حکایت فیلمنامه نویسی و فیلمسازی در سینمای ما حکایت افسوس و آه است. «بیداری رویاها» جزو آن دسته از فیلمهاییست که در لحظه لحظه پیش رفت داستانش باید افسوس بخوریم که چرا چنین شد و بهمان نشد و... طرح اولیه فیلم بدیع است. خبر میرسد ایوب، همسر رخشانه (هنگامه قاضیانی) پس از سالها که تصور میشد شهید شده، زنده است و راهی ایران شده است. گره اصلی داستان دقیقا همین جاست. رخشانه پس از ایوب با داوود (امین حیایی) برادر ایوب ازدواج کرده و از او بچهدار شده است و... . طرح کلی این داستان و اتفاقات پس از آن مثل اینکه حالا رخشانه داوود با هم آشنا نیستند و اینکه رخشانه از داوود باردار است و اینکه ایوب چندان معصوم نبوده و در عراق پناهنده شده است و... در نگاه نخست بسیار تازه و دوست داشتنی است ولی... اما دل مردگیها از همین نقطه آغاز میشود. نقطهای که بناست موضوع پرداخته شود و بر اساس آن فیلمنامهای نوشته شود تا توان مطرح کردن موضوعاتی اینچنین جدی و البته مشکل و غامض برای به تصویر کشیدن را داشته باشد. حجم اصلی اتفاقاتی که در فیلم رخ می دهد و البته باید فیلم را پیش ببرد مربوط به موضوعات و اتفاقاتی است که در قالب دیالوگهایی از زبان بازیگران بیان میشوند و البته نحوه بازی آنها، که احتمالا باید به این نتیجه ختم شود که مخاطب احساسات و درگیریهای درونی بازیگران را دریابد. اما نکته دقیقا همینجاست. ایده دوست داشتنی فیلم به درستی تبدیل به فیلمنامه نمیشود و در ادامه انتخاب بد بازیگران (خصوصا انتخاب امین حیایی برای ایفای نقش داوود) و احتمالا ناکامی در هدایت بازیگران برای بروز آنچه باید در فیلم حس میشد و نشد، فیلم را تبدیل میکند به یک افسوس بزرگ. این نکات کلیدی باعث شدهاند که دقایق طولانی میانی فیلم به شدت کشدار و بی ربط به نظر بیایند. چرا بنا بوده بروز بیرونی بازی زیر پوستی بازیگران در نمایش استیصال و نگرانی و سردرگمی شخصیتها در مواجهه با اتفاقاتی که همه چیز را زیر و رو میکند را ببینیم و نمیبینیم و بناست دیالوگهای ما را درگیر موضوع کند و نمیکند و ... در نتیجه تلاش زاید الوصف بازیگران و کارگردان برای قانع کردن ما در این مورد که داوود و حمید و رخشانه نگرا نند، خیلی نگران، به هیچ کجا ختم نمیشود و در نتیجه این تماشاگر است که باید با فشار مضاعفی که به ذهنیات از پیش داشتهاش میآورد سعی کند فیلم را بالا بکشد و...
یکی از بزرگترین لطماتی که به «بیداری رویاها» وارد شده از ناحیه بازیگری چه از حیث انتخاب بازیگران و چه از حیث اجراست. باید بپذیریم که انتخاب امین حیایی برای ایفای نقش داوود برادر ایوب به هیچ وجه قابل پذیرش نیست و در فیلم درنیامده است. رسیدن به این نتیجه هیچ ارتباطی به این که مثلا حیایی با نقشهای کمدیای که ایفا کرده در ذهن نقش بسته و حالا نمیتوان او را در نقشی جدی و تلخ پذیرفت، ندارد. مسئله سادهتر از این حرفهاست. فارغ از هرگونه اعلام نظر سلیقهای، داوود به عنوان برادر ایوب و به عنوان کسی که شوهر همسر سابق برادرش شده و کسی که بناست برای حمید پسر ایوب که حالا بیست و چند سال دارد باشد، نیست. حیایی باید با گریم، حرکت بدن، نحوه بیان و بروز احساسات نه چندان برون گرایانهاش، ترسیمگر شخصیتی باشد با تمام ویِژگیهایی که از یک فرد در شرایط داوود سراغ داریم، ولی نیست. اصولا فقدان وزن و ابهت لازم برای قبول اینکه این شخصیت داوود است با تمام دلمشغولیها و مصیبتها، داوودی که باید خانوادهای را بچرخاند و البته کارگاه شیشه گری را اداره کند و البته بتواند بر موضوع مهمی چون بازگشت شوهر زنش روبرو شود، نیست و...
این نقیصه نه تنها در مورد انتخاب بازیگر، بلکه در بخش اجرا نیز صادق است. البته این مشکل به شدت چند وجهی است. یعنی به همان اندازه که ضعف در اجرای سکانسهایی که اتفاقا باید برون گرایانه باشند و بناست بصورتی کاملا واقع گرایانه و البته زیر پوستی از آب درآیند را میتوان به مشکل بازیگری ربط داد، باید سراغی ازدیالوگهای ناپخته و نخراشیده فیلم گرفت و صد البته از پرداخت نه چندان قوام یافته میزانسن و دکوپاژ سکانسها. برای نمونه کافی است نگاهی داشته باشیم به سکانسی که رخشانه برای مادر ایوب درد دل میکند و از گذشتهها میگوید و یا سکانس درد دل داوود با مادرش و سکانس بیرون زدن شبانه رخشانه از خانه و رفتار مادر شوهرش در این سکانس و رفتار حمید و البته رفتار داوود و نحوه کنار هم قرار گرفتن اینها و...
ایدههای بسیاری در فیلم وجود دارد که به شدت هرز رفتهاند. اما اکثر این ایدهها در یک سوم پایانی فیلم در حالی ارائه میشوند که برخلاف انتظار زمینه لازم برای پذیرش این موضوعات و البته جا افتادنشان در داستان فیلم مهیا نشده است و خب این، باعث منفک بودن و عقیم ماندن ایدهها و به چشم نیامدنشان و... میگردد تا درست در مرحلهای که انتظار داریم کارگردان و فیلمنامه نویس به شدت غافلگیرمان کنند، سرخورده شویم از تماشای ایدههای تازهای که مقابل چشممان هرز میرود و فنا میشود و تبدیل میشود به موقعیتی متوسط و نه چندان دلچسب. اصولا ما باید همراه داوود و رخشانه ترس داشته باشیم. باید لحظه لحظه فیلم را به سختی پشت سر بگذاریم و به همان میزان که شخصیتهای فیلم لحظات دشواری را پشت سر میگذارند، سختی موقعیت را تحمل کنیم. باید با شنیدن خبرهای تازه شوکه شویم، باید با نگاه کردن به چهره داوود تردید و دودلی و شک را در چشمانش ببینیم، باید رخشانه و شرایطش را با گوشت و پوستمان نفهمیم و از این نفهمیدن برای چسبیدن و دنبال کردن فیلم بهره ببریم، باید سوال بزرگی داشته باشیم با این مضمون که حمید چطور با این اتفاقات روبرو میشود؟ باید نگران مادر ایوب و داوود باشیم و لحظه شماری کنیم برای دیدن ایوب، باید با دیدن تلاش داوود برای بازکردن پلاکاردها و چراغها نگران شویم و ذهنمان پر از سوال شود، باید در لحظاتی که رخشانه تصمیم به سقط جنین دارد و... به پرده زل بزنیم. ولی نه کارگردانی، نه بازیها و نه فیلمنامه در پرداخت موقعیت هیچ یک چنین حسی را ایجاد نمیکند و... نتیجه میشود افسوس و نمایش اپرای آه.