نوشته: ام استنلی بوبن
سگ نزدیک در که رسید شروع کرد به بو کشیدن. همانطور که فس فس کنان بو می کشید با دماغش در را باز کرد. قلبم تند تند می زد. وجودم کرخت شده بود و همه چیز دور سرم به دوران در آمده بود. دستی از پشت سر روی شانه ام خورد و صدایی آمرانه گفت: "راه بیفت!"
قدمی به جلو برداشتم و سگ هم دنبالم راه افتاد. ورودی پر بود از بوی تعفن چیزی که حتما من توی آشپزخانه جوشانده بودم... یک بویی که یادم هست همیشه آزارم می داد و حالم را به هم می زد.
یک مرد درجه دار از آشپزخانه بیرون آمد و از جلوی مرد مسلح گذشت و زل زد به من و پرسید: "اینه؟"
و بی آنکه منتظر پاسخ بماند مرا به عقب هل داد. سکندری خوران پرت شدم روی کاناپه. صورتش را نزدیک صورتم آورد طوریکه نفسش توی صورتم می خورد. بوی تعفن می داد. نفسش را فرو دادم. خوشحال بودم که بویی غیر از تعفنی که دماغم را پر کرده بود فرو می دادم.
پرسید: "اسم زنی که اونجاست ...چی بود؟"
با اشاره مرد نگاهم را به آشپزخانه دوختم: "اسمش رو نمی دونم."
"تو همه چیز رو جوشوندی... یا فقط..."
"ببخشید قربان" صدا حرفش را قطع کرد: "می شه حق و حقوقش رو بهش بگم؟"
مرد جواب داد: "آره می تونی!" و قدمی به عقب برداشت. حرفی را شنیدم که انتظارش را داشتم: "تو حق داری که لالمونی بگیری!"
مرد درجه دار دوباره جلو آمد و نفسش را توی صورتم داد: "زن آخرین قربانیت بود... ما تا حالا سه تا جسد پیدا کردیم و... اون آشپزخونه کوفتی..."
چشمهایش را بست و لحظه ای ساکت شد: "اما دیگه تمومه لعنتی... دیگه همه چیز تمومه"
سرم را تکان دادم تا خوب بشنوم. با آن کلمات داشتم دوباره جان می گرفتم مشتاقانه گوش دادم: تمومه... دیگه تمومه. این عبارات تمام وجودم را پر کرد. چیزی از وجودم کنده شد. انگار طلسمی شیطانی که یکباره شکسته شود!