حقّ طبیعیّ تو بودند آسمان ها
افتاده ای در دام این كفترپرانها
مانند دخترهای زیبای دهاتی
آن ها كه میافتند در چنگال خانها...
*
از چارراه شهر با خنده گذشتی
شاعر شدند آنروز كلّ پاسبانها
تعظیم آوردند پیش ابروانت
از آنزمان ناراست شد قدّ كمانها
كرده سیاه این روی، چشم ماهها را
كرده سپید این چشم، روی سرمهدانها
لب می گذاری، چای مینوشی و كارم
حسرت به هر چیزیست، حتی استكانها
تلخم، وَ ناموزون، ولی آرام و ساده
مثل صدای نیلبكهای شبان ها
*
بگذار هركس هرچه میخواهد بگوید
دیگر نمیلرزد دلم با این تكانها
آنكس كه قلبش لخته لخته زخم باشد
ترسی ندارد دیگر از زخم زبانها