این نوشته، قیاسی تطبیقی است در شیوه روایت و توضیح این مسئله كه چرا «هیچ» با ظاهر و اتفاقات و اشخاص كم اهمیتترش، اتفاقا فیلم بهتری است و در مقابل، انبوه دیگری از فیلمهای جشنواره امسال مثل «عصر روز دهم»، «كارناوال مرگ»، «نفوذی»، «خوابهای دنباله دار»، «بیداری رویاها» و... كه با داستان به ظاهر پر طمطراقشان، بیننده را با خود همدل نمیكنند.
1- با «هیچ» شروع میكنیم. شخصیتی به نام نادر با ازدواج خود وارد خانهای میشود كه همسرش با فرزندانی كه از شوهر اول خود دارد در آنجا زندگی میكند. یكی از این فرزندان یعنی لیلا دختری حدودا بیست ساله است. او در ابتدای فیلم به نادر تازه وارد اهمیت میدهد و بدون درخواست نادر مشغول صبحانه درست كردن برای اوست، چرا؟ چون او كه هنوز نادر را نشناخته تصور میكند او آدم بدرد بخوری است كه میتواند از او برای برپا كردن زندگی با نامزدش كمك بگیرد و این نكته را در همان دیالوگهای اول، بروز میدهد. بلافاصله وقتی میفهمد كه نادر آدم بدرد بخوری نیست، جزو اولین كسانی میشود كه شدیدا به حضور نادر در خانه اعتراض میكند. این معرفی به سرعت تفكر كاسبكارانه لیلا را نشان میدهد و مشخص میكند كه او آدم سودجوییست. لیلا موقع حرف زدن با نامزدش مدام از الفاظ تند استفاده میكند و به وضوح اهمیتی برای او قائل نیست. موقع حرف زدن در اتاق حتی به او نگاه هم نمیكند و وقتی پسر زمین میخورد، برایش مهم نیست كه چه بلایی بر سر او آمده است. معلوم میشود كه همراهی لیلا با نامزدش هم نوعی قناعت از سر ناچاری برای تنها نبودن است. پس او آدم صادقی هم نیست. سویی دیگر از داستان. بیك، پسر بزرگ خانواده، به همسرش یعنی محترم، زنی كه بر اثر فریادی كه او بر سرش كشیده دچار لكنت شدید شده، فرزندانش، و در كل خانواده و زندگیاش اهمیتی نمیدهد. وقتی محترم آواز میخواند توی ذوق او میزند و یا اینكه وقتی محترم مشغول پر كردن سوراخ دیوار با گچ است به جای اینكه مصالح را از دست او بگیرد، به او طعنه وسواسی بودن میزند و در همان حال سر پسرش كه از او چارهای برای بی خوابی طلب میكند، لیچار بار میكند. بیك تنها جایی غیرتی میشود كه یا فكر میكند پسرانش با بازی با بلندگوی دستی ماشینش در حال آسیب رساندن به وجهه نیم بند او هستند، یا وقتی كه مطمئن میشود كه نادر به جای اینكه خرج مادرش را بدهد خودش اضافه خرج شده، كه این بار دیگر كم مانده نادر را بكشد. پس او هم آدم سودجویی است.
2- اما «خوابهای دنبالهدار». كودكی خواب میبیند كه معلمش موقع بیرون آمدن از خانه تصادف كرده است. معلم پیدایش نمیشود و همه به دنبال این راه میافتند كه ببینند چه شده است و از اینجاست كه كارگردان به جای پرداخت جزئیات، سوژه را رها میكند تا خودش راه خودش را برود. از سویی معلم پیدا نمیشود چون اگر پیدا بشود داستان تمام میشود و از طرفی دیگر هم نمیتوان او را به حال خود رها كرد چرا كه به هر حال باید بیننده از سرنوشت او مطلع شود. در نتیجه تنها دسترسی به معلم میشود خوابی كه كودك میبیند. پس تا آخر فیلم كودك مدام میخوابد و بقیه هم منتظر تفاسیر او هستند تا اینكه همه به هم میرسند و معلم نجات مییابد.
3- میرویم سراغ «بیداری رویاها». اسیری بعد از بیش از بیست سال قرار است به خانه برگردد. اما سالهای دور به خانواده او خبردادهاند كه او شهید شده و به همین خاطر برادرش با همسرش ازدواج كرده است و بچه دار شدهاند. یك اتفاق و شروع مهیب. همه چیز به هم میریزد. بیننده منتظر است تا اسیر برگردد و رو در رویی او و دیگران را ببیند. سئوالهای ذهنی شروع میشود. نتیجه این برخورد چه خواهد شد؟ شخصیتهای اصلی چه واكنشی نشان خواهند داد؟ چه تصمیمی خواهند گرفت؟ ... چیزی نمیگذرد كه متوجه میشویم بر خلاف انتظار، داستان لحظه به لحظه بیشتر متوقف میشود. تكرار مكررات قابل پیش بینی كه كمكی به رسیدن به جواب سئوالهای ذهنی نمیكند. یكی از شخصیتها میرود در حیاط گریه میكند، آن یكی به پستو میرود گریه می كند، یكی در اتاق خواب، یكی به كارگاه، یكی به هتل، دیگری زیر باران قدم میزند، آن یكی عكسهای قدیمیاش را درمیآورد، دیگری حلقههایش را مقایسه میكند... خب، قبول، بعد؟ مشكل اینجاست كه كارگردان و فیلمنامه نویس، فكری به حال ملاقات شخصیتهای اصلی و اتفاقات بعد از آن نكردهاند و حالا، از شخصیتها تا كارگردان و بیننده لنگ در هوا ماندهاند كه بالاخره قضیه قرار است چطور تمام شود.
نتیجه گیری
1- «هیچ». لیلا كه دستش به پول رسیده و ارزش آن را هم خوب میداند، به سرعت میخواهد وضعیت خود را عوض كند. او در همان حال كه خودش تئوری زندگی در خانهای بزرگتر در بالای شهر را با پولهای نادر میدهد، نامزدش را به بهانه اینكه از نادر پول میخواهد دست به سر میكند. حالا این اوست كه آرایش میكند و از خانه بیرون میرود و وقتی شب هنگام همه چیز به هم ریخته است، او حتی به خانه نیز برنگشته تا شاهد ماجراها باشد. گوشه دیگر ماجرا، بیك كه میبیند نادر را در مشتش دارد، در اولین فرصت از او پول میگیرد تا دور از چشم همسرش به سراغ كسانی برود كه تا به امروز برای نزدیك شدن به آنها نه پول كافی داشت و نه ظاهر مرتبی و حال، از پس هر دو برآمده است. این بار او اگر سینهای هم چاك میكند برای مادر نامزد لیلاست. بیك هم مانند لیلا معتقد است كه این «پسر كله هویج» دیگر به درد لیلا نمیخورد. از سویی دیگر راحتتر است كه محترم خانه را رها كند و برود و چه بهتر كه این كار با دعوا انجام شود. لیلا، بیك، همه و همه، شناگران ماهری هستند كه تا به حال آب در زندگیشان ندیده بودند و به محض رسیدن به پول بی دردسر، بلافاصله عقدههای درونیشان سرباز میكند و سویه مخوف خود را نشان میدهد.خانوادهای كه به ظاهر جمع انسانی گرمی بود به یك مجموعه گرگ بدل میشود. همه جزئیات كنار هم قرار میگیرند و یكدیگر را تكمیل می كنند و در نهایت نادر با پولهایش، نامزد لیلا و محترم با دل شكسته، و یكتا با تیغی كه به رگ میكشد خانه را برای همیشه ترك میكنند. هسته مركزی از هم میپاشد. چیزی قابل برگشت نیست. بیننده روی صندلی میخكوب شده است.
2- اما «خوابهای دنبالهدار». در پایان در حالی كه كارگردان مشغول تحمیل كردن نتیجه گیری اخلاقی خود به فیلم است، بیننده مشغول كشیدن نفسی راحت بابت رهایی معلم از وضعیت مخوف داریو آرجنتو وار، و فكر كردن به این مسئله است كه بالاخره فیلمی كه دیده فانتزی خانوادگی است یا جنایی ترسناك؟ داستان انتقام جویی دختری عقب افتاده از نظام آموزشی كه ظرفیت نمایشیاش چهل و پنج دقیقه بیشتر نبوده، به كمك یك شخصیت نوستراداموسی به یك فیلم بلند تبدیل شده كه كاملا دو پاره و نچسب است.
3- و در نهایت «بیداری رویاها». فیلمنامه نویس و كارگردان بالاخره برای اینكه موتور اثر را كمی دوباره به كار بیندازند، مسئله جاسوسی اسیر را مطرح میكنند و از آنجایی كه بر خلاف تلاش فیلمنامه نویس، این اتفاق اصلا به اندازه دوئل سه نفره شخصیتها مهم نیست، و نیز طبق روال معمول معلوم است كه فیلمساز قهرمان خود را اینگونه به لجن نمیكشد، این تعلیق باسمهای نیز بیننده را درگیر خود نمیكند و بالاخره در پایان وقتی هیچكس با هیچكس رو در رو نمیشود، بیننده احساس رودست خوردن میكند. چیزی تمام میشود كه هرگز به شكل كامل شروع نشده و طبیعتا به اوج نرسیده و حتی این سئوال باقی میماند كه اگر قبول كنیم كه یكی از اساسیترین مشكلات شخصیتهای اصلی (اگر نگوییم اصلیترین مشكل) وضعیت شرعی رابطه آنها با هم بود، حال كه اصلا تكلیف شرعی این رابطه روشن نشده چرا فیلم تمام میشود؟ پس كی قرار است جواب بگیریم؟ «بیداری رویاها-قسمت دوم»؟ یا بیننده باید خودش را به نحوی راضی كند؟
برتری «هیچ» (به عنوان نمونهای كمیاب) نسبت به سایر فیلمهایی ذكر شده (به عنوان مشتی از خروار) در دقت فیلمنامه نویس و كارگردان در به تصویر كشیدن جزئیاتی است كه بیننده را به سمت یك كل هدایت میكنند و آن كل، یك داستان كامل است. در «هیچ» شخصیتها به تدریج تعریف شده و در جای خود قرار گرفتهاند و تبیین شخصیتها همزمان با بسط داستان شكل میگیرد. اما در سایر فیلمها عمدتا داستانگویی صحیح فدای شیفتهگی نویسنده و كارگردان به ایده اصلی شده است. در «هیچ» هر شخصیتی در گوشهای از داستان سیر تكاملی خود را به شكلی منطقی مطابق هدف فیلمساز طی میكند و و عمده آنها بدون اینكه اشتباه فاحش یا كار نادرست عجیب و غریبی بكنند، در شیب منفی شدن سقوط میكنند و همانطور كه بیننده را از ابتدا با خود همراه كردهاند، كم كم او را از خود دلزده میكنند. اما در سایر نمونههای ذكر شده، چسبیدن بیش از حد كارگردان به حادثه محرك داستانش باعث میشود كه وجوه جذاب شخصیتها اصلا به منصه ظهور و یا به اوج نرسد و بیننده نتواند با آنها همراه شود و در نتیجه، سرنوشت شخصیتها نیز برای او بی اهمیت میشود. موفقیت كاهانی در «هیچ» به واسطه شناخت درست او از جنس و لحظه استفاده از تاثیر گذاریای است كه داستان و شخصیتهایش واجد آن هستند و شكست «خوابهای دنبالهدار» و «بیداری رویاها» در عدم شناخت و پرداخت صحیح همین پتانسیلها.