هما در آشپزخانه سرگرم زیر و رو کردن کتلت ها بود که صدای حرف زدن حاج خانم با کسی را شنید. از آشپزخانه سرک کشید. حسام و حاج خانم را روی ایوان دید. تعجب کرد. سابقه نداشت حسام آن موقع روز به خانه بیاید. به آشپزخانه و پای اجاق گاز برگشت،ا ما کنجکاوی رهایش نمی کرد. حتماً اتفاقی افتاده بود که حسام سرزده در آن وقت از روز، کارش را رها کرده بود و به خانه برگشته بود. حس درونی به او می گفت که هر چه هست، به او هم مربوط می شود. شعله گاز را کم کرد و قبل از آن که از َآشپزخانه بیرون برود حاج خانم صدایش کرد. روسری ابریشمی اش را که حاج خانم تازه برایش خریده بود، از روی دسته صندلی کشید و روی سرانداخت. در ایوان، حسام به نرده ها تکیه داده بود و حاج خانم انتظارش را می کشید. هما پرده را کنار زد و سلام کرد. حسام جوابش را داد و پیش از او، حاج خانم به حرف آمد: هماجان! شما این جا فک و فامیل دارید؟
هما به علامت علامت منفی سرش را تکان داد: نه! چه طور مگه؟ )
حاج خانم رو به حسام کرد : دیدی، من که گفتم .
حسام قدمی به جلو برداشت : دوستی، آشنایی هم ندارید؟
ابروهای هما به حالت تعجب دو قوس کشیده در پیشانی اش انداخت: نه! هیچ کس. چیزی نشده؟ اتفاقی افتاده؟
حسام سر تکان داد. رفتم آگاهی تا نشانی محل دفن مادرتان را بگیریم گفتند همان موقع جنازه را برای دفن تحویل شخصی داده اند. ... چمشان هما ا زتعجب گرد شد. چه .... کسی؟ حسام جواب داد: معلوم نیست . فردا باید بروم پزشکی قانونی. حتماً نشانی و مشخصات طرف را دارند.
حاج خانم هما را که مات و مبهوت و غرق اندیشه در جا خشکش زده بود، صدا کرد. ممکنه.... کار پدرت باشد....
ابری از وحشت در چشمان هما سایه انداخت. به سختی گفت: پدرم؟ ... نه! ممکن نیست.. نه. کار او نمی تواند باشد.
کسی دیگر حرفی برای گفتن نداشت. هما ذهنش را زیرو رو کرد. بی فایده بود . کسی را نداشت که برای جنازه مادرش دل بسوزاند. ناگهان از این اندیشه که جنازه مادرش را دستانی غریبه در گور جای داده، تنش لرزید. داغی اشک به چشمانش دوید و قبل از آن که قطرات اشک صورتش را بارانی کند ، نگاه از حاج خانم گرفت و به سرعت به آشپزخانه پناه برد. لبخند ملایمی لب های حاج خانم را از هم باز کرد. از همان جایی که ایستاده بود و ا زپشت پرده توری، هما را دید که پای گاز ایستاده است. به طرف حسام چرخید تا چیزی بگوید. اما حسام نبود. به حیاط نگاه کرد. حسام لب باغچه نشسته بود. از پله ها سرازیر شد و کنار حسام ایستاد. صدایش کرد. لحظه ای مکث کردو بعد گفت : نظرت .... در مورد هما چیه؟ دختر خوبیه نه؟
لبخند کوتاهی روی لب های حسام نشست و محو شد:" من که نظرم را همان اول گفتم. بله، دختر خوبیه."
حاج خانم میان حرفش پرید:" نه ! منظورم این است که ..."
حسام دستش را بالا آورد:" نه مادر! حالا نه ... بگذار برای یک وقت دیگر... " حاج خانم اعتراض کرد و با دلخوری گفت:"الان چند وقته تا می آیم دو کلمه با تو حرف بزنم، همین را می گویی. آخر من نفهمیدم این وقت دیگر کی می رسد؟"
حسام سر تکان داد و چیزی نگفت. حاج خانم هم دیگر قضیه را کش نداد. حال حسام اصلاً خوب نبود و این را حاج خانم به فراست دریافت. آستین هایش را بالا زد و سر حض رفت. مشتی آب به صورتش پاشید. چشمانش را که باز کرد، از قاب پنجره اتاق، همان را دید که خیره به آسمان مانده بود.
شام در سکوت سردی خورده شد. حسام بی حال وحوصله بود و فقط با غذایش بازی کرد. آن شب دیرتر از معمول به خانه آمده بود و برخلاف همیشه نه روزنامه ای و مجله ای زیر بغل داشت و نه خنده ای بر لب. گرفتگی چهره و بی حوصلگی حسام مسأله کم سابقه ای بود و هما وحاج خان ، هر دو از همان دقایق اول ورود حسام، این را به وضوح دریافتند. هما با این که تمام روز را در انتظار لحظه شماری کرده بود، تا حسام خبری از محل دفن مادرش بیاورد، اما نه حرفی زد و نه سؤالی پرسید. خوردن غذا که تمام شد، ظرف ها را جمع کرد و به آشپزخانه پناه برد. در طول مدتی که ظرف ها را می شست، سعی کرد به چیزی فکر نکند. ذهنش درهم و آشفته بود و او هم به سختی تلاش می کرد خونسرد باشد. آشپزخانه را مرتب کرد. روی کابنت ها را دستمال کشید. بلاتکلیف وسط آشپزخانه ایستاد. دست های نمناکش را با پیراهنی خشک کرد و خیره به گل های یاس روی میز ماند که دیگر پژمرده و زرد شده بودند. از ایوان صدایی به گوش نمی رسید. رادیو خاموش بود و حاج خانم و حسام حرفی نمی زدند. مردد بود که به ایوان برگردد یا به اتاقش برود. فکر کرد ممکن است حسام حرفی داشته باشد که نخواهد او بشنود. به آرامی قدم به اتاقش گذاشت. در را پشت سرش بست و بدون آن که کلید برق را بزند، همان جا تکیه به در، روی زمین نشست. زانوها را در بغل گرفت و چانه اش را روی آن ها گذاشت. نور لامپ ایوان از پشت پرده توری اتاق را نیمه روشن کرده بود. به نقش پرده که روی گل های قالی با وزش نسیم می لغزید، خیره ماند. رفتار حسام خیلی عجیب و بی سابقه بود. تا آن شب که تقریباً سه ماه از آمدنش به آن جا می گذشت، این اولین شبی بود که حسام این قدر گرفته و در خود بود. او حسام را همیشه سرحال و سرزنده دیده بود؛ مهربان و پرجنب و جوش از همان لحظه ای که قدم به خانه می گذاشت، همه جا را پر از شور و نشاط می کرد. با ورودش انگار روح تازه ای درسرتاسر خانه دمیده می شد. همیشه کتاب و رزونامه یا مجله ای زیر بغل داشت که برای هما خریده بود. رادیو را روشن می کرد و به سراغ باغچه ها می رفت. معمولاً هر شب چیزی برای تعریف کردن از ضبط برنامه آن روزش داشت. حاج خانم هم در مورد برنامه هایش اظهار نظر می کرد و حسام با دقت و لبخندی بر لب به آن ها گوش می داد. حاج خانم یک بار گفته بود:" حسام چشم و چراغ این خانه است!"
و هما دید که آن شب، کسالت و گرفتگی حسام، چقدر رنگ و جلای خانه را گرفته و همه جا گرد اندوه پاشیده است. با خود فکر کرد چرا گرفتگی حسام باید این قدر برایش اهمیت داشته باشد؟ چرا از همان ابتدا که چهره درهم او را دید، دل در سینه اش فرو ریخت و غم وجودش را گرفت؟ چرا بی حوصلگی حسام، او را هم دلگیر کرده بود؟ شاید به این خاطر که آن شب خانه سوت و کور و بی روح بود. اما نمی توانست این تنها دلیلش باشد. نگاهش در تاریکی روشن هوا، روی در و دیوار که به سنگینی چپ و راست می شد، ثابت ماند. دیگر نباید به خودش دروغ می گفت. چند وقتی بود که حس تازه ای در قلبش جوانه زده بود؛ محبتی توأم با احترام. اگر تا قبل از این حسام را تنها به چشم یک برادر دلسوز که راه را از چاه نشانش داده بود و دستش را در سخت ترین شرایط گرفته بود و به زندگی باز گردانده بود. می دید، حالا از دریچه دیگری نگاهش می کرد. اگر چه در نظرش کوچک ترین شباهتی به امیر نداشت. اما به طرزی باورنکردنی و به آرامی، داشت جای خالی او را در قلبش پر می کرد. از خدا خواسته بود که یاد و خاطره امیر را از روح و جانش جدا کند و حالا می دید به موازات دورشدن خیال امیر، حضور حسام هر روز پررنگ تر و پررونق تر از قبل در زندگی اش جلوه می کرد. نمی دانست نظر حاج خانم و حسام، غیر از حس محبت توأم با دلسوزی نسبت به او چیست. هرچه محبت حسام در دلش بیشتر وحشت زده می شد. حاج خانم به او گفته بود تا هر وقت بخواهد می تواند آن جا بماند. ین حرف چه معنایی می توانست داشته باشد؟ می دانست حضورش در آن خانه، به همان نحوی که تا به حال بود، در دراز مدت ممکن پذیر نبود. اما نمی خواست نمک خور نمکدان شکسته شود. حفظ حرمت و آبروی آن ها برایش از هر چیز مهم تر بود و به خود اجازه نمی داد پایش را از گلیمش درازتر کند. او کجا و حسام کجا؟! باید تن به تقدیر می سپرد تا ببیند رشته سرنوشت او را به کجا می کشد.
حاج خانم استکان را از چای معطر تازه دلم لبریز کرد و جلوی حسام گذاشت. نگاهی به هال انداخت. پنجره اتاق هما تاریک بود. به طرف حسام برگشت که تکیه داده بود به پشتی و سرش را به جانب آسمان به نرده تکیه داده بود. درحالی که نگاهش مراقب پنجره اتاق هما در آن سوی ایوان بود، آهسته پرسید:" چیزی شده حسام جان؟ اتفاقی افتاده؟"
لبخند تلخی لب های حسا م را از هم جدا کرد:" نه... چه طور؟ حاج خانم گله مند نگاهش کرد:" حتی این دختر بی نوا هم فهمید امشب حالت به جا نیست. جرأت نکرد بپرسید، آیا توانستی محل دفن مادرش را پیدا کنی یا نه. از صبح مثل مرغ پر کنده در خانه بالا و پایین می رفت و منتظر آمدنت بود."
حسام آرام پرسید:"کجاست؟" "حاج خانم دوباره به پنجره خاموش اتاق نگاه کرد: "فکر کنم خوابیده."
رو به حسام ادامه د اداد:" چی شد؟ رفتی پزشکی قانونی؟ پیدا کردی؟"
حسام سر تکان داد :"آره." حاج خانم ذوق زده و دستپاچه گفت، "خب، خدا را شکر! فردا می توانیم بویم سر خاک.دختر بیچاره تازه بعد از ده ماه می خواهد برودسر خاک مادرش..."
استکان داخل نعلبکی سر ریز کرد. حسام نفس عمیقی کشید :" فردا نه، مادر ...."
ستکان در دست حاج خانم خشکید چنینی عمیق میان پیشانی اش خط انداخت.نگران پرسید:"چرا؟" حسام سر تکان داد:" چیزی نیست، فقط فردا کاری هست که باید انجام بدهم. باید جایی بروم. ان شاء الله ... یکی – دو روز دیگر می رویم."
حاج خانم به صورت ملتهب و گرفته پسرش چشم دوخت :" واجب تر از کار هماست؟"
لبخند پرمعنی کنج لب های حسام نشست. :آره... مهم تر و واجب تر ..."
حاج خانم تسلیم شد. دیگر حرفی نزد و چایش را آرم سر کشید. با تمام وجودحس می کرد پسرش عمیقاً اندوهگین است . اما می دانست اگر دلش می خواست، تا آن موقع حماً حرفی می زد و درد دلش را می گفت.وقتی حسام این قدر در خود فرو می رفت، نباید زیاد پیگیر قضیه می شد. پسرش را خوب می شناخت. سعی کرد مسیر حرف را عوض کند:" جواب سؤال دیروزم را ندادی." حسام مکث کوتاهی کرد:" کدام سؤال؟"
- در مورد هما. دختر خوب و نازنینی ست! مهرش عجیب به دلم نشسته . دلم می خواهد بدانم واقعاً نظر تو چیه؟"
حسام بی هیچ حرفی از زمین کنده شد. حاج خانم مات و متحیر ، نگاهش کرد:"حسام!"
حسام از پله ها پایین رفت و لب حوض نشست. حاج خانم دلگیز، چادرش را به کمر گرفت و به دنبالش رفت. آن سوی حوض ایستاد و مدتی به حسام خیره ماند. عاقبت لب گشود:" از پیشنهادم ... ناراحت شدی؟" حسام سر بلند کرد. لبخند پرمعنایی روی لب هایش نشست:" نه! اصلاً!"
حاج خانم هم لب حوض نشست:" اگر به خاطر حرف و حدیث مردم می گویی... می توانیم خانه را عوض کنیم مهم خودمانیم که می دانیم هما ..."
حسام با رنجشی آشکار، کلام مادر را برید:" واقعاً فکر می کنید من آدمی هستم که حر بی اساس مردم، برایم تعیین تکلیف کند؟"
حاج خانم در جواب ماند. سکوت سنگینی میانشان نشست. نگاه حاج خانم به انگشت حسام بود که در آب حوض می چرخید. موج های ریز و دوارو دور انگشتش حلقه زده بود و ماهی های کوچک و قرمز و سیاه، محتاطانه گرد انگشتش دم می جنباندند و لب می زدند.
- پس اگر از نظر تو مشکلی نیست، بگذار با خودش هم حرف بزنیم."
- ماهی سیاه کوچکی به انگشت حسام لب زد. حسام به آرامی آن را در آب لغزاند و سر تکان داد:" فعلاً صبر کن مادر... بگذار ببینم قسمت چه می شود!"
ابروهای حاج خانم بالا رفت؟! قسمت از این بهتر که خودش با پای خودش آمد در خانه و نشست وسط دل های ما؟حسام ... مهر این دختر عجیب به دل من نشسته ... من مطمئنم، تو را خوشبخت می کند. مطمئنم!"
حسام مشتش را از آب پر کرد و به سطح حوض پاشید:"کمی صبر کن مادر . فردا باید کسی را ببینم . فکر کنم تکلیف همه چیز روشن می شود. فقط تا فردا شب صبر کن."
حاج خانم زیر لب و به حیرت تکرار کرد:"فردا ..."
حسام مشت پرآبش را به صورت پاشید. نگاه حاج خانم خیره ماند به قطرات زلال آبی که از سر و روی حسام می چکید.
ادامه دارد
_______________________
بخوان به نام مهر (قسمت هشتم)