• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

نقد و بررسی


نقد خوانندگان؛ نگاهی به داستان «بخوان به نام مهر»

محمد مقتدایی راد
11 اسفند 1388

«هما دختری است22ساله ودانشجو که در خانه ای با حضور پدری ستمگر و معتاد بزرگ شده. گرچه توانسته در برابر وسوسه های پدر شیطان صفت خود مقاومت کند و پاک بماند، یک روز که به دلیل سر درد تقریبا از حال رفته گرفتار می شود. پدرش با تزریق مخدر دخترک بیچاره را معتاد می کند و بعد دخترک هرچه تلاش می کند نمی تواند ترک کند. امیر پسر دانشجویی است که عاشق هما شده و هما هم به او علاقه مند است. امیر اصرار دارد به خواستگاری هما بیاید اما هما نمی‌خواهد تا ترک نکرده ازدواج کند. به خاطر اصرار های امیر هما تصمیم میگیرد به مادرش بگوید معتاد شده و از مادری که خودش معتاد است کمک بگیرد تا ترک کند. وقتی مادر از ماجرا با خبر می شود به شدت عصبانی می شود و ابتدا هما را کتک می زند و بعد تمام وسایلی که پدر در خانه دارد را آتش می زند. هما صبح زود از خانه بیرون زده و از ترس پدر، مادرش را تنها گذاشته. وقتی باز می گردد با جنازه سوخته مادرش رو برو می شود. پدرش مادرش را آتش زده. بعد هما دستگیر می شود و امیر متوجه می شود هما معتاد است و هما به بازپروری می رود و پدرش فراری می شود و بعد از چند ماه که هما آزاد می شود پشت در یک خانه رگش را می زند. اهالی خانه هما را نجات می دهند و با تلاش زیادی سعی می کنند او را پیش خودشان نگه دارند و به او رسیدگی کنند تا مشکلاتش حل شود. هما با خدا قهر کرده. خدا را مسئول تمام حوادث تلخ زندگی اش می‌داند. حسام و مادرش با نصیحت هایی دلسوزانه هما را با خدا آشتی میدهند و هما به زندگی بر می گردد. در پایان داستان حسام که به دنبال قبر مادر هما می گردد امیر را پیدا می کند که جسد مادر هما را دفن کرده اما هیچ نشانی از هما نداشته تا پیدایش کند. حسام با امیر قرار می گذارد و ی روز هما در حالی که برای اولین بار سر خاک مادرش رفته، دوباره امیر را پیدا می کند و داستان با خوشبخت شدن هما به پایان می رسد.»

این خط طرح داستان «بخوان به نام مهر» نوشته وجیهه علی اکبری سامانی است که در ده قسمت، در همین سایت منتشر شده است. به نظر می رسد خط طرح مشکلی ندارد اما با نگاهی دقیق تر چند ایراد در منطق داستان به چشم می خورد و سوال هایی به وجود می آید که در داستان پاسخی به آنها داده نشده. از جمله:
چرا دختری که همه عمرش در برابر مصرف مواد مقاومت کرده، درست در روز هایی که زندگی اش رنگ بهتری گرفته معتاد می شود؟ سر درد چقدر باید سنگین باشد که هما نتواند جلوی تزریق مواد را بگیرد؟
در تمام داستان شاهد عشق امیر به هما هستیم اما امیر به چه دلیلی عاشق هما است؟ چرا حتی وقتی می فهمد هما چه خانواده ای داشته و معتاد بوده باز هم نمی تواند هما را فراموش کند؟ امیر با چه بهانه ای چندین ماه دور از هما، عاشق هما می ماند؟
پدر هما می تواند به شیوه های دیگری از مادر هما انتقام بگیرد اما چرا مادر را آتش می زند که همه بفهمند و او فراری شود؟ این شیوه ی قتل کمی غیر منطقی نیست یا بهتر است بگوییم دور از واقعیت نیست؟


از همه این سوال ها که بگذریم می رسیم به اصلی ترین ایراد در منطق این داستان. دختری که همه ی عمر بدبختی کشیده و تازه اعتیادش را ترک کرده و به تازگی مادرش به قتل رسیده و خودش اقدام به خودکشی کرده و خدا را مسئول تمام بدبختی هایش می داند تنها با چند نصیحت دلسوزانه به راه راست هدایت می شود. با خدا آشتی می کند و متوجه می شود در تمام این مدت خدا کنارش بوده و می پذیرد خدا مهربان است و او حق ندارد در مورد مصلحت های خداوند سوال کند. آیا این نوع تحول در یک شخصیت باور پذیر است؟ دختری که سراسر وجودش عقده های شدید و کینه و نفرت از عالم است، چگونه با یک بحث عقیدتی متحول می شود؟ نویسنده سوالی را طراحی کرده که در نهایت نتوانسته جواب درستی به آن بدهد. هما در داستان باور می کند خدا خوب است و همیشه همراهش بوده، اما آیا مخاطب این داستان هم باور می کند؟ ومخاطب می پذیرد هما با چند جمله «حسام» به این شکل متحول بشود؟ درو اقعیت اگر به شخصیتی مثل هما بگوییم خدا مهربان است و تو اشتباه می کنی احتمالا فحشمان می دهد. کسی که آسیب روانی دیده با منطق میانه ای ندارد و با منطق متحول نمی شود.
وقتی این ایراد ها را در خط طرح داستان می بینیم به این نتیجه می رسیم که احتمالا نویسنده به این موضوعات فکر نکرده و بیشتر دنبال این بوده که حرفش را در داستان بزند. نویسنده می خواهد به ما نشان بدهد که خدا مهربان است و ما همیشه می توانیم حضورش را احساس کنیم اما شیوه ی بیان این حرف به چند دلیل درست نیست:


مستقیم گویی
بزرگترین ایرادی که در این داستان در نگاه اول به چشم می خورد و واقعا آزار دهنده است شعارها، پیام های بی پرده و نصیحت هاست. مخاطب این داستان احساس می کند با یک خطابه برای تبرئه خدا از بدی ها رو برو شده و این شعار ها آنقدر تکرار می شود که مخاطب از خواندن داستان تا انتها پشیمان بشود. این مستقیم گویی تا جایی پیش می رود که حاج خانم در انتها تمام پیام داستان را یک جا به هما یاد آوری می کند و این خوب نیست.
داستان نویس حرفه ای باید بتواند هنرمندانه «با» داستان حرفش بزند اما «در» داستان حرف نزند. مخاطب داستان توقع دارد «داستان» بخواند نه مقاله و نه نصیحت و نه هیچ چیزی غیر از داستان. اصل پرهیز از مستقیم گویی در این داستان رعایت نشده و گرچه نویسنده اثر دغدغه بسیار ارزشمند و قابل تقدیری دارد اما شیوه ی مناسبی برای بیان پیامش انتخاب نکرده. نویسنده حرف خوبی برای گفتن دارد اما خوب حرف نمی زند.


ضعف شخصیت پردازی
انسان مطلق در واقعیت بسیار نادر است. در واقع انسان های عادی هرگز نمی توانند خوب مطلق یا بد مطلق باشند. انسانهای باور پذیر انسانهای خاکستری هستند که در بدترین شرایط خاکستری بسیار تیره هستند و در بهترین شرایط خاکستری بسیار روشن اما هرگز سیاه و سفید نیستند. در این داستان آدم هایی داریم که سیاه هستند وسفید. پدر هما تجسم شیطان است و به هیچ چیز رحم نمی کند. یک تیپ سیاه و زشت. در طرف دیگر حسام یک اَبَر انسان است. یک شخصیت کاملا سفید که غیر از خوبی هیچ چیز ندارد و به قول نویسنده: « به یک منبع لایزال نور» متصل شده.
امیر هم دست کمی از حسام ندارد. عاشقی سینه چاک که بی بهانه ماه های زیادی در انتظار هما می ماند. در پایان داستان هم متوجه شدیم علت دور شدنش از هما خیر خواهی و کمی هم بدشانسی بوده تا تیپ امیر هم یک تیپ سفید باشد.


راوی
راوی دانای کل نا محدود است، همه چیز را در مورد همه افراد قصه می داند و با آنها هم دردی می کند. تا اینجا شاید ایراد خاصی نداشته باشد اما وقتی راوی قضاوت می کند و خیلی صریح قضاوتش را اعلام می کند، ایراد خاص دارد. نویسنده اثر، شخصیت سفید حسام را دوست دارد و این احساس مثبت را به شکل صریح بارها از زبان راوی بیان می کند. از آزار دهنده بودن این حرفها برای مخاطب داستان که بگذریم باید از نویسنده سوال کنیم اصلا چه نیازی به این حرفها بود؟ اگر این نظرات راوی داستان را از داستان حذف کنیم، غیر از حرفهای مستقیم و آزاردهنده چه چیزی از داستان کم می شود؟


این سوال ها نشان می دهد با نویسنده ای احساساتی رو برو هستیم. این احساسات اگر مدیریت بشوند به نویسنده کمک می کنند. به عنوان مثال همین احساسات باعث شده به عواطف آدم های قصه توجه شود و توصیف های زیبایی ازطبیعت بخوانیم. اما وقتی همین احساسات مدیریت نشوند به شکل حرفهایی در مدح و ذم آدم های قصه در می آیند که یک ضعف برای داستان محسوب می شود.
شاید اگر این قصه از زاویه دید دانای کل محدود یا اول شخص بیان می شد این فرصت برای نویسنده وجود نداشت و این ضعف در اثر مشاهده نمی شود.


کشش
این داستان چند گره اصلی داشت که بار جذابیت داستان را به دوش می کشیدند اما گره های فرعی برای جذاب کردن داستان یا وجود نداشت یا بسیار کمرنگ بود. ابتدای داستان جذاب تر است. اتفاقاتی وجود دارد و مخاطب را به پیگیری داستان تشویق می کند. اما وقتی مادر هما می میرد و هما دستگیر می شود، هیچ گره دیگری جز پایان کار هما باقی نمی ماند و افت جذابیت داستان از همین جا آغاز می شود. روز هایی که هما در خانه حسام حضور دارد کشش داستان بسیار کم است و این کشش نمی تواند مخاطب را تا پایان داستان نگه دارد. از طرف دیگر گاهی اطلاعاتی بدون هیچ دلیل خاصی وارد قصه می شوند و راوی خیلی راحت اطلاعات می دهد. مثلا در میانه داستان ناگهان راوی از «حاج خانم» می گوید و تمام سرنوشت این زن را یک جا بیان می کند. اطلاعات باید در سراسر داستان پخش باشند و همیشه چیزی برای دنبال کردن در داستان وجود داشته باشد که در این داستان این موضوع هم رعایت نشده.


پایان بندی
هما به امیر می‌رسد و داستان تمام می شود. حاج خانم هم به هما یاد آوری می کند که یادت باشد چون با خدا آشتی کردی و دختر خوبی شدی پایان داستان خوب است. فکر می کنم نیازی به توضیح نیست که این پایان قوی نیست. گرچه پیدا شدن امیر در اواخر داستان غافلگیر کننده است اما این پایان خوب و خوش غافلگیر کننده نیست و جایی برای فکر کردن به داستان باقی نمی گذارد. حتی بهانه ای هم نمی ماند تا مخاطب بعدا به داستان فکر کند. حاج خانم هم تمام پیام داستان را یک جا به هما یاد آوری می کند تا مخاطب شیر فهم بشود. شاید یک پایان باز یا یک حادثه غافلگیر کننده می توانست مخاطب را بیش از این تحت تاثیر قرار دهد که نداد.


مطالبی که بیان شد به عقیده نگارنده ایراد های اصلی داستان بخوان به نام مهر بود. ایراد های جزئی تر هم در داستان بودند که از جمله می توان به دیالوگ ها اشاره کرد. دیالوگ ها غیر از اینکه از زبان و تعابیری مهجور رنج می برند، دچار مستقیم گویی های شدید هستند. یا ایراد های جزئی تر مثل این که در حالی که حسام نابینا است راوی تاکید می کند هما جلوی حسام با حجاب است. این ها مشکلاتی هستند که باید در بازنویسی ها حل بشود.
این انتقاد ها به معنی خالی بودن اثر از نقاط قوت نیست. در این داستان توصیف های خیلی خوب و دقیقی می بینیم. فضا پردازی ها و لحظه پردازی ها خوب هستند. به عواطف آدم های داستان توجه شده و در نهایت بزرگترین نقطه قوت اثر دغدغه ی ارزشمند نویسنده و موضوع داستان است.
با آرزوی موفقیت برای نویسنده داستان بخوان به نام مهر.

_______________________

بخوان به نام مهر (قسمت پایانی)، نوشته وجیهه علی اکبری سامانی

نظرات

با سلام نقد خوبی بود اما به نظر خودم داستان دنباله دار اونقدر بعضی وقتها چیزای او عنوان کرد که نه لازم بود یا اگر هم لازم بود دلیلی نداشت که گاهی باعث کش دار شدن شد و بی جذبه که خودم به شخصه بی حوصله شدم و نصفه داستانو کنار گذاشتم! داستان باد بادکها رو بیشتر پسندیدم امیدوارم نویسنده موفق باشه و آثار دیگه از اونو بخونیم

22 تیر 1389 ساعت 19:00 | فرشته |  بدون email | آدرس وب

ممنونم از آقای مقتدایی راد و همه دوستانی که حوصله و وقت گذاشتن و داستانمو خوندن. از همون ابتدا،همه نقد ها و نظرها رو، هم تو لوح و هم تو تالارهای گفتگو دنبال کردم. از همه شون ممنونم و به نظرات و انتقادها یی که بعضی وقتها کمی سلیقه ای هم بودن، احترام میذارم. زحمت کاملترین نقدرو هم آقای مقتدایی کشیدن که حتما در کارهای بعدی، اونها رو مد نظر دارم. اما چون بر این باورم که داستانهای ساده و سطحی و کلیشه ای، معمولا قابل نقد و نظر و انتقاد و پیشنهاد نیستن و قدرت به چالش کشیدن افکارو اندیشه ها و دیدگاههای مختلفو ندارن ، خوشحالم که " بخوان به نام مهر " توی ده قسمت، تونست خواننده ها شو به چالش و بحث و نظر بکشونه. .... و حرف آخر اینکه : از اونجایی که دیکته نا نوشته، هیچ غلطی نداره، از همه دوستان اهل قلمی که خارج گود نشستن، دعوت می کنم که تعارف رو کنار بذارن و وارد گود بشن و یه دیکته هم اونا بنویسن. چرا که زمان، زمان جنگ اندیشه هاست. هر کی فکر و قلم قویتر و شیواتری برای بیان و انتقال باورها و ارزشهای دینی مون داره، این گوی و این میدون. بنویسه که در بارگاه سلیمان، پای موری را هم خریدارن. دست حق پشت و پناهتان.....

22 اسفند 1388 ساعت 18:27 | و.ع.سامانی |  v.samani@yahoo.com | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

نقد و بررسی

موقعیت تلخ و  فرساینده

نگاهی به تک‌داستان «سرهنگ‌تمام» (آتوسا افشین‌نوید)

موقعیت تلخ و فرساینده

فرحناز علیزاده


نقد و بررسی

تا انتهای رود

نگاهی به سفر کسرا (جعفر مدرس صادقی)

تا انتهای رود

حسین جوانی


نقد و بررسی

درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی

نقدی بر رمان «باید بروم» (محمدهاشم اکبریانی)

درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی

امین علی‌اکبری


نقد و بررسی

حضور خلوت مرگ

نگاهی به مجموعه داستان «مرگ بازی» (پدرام رضایی‌زاده) نشر چشمه

حضور خلوت مرگ

امین علی‌اکبری


نقد و بررسی

طنز سرکوب‌گر یک راوی

درباره‌ی رمان «مایا یا قصّه‌ی آپارتمانی در خیابان کریم‌خان»

طنز سرکوب‌گر یک راوی

مجتبی گلستانی


نقد و بررسی

سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن

یادداشتی بر رمان «قطار ساعت ده به لندن» (پونه ابدالی)

سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن

محمد تمیمی


نقد و بررسی

"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"

یادداشتی بر «پنجاه درجه بالای صفر» (علی چنگیزی)

"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"

امین علی‌اکبری


نقد و بررسی

وحشت از تنهایی

نگاهی به مجموعه‌داستان «چهارشنبه آخر» (تقی واحدی)

وحشت از تنهایی

فرحناز علیزاده


نقد و بررسی

زوال خاندان مبشرانشایی

یادداشتی بر رمان «جسدهای شیشه‌ای» نوشته‌ی مسعود کیمیایی

زوال خاندان مبشرانشایی

محمّدعلی خبیر


نقد و بررسی

از گذشته نگذشتن

یادداشتی در معرفی و نقد مجموعه‌داستان "شکارچی را به عروسی‌ام دعوت کن" (مسعود لک)

از گذشته نگذشتن

خلیل رشنوی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...