از در خانه که بیرون می آیی، باز آن بلوز یشمی رنگ را پوشیده ای که پدرت همیشه می گفت چقدر برازنده ی توست. به مادر که دوباره افتاده توی رختخواب و خواسته که در خانه بمانی، گفته ای که بار آخرت خواهد بود اگر این بار جوابی نگیری. جلوی در می ایستی و همانجا این پا و آن پا می کنی. دستگیره را هنوز توی مشت داری و چند لحظه که می گذرد، فشاری به در می آوری و می فهمی بسته است. دری باز می شود و دو تا زن میانسال با چادر رنگی می آیند توی کوچه. با دیدنت پچ پچی می کنند و می گذرند. یکی شان دور که می شود، باز برمی گردد و گذرا نگاهی به تو می اندازد و بعد دوباره در گوش دیگری نجوا می کند.راه می افتی.
روی دیوار با رنگ سفید چیزی را پوشانده اند. «آزادی» و «استقلال» را به زحمت می توانی بخوانی. جلوتر و کنار دکّان بقالی محله، یکی از همسایه ها که کت و شلوار به تن دارد و کراوات خال خالی اش را سفت بسته و از سر طاس و پیشانی اش سیلاب عرق جاری است، در کنار بقال ایستاده و دارد به نوشته ی تازه ای روی دیوار مجاور که کلمه ی «مرگ»اش را خوب نپوشانده اند، اشاره می کند. می گوید که پدر سوخته ها غلط های اضافی کرده اند. به بقال سلام می کنی که تند تند با سر جواب می دهد و می خواهی بگذری که همسایه برمی گردد و می پرسد مسافرتان هنوز از سفر برنگشته به سلامتی؟ توی چشمش نگاه می کنی و بعد به ردیف دندانهای زردش که برایت نمایش داده و می گویی نه و به راهت ادامه می دهی. از پشت سر صدایش را باز می شنوی که بلندتر از قبل دارد ادامه می دهد که یک مشت خرابکار از خارجی پول گرفته اند تا امنیت کشور را به خطر بیندازند و خیال می کنند و مگر خوابش را ببینند... . به خیابان رسیده ای و دنباله ی حرفها توی سر و صدای آنجا گم می شود. تند تند قدم می زنی و عرض خیابان را می خواهی طی کنی که یک جیپ ارتشی از مقابلت می گذرد. قدمهایت را آهسته می کنی، چند قدم برمی گردی ولی دوباره از خیابان می گذری تا می رسی به خیابان اصلی. در ایستگاه اتوبوسی می ایستی که آنجا پیرمردی کلاهی با زنی که موهایش را بالای سرش جمع کرده و عینک پهن به چشم زده حرف می زند. می گوید خودم شبها صدای «الله اکبر» را از این خانه ها می شنوم و با عصایش اشاره می کند به ردیف خانه هایی که توی کوچه ها ی مقابل قرار دارند. زن زیر لبی می گوید که در تلویزیون گفته اند این صداها مال نوار است و دشمنان کشور ساخته اند. بعد نخودی می خندد و اضافه می کند که زن و بچه اش را هم مثل آنکه برده بالای پشت بام و آنها هم چیزی نشنیده اند، به خیالشان رسیده مردم بلانسبت... . اتوبوس واحد می آید و او ادامه نمی دهد. سوار می شوی.
از یک جایی دیگر اتوبوس نمی برد. سکه های داخل جیبت را یکبار دیگر می شمری و بعد برای یک تاکسی که از دور می آید دست تکان می دهی. تاکسی از کنار چند مأمور اسلحه بدست که عبور می کند، راننده بی هیچ مقدمه چینی نطقش باز می شود که من هنوز هم اعلیحضرت را دوست دارم ولی خب لعنت بر این گاردی ها و پلیس های مردم آزار! و تو آهسته می خندی و سر تکان می دهی و می گویی حق با شماست. و او آرام آرام به حرف می آید که پسرش که به نظرش کوچکتر از توست را گاردی ها کتک زده اند و خود او هم که رفته جلویشان را بگیرد، کتک خورده. بعد دور و برش را نگاه می کند و می گوید که اعلیحضرت از این رفتارها بی خبر است، اینها سر ِ خود می زنند. بعد ساکت می شود و سری تکان می دهد و باز می گوید که ولی خب، کی می خواهد بفهمد، من نمی دانم. دوباره می گویی حق با شماست و او هم لبخندی می زند و می پرسد که آخرش کجا می روی؟ می گویی مسیرتان نمی خورد و او اصرار می کند و می خندد که از تو خوشش آمده و می خواهد تا مقصد تو را برساند، ولی وقتی می شنود کجا می روی، ساکت می شود و فقط مدام از آینه ی جلو نگاهت می کند و تا رسیدن به آنجا، دیگر کلمه ای هم نمی گوید...
نشسته ای آن جلو، در کوتاهترین فاصله ای که می توانی با پدرت داشته باشی. دیگران رفته اند و حالا تنها تو مانده ای. قرآن کوچک جیبی به دست داری و می خوانی . توی صدایت حُزن غریبی است. چانه ات دایم می لرزد و نفست مدام می گیرد. به آیه ای که می رسی، مکث می کنی. خیلی طول می کشد که دوباره باز آن را بخوانی و دوباره و دوباره. آخر ِ سر، پیش از آنکه کتاب را ببندی و چشمان نمناکت را بدوزی به دورها، به آن نور ِ سرخ رنگِ تیره ای که افتاده روی کوههای شمال «اوین»، برای آخرین بار آیه را می خوانی:« ألَیسَ اللهُ بکافٍ عَبدَهٌ؟...»
چند ماهی هنوز مانده تا درهای زندانها باز شود و کسی باور ندارد که شاه سرنگون خواهد شد.