از همه چیز به سادگی می گذشت. آدم آرامی بود. کمتر حرف میزد. هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. نه میخندید و نه گریه میکرد. هیچ کس ندیده بود از دیدن چیزی تعجب کند یا اخم کند یا بترسد. هیچ نشانی از آدم بودن نداشت. انگار آدم آهنی بود. یک آدم آدهنی با پوست انسان که نفس میکشد؛ میخورد، میخوابد و... همین. هیچ چیز برایش اهمیت نداشت حتا حقوقی که میگرفت، هیچ وقت از هیچ چیز نمیپرسید، اگر چیزی گیرش میآمد میخورد اگر گیر نمیآورد نمیخورد. اگر تاکسی بود سوار میشد اگر نبود پیاده میرفت. اگر وقتی نیاز به دستشویی پیدا میکرد میرفت اگر پیدا نمیکرد نمیرفت و تحمل میکرد. تحملاش بسیار بالا بود. تمام فصل سال یک لاقبا بود. با یک تا پیراهن زندگی میکرد، نه سردش میشد، نه گرماش میشد. حتا مریض هم نمیشد، چشم و دل سیر بود اما نه یک چشم و دل سیر معمولی. هیچ چیزش به آدمیزاد شبیه نبود جز قیافهاش. در زندگی نه عاشق شده بود و نه شکست عشقی خورده بود. هیچ وقت در عمرش روزنامه نخوانده بود و تلویزیون ندیده بود. رادیو را فقط دیده بود اما نشنیده بود. فرق میان اتوبوس و مترو را نمیدانست همان طور که نمیدانست فرق میان مجلس اعیان و عوام چیست و کشوری که نخست وزیر مقتدری دارد ملکه میخواهد چه کار؟ زنی به نام تاچر را نمیشناخت و از دوران ویکتوریایی چیزی نمیدانست. در می سال 1968 چنان بیتفاوت در خیابان میرفت که دانشجویان معترض فکر میکردند از جان گذشته است، چون از میان گارد سلطنتی که خیابان را بسته بود میگذشت و به خانهاش میرفت. فرق بین گارد سلطنتی و خدمتکاران رستوارنهای سنتی را نمیدانست. نمی فهمید مردم برای چه چیزی به خیابانها میآیند. از دیدن مردم تعجب نمیکرد، نه دعوای بین طرفداران آرسنال و لیورپول برایش جالب بود و نه راهپیمایی مسالتآمیز جوانان لندنی. هیچ وقت رای نداده بود. نمیدانست رای دادن یعنی چه و چه قدر برای چه چیزی لازم است. پایش را از حومهی لندن بیرون نگذاشته بود. حتا زیر بمب باران ارتش نازی هم از حومهی لندن بیرون نرفت. بمبها برایش اهمیت نداشت. جنگ را نمیفهمید. جنگ هم او را نمیفهمید. هیچ وقت در سیاست دخالت نمیکرد و برایش مهم نبود کدام حزب دارد مال مردم را میخورد. مال مردم خور نبود. برایش اهمیت نداشت که کسی گدایی بکند یا کسی از فقر به سمت فحشا برود. برایش مهم نبود کشورش جنگ با عراق را آغاز کرده است. افکار عمومی را نمیفهمید و معنی این که هر کس میتواند آرام اعتراض کند را نمیدانست. کلا نمیدانست میشود اعتراض کرد. آدم معترضی نبود، برایش اهمیتی نداشت کسی اعتراض کند یا نکند، هیچ کس، حتا خودش. او آدمی بود این طوری. آدمی که لندنیها همه آرزو میکردند کاش مثل او بودند. آدمی که هیچ چیز را مهم نمیدانست.