تیتراژ «هیچ» اینگونه آغاز میشود: «به نام خدا» و چند ثانیه بعد از آن نام فیلم یعنی «هیچ». این شروع آن هم برای یک تیتراژ بدون تصویر و در صفحه سیاه بسیار تامل برانگیز است. نخست آوردن نام خدا و سپس «هیچ» که البته نباید آن را دارای منظوری فرا متنی دانست و حقیقت اثر را که درباره "هیچ" است فراموش کرد. «هیچ» درباره هیچ بودن است، دربارهی دنیای گروتسکی است که در آن زندگی میکنیم. دنیایی که با تمام خندههایش تراژیک است و با تمامی تلخیهایش کمدی است و فیلم درباره این زندگی متناقض دوری است که به قول دکتر علی شریعتی، انسان در مخمصه آن گرفتار میآید و تبدیل به انسان دوری میشود. محوریت داستان «هیچ» را پول تشکیل میدهد. پولی که انسان برای آن زندگی میکند و گرفتار دغدغه آن است. پول اما در ادبیات معاصر نیز عنصر مهمی در نشان دادن وجوه متناقض دنیای امروزی است و در اغلب آثار بزرگ جهان بوسیله این استعاره، درونیات شخصیتها عیان میشود و همه چیز به بیهودگی میرسد و سیاه میگردد. البته اگر زمینهای امیدوار کننده وجود نداشته باشد.
نادر سیاه دره، مرد پنجاه سالهای است که به بیماری پرخوری دچار است و به خاطر این بیماری، تمام اطرافیان و کارش را از دست میدهد. وی هر روز از دوستان و عمهاش خواهش میکند تا به او غذا بدهند و به همین خاطر عمهاش او را زن میدهد و به او میگوید حاضر است ماهی چهارصد هزار تومان بدهد تا وی دیگر پیش او نیاید و به زنش بگوید که این پول حقوقش است. نادر هم میپذیرد و زنی میگیرد که صاحب فرزندان زیادی است و به همین خاطر، بیکاری وی زود لو میرود و پس از این اتفاق از ترس نفرت و خشم اهالی خانه میگریزد... سپس مشخص میشود که وی با پرخوریش هر شش ماه یک کلیه اضافی تولید میکند و کلیههای او حالا حدود چهل میلیون تومان خریدار دارد. زندگی نادر تغییر میکند، کلیه بعدیش را پیش پیش میفروشد و بچههای همسر جدیدش او را عزیز میشمارند. پول تمام زندگی نادر را تحت تاثیر قرار میدهد، اما نادر تغییر نمیکند. او همچنان پرخور است اما فرزندان همسر جدیدش حرص و طمع خود را نسبت به دارایی نادر بیشتر میکنند و هرکدام، شخصیت درونی خود را عیان میکنند. بیک که پسر غیرتی خانواده بوده حالا هوس زن دوم به سرش میزند، یکتا که باردار است از شوهرش که ساندویچ فروش ورزشگاه است میخواهد تا با خواهش از نادر وضعیت مالی خودشان را تغییر دهد و لیلا دختر کوچک خانواده نامزد خود را به خاطر تغییر وضعیت مالیاش رها میکند.
داستان «هیچ» دور محور روزمرهترین عنصر امروزی تعریف میشود اما داستانگویی «هیچ» دارای اسلوب گروتسکی استاندارد است که این اسلوب، محور داستانی را عمیقتر میکند. «هیچ» با شوخی شروع میشود. شوخیهایی دم دستی که شخصیتها با بروز آنها قدم به قدم جاافتادهتر میشوند. درام با کمدیهای موقعیت و شخصیت پیش میرود و سپس تحول ژانر از هنگام مشخص شدن کلیههای اضافی نادر آغاز میگردد. متلاشی شدن خانواده همسرش درد هرکدام از شخصیتها را نشان میدهد و فضا از کمدی به سمت تراژدی با پس زمینه انسانهای کمدی پیشین جلو میرود. تا جایی که نادر دست به هیچ اقدامی برای افراد خانواده نمیزند و با پول و شناسنامه خود میگریزد. اما تراژدی ادامه دارد؛ لیلا آرایش میکند و از خانه بیرون میرود و سپس یکتا رگش را میزند... و میمیرد! چیزی باقی نمیماند. کلیههای پیش فروش شده کار خود را کردهاند و تراژدی به نقطه نتیجه گیری رسیده است. در آن هنگام است که چراغهای اتاقهای خانه، یکی یکی خاموش میشود. گروتسک «هیچ» از اسم استعاریش در تیتراژ که هم وضعیت را تشریح میکند و هم تم اثر را مورد هدف قرار میدهد آغاز، و با پلانهای استعاری خاموش کردن چراغهای خانه به پایان میرسد. چراغهای خانه خاموش شده است زیرا "یکتا" مرده و همه چیز به "هیچ" تبدیل شده است.