نمایش «بابل» با ورود چهار اجراگر با فرم پانتومیم با گریم سفید روی صورت آغاز میشود. اجراگران مکانیکوار هرکدام به چهار گوشه از صحنه رفته و بعد با تولید اصواتی توسط آهنهای زیر پایشان ریتمی را تند میکنند و با ضربهای نهایی، از حالت مکانیکی خود در آمده و هر یک شروع به انجام بازیهایی با یک تکه آهن نردبان مانند کرده و موسیقی ملایم و تقریبا شادی این فضا را لطیف جلوه میدهد. اما این اتفاقات تا قبل از ورود اجراگر پنجم است. او که چهرهای مستبد و اندامی چاقتر و دو بندهای قرمز دارد از همین وجوه تفاوت لباس و اینکه با ورودش موسیقی و نورها تغییر میکند، تماشاگر منتظر اتفاقی میشود. موسیقی خشنتر شده و نورپردازی از پائین سایههایی بزرگ و کوچک روی دیوار ها ایجاد میکند. مرد چهار نفر دیگر را ابتدا از تعلقاتشان جدا میکند و سپس آنها آهنها را بردوش گرفته و با موسیقی حرکات هماهنگی انجام میدهند که فضای برده داری و کارگری را تداعی میکند و سایهها، بر غلو شدن این تسلط بر آنها تاکید دارند. افراد تحت تسلط مرد شروع به بنا کردن سازهای با همان آهنها میکنند. ریتم موسیقی تندتر میشود و سازهها به شکل هنرمندانهای توسط اجراگرها روی هم سوار میشوند تا برجی آهنی را میسازند. در میانه ساخته شدن برج برخی اجراگرها قسمتی را جدا از مرکز صحنه اجرا میکنند که میتواند نماد بازگشت انسان به تعلقاتش باشد. مثلا بازی با توپ یکی از اجراگرها که با دخالت مرد مسلط مواجه میشود؛ افزودن تعداد بیشتری از توپها ابتدا او را سرگرم کرده بعد دچار سردرگمی برای نگه داشتن آن همه توپ میکند که البته توپ واقعی در صحنه نیست و همه حرکات، پانتومیمی است.
بالاخره سازه تمام میشود و نور بر روی زن و مردی روشن میشود. مرد در حال خوردن است و زن به آرایش خود میپردازد که از تکرار این حرکات و تکان خوردن میلهای به صورت آونگ میتوان از آن گذشت زمان و ادامه داشتن زندگی را برداشت کرد. افزوده شدن صدای کودکانهای توسط نریشن و روشن شدن نور سومی بین آن دو آن فضا را تکمیل میکند اما به یکباره، هر دو با نورهایی قرمز به سوی سازه هدایت میشوند و دوباره حرکتها آغاز میشود. بشر در بندگی فرد مسلط و سازه آهنی قرار گرفته است. اصوات قطار و هواپیما و اتوموبیل و ریتم تند موسیقی، همه و همه صنعتی شدن دنیای معاصر انسان را به همراه حرکات مکانیکوار اجراگرها تصویر میکنند. رقص به دورسازهها در نوری قرمز آنان را همچون مسخ شدگان مینمایاند که به دستور فرد مسلط که در بالاترین نقطه سازه ایستاده قطع میشوند یا ادامه مییابند.
این نقطه بحرانی در حرکتها یعنی نور قرمز، حرکات تکرار شونده، دودی که فضا را پر کرده و ... با صدای انفجاری سرانجام به سکوت میانجامد؛ افراد در سازه گیر افتادهاند و از لابلای میلههای آن تقاضای کمک میکنند و با انفجار دوم و آرامتر شدن ریتم موسیقی، جنازههایی را پایین برج مشاهده میکنیم. ایده نمایشنامه از واقعه برجهای تجارت جهانی گرفته شده و کل اجرا بازتاب تفکر، برداشتهای شخصی و سوالاتی است که در چنین لحظاتی به ذهن هر فرد خطور میکند. این اثر حکایت استحاله انسان معاصر است؛ انسان گرفتار در بند تمدن و معلق بر سر دو راهی و در تلاش برای رسیدن به مطلوبی رویایی، و عدم کمال او. در آخر همه، چه فرد مسلط و چه افراد تحت تسلط، بر خاک افتادهاند. دختر بچهای با سطلی پر از گل وارد میشود. بازی میکند و گل شکل گرفته شده در سطل را برمیگرداند. سپس با پاهایش روی آن میپرد و خرابش میکند.
شاید این حسن ختام بمنظور آن باشد که نسل بعد هم همین راه را طی خواهد کرد و فرزندان به دنیا میآیند و همان راه را میروند که نسلهای پیشین رفتهاند؛ یعنی میسازند و خراب میکنند. شاید اساسا این در ذات بشر باشد. تلاش و سازندگی و سپس بر هم ریختن سازه خود. اجرای «بابل»، اجرایی متکی بر فرم بوده و حرکات بدن اجراگران به شکلی مفهومی را در روند اجرایی کامل کرده و اثری بی کلام را تبدیل به نمایشی قابل فهم میکند که اگر تماشاگر ذرهای هوشیاری به خرج دهد، به راحتی با آن ارتباط برقرار خواهد کرد، بخصوص لحظه انفجار که انفجار برجهای دوقلو و فضای صنعتی آمریکا را متبادر میکند. به هر حال این دغدغه یوزف مارکوکی کارگردان و بازیگر نمایش بابل بوده که او را به طراحی آن واداشته است. حرکات اجراگرها روان، مسلط و مرتبط و هماهنگ با هم است. به جز برخی حرکات فرد مسلط یا اجراگر پنجم که اغراق آمیز میشود که شاید جزوی از پرداخت کاراکتر گونه او باشد. در هر صورت بابل اجرایی بر مبنای فرم بود که مفهومی عمیق را در دل خود جای داده بود و به نظر میآید در رساندن این مفهوم موفق عمل کرد.