دستم را فرو میکنم لای موهایم. بعد سرم را خم می کنم تا نزدیکی زانویم و می گویم: «نمی دانم... نمی دانم کمر آدم بشکند بهتر است یا گردنش»
***
اما تو حضوری هستی برنشسته بر قطارهایی که دور میشوند. با پرچم های بدرقه کنندگان...
به نسیان چنگ زدم، اما مرا فرو گذاشت، پس شهر ها را چهره هایی و آستانه هایی است، چهره تو گل سرخی دریایی است، که آدم خواران بر آن گذشتند و بلعیدندش، و آن را در پس پشت وانهادند. (1)
***
نفس زنان مبل را می کشم به سمت در. لنگه دیگر در را باز می کنم تا بتوانم مبل را داخل بیاورم. یک دستش را گذاشته روی اپن آشپزخانه. کمرش چرخیده و از پنجره آشپزخانه به بیرون خیره شده است. مبل را کشان کشان تا وسط هال می آورم. به هیچ کدام از تقلاهای من کوچکترین واکنشی نشان نمی دهد. می افتم روی مبل. می گویم «کارتن هایی که آوردی را کجا گذاشتی؟» صورتش را برمی گرداند سمتم. روسری اش را بسته پشت گردنش. یک دسته از موهایش بیرون از روسری، ریخته توی صورتش. نور مستقیم غروب افتاده روی نیمه چپ صورتش. می گوید «اینجا» مکث می کند «روی زمین» می گویم «وسایل خیلی زیادند. توی این یه وجب جا، جا نمی شوند» دوباره صورتش را می چرخاند سمت پنجره «اوهوم. معلوم بود جا نمی شوند. باید قبل آمدن همه را می فروختیم» می گویم «می خواهی با صاحبخانه صحبت کنم که وسایل توی پارکینگ بماند تا فردا صبح بگوییم یک سمسار بیاید همه را ببرد؟» سرش را تکان می دهد «خوب است» دستم را فشار می دهم روی دسته های مبل تا بلند شوم «پس بیا وسایل خودت را بردار»
- بگو همه اش را ببرد.
خشک می شوم «همه اش را؟»
- اوهوم
- اقلا بیا چیزهای مامان را بردار.
سریع صورتش را می چرخاند. دستش را رو به رویم می گیرد «وسایل مامان را اینجا نیار» چشمهایم را جمع می کنم.
- اینجا لیاقت اونو نداره! اینجا... لیاقت مامان رو... نداره!
حالت چهره اش، دست ظریفش که مستقیم گرفته است جلوی من، یک لحظه نیش می زند و می سوزاند تا انتهای قلبم را. چشمانم را می بندم و سرم را می اندازم پایین و با یک دست شقیقه هایم را فشارم می دهم.
دستش را روی بازویم حس می کنم «عذر می خوام... عذر می خوام... ببخشید.» چشمم را باز می کنم و نگاه می کنم چشمهایش را . آمده و ایستاده رو به رویم.
- نه ... چیزی نیست. من فقط فکر کردم ... که لیاقت تو را هم ندارد.
می گوید «برای من اهمیتی ندارد» سرم را تکان می دهم «البته که دارد»
- مامان یه فرشته کوچولو بود که طاقت رنج و سختی را نداشت. من اما مثل اون نیستم.
دستم را حلقه می کنم دور بازوهایش و می گویم «می دانم که نیستی. می دانم... و چون می دانم ارزشت را، بزرگی ات را ، قلبم می گیرد که توی این آپارتمان کوچک ببینمت»
گونه ام را می بوسد «حالا که فقط همدیگر را داریم، بهتر که یک جای کوچک باشم که به هم نزدیکتر باشیم»
***
از خواب می پرم. دارم نفس نفس می زنم. مثل یک فرشته کوچولو خوابیده است کنارم. وحشت زده به دستهایم نگاه می کنم که خونی نباشد...
***
جیغ می کشد از خوشحالی «وای خدای من! منظره اش بی نظیر است» صورتش را مثل بچه ها چسبانده به پنجره. پدرش وسط پذیرایی ایستاده و لبخند می زند. می گویم «پدر اینجا برای ما دو نفر زیای بزرگ است. گم می شویم داخلش» آرام بر پشتم می زند و می گوید «تو فقط بپسند پسرم. این هدیه عروسی تان است»
از کنار پنجره می دود سمت ما «می توانیم ده تا بچه به دنیا بیاوریم که حسابی پر بشود خانه مان» انگشت هایش را در هم گره می کند و می گیرد جلوی صورتش «دوست دارم این خانه پر بشود از صدای شادی بچه هامان!»
بعد با هیجان می گوید «تو دوست داری؟» به زور لبخند می زنم «دوست دارم»
پدرش دستهایش را می کوبد بهم «پس مبارک است. برویم قولنامه اش کنیم»
***
از خواب می پرم. دارم نفس نفس می زنم. صدای گریه بچه از اتاق آن طرفی می آید. وحشت زده به دستهایم نگاه می کنم که خونی نباشد...
***
عینک آفتابی اش را برمی دارد و زانو می زند روی زمین. دسته گلایل های سفید را می گذارم روی خاکهای مرطوب. شروع می کند به فاتحه خواندن.
می گویم «خوب شد که این روزها را ندید» با دستمال، خیسی اشکهایش را می گیرد «اگر بود دردمان انقدر زیاد نبود»
سرش پایین است و نگاهم نمی کند. من هم سرم را می اندازم پایین.
آب می ریزد پای نهال بالای خاک. یکهو می گویم «من چند دقیقه تنهایت بگذارم ناراحت نمی شوی؟»
نگاهی که می کند پر از سوال است. می گویم «یاد یک آشنای قدیمی افتادم. بروم یک فاتحه ای برایش بخوانم... اگر ... اگر پیدایش کنم...»
راه می افتم میان قبرها و قطعه ها. یک عدد هایی انتهای ذهنم است که ازشان مطمئن نیستنم.
عدد ها درست از آب در می آیند. به ردیف و قطعه درست می رسم. به سنگ قبری قدیمی. لای تمام شیارهایش خاک نشسته است. می نشنیم و فاتحه می خوانم.
***
از خواب می پرم. دارم نفس نفس میزنم. حالا که یک جای کوچک هستیم. و بین تخت من و او تنها یک تیغه ده سانتی متری است، به هم نزدیکتریم. برای همین است که صدای گریه آرامش را می شنوم. قبل از اینکه تصمیم بگیرم برای دلداری اش بروم یا نه، با وحشت به دستهایم نگاه می کنم که خونی نباشد...
***
حالا که یک جای کوچک هستیم، صدای به هم خوردن ظرف ها را در آشپزخانه از اتاق می شنوم. قلتی می زنم. سعی می کنم بر خوابم غلبه کنم. صدای شیر آب که می آید دوباره از خواب می پرم و این بار بلند می شوم.
در اتاق را که باز می کنم می بینمش که توی آشپزخانه کوچک این طرف و آن طرف می شود. موهایش را ریخته دور گردنش. هنوز آرایش نکرده. میدانم که بی آرایشش هم دل همه پسرها را می لزاند. خوب می دانم!
می گویم «سحر خیز شدی» لبخند می زنم.
- برای تو هم صبحانه بگذارم؟
باز لبخند می زنم و سرتکان می دهم. قبل از آنکه در دستشویی را باز کنم می پرسم «کی باید راه بیفتی؟»
- نیم ساعت دیگر
- پس سریع آماده می شوم که اگر دانشگاه می روی سر راهم برسانمت
یک لحظه خشک می شود. دستگیره در دستشویی را می چرخانم. می دود سمتم «کجا می خواهی بروی که دانشگاه من سر راهت است؟» بدون اینکه نگاهش کنم در را باز می کنم «جایی کار دارم»
دستش را می گذارد روی دستم و در را محکم می بندد. صدایش کمی بالا رفته است «بابا جواب من را بده! کجا می خواهی بروی این وقت صبح که سمت دانشگاه من است؟»
اشاره می کنم به آشپزخانه «آبت جوش آمده» حرفم را نمی شنود. «می خواهی بروی شرکت آن مرتیکه؟ که چه بشود؟ فکر می کنی او کوتاه می آید؟ برای چی می خواهی خودت را خرد کنی جلویش.... بیش از این؟»
- باید دوباره باهاش صحبت کنم.
- که چه بگویی؟ ها؟
- تمام دیشب را بهش فکر کردم. شاید بشود کمی ازش وقت گرفت برای باقی بدهی ها. آن وقت با آن مبلغ می توانیم دوباره کارخانه را راه بیندازیم. اوضاع درست می شود. شاید بتوانیم یک خانه بزرگتر رهن کنیم...
دستش را می گذارد روی گوشهایش و با چشمهای بسته سرش را به چپ و راست تکان می دهد «بابا! بابا! بابا! تو را به خدا تمامش کن. یادت رفته دفعه پیش چطور از شرکتش پرتت کرد بیرون؟ یادت رفته چه حرفهایی بهت زد؟ بابا من خوبم، راحتم! بابا من هیچ مشکلی ندارم. تو را به خدا تمامش کن. تمامش کن.»
- من... می خواهم... تو مثل یک پرنسس زندگی کنی...
- من نمی خواهم بابا. به این قیمت نمی خواهم. به قیمت ذلیل شدنمان نمی خواهم.
می روم می نشینم روی مبل و سرم را می گیرم بین دستهایم.
می آید جلویم، روی زمین زانو می زند. «از صفر مطلقمان شروع می کنیم. داشتیم، می خوریم. نداشتیم، نمی خوریم. من راضی ام بابا. سراغ اون نرو. سراغ هیچ کس نرو.»
یک چیزی توی سرم تیر می کشد. می گویم «حالا توی همه دنیا فقط تو را دارم. خدا شاهد است که هیچ کس را قدر امروز تو دوست نداشتم. نمی توانم... نمی توانم یک لحظه ناراحتی ات را ببینم.»
***
از خواب می پرم. نفسم بالا نمی آید. همه بدنم خیس عرق شده است. دستهایم خیس خیس است. می دوم سمت آشپزخانه و در تاریکی دستم را می گیرم زیر شیر آب. سینک آشپزخانه غرق خون می شود. یک ظرف را می گیرم زیر شیر تا پر شود. شیر را می بندم. هجوم می برم سمت در ورودی خانه. پله ها را دو تا یکی می روم پایین. در تاریکی می رسم به ماشین.. لکه ها خون تازه را روی سپر می بینم. آب را می پاشم روی ماشین. همه چراغها با هم روشن می شوند.
وحشت زده برمی گردم سمت پله ها. صاحبخانه است. خیره شده به من. من هم خیره می شوم به چهره اش و تکان نمی خورم. آرام آرام می آید به سمتم «فکر کردم دزد آمده» آن وقت نگاه می کند به ظرف داخل دستم و آب های روی زمین و ماشین خیس.
ظرف را از دستم می گیرد. دستش را می گذارد روی کمرم و می گوید «بروید بخوابید» من من کنان می گویم «ماشین... کثیف بود...» می گوید «اشکالی ندارد. دیر وقت است. کمکتان می کنم که تا بالا بروید»
اصرار می کنم «کابوس نبود. ماشین واقعا کثیف بود» سرش را می اندازد پایین. می گویم « مطمئنم»
نفس عمیقی می کشد «شب که آمدم درب ورودی ساختمان را قفل کنم ماشینتان را دیدم. از همه ماشین ها تمیزتر بود»
***
به محض اینکه در را می بندد کیف و کاپشنش را می اندازد روی مبل کنار در «اِ! تو خانه هستی بابا؟ پس ماشین کجاست؟ این همه راه را تا خانه آمدم که با ماشین بروم. یک جایی باید بروم که تاکسی خورش افتضاح است. برده ای تعمیرگاه؟»
از نگاهش فرار می کنم. در یخچال را باز می کنم و جویده جویده می گویم «نه. فروختمش. مجبور شدم»
مثل فنر از جا می پرد «چه کار کردی؟»
- مجبور شدم.
خون به صورتش هجوم می اورد «چه کار کردی بابا؟»
در یخچال را می بندم. می آیم سمتش. دستم را می گذارم روی بازویش «باور کن مجبور شدم.» دستم را پس میزند «قرار ما چی بود؟ گفتم هر چیزی! هرچیزی! جز ماشین»
صدایم را می برم بالا «نمی دانم این آهن پاره چه داشت که آن همه سال مادرت و حالا تو، این جوری سنگش را به سینه می زنید»
- مامان را نمی دانم. اما خوب می دانی که قرار ما به خاطر مامان بود. نگه داشتن آن ماشین دقیقا مساوی بود با نگه داشتن حرمت مامان، وقتی که اون جوری التماست کرد که ماشین را نفروشی.
- مامانت آن موقع درکی از بدبختی های حالای ما نداشت. اگر بود خودش پیشنهاد فروش ماشین را می داد. ببین یک مسئله به این بی ارزشی را چطور بزرگ کرده ای و برایش با من اینطوری رفتار می کنی.
چشمهایش گشاد شده «مسئله دقیقا ارزشش را از همان اوج بی ارزشی اش می گیرد! که تو حتی به درخواست به این کوچکی و بی اهمیتی مامان هم بها ندادی. از روز اولی که یادم می آید گیرت روی این ماشین بود. مامان این همه سال زورش را زد که ماشین را نفروشی. تا تنش رفت زیر خاک تندی رفتی و ماشین را فروختی. چرا بابا؟ چرا همیشه سعی داری... سعی داشتی ثابت کنی فهم مامان کافی نبود؟»
- جی داری می گویی؟
- دارم می گویم، ماشین را فروختی که احساس کنی بالاخره از شر مامان خلاص شدی. دارم می گویم، ماشین آخرین بندی بود که از مامان دور پاهایت بود.
- چی... می گویی؟ ... چرا اینطوری شدی؟
- چون فکر می کنی من را هم مثل مامان می توانی گول بزنی. چون توی همه این مدت طوری رفتار کردی که تظاهر کنی خیلی متاسفی از مرگش. فکر می کنی از همان روز اولی که خودم را شناختم نمی دانستنم؟ که تو برای مامان یک تکه یخی که هیچ احساسی نسبت بهش نداری؟ ... هیچ وقت نداشتی... چرا بابا؟ چرا پس باهاش ازدواج کردی؟
- من... دوستش داشتم...
کف دستهایش را می گذارد روی پیشانی اش «آخ بابا! بیست و سه سال ماسکهایت را، تظاهر هایت را تحمل کردم. به خاطر مامان! حالا که فقط من مانده ام و تو، دیگر مرا سعی نکن گول بزنی! دیگر نه پولی هست، نه منافعی که برایش این کارها را کنی. ما همه حسابها را ریال به ریال با هم انجام دادیم. هیچ نیازی به فروش آن ماشین نبود. من را احمق فرض نکن که بایک جمله «مجبور شدم» مثل مامان سر تکان بدهم و بگویم «عزیزم من تو را قبول دارم»
- این قصه ها را از کجا بافته ای؟ پول و منافع دیگر چیست که می گویی؟ معلوم است که همیشه مادرت را دوست داشتم!
انگشت اشاره اش را راست می گیرد توی چشمهایم «اون طوری نگاهم نکن! چشمهایمان آن قدر شبیه هم هست که حالت چشمهای خودم را وقتی دروغ می گویم بشناسم!»
دستش را، با انگشت اشاره راست شده اش را، در دستم می گیرم «ترا به خدا تمامش کن. طاقتش را ندارم که تو اینطوری با من رفتار کنی»
دستش را از دستم بیرون می کشد «تمامش نمی کنم. تازه فرصتی پیش آمده، حرفهایی را بگویم که بیست سال است اینجایم باد کرده» با دستش دلش را نشان می دهد «تازه فرصتی پیش آمده که بگویم بس کنی، برداری نقاب هایت را. غیر از این بود که دانشجوی بی کس و کاری بودی که هشتت گروی نه ات بود وقتی مامان عاشقت شد؟ بابا بزرگ هم آنقدر حسن نیست داشت که تو را زیر پر و بالش بگیرد. خانه بزرگ مجانی، کار مناسب، حقوق بالا، حالا فوقش زن آدم خیلی زیبا نباشد، فوقش آدم خیلی زنش را دوست نداشته باشد. اهمیتی نداشت، داشت؟ بیست سال است درد بی توجهی های تو به عشق پاک مامان اینجایم گیر کرده بابا... بگو ببینم بهش خیانت هم کردی؟»
عرق سرد نشسته است روی پیشانی ام. زبانم آنقدر خشک شده که تکان نمی خورد.
- با تو ام بابا... یک بار در زندگی ات، به من، راست بگو! من باید بدانم! بهش خیانت هم کردی؟
آب دهانم را به سختی فرو می دهم «نه... معلوم است... که نه»
هنوز جمله ام تمام نشده که دو دستش را می کوبد توی سرش «وای بر تو بابا... وای برتو» می افتد روی زانوهایش. من هم زانو می زنم. سرش را میان دستهایم می گیرم. اشکهایش می ریزند توی صورتش.
- عزیزم... عزیز دل بابا چه شده است؟
به هق هق گریه افتاده است «چه کارش کردی آن زن دیگر را بابا؟» سرش را می گذارم روی سینه ام. طوری اشک می ریزد که توان مقاومت ندارد «رفتی بگیری اش؟ یا همین طوری بین زمین و هوا رهایش کردی؟»
- گریه نکن نازنین بابا. ترا به خدا گریه نکن
- بهش می گفتی که از زندگی یکنواختت خسته شده ای، نه؟ می گفتی زنت را دوست نداری، کارت را دوست نداری، زندگی ات را دوست نداری، نه؟ می گفتی اگر یک روز نبینی اش نابود میشوی، نه؟ درست می گویم بابا، نمی گویم؟
دستم را می کنم لای موهایش. خودم هم گریه ام گرفته از صدای دو رگه و هق هق هایش.
- بهش وعده هم دادی که مارا رها کنی و بروی با او بمانی؟
بلند بلند گریه می کند «اما وسوسه پول و زندگی راحت رهایت نکرد. ولش کردی که بمیرد به درد خودش. آره؟»
بوسه های ممتد بر سرش می زنم و پا به پایش گریه می کنم.
- چرا بابا، چرا؟ ... جذاب بود، نه؟
زیر لب می گویم «تو بیشتر شبیه او هستی تا مادرت»
ناله گریه اش دوباره اوج می گیرد «وقتی نطفه من بسته می شد داشتی به اون فکر می کردی... چون زیبا بود، جذاب بود... اما آنقدر برایت ارزش نداشت که چیزی را قربانی برایش...»
***
از خواب می پرم. دارم نفس نفس می زنم. حالا که یک جای کوچک هستیم و بین تخت من و او تنها یک تیغه ده سانتی متری است، به هم نزدیکتریم. برای همین است که صدای هق هق گریه اش را می شنوم. بلند می شوم که برای دلداری اش بروم.
***
زنم در زندگی اش به چیزهای خاص و عجیبی تعلق خاطر دارد و این برای من که تازه با او ازدواج کرده ام جالب و تا حدی عجیب است. مثلا یک ماشین قدیمی است که هر دو- سه ماه یکبار هم کارش به تعمیرگاه می کشد و تا به حال هزار بار رنگ و تعمیر شده است، اما او رضایت نمی دهد که با هیچ ماشین مدرن و پر سرعت دیگری عوضش کند. یا یک خودنویس قدیمی است که از اجدادش بهش رسیده. هنوز که هنوزه لیست خریدهایش را با آن روی کاغد می نویسد و پنج شنبه ها عصر وقتی که دارد با مادرش تلفنی حرف می زند جوهر داخلش می ریزد و هر دفعه شیشه جوهر را روی میز کار من جا می گذارد. من هم که میز کارم همیشه شلوغ است، حین جا به جایی وسایلم هر دفعه دستم می خورد به شیشه جوهر. تا به حال شانس می آوردم. اما دیروز واقعا حواسم نبود و نا خواسته شیشه جوهر با شدت پرت شد روی زمین و شکست. جوهر مشکی پهن شد روی موکت گران قیمتی که سه هفته پیش زنم برای اتاق کارم خریده بود. نفسم بالا نمی آمد و نمی دانستم چه کار کنم.
با دستمال کاغذی افتادم به جانش و سعی کردم لکه سیاه را پاک کنم، اما تنها اتفاقی که افتاد بزرگ تر شدن لکه سیاه روی موکت بود. دست آخر وقتی فهمیدم که هیچ کاری از دستم بر نمی آید، فرش را گرفتم و کشیدم تا بیفتد روی لکه سیاه. کمی هم وسایل دیگر اتاق را جا به جا کردم تا همه چیز عادی به نظر برسد.
آن وقت نفس راحتی کشیدم و بر گشتم پشت میز کارم.
***
- آقای راهبر؟
- بله، بله بفرمایید؟
- آقای راهبر من از آگاهی تماس می گیرم. کاغذ و خودکار کنار دستتان هست؟
- کاغذ و خودکار؟ بله، بله. اتفاقی افتاده؟
- اگر ممکن است آدرسی که می گویم را یادداشت کنید و خودتان را هرچه زودتر برسانید.
- برای دخترم اتفاقی افتاده؟
آنچه می گوید را یادداشت می کنم. هل شده ام. از خانه می زنم بیرون. آدرس را به سختی پیدا می کنم. تاکسی خورش افتضاح است.
نیم ساعت بعد آنجا هستم. رو به روی یک برج نیمه کاره. سرم گیج می رود. همه جا پر از پلیس است.
صدای آژیر می آید. نور چرخان قرمز رنگ مدام از روی صورتم عبور می کند. حیران از میان جمعیت عبور می کنم. یک پلیس جلویم را می گیرد. می گویم «من راهبر هستم. با من تماس گرفته بودند که بیایم اینجا»
پلیس جوان می رود و با یک مرد میان سال با لباس شخصی صحبت می کند. مرد میان سال به من نگاه می کند و چیزی به جوان می گوید که می رود. آن وقت خودش به سمت من می آید.
همهمه جمعیت ادامه دارد. صدای گاه و بی گاه آژیر. نور چرخان قرمز رنگ.
- سلام آقای راهبر. ثباتی هستم.
دستش را دراز کرده است جلویم. از جمعیت جدا می شوم و داخل منطقه حفاظت شده شان پیش می روم.
- دخترم کجاست؟
- تشریف بیاورید برویم داخل بنشینیم و با هم صحبت کنیم.
صدایم را می برم بالا «من همین جا راحتم آقا. پرسیدم دخترم کجاست؟»
چند نفر دیگر از پلیس ها به سمتمان بر می گردند «آرام باشید آقای راهبر. دخترتان داخل آمبولانس است»
هجوم می برم سمت آمبولانس. همان پلیس هایی که به سمتم برگشته بودند، سریع خودشان را می رسانند و جلویم را می گیرند.
- ازتان خواهش می کنم آرام باشید تا بتوانم برایتان توضیح دهم.
خودم را از دستشان رها می کنم. لباسهایم را صاف می کنم «من آرامم. بفرمایید. توضیح دهید» می پرسد «نمی خواهید بنشینید؟» اضطراب دارم «نه. اینطوری راحتم. بفرمایید»
- آقای راهبر شما تا به حال اینجا آمده بودید؟
- نه. هرگز
- دختر شما، یک ساعت پیش وارد این ساختمان شده است. کارگران می گفتند قبلا هم چند باری ایشان را دیده بودند. شما در جریان بودید که دخترتان به اینجا می آمد؟
- خیر آقا. نبودم.
- دخترتان تا آخرین طبقه برج بالا رفته است.
سرم را بلند می کنم و به طبقه بالای برج نگاه می کنم. دلم هری می ریزد پایین. احساس می کنم دلم می خواهد بالا بیاورم.
- یکی از کارگرها به طور اتفاقی، درحالیکه نباید آن زمان آن جا می بوده، بالا می رود تا چیزی که جا گذاشته بوده را بردارد.
نفسم به سختی بالا می آید.
- دختر شما را می بیند که با یکی از مدیران شرکت در حال جر و بحث بوده. فامیل این آقا «کاشفی» است. شما تا به حال این اسم را از دخترتان شنیده بودید؟
دهانم خشک شده است. صدایم به زور از حنجره ام در می آید «نه. نشنیده بوددم»
- دخترتان داد می زده. در لحظه ای که کارگر آنها را دیده دخترتان به سمت آقای کاشفی هجوم برده و آقای کاشفی هلش داده به عقب. دخترتان دوباره ادامه داده...
- نفهمیده سر چه موضوعی دعوا می کردند؟
ثباتی سرش را می اندازد پایین و می گوید «دخترتان می گفته جواب آزمایشش مثبت بوده و باید سریعا با هم ازداوج کنند.
برق از سرم می پرد. دهانم را باز می کنم که چیزی بگویم. اما خشک می شود دهانم و کلمه ای ازش خارج نمی شود.
- دخترتان چند بار دیگر به سمت آقای کاشفی هجوم می برد و او هم هر دفعه با شدت بیشتری به عقب هلش می دهد.
همه چیز شروع می کند به چرخیدن.
- دفعه آخر... متاسفانه... دخترتان... لبه برج بوده... و می افتد پایین... من واقعا متاسفم آقا
دستهایم را می کوبم روی سرم. سعی می کنم سر متلاشی شده دخترم را تصور کنم. اما تنها تصویری که در ذهنم می آید چشمهای باز در خون غلطیده ای است که سالها پیش خیره شدند توی چشمهای من.
- آقای راهبر. باید به عرضتون برسونم که آقای کاشفی... متاسفانه... متاهل هستند.
قلبم تیر می کشد. روی پا نمی توانم به ایستم. سرم را می چرخانم که ببینم کجا می شود نشست. تنها جا لبه تخریب شده باغچه است.
تلوتلو خوران می روم می نشینم لبه تخریب شده باغچه. ثباتی می آید بالای سرم. می گوید «شما باید همراه ما بیایید و شکایتی علیه کاشفی تنظیم کنید»
می پرسم «این مرد بچه هم دارد؟»
تعجب می کند. سرش را کمی کج می کند و می گوید «نمی دانم... مگر برای شما فرقی می کند؟»
دستم را فرو می کنم لای موهایم. بعد سرم را خم می کنم تا نزدیکی زانویم و می گویم: «نمی دانم... نمی دانم کمر آدم بشکند بهتر است یا گردنش» (2)
_________________________
1 - غادة السمان
2- طرح این داستان از فیلم «Match Point» الهام گرفته شده است.