان صبح، همان قرآن جیبی یادگار سالهای گذشته ات را، روی تخت چوبی زیر نور فانوس یادگاری پدر می خواندی.
سارا می گفت: «آقا هوا سرد شده اینطوری سرما میخوری.»
می گفتی: «لباس گرم میپوشم.»
مادر می گفت: «آخه این نور برا چشم ضرر داره . مادر جان چرا برق ُ روشن نمیکنی؟»
می گفتی: «مادر نور فانوس رو بیشتر دوست دارم .آرامش می ده بهم.» اما هیچ وقت نگفتی نور فانوس، یادگار سنگر های گمشده ات است.
اسماعیل که رد میشد می خندید و می گفت: «حاج آقا التماس دعا. معراج میری سلام برسون. کم و کسری نداری؟»
میخندیدی و میگفتی :« پدر سوخته تو هنوز دهنت بوی شیر میده، متلک میگی؟»
می گفت: «من غلط بکنم. استغفرالله ...»
بعد می خندید و می خندیدی.
بخند ابراهیم! که دارد تمام می شود. بخند که داری رها می شوی از این درد.
داشت تمام می شد. به اسماعیل گفتی: «از این همسایه مون که گفتی نقاش ساختمونه بپرس نفت داره یا نه. اگه داشت ی کم ازش بگیر، نفت این فانوس داره تموم میشه. خودم سر فرصت باید بگردم نفت پیدا کنم.»
صدای چرخیدن کلید درون قفل در خانه آمد و اسماعیل با یک پیت نفت وارد حیاط شد. کنار حوض وضو میگرفتی.
«من گفتم ی چیکه نفت بگیر برا فانوس. بشکه نفت آوردی؟ غنیمت جنگیه؟»
خندید و گفت : «دوس نداری ببرم پس بدم. این برای یک سال ِ فانوست کافیه حاجی جون.»
گفتی: «حالا جدی اینو از کی زدی؟»
خندید و گفت: «بهش گفتم نفت میخوام رفت اینو آورد گفت ده دوازده لیتر داره، منم دیگه نه نگفتم.»
خندیدی و گفتی: «ای جَلـَب، جنست خرابه ...»
پیت نفت را کنار تخت چوبی می گذاشت که گفت: «مخلصیم. بلاخره پسر خودتم دیگه!»
قرآن را محکم تر در دستت فشار بده، این لحظه های آخر است که درد میکشی. کم کم سبک میشوی.
سبک می شدی وقتی تنها زیر نور فانوس قرآن می خواندی. شب های دهه سوم رمضان بود و مراسم های عزا داری شبانه گرم تر می شد. برای تو اما ممنوع بود پا گذاشتن به جایی که صدای شدیدی دارد. این بود که به خواهش اسماعیل و اصرار سارا و اجبار مادر، شب بیست و سوم خانه نشین شدی. خودت خواستی آنها بروند. مگر خودت اصرار نکردی به خاطر تو هم شده فکر تنهایی تورا نکنند؟ مگر خودت نگفتی :«اصلا برین برای من دعا کنین»؟
اما ابراهیم امشب هم مثل تمام روز ها و شب های عمرت تنها نیستی. من هنوز کنارت هستم.
حیاط خیس شده ابراهیم. بوی باران را حس میکنی؟ چه شب خوبی ست امشب.
سارا و مادر و اسماعیل رفتند مسجد که در مراسم شرکت کنند، تو هم رفتی سراغ تخت چوبی و فانوس و قرآن.
نفت فانوس تمام شده بود. در پیت نفت را باز کردی که تنگ فانوس را پرکنی. صدای بلند گو های مسجد از کوچه و حیاط می گذشت و به گوشت می رسید. جوشن کبیر میخواندند.
جوشن کبیر می خواندی با نیت پیروزی هم رزمانت در عملیات. بعد یک پیت آب تهیه می کردی و می رفتی جایی که کسی نباشد و غسل شهادت می کردی. یادت می آید؟ جوشن کبیر می خواندند که رفتی به خاکریز ها.
علی تخریب چی را دیدی که آمد طرفت و گفت: «بیا، با هزار بدبختی ی جوری آوردم که کسی نبینه. واکس پوتینم تموم شد؟»
گفتی: «دستت درد نکنه. بیا، اینم از پوتین های حضرتعالی. نو ِ نو شدن». و پیت آب را از دست علی گرفتی. پیت آب را که از دست علی گرفتی، پیت نفت را بر داشتی. پیت آب را که بردی یک گوشه خلوت که غسل کنی، پیت نفت را بردی کنار حوض.
با آب که غسل می کردی با نفت غسل میکردی. آمدی کنار سنگر زیر نور فانوس نشستی و قران جیبی را باز کردی که بخوانی. کنار تخت چوبی روی زمین نشستی که قران بخوانی. کنار سنگر بلند شدی شعله فانوس را بالا تر بکشی که چشمت خطوط قرآن را بهتر ببیند. کنار تخت چوبی بلند شدی که فانوس را روشن کنی که چشمت بهتر ببیند. کبریت که کشیدی سنگر منفجر شد.
فریاد زدی: «یا علی ... !»
آتش گرفتی ابراهیم. فریاد زدی: «یا علی ...» و روی زمین دراز کشیدی. سوختی ابراهیم، سوختی. سوختی و قرآن جیبی را در دستت فشار دادی. ابراهیم بخند، که تمام شد. یک عمر کنارت بودم و مواظبت بودم، نگهبانت بودم. حالا بعد از یک عمر می توانی مرا ببینی و مثل روز نخست تولدت مرا بشنوی. ابراهیم خسته شدی. یک عمر نفس کشیدی و خسته شدی. رانده شدی از خانه ات و دوری کشیدی. ابراهیم قد کشیدن فرزندت را ندیدی. خسته شدی ابراهیم.
می بینی ابراهیم؟ دردت تمام شده. دیگر نمیسوزی. دستت را به من بده که برویم، و نفس عمیق بکش که عطر گلها جای بوی دود را گرفته اند، و این موسیقی صدای چشمه است که به جای صدای ناله هایت می شنوی، و نم نم باران است که گونه هایت را نوازش میکند و درمیان وزش نسیم و بوی باران صدای گرمی پیچیده که از آن سوی ابرها می آید: «سلامٌ علی ابراهیم!»