خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
3 بهمن 1388
سردش شد. بند بند وجودش را لرزشی خفیف دربرگرفت. دست ها را دور سینه حلقه كرد و پیشانی اش را از شیشه جدا كرد. تكیه به دیوار روی زمین نشست. روشنایی كبود برق تا میانه اتاق را روشن كرد. لحظه ای بعد آسان قرنیه ای در هوا تركید و شیشه ها را لرزاند. به دنبال آن بارش باران تندتر شد و قطرات درشت تری با آهنگی موزون و یكنواخت به شیشه كوبید. هما برای چند لحظه به این موسیقی زیبا و آرام بخش گوش سپرد. بعد در حالی كه نگاهش روی گل های قالی می دوید، باخود فكر كرد:" امروز اگر چه همه دلخوشی هایم را از دست دادم .. اما هنوز شرف و پاكی ام را دارم. هنوز می توانم باعزت و غرور سرم  را بالا بگیرم. نه معتادم، نه قاچاقچی، نه خلافكار  و نه یك زن بدنام و هرزه ... هنوز آدمم! اما دیگران هم حق دارند كه قضاوت درستی در موردم نمی كنند. كم می شود گلی در شوره زار بروید و با طراوات بماند. حسام راست می گوید. من چه احمق بودم كه هیچ وقت نفهمیدم همیشه یك نیروی الهی، همه جا محافظ من بود. راستی! این چه حس ابلهانه ای بود كه فكر می كردم خدا،همیشه چیزی به من بدهكار است؟"
داغی اشك به چشمانش دوید:"مگر می شود خدا به كسی بدهكار باشد؟"
حس بدی داشت. حس آدمی كه بعد  از ارتكاب جرمی سنگین، خودش را متهم كند. هیچ گاه تا این اندازه از خود شرمنده نشده بود. شرمنده برای روزها و ماه ها  و سال های زیادی كه از خدا دوری كرده بود، اما درعوض او با تمام لطف و مهرش در تمام آن لحظات، با او و در كنار او بوده است! وقتی زیر شلاق های استخوان سوز مردی كه پدرش بود، سیاه می شد. وقتی كه در برابر فرمان ها و خواسته های نابه جای او مقاومت می كرد و شب تا صبح، در سرمای یخبندان زمستان و زیر بارش بی وقفه  برف كنج حیاط كز می كردو از سرما به خود می پیچید. روزهایی كه انگشتان كبود وبی حس اش را در آب حوض فرو می كرد  پا به پای مادرلباس چنگ می زد و فرش می شست. وقتی سرگرسنه زمین می گذاشت. یا از همه دردناك تر، وقتی زیر نگاه تحقیر آمیز و كنایه های توهین آمیز اهالی محله خرد می شد و فرو می ریخت... در تمام این لحظات تلخ و نفس گیر خدا همراه او و شاهد و ناظر خویشتن داری و بردباری او بوده است... حسام می گفت: "اگر خدا سرنوشت مخلوقاتش را هر طور كه می خواهد رقم بزندو بعد، آنها را به حال خودشان رها كند، پس مهربانی خدا كه می گویند چه می شود؟ عدالت خدا كجا می رود؟" چیزی در وجودش به تلاطم افتاد و مثل توفانی سهمگین، احساساتش را زیر و رو كرد:"اما ... پس سهم من از زندگی چه می شود؟ حق من كجا می رود؟ راستی من هیچ نصیبی از این زندگی ندارم؟"
حال عجیبی داشت. حس غریبی كه تا آن لحظه تجربه اش نكرده بود. تا آن روز همیشه در تنهایی و خلوت، تنها برای دل خودش دردل دل كرده بود و اشك ریخته بود. هیچ گاه حضور شخص دیگری را حس نكرده بود. هرگز سنگ صبوری برای شنیدن گلایه هایش نیافته بود. اما حالا با تك تك سلول های بدنش حضور خدا را حس می كرد. انگار خدا در قطره قطره های بارانی بود كه از دل ابرها می چكید. حسام می گفت:" خدا قدم به قدم با تو بوده ... نزدیك تر از هرم نفس هایت..."
چرا قبلاً به این حقیقت نرسیده بود؟ چرا به خود اجازه داده بود طلبكارانه از خدای خود ببرد؟"
حسام می گفت:"ما به گردن خداحقی نداریم كه اگر چیزی محروممان كرد، طلبكارش شویم، هرچه به ما عطا كند از روی لطف است و اگر دریغ كند از روی مصلحت."
زیر لب نالید" درسته... اما خب... من هم دلم می خواست كه زندگی ام مثل دیگران باشد... یك زندگی معمولی و طبیعی ... یعنی ... این حق را هم نداشتم؟"
سوالات یكی پس از دیگری از اعماق ناخودآگاه ذهنش بیرون می آمد و سرگردانش می كرد. شك و تردید به جانش افتاده بود و نمی توانست خوب فكر كند. ذهنش در دایره بسته احساسات و خواسته هایش اسیر شده بود و راه به جایی نمی برد. هوای اتاق سنگین  و گرفته بود. بغض  تلخی روی سینه اش سنگینی می كرد. به طرف پنجره چرخید. هوا رو به تاریكی بود و بارش باران، كندتر از قبل شده بود. دو لنگه پنجره را از هم گشود. موجی از هوای خنك و معطر به همراه قطرات ریز باران به سر و رویش پاشید. حالش كمی جا آمد. عطر دل انگیز  آب و خاك و تن شسته شده درختان در مشامش جاری شد. چشمانش را بست و سرش را از پنجره بیرون برد. صورتش را به جانب آسمان گرفت. قطرات باران با اشك های فرو غلتیده بر گونه هایش ، درهم آمیخت. به زمزمه گفت:"نمی خواهی از این تردید نجاتم بدهی؟"
بلندتر گفت:"حسام می گفت، صدایت نكرده، با من و همراهم بودی. اگر صدایت كنم، چه ها ك برایم نمی كنی. راست می گفت؟"
صدایش لرزی:"پس بگذار صدایت كنم. بگذار در عوض همه سال هایی كه از تو فرار می كردم، به طرفت بیایم. اگر بخواهی به زندگی برگردم، به یك تكیه گاه نیاز دارم. به یك دلخوشی . اگر تو تكیه گاهم شوی، اگر دلخوشی كنی به این زندگی سرد ویخ زده، می توانم روی خرابه های ویران گذشته،  آینده  بهتری بسازم. اعتراف می كنم كه حقی برگردنت نداشتم، اما حالا ... اگر صدایت كنم و از تو كمك بخواهم و تو در عوض رهایم كنی و اجابت نكنی ... طلبكار تو هستم..."
اشك همچنان از زیر پلك های بسته اش می جوشید. دست هایش را كه زیر بارش باران رو به آسمان دراز كرده بود ، مشت كرد. تا آن لحظه ، هیچ گاه خدا را این قدر نزدیك و سدت نیافتنی حس نكرده بود. هنوز دلگیر  و دلس شكسته بود. اما آرامش ناب و بی نظیری دردلش خانه كرده بود. می خواست زنده بماند. زندگی كند. به جریان پیوسته و جاری زندگی بپیوندد. جز خدا، چیز دیگری نداشت كه به آن دلخوش باشد. خدای الرحمن و الرحیمی كه تازه شناخته بودش. آسمان در تاریكی غروب، همچنان می بارید و همه جا را می شست و پاك می كرد. صدای خوش اذان از مناره های فیروزه ای مسجد به آسمان بلند شد. 
آوای آسمانی و روح نواز اذان، در میان موسیقی دل انگیز باران پیچید و درجان و دل هما جاری شد: "اشهد ان لا اله الا الله" امامزاده صالح   شلوغ بود. حاج خانم دست هما را از زیر چادر گرفته بود و به سختی از میان جمعیت راه باز می كرد. نگاه هما مشتاقانه اطرافش را می كاوید. اولین باری بود كه قدم به یك زیارتگاه می گذاشت. حس تازه ای داشت.  نوعی هیجان خاص كه تا به آن روز تجربه اش نكرده بود. عطر گلاب فضا را انباشته بود. صدای نرم و دلنشین روضه خوانی از جایی نزدیك شنیده می شد. زن ها این جا و آن جا به ردیف و فشرده كنار هم نشسته بودند و همه مشغول دعا و نیایش .  عده زیادی هم گرداگرد حرم در تلاش بودند تا دست های نیازمندشان را به آن پنجره طلایی مشبك حلقه كنند. این ها همه برای هما جذاب و باشكوه بود. میل رویایی خیال انگیز كه آرزو داشت هرگز تمام نشود. حاج خانم همان طور كه سعی می كرد جمعیت را برای جلو رفتن و زیارت كردن هما بشكافد، زیر چشمی او را پایید. رنگ و روی هما نشان از آرامش و رضایت او داشت و همین، حاج خانم را هیجان زده  می كرد. مدتی بود كه هما سرحال آمده بود. دیگر آن دختر پژمرده بی روح و افسرده نبود كه نسبت به همه چیز سرد و بی تفاوت بود. اگر چه هنوز كم حرف می زد و بیشتر در خودش غرق بود وگهگاه چشمانش به نم می نشست، اما تغییراتش فوق العاده ومحسوس بود. یاد تغییر قشنگ حسام افتاد. وقتی گفته بود:" این دختر حكایت آهوی وحشتزده  و مصیبت دیده ای را دارد كه از زندگی رمیده. هرچه بیشتر به دنبالش بدوی، بیشتر از تو می گریزد و فاصله می گیرد. باید كاری كنی خودش با پای خودش برگدد. دلش را باید نشانه بروی. دستش را اگر بگیری و درد ست خدا بگذاری، دلش را اگر به لطف و مهر خدا گرم كنی، خودش اهلی و پایبند می شود..."
و حالا كه حاج خانم گرمای دست هما را در دست خود حس می كرد و نگاه مشتاق او را به آن فضای مشترك و روحانی می دید، با خود فكر می كرد كه حسام چه زیركانه توانسته آهوی رمیده را با پای خودش برگرداند! عاقبت بعد از تلاش بسیار، انگشتان حاج خانم، ضریح را چنگ زد. بی معطلی خود را كنار كشید و و جایی برای جلو آمدن هما باز كرد. هما به سختی جلو آمد و شانه به شانه حاج خانم ایستاد. حاج خانم دست هما را رها كرد و پیشانی روی ضریح گذاشت. لب هایش به نجوایی مبهم از هم باز شد. هما همچنان در جا ایستاده بود و نگاهش از میان شبكه های طلایی ضریح، به سنگی كه پارچه سبزرنگی روی آن كشیده شده بود و رح لو قرآنی رویش قرار داشت، خیره مانده بود. حاج خانم گفته بود هركس برای اولین بار قدم به امامزاده ای بگذارد، حاجت نگرفته، برنمی گردد. حالا او مانده بود كه چه آرزویی بكند، در دلش غوغایی بود. بی آنكه بخواهد، صورت تكیده و پرچین و چروم مادرش، مقابل نگاهش جان گرفت. اشكی كه در چشمان مادرش لب پرمی زد و نگاه آكنده از درد و حسرتش، آتش به جان  همان زد. آهی عمیق و پرسوز، از اعماق سینه اش پر كشید و و بدنش را لرزاند. آه كه چقدر هوای او را  كرده بود! هوای آغوش گرم و نوازش های مادرانه اش را. دلش می خواست حالا مادرش آنجا بود تا سر به شانه اش بگذارد و یك دل سیر گریه كند. دست های زیر و كار كرده اش را در دست بگیرد و روی سر و صورت بكشد. اما مادرش مرده بود و این آرزویی محال بود. باید با این واقعیت كنار می آمد. نمی توانست انتظار معجره داشته باشد. خاك سرد بود و خاك های انباشته شده روی مزار، مصیبت دیده را دل گیر می كرد. اما هما هنوز مزاری ندیده بود كه خاكش او را سرد كند بلور اشك در نگاه غم زده اش درخشید. ضریح  پشت پرده لغزان اشك موج برداشت. دست ها را پیش برد و پنجره مشبك را چنگ زد. چشمانش را بست و در دل گفت:" نیت كن هما ..."
این بار چهره امیر، پشت سیاهی پلك هایش  بست. ناگهان دلش فرو ریخت. سردش شد. خود را به ضریح چسباند. می لرزید. اشك مانند چشمه ای داغ و جوشان، دو سوی صورتش را شیار می زد. دلش نمی خواست دیگر به امیر فكر كند. او هم برای همیشه رفته بود. رفتن او اگر چه با رفتن مادرش متفاوت بود، اما به نوعی او هم از دست رفته بود. با خود فكر كرد كه شاید تا به حال او زندگی جدیدی را آغاز كرده باشد. با لب هایی لرزان زیر لب زمزمه كرد:"او دیگر حتی به من فكر هم نمی كند، پس چرا من نمی توانم فراموشش كنم؟"
می دانست كه نباید اجازه بدهد حسرت روزهای تكرار ناپذیر گذشته، تا ابد دامن گیرش شود. امیر حالا خیال دوری بود كه دست یافتن به  آن ناممكن بود. باید او را از فكر و ذهنش پاك می كرد. باید از خدا می خواست به او نیرویی بدهد تا از پس این كار دشوار بربیاید. پیشانی داغ و ملتهبش راكه روی ضریح گذاشت، ناگهان بغض سنگینش شكست و هق هق گریه اش اوج گرفت. بی توجه به دیگران از ته دل زار می زد. خلوت خوشی بود. احساس رهایی می كرد. اضطراب و ناآرامی از وجودش رخت بربسته بود وكم كم جای آن را آرامشی كم نظیر  فرا می گرفت . یادش رفت كه چه آرزویی داشت. همه چیز از خاطرش پاك شده بود. گذشته ، امروز، فردا ... به هیچ چیز و هیچ كس فكر نمی كرد. فقط دلش می خواست آن قدر اشك بریزد تا در قطره قطره آن ذوب شود. آن قدر ناله كند تا دلش آرام بگیرد. سبك شود. صیقل بخورد. مثل آینه جلا بگیرد. صاف شود. صاف صاف ...
دلش می خواست این حال خوب و فضای روحانی تا همیشه ادامه داشته باشد. و او رها از كابوس گذشته و اضطراب فردا و فرداها، فقط به آن ضریح نورانی چنگ بزندو با خدای خودش نجوان كند. كمی دورتر از ضریح، حاج خانم تكیه به دیوار مرمری داده بود و از میان خیل مشتاق جمعیت، نگاهش به هما و زیباترین و باشكوه ترین صحنه عمرش ، خیره مانده بود.
حاج خانم چاقو  بادمجان به دست وارد اتاق شد. هما داشت گل های یاسی را كه از درخت چیده بود، داخل گلدان بلوری می گذاشت.حاج خانم عطر گل های را به درون كشید و گفت:"برنامه حسام داره شروع می شود. اگر دوست داری بشنوی، بیا."
هما بقیه شاخه ها را داخل گلدان گذاشت و بی معطلی به دنبال حاج خانم قدم به آشپزخانه گذاشت. موسیقی ملایمی از رادیو به گوش می رسید. حاج خانم پیچ صدا را چرخاند. صدا اوج گرفت. هما صندلی را از زیر میز وسط
آشپزخانه بیرون كشید و رویش نشست. حاج خانم در حالی كه پوست بادمجان را می گرفت، به هما لبخندی زد و گفت: " این برنام جدیدشه كه برای قبل از اذان مغرب پخش می شود. خودش هم نویسندگی كرده و هم اجرا می كنه."
موسیقی قطع شد و صدای آشنای حسام، با كمی تغییر از بلندگوی رادیو در فضا طنین انداخت:" راستی! چه خدای خوبی داریم ما! خدایی كه در ازای یك قدم ما، صدها قدم به ما نزدیك می شود. خدایی كه مثل امید، مثل سلام، مثل لبخند، مثل همه حرف های قشنگ دنیا، جاری و زیبا و نورانی است. خدایی كه هیچ وقت به بندگانش ستم نمی كند وجز خوبی و نیكی برایمان نمی خواهد. خدایی كه غفلت وجهلمان را تلافی نمی كند و اگر از او دور شویم، باز نگران لحظه های غفلت ماست." صدای موسیقی متن اوج گرفت. همان به چشمان حاج خانم نگاه كرد كه برق شادی و غرور در آنها درخشید. حاج خانم آرام گفت:"هیچ وقت از شنیدن صدایش سیر نمی شوم." صدای حسام باز به گوش رسید: " چه خدای خوبی داریم و قدرش را نمی دانیم. چه خدای خوبی داریم و به بهای یك لحظه لذت، فراموشش می كنیم. قبول كه انسانیم و خطا و اشتباه در ذهنمان است. اما خوش به حال آنهایی كه بعد از هر گناه ، دلشان ترك بخورد. بشكند و ا زهم بپاشد و هزار تكه تكه شود آن وقت در تكه تكه های شكسه قلبشان، آغوش باز خدا را می بیند و در باز توبه را .."
صدای حسام در موسیقی متن آرم گرفت . هما محو جملات حسام مانده بود. صدای حسام مثل وقت هایی كه برایش حرف می زد، گرم و گیرا بود:" قرآن را باز می كنیم و می خوانیم:ربنا ظلمن انفسن و ان لم تغفرلنا و ترجمنا، فتكونن من الخاسرین. بارالها! ما به خود ستم كردیم كه نافرمانی تو را كردیم. اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نكنی، از زیانكاران خواهیم بود. راست می گوید خدا. ما هم خطاكاریم و هم زیانكار. اما خوشا به اقبال بلند آنهایی كه تا قدمی از این صراط مستقیم بیرون می گذارند، با قلبی شكسته و چشمی گریان باز می گردند. آن وقت است كه مهربانی خدا سر ریز می شود: آی بنده من! دل شكسته ات را خریدم به بهای پذیرفتن توبه ات كه من تو را به خلیفه خود قرار داده ام بر روی زمین، و اینك، تو ای خلیفه  بر حق خدا، این صدای آوای الهی است كه تو را می خواند. لحظه، لحظه اجابت است. بشتاب كه او مشتاق است به ما."
آوای خوش قرآن در فضا طنین انداز شد. حاج خانم بادمجان ها را به ردیف، كف ماهی تابه و روی روغن  داغ چید و شعله گاز را پائین كشید. رو به هما گفت:" چطور بود؟"
هما لبخند ملایمی بر لب آوردو سر تكان داد. خواست بگوید حرف های حسام همیشه عالی و دلنشین است؛ اما فقط گفت:" خوب بود!" حاج خانم در حالی كه  آستین هایش را بالا می
 زد، لبخند روشنی بر لب آورد:"بیشتر متن برنامه ها را خودش می نویسد. من همیشه لذت می برم وقتی می بینم حاصل آن خلوت كردن های شبانه  روی ایوان، این دل نوشته های زیباست، سعی می كنم زیاد مزاحمش نشوم و خلوت شاعرانه اش را به هم نزنم."
مكثی كرد و میان آشپزخانه مردد ماند. به طرف هما چرخید. نگاهش برق عجیبی داشت:" حاج عطا خدا بیامرزد هم خوش صحبت بود. همیشه تعبیرهای بلند و پرمایه ای در كلامش به كار می برد. شعر هم می گفت .شاعر هم بود. حسام این طبع لطیف را از پدرش به ارث برده. صدایش هم با لحن صدای حاج عطا مو نمی زند. هر وقت حرف می زند یاد گذشته ها می افتم. یاد پدر خدابیامرزش كه همین طور آرام و و باوقار، اما قاطع و دلنشین حرف می زد."
هما درخشش قطره اشكی را كنج چشمان چروكیده حاج خانم دید. قبل از
آن كه حرفی بزند، حاج خانم از آشپزخانه بیرون رفت. هما برای چند لحظه، همان طور درجا نشست. حالا صدای ملكوتی اذان، از رادیوی كوچك شنیده می شد. نمی دانست چرا، اما دلش ناآرام و گرفته بود. صورتش را در میان دست ها گرفت و به نوای اذان گوش سپرد. دقایقی بعد حاج خانم سجاده به دست، قدم به اتاق هما گذاشت. اتاق تاریك بود. از همان چهارچوب در، هما را دید كه زیر پنجره، روی سجاده اش به سجده افتاده بود. در تاریكی چشم ریز كرد. شانه های هما زیر چادر سفید نماز، لرزش خفیفی داشت. دقت كه كرد، زمزمه مبهم پرسوزی در فضا شنیده می شد. مردد و بلاتكلیف، در جا ماند. نمی خواست خلوتش را به هم بزند. اما نگرانی رهایش نمی كرد. از صبح، متوجه گرفتگی هما شده بود. خنده هایش رنگ غم داشت و سایه ای از اندوه در چشمانش پرده كشیده بود. تا آن لحظه صبر كرده بود تا خود هما لب باز كند. دیگر طاقت نیاورد. جلو رفت و كنار سجاده هما روی زمین زانو زد. شانه های لاغر هما درمیان گرفت و صدایش كرد. هما به سنگینی سر از مهر برداشت. دانه های درشت اشك ریو صورتش می لغزید. مهرش خیس و مرطوب شده بود. حاج خانم چشم در چشم بارانی اش پرسید:" چرا به من نمی گویی چه دردی داری؟"
هما از حلقه نگاه مادرانه حاج خانم گریخت. سر به زیر انداخت و لب به دندان گرفت . حاج خانم چانه اش را گرفت و به طرف خود بالا كشید:"بگو." لب های لرزان هما به سختی از هم باز شد:"دلم ... بدجوری هوای ... هوای مادرم را ك رده."
حاج خانم لرزید دست هما را  در دست گرفت:" تا حالا سر خاكش نرفتی؟"
هما با بغض جواب داد:" حتی نمی دانم كجا دفنش كرده اند! حاج خانم با كف دست، خیسی صورت هما را گرفت:"غصه نخور، به حسام می گویم پرس و جو كند. همه با هم می رویم سر خاكش."
آه تلخی تمام بدن هما را لرزاند. حس می كرد از درون تكه تكه می شود. چیزی روی دستش سنگینی می كرد. عاقبت تاب نیاورد و بریده گت:" زن بیچاره ... نه در زندگی اش شانس آورد ... نه مرگش! الان ... ماه هاست كه رفته زیرخاك ... اما ... هیچ كس نرفته سراغش آن جا هم ... تنها و غریبه! بغضش شكست و خود را در آغوش حاج خانم رها كرد.

ادامه دارد

___________________________

بخوان به نام مهر (قسمت هفتم)

نظرات

سلام. خانم نویسنده ی داستان بهتون پیشنهاد می كنم در فروم لوح عضو بشید و در این آدرس با مخاطبان داستان خودتون ارتباط مستقیم پیدا كنید. یقینا این باعث پیشرفت شما و ارائه داستان های بهتر از سوی شما خواهد شد. http://forum.louh.com/showthread.php?t=35 یا علی

6 بهمن 1388 ساعت 11:44 | خالص |  بدون email | بدون آدرس وب

تا اونجایی كه من داستان نویسی رو فهمیدم، نویسنده نباید خودش قضاوت كنه ولی توی این داستان، نویسنده البته در قالب شخصیت اصلی، همش داره قضاوت می كنه و می گه فهمیدم چی خوبه چی بده. اونم با كلی توضیح و تفصیل خسته كننده. بیایید واقع بین باشید. فكر نمی كنم داستان چنین كاركردی داشته باشه.

5 بهمن 1388 ساعت 11:12 | bahrami |  بدون email | بدون آدرس وب

جالبه. ما جوونا تو زندگیمون عادت كردیم هر كاری دوست داریم بكنیم و هیچ احدالناسی هم حق نداره بهمون گیر بده و نصیحتمون بكنه، از فیلمها و كتابها و ... هم نمی خواهیم چیزی یاد بگیریم. پس میشه یكی به من بگه اون چیزهایی رو كه نمیشه امتحان كرد و اگه سرمون به سنگش بخوره كلا منهدم میشه و دیگه راه برگشت و جبران نداره، از كجا و چه طوری و با چه زبونی باید یاد بگیریم؟؟!!! بیایید یكمی از غرورمون كوتاه بیایم و یه ذره نیم من بشیم!

5 بهمن 1388 ساعت 00:19 | لیلا |  بدون email | بدون آدرس وب

این داستان پر از نصیحته و واقعا برای مخاطب جوان امروزی اصلا جذابیت نداره. هر قسمت رو تند خوانی می كنم به این امید كه شاید تغییری ایجاد شده باشه. اما در تمام قسمت ها، نویسنده هر چی نصیحت بلد بوده به خورد خواننده داده.

3 بهمن 1388 ساعت 14:03 | bahrami |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: