• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه کوتاه


آن طرف خیابان

15 بهمن 1388

پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می کرد؛ وسط حرف هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند خوش آمد می گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف های پیرمرد گوش می داد.
پیرمرد: نمی گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟
موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد؛ پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد، گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت، صدای مداحی را زیاد کرد و با چشم گریان وارد کلیسای آن طرف خیابان شد...
نظرات

ممنون و نیکبخت باشید

24 اسفند 1388 ساعت 15:27 | علی مولایی |  alimomo23@yahoo.com | بدون آدرس وب

به حق، حقیقتی تلخ، و نوشته ی تاثیرگذاری به رشته ی تحریر دراومده، سپاس چقدر خوبه اونا که خیلی راحت دیگرونو زیر ِ سوال میبرن، اول به خودشون یه نیم نگاهی بندازن! آدما، عیبایی رو میبینن که توو خودشون خفاست

26 بهمن 1388 ساعت 15:08 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

عالی بود، و تلخ. ممنون

25 بهمن 1388 ساعت 09:50 | بی نام و بی نشان |  بدون email | آدرس وب

در این داستان بند ها و کج اندیشیهای یک مسلمان در برابر آزادی مسیحیت را نشان می دهد و از سوی دیگر کمبود مسحیت را در مقابل اسلام نشان می دهد....

20 بهمن 1388 ساعت 20:39 | علی اکبر بدرلو |  xerxes_rex12002@yahoo.com | بدون آدرس وب

دلم لرزید

18 بهمن 1388 ساعت 19:34 | حسن روزبهانی |  بدون email | بدون آدرس وب

خیلی توپ بود ..... دمتون گرم موفق باشید یا علی

18 بهمن 1388 ساعت 16:06 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

خدایی دمت گرم خیلی خیلی تکان خوردم

18 بهمن 1388 ساعت 01:34 | محمدی |  amin.green@yahoo.com | آدرس وب

چند وقت پیش داستانی شبیه به همین در لوح خواندم. فکر می کنم مسئولین داستان لوح باید کمی در گزینش داستانها دقت کنند.

17 بهمن 1388 ساعت 21:55 | سعادتی |  mohammad_s57@yahoo.com | بدون آدرس وب

کاشکی یک جوری بنویسی که بشود ازت انتقاد کردو آدم ضایع می شود وقتی مطلبت اینقدر خوب است.

16 بهمن 1388 ساعت 19:41 | خالص |  بدون email | آدرس وب

محشر بود ....

16 بهمن 1388 ساعت 12:43 | حسین |  mohamonlin@yahoo.com | آدرس وب

بسیار زیبا بود لذت بردم از تصویر سازی در داستانتون . موفق باشید

16 بهمن 1388 ساعت 08:34 | Ali Afshar |  maxpal97@gmail.com | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه کوتاه

فرزند صبح

فرزند صبح

مصطفی انصافی


داستان کوتاه کوتاه

درخت ساج

داستانک نویسنده‌ی 12 ساله از اندیمشک

درخت ساج

مهرزاد نژاداحمدی


داستان کوتاه کوتاه

قصر

قصر

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

وسوسه

وسوسه

اعظم شهیدی


داستان کوتاه کوتاه

ثریا خانم

داستانک یلدایی

ثریا خانم

حنانه سلطانی


داستان کوتاه کوتاه

از پشت شیشه

داستانک یلدایی

از پشت شیشه

تبسم غبیشی


داستان کوتاه کوتاه

شب

داستانک یلدایی

شب

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

بی‌دلیل

زهرا طراوتی


داستان کوتاه کوتاه

عبور شیشه‌ای

عبور شیشه‌ای

تبسم غبیشی


داستان کوتاه کوتاه

تکیه گاه

تکیه گاه

علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...