• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

منثورات


آدمی مثل هیچکس

28 دی 1388

از همه چیز به سادگی می گذشت. آدم آرامی بود. کمتر حرف می‌زد. هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. نه می‌خندید و نه گریه می‌کرد. هیچ کس ندیده بود از دیدن چیزی تعجب کند یا اخم کند یا بترسد. هیچ نشانی از آدم بودن نداشت. انگار آدم آهنی بود. یک آدم آدهنی با پوست انسان که نفس می‌کشد؛ می‌خورد، می‌خوابد و... همین. هیچ چیز برایش اهمیت نداشت حتا حقوقی که می‌گرفت، هیچ وقت از هیچ چیز نمی‌پرسید، اگر چیزی گیرش می‌آمد می‌خورد اگر گیر نمی‌آورد نمی‌خورد. اگر تاکسی بود سوار می‌شد اگر نبود پیاده می‌رفت. اگر وقتی نیاز به دست‌شویی پیدا می‌کرد می‌رفت اگر پیدا نمی‌کرد نمی‌رفت و تحمل می‌کرد. تحمل‌اش بسیار بالا بود. تمام فصل سال یک لاقبا بود. با یک تا پیراهن زندگی می‌کرد، نه سردش می‌شد، نه گرم‌اش می‌شد. حتا مریض هم نمی‌شد، چشم و دل سیر بود اما نه یک چشم و دل سیر معمولی. هیچ چیزش به آدمی‌زاد شبیه نبود جز قیافه‌اش. در زندگی نه عاشق شده بود و نه شکست عشقی خورده بود. هیچ وقت در عمرش روزنامه نخوانده بود و تلویزیون ندیده بود. رادیو را فقط دیده بود اما نشنیده بود. فرق میان اتوبوس و مترو را نمی‌دانست همان طور که نمی‌دانست فرق میان مجلس اعیان و عوام چیست و کشوری که نخست وزیر مقتدری دارد ملکه می‌خواهد چه کار؟ زنی به نام تاچر را نمی‌شناخت و از دوران ویکتوریایی چیزی نمی‌دانست. در می سال 1968 چنان بی‌تفاوت در خیابان می‌رفت که دانشجویان معترض فکر می‌کردند از جان گذشته است، چون از میان گارد سلطنتی که خیابان را بسته بود می‌گذشت و به خانه‌اش می‌رفت. فرق بین گارد سلطنتی و خدمتکاران رستوارن‌های سنتی را نمی‌دانست. نمی فهمید مردم برای چه چیزی به خیابان‌ها می‌آیند. از دیدن مردم تعجب نمی‌کرد، نه دعوای بین طرفداران آرسنال و لیورپول برایش جالب بود و نه راهپیمایی مسالت‌آمیز جوانان لندنی. هیچ وقت رای نداده بود. نمی‌دانست رای دادن یعنی چه و چه قدر برای چه چیزی لازم است. پایش را از حومه‌ی لندن بیرون نگذاشته بود. حتا زیر بمب باران ارتش نازی هم از حومه‌ی لندن بیرون نرفت. بمب‌ها برایش اهمیت نداشت. جنگ را نمی‌فهمید. جنگ هم او را نمی‌فهمید. هیچ وقت در سیاست دخالت نمی‌کرد و برایش مهم نبود کدام حزب دارد مال مردم را می‌خورد. مال مردم خور نبود. برایش اهمیت نداشت که کسی گدایی بکند یا کسی از فقر به سمت فحشا برود. برایش مهم نبود کشورش جنگ با عراق را آغاز کرده است. افکار عمومی را نمی‌فهمید و معنی این که هر کس می‌تواند آرام اعتراض کند را نمی‌دانست. کلا نمی‌دانست می‌شود اعتراض کرد. آدم معترضی نبود، برایش اهمیتی نداشت کسی اعتراض کند یا نکند، هیچ‌ کس، حتا خودش. او آدمی بود این طوری. آدمی که لندنی‌ها همه آرزو می‌کردند کاش مثل او بودند. آدمی که هیچ چیز را مهم نمی‌دانست.

نظرات

احتمالا ادم برفی بوده به نظر من خیلی از این چیز هایی که براش مهم نبودند واقعا هم مهم نیستند ...وما ادم هااونها رو مهم میدونیم

3 بهمن 1388 ساعت 09:52 |  |  bardakh@gmail.com | بدون آدرس وب

اسم اینو میذارین طنز؟!هیچیش خنده دار نبود

1 بهمن 1388 ساعت 12:15 |  |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

منثورات

پایانِ پنجم!

پایانِ پنجم!

ارژنگ حاتمی


منثورات

شیشه های با بخار

شیشه های با بخار

حسین ناژفر


منثورات

ماخولیای شوهری

ماخولیای شوهری

لیلا باقری


منثورات

پدر خانواده

پدر خانواده

مهدی فرج الهی


منثورات

زهی خیال باطل!

گذری به مترو

زهی خیال باطل!

ابوالفضل اقبالی


منثورات

مستاجر عرب

کاری لوح ماتور(61)

مستاجر عرب

حسین ناژفر


منثورات

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

فیلمنامه ی کوتاه طنز با موضوع تحریم

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

ارژنگ حاتمی


منثورات

خانم سیبیلو!

کاری لوح ماتور(60)

خانم سیبیلو!

حسین ناژفر


منثورات

ممنوع التصویرها

کنکور آزمایشی- فرمایشی لوح 8

ممنوع التصویرها

ارژنگ حاتمی


منثورات

گردی زمین

گردی زمین

مهدی فرج الهی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

پایانِ پنجم!


شیشه های با بخار


ماخولیای شوهری


مجلس آرام


پدر خانواده


شاعر می‌شود!


زهی خیال باطل!


مستاجر عرب


وقتی آقای خانه تحریم می شود!


خانم سیبیلو!


ممنوع التصویرها


گردی زمین


محبت نصفه نیمه


کدام رگتان باد کرده است؟


وقتی گاز می گیرد!


گلوله محافظه کار


عادت زشت


عشق تو بلانسبت خرم کرد!


هاسپیتال گوربه‌گوری


مراقب جان‌هایت باش بابا خلیل


جناب عزراییل، سلام!


کشیده 900 متری


انتخاب رشته


مرکز کشور جم


کاری لوح ماتور(58)


نامه‌های زیر در حیاط


سعدی آوانگارد می شود!


زندگی هنری یک مدل!


یار مهربان


نسل پدرسوخته