خاطره از: قاسم شبان
یکی از عملیات های نفوذی در منطقه غرب به اتمام رسید. بچه ها را فرستادیم عقب. پس از پایان عملیات یکی یکی سنگرها را نگاه کردیم کسی جا نمانده باشد؛ خودمان آخرین نفرهایی بودیم که برمی گشتیم.
ساعت حدود یک نیمه شب بود. من بودم و ابراهیم و رضا که عرب زبان بود و دو نفر از بچه ها. پس از مدتی راه رفتن به ابراهیم گفتم: داش ابرام خیلی خسته ایم. اگه مشکلی نداره همین جا کمی استراحت کنیم. ابراهیم هم موافقت کرد و در یک مکان مناسب شبیه یک سنگر مشغول استراحت شدیم.
هنوز چشمانمان گرم نشده بود که احساس کردم از سمت عراقی ها کسی به ما نزدیک می شود. یک دفعه از جا پریدم. از گوشه سنگر نگاه کردم. درست فهمیده بودم. یک عراقی در حالیکه کسی را بر دوش حمل می کرد به ما نزدیک می شد.
خیلی آهسته ابراهیم را صدا کردم. اطراف را هم خوب نگاه کردم. کسی غیر از آن عراقی نبود. وقتی خوب به ما نزدیک شد از سنگر بیرون پریدیم و در مقابل آن عراقی قرار گرفتیم. سرباز عراقی که خیلی ترسیده بود همانجا روی زمین نشست. یک دفعه متوجه شدم روی دوش او یکی از بچه های بسیجی خودمان است که مجروح شده و جا مانده.
خیلی تعجب کرده بودیم. اسلحه را روی کولم انداختم و با کمک بچه ها مجروح را از روی دوش او برداشتیم. رضا از او پرسید: تو کی هستی و اینجا چه می کنی؟!
سرباز عراقی گفت: بعد از رفتن شما من مشغول گشت زنی در میان سنگرها و مواضع تان بودم که یک دفعه با این جوان برخورد کردم. این رزمنده شما از درد به خود می پیچید و مولا امیرالمومنین علیه السلام و امام زمان (عج) را صدا می زد.
منم با خودم گفتم:
به خاطر مولا علی علیه السلام تا هوا تاریکه و بعثی ها نیومدن اون رو به نزدیک سنگرای ایرانی برسونم و برگردم.
بعد ادامه داد: شما حساب افسران بعثی رو از حساب ما سربازای شیعه که مجبوریم به جبهه بیاییم جدا کنین.
حسابی جا خورده بودیم. ابراهیم رو کرد به سرباز عراقی و گفت: حالا اگه بخوای می تونی اینجا بمونی و برنگردی. تو برادر شیعه ما هستی.
سرباز عراقی هم عکسی را از جیب پیراهنش بیرون آورد و گفت: این ها خانواده من هستن، من اگه به نیروهای شما ملحق بشم صدام اون ها رو می کشه. بعد با تعجب به چهره ابراهیم خیره شد و بعد از چند لحظه سکوت به عربی پرسید: انت ابراهیم هادی!!
همه ما ساکت شدیم و با تعجب به هم نگاه کردیم. این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. ابراهیم با چشمان گرد شده و با لبخندی از سر تعجب پرسید: اسم من رو از کجا می دونی؟!
من به شوخی گفتم: داش ابرام، نگفته بودی تو عراقیا هم رفیق داری!
سرباز عراقی گفت: یک ماه قبل تصویر شما و چند نفر دیگه از فرماندهان غرب کشور رو برای همه یگان های نظامی ارسال کردن و گفتن: هر کس سر این فرماندهان ایرانی رو بیاره جایزه بزرگی از طرف صدام خواهد گرفت.
ماخذ:
سلام بر ابراهیم: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی – تهران: پیام آزادی. 1388. 232 ص
***
پی نوشت:
ابراهیم هادی از قدیمی ها جنگ است. او از همان روزهای اول به کردستان رفت تا در خاموش کردن آتش فتنه ای که غریبه ها آن را روشن کرده بودند دستی داشته باشد.
با شروع جنگ قله های بازی دراز و گیلانغرب شجاعت او را تجربه کردند. او پس از مدتی به جنوب آمد و تا بهمن ماه سال 1361 در عملیات والفجر مقدماتی که گردان کمیل و حنظله در محاصره عراقی ها گیر افتاده بودند در کانال های فکه ماند و هنوز که هنوز است مانده است.
ابراهیم مادی اول اردیبهشت سال 1336 در محله ای حوالی میدان خراسان به دنیا آمد. در نوجوانی پدرش را از دست داد. دبستان را در مدرسه طالقانی خواند و دبیرستان را در ابوریحان و کریم خان زند. وقتی دیپلم ادبی اش را گرفت مطالعه کتاب های غیر درسی را هم آغاز کرده بود. رفت و آمد او به هیئت جوانان وحدت اسلامی و بهره بردن از درس های استادی مانند علامه محمدتقی جعفری در رشد شخصیت او موثر بود.
ابراهیم اهل ورزش هم بود و در آموزش و پرورش برای تربیت شاگردانش شب و روز نمی شناخت. خاطره «جایزه» را از صفحه 149 کتاب «سلام بر ابراهیم» برداشته ام.
راوی خاطره قاسم شبان است. در این کتاب 231 صفحه ای تعداد زیادی از همرزمان ابراهیم خاطره های قشنگی از او تعریف کرده اند تا چهره دلنشین و مردانه او روی حافظه امروز و فردای ما بماند.
با قاسم شبان راوی این خاطره هم تلفنی صحبت کردم. چند سوال از متن خاطره داشتم که قاسم آن ها را جواب داد و من هم نوشتم.
قاسم گفت این اتفاق در مرحله دوم عملیات مسلم ابن عقیل افتاد.
آن عراقی که بسیجی مجروح را آورده بود حدود چهل سال داشت و ما چون درجه های عراقی ها را خوب نمی شناختیم حدس زدیم که او گروهبان یا استوار باشد.
عراقی آدم تنومند و ورزیده ای بود که آن شب بعد از گفتن آن حرف ها از همان راهی که آمده بود برگشت.
امروز قاسم شبان کارمند یکی از شرکت های تراکتورسازی است و لحن و کلامش از یاد ابراهیم هادی پر از ادب و احترام است.
_________________________
* برگرفته از کتاب در حال چاپ «آنچه اتفاق افتاده2»؛ گزیده خاطرات رزمندگان، جلد اول
انتخاب و پی نوشت: مرتضی سرهنگی