وسط هفته بود و سکوت حزن انگیزی در بهشت زهرا حاکم بود. خورشید تیرماه پاک و زلاب می درخشید و روشنایی درخشان و مواجش مثل حریزی همه جا پهن بود. حسام با عصای سفیدش جلو می رفت و گهگاه شماره قطعه ها و جهت تابلوها را از هما می پرسید. حاج خانم چادر سیاهش را به کمر گرفته بود و بی توجه به درد کمرش، با دسته گل و شیشه گلابی در دست، پشت سر حسام می رفت. هما چند قدم عقب تر از آن ها، به سختی و سنگینی قدم برمی داشت، حالش خوب نبود. سرش گیج می رفت و نامتعادل قدم می زد. دست هایش یخ کرده بود و می لرزید. نگاهش آشفته و بی قرار روی سنگ نوشته قبرها می لغزید. قیامتی در درونش به پا بود. دلش می خواست هر چه زودتر به مزار مادرش برسد، قامت لرزانش را روی آن بیندازد و یک دل سیر گریه کند. دلش می خواست غم و درد ماه ها دوری و فراق را یک جا خالی کند و آن قدر اشک بریزد که سینه سنگینش در قطره قطره اشک ها ذوب شود. دلش پر از گلایه از مادری که زود ترکش کرده بود و او را با یک دنیا حسرت و تنهایی و عذاب، رها کرده بود...
صدای حسا در سرش طنین انداخت:«همین قطعه است.»
دل در سینه هما فرو ریخت. دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد. پاهایش مثل دو تکه سنگ به زمین چسبیده بود. از همان جا چشم دوخت به حاج خانم که به دقت شماره ردیف قبرها را می خواند و حسام که به دنبالش می رفت. تمام وجودش یک پارچه غرق آتش می سوخت. چهره استخوانی و رنجور مادر، حتی برای یک لحظه از مقابل چشمانش دور نمی شد. صدای حاج خانم را انگار از دورها شنید: "هما جان ... بیا ... این جاست..."
افتان و خیزان خود را به آن ها رساند. با چشمانی مات و بهت زده به قبر نگاه کرد. اسم مادرش روی سنک مرمری سیاه و شفاف به چشم می خورد. برای چند دقیقه همان طور خیره به قبر ماند. حقیقت با تمام تلخی خود، در برابر چشمانش خودنمایی می کرد. حقیقتی که ماه ها بود تلاش می کرد آن را در باورش بنشاند: مادرش مرده بود. برای همیشه رفته بود.
رفتی که دیگر بازگشتی نداشت. این واقعیت انکار ناپذیر زندگی اش بود که حالا به وضوح و روشنی، در قاب نگاهش نشسته بود. پاهایش سست شد، قامتش خمید و روی خاک زانو زد. دست ها را به دو طرف از هم گشود و سنگ قبر را چون عزیزترینی در آغوش کشید. صدای هق هق و ناله اش که بلند شد، حاج خانم هم چادرش را روی صورت کشید و بغضش را رها کرد. دست های لرزان هما سنگ قبر را چنگ می زد و در میان می گرفت. قطرات درشت اشک مثل باران بهاری روی سنگ نوشته مزار می چکید. مثل کودکی که از آغوش گرم مادر جدایش کرده باشند، گرمای پر مهر آغوش او را از سنگ سرد و سخت و سیاه طلب می کرد. آن جا آرامگاه ابدی مادر درد کشیده اش بود. مادری که درغربت و بی کسی به خاک سپرده شده بود. دستانی غریبه او را در گور گذاشته بود، بدون آن که دخترش باشد و برایش قطره اشکی بریزد. مثل تمام سال های زندگی پررنج و عذابش، تنها ... غریب... بی کس.
حاج خانم گذاشت تا هما خود را سبک کند. بعد جلو رفت و شانه های استخوانی و لرزان هما را در آغوش گرفت و از سنگ قبر جدا کرد. با کف دو دست اشک های داغ و سوزانی که بر چهره اش شیار زده بود، پاک کرد و خاک ها را از سر و صورتش گرفت. نگاه دردمند و اشک بار هما به گلدان شمعدانی که بالای قبر بود، خیره ماند. یادش آمد که امیر عاشق گل های ریز و رنگارنگ شمعدانی که بالای قبر بود. دلش لرزید. یاد امیر، دوباره توفانی در وجودش به پا کرد. چشمه اشک هایش جوشید. در میان هق هق گریه گفت:" من باعث مرگ مادرم شدم . بعد به خاطر ترس و وحشت از دست دادن امیر، بر آن مواد لعنتی پناه بردم. مقصر من بودم که به خاطر دلم، به خاطر عشقم، مادری را که همه هستی اش را به پای من خرج کرده بود، رنجاندم . کاری کردم که او دیوانه شد و به سرش زد.
... این بلا را من بر سر مادرم آوردم ... من آتش به جانش زدم ... من مادرم را سوزاندم. .. آخ ..."
و دوباره خود را روی سنگ قبر انداخت. حاج خانم با محبت بر سرش کشید: "بس کن هما. این حرف ها مال گذشته است. تو با خدای خودت عهد کردی که زندگی ات را از نو بسازی. بلند شو."
و او را بلند کرد. هما مثل برگ پاییر در حلقه دست های حاج خانم لرزید:" با این آتشی که به جانم افتاده چه کار کنم حاج خانم؟ عذاب وجدان رهایم نمی کند..."
حاج خانم او را تنگ تر درآغوش کشید:" خدا... فقط خدا هما جان ... به خدا توکل کن. از او کمک بخواه."
دقایقی بعد، هما قدری آرام گرفته بود. حاج خانم دسته گل را باز کرد و شاخه های گل را روی سنگ قبر پخش کرد. بعد شمع ها را روی سنگ روشن کرد نیم نگاهی به هما انداخت که مثل مجسمه ای سنگی، با چشمانی سرخ و نگاهی مات، در جا خشکیده بود. دست هما را که مثل تکه یخی سرد شده بود، در دست گرفت و پرسید:"راستی هما جان. .. این سنگ گران قیمت را چه کسی برای قبر مادرت سفارش داده؟"
نگاه خسته هما ناگهان رنگ حیرت به خود گرفت. دوباره به سنگ نگاه کرد. فکرش آشفته بود و کار نمی کرد. با صدایی گرفته جواب داد:"نمی دانم! ناگهان چیزی از ذهنش گذشت. به حاج خانم نگاه کر و پرسید:" معلوم شدجنازه مادرم را چه کسی از پزشکی قانونی تحویل گرفته؟"
حاج خانم حرفی نزد و نگاهش را از نگاه هما گرفت. هما بی حال، صورتش را روی سنگ سرد گذاشت:" این جا بوی مادرم را می دهد."
و دست هایش سنگ را به نوازش گرفت:"آخ مادر، چه راحت این جا خوابیدی و خبر از دل دخترت نداری!"
حاج خانم به شنیدن صدایی به عقب و به جانب حسام برگشت، ناگهان از جا کنده شد. چادر را روی سرش مرتب کرد با آویزهای روسری، اشک ها را از صورت پاک کرد. دست پاچه گفت:" هما ... بلند شو ... مهمان داری." هما همان طور که صورت روی قبر گذاشته بود، چشمانش را بست:" بعد از این همه ماه آمدم به مهمانی مادرم..."
صدای نزدیک شدن قدم هایی در فضا پیچید. نزدیک و نزدیک تر شد و کنار قبر از حرکت ایستاد. هما در همان حال، به حسام فکر می کرد و در دل با مادرش نجوا می کرد. کمی که گذشت، کنجکاوی او را به خود آورد. شاید حسام حرفی برای گفتن داشت که این طوری بی صدا و آرام به سراغش آمده بود. پلک های متورم و ملتهبش به آرامی بالا رفت. تلالو نور خورشید، چشمانش را آزار داد. پلک زد و دقیق شد. این قامت متعلق به حسام نبود. از جا پرید. سرش را بالا آورد و خیره نگاه کرد. با چشمانی کاملاً باز ، مات و حیرت زده . فکر کرد خواب می بیند. بی اختیار خودش در قالب نگاه ناباورش نشسته بود. راست ایستاد و سعی کرد تا بر لرزش دست ها و چانه اش مسلط شود. وحشت زده قدمی به عقب برداشت:" نه..." حاج خانم به موقع جلو رفت و از پشت هما را که نزدیک بود نقش بر زمین شود، گرفت امیر جلوتر آمد. چشم های درشت و سیاهش پر از حس نوازش به هما دوخته شده بود و لبخند روشن و تابناکی صورتش را باز کرده بود:" هما ! نمی دانی چقدر دنبالت گشتم."
هما هنوز گیج بود. فکر می کرد خواب می بیند. خوابی که آرزو می کرد هرگز از آن بیدار نشود.نگاه گرم و توفنده امیر، یخ و سرمای وجودش ار ذره ذره آب می کرد. نامطمئن در حلقه دست های حاج خانم چرخید و چشم در چشم او دوخت. ملتمسانه گفت:" بگو که خواب نمی بینم!"
حاج خانم دست را روی گونه داغ هما گذاشت:" تو بیداری عزیزم! " هما دوباره به طرف امیر چرخید:" باور نمی کنم ... باور نمی کنم."
اشک درعمق چشمان امیر می درخشید. با شرم گفت:" نمی دانی در تمام این مدت که تو را گم کرده بودم ، چه عذابی کشیدم. چه قدر خودم را نفرین کردم که چرا آن روز، درکلانتری، آن قدر سرسختانه و با شدت با تو رفتار کردم. اما هما! به من حق بده. هر که بود نمی توانست به این راحتی با این قضیه کنار بیاید. مخصوصاً با اعتیادت. من هم که شوکه شدم. از دستت رنجیدم. عصبانی شدم. آن قدر که دیگر خشم جایی برای گذشت باقی نگذاشت. اما پایم را که از کلانتری بیرون گذاشتم ، پشیمان شدم. دلتنگ شدم. دیدم نمی توانم به این سادگی از تو دل بکنم. دیدم که دیگر هرگز نمی توانم کسی را در فکرو ذهنم جای تو بگذارم. خواستم برگردم. گفتم انصاف نیست با دختری که تازه چند ساعت از مرگ مادرش گذشته، این طور برخورد کنم. اما به سختی جلوی خودم را گرفتم. تا صبح در خیابان دم زدم و فکر کردم. گفتم بگذار تنبیه شود. بگذار واقعاً پشیمان شود. اراده اش را قوی کند و با انگیزه ترک کند. بگذار آن قدر این لحظات برایش سخت بگذرد که دیگر تا آخر عمر هوس آن مواد لعنتی به سرش بزند. پاک شود، پاک پاک! هما را از نو بسازد. آن وقت به سراغش می روم و می گویم که بخشیدمت. می گویم که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند تو را از من بگیرد. شش ماه مدت بازپروری ات را با رنج و عذاب گذراندم. از درس و کار و زندگی افتادم، اما همه را به امید دیدن دوباره ات تحمل می کردم. از دانشگاه برایت مرخصی تحصیلی گرفتم. مادرت را این جا دفن کردم. خودم را با یادت مشغول نگه داشتم. اما ... تو یک ماه زودتر از چیزی که به من گفته بودند ، آزاد شدی. وقتی فهمیدم دیوانه شدم. دلم می خواست فریاد بکشم .. دستم به هیچ جا بند نبود. جایی را به جز خانه تان نمی شناختم که آن هم قفل و موم شده بود. من ماندم و یک شهر شلوغ و پرهیاهو و یک عشق گمشده..."
هما در آغوش حاج خانم می لرزید. چشمانش خشک بود و دیگر چشمی برای ریختن اشک نداشت. فقط می لرزید و سراپایش لاله گوشی شده بود که حرف های امیر را یک جا می بلعید:" تنها جایی که فکر می کردم بالاخره می آیی، همین جا بود. سه ماهه که وقت و بی وقت می آیم سر مزار مادرت، به امید این که تو را ببینم. اما دیگر داشتم ناامید می شدم. تا این که ... دیروز آقا حسام آمد سراغم، وقتی فهمیدم از تو خبری داره، دلم می خواست از شادی فریاد بزنم..."
صدای امیر می لرزید. آهی عمیق تمام وجودش ار لرزاند. لب گزید و به حسرت سری تکان داد. هما دیگر نتوانست روی پا بند شود. از آغوش حاج خانم لغزید. روی خاک ها نشست. حاج خانم سراسیمه کنارش زانو زد شانه هایش را در دست گرفت:"هما"
هما بی هیچ حرف و حرکتی، در جا نشسته بود. نگاهش مات و ثابت به نقطه نامعلومی از فضای مقابلش خیره مانده بود. امیر نم چشمانش را با انگشت گرفت و به هما خیره شد. فشردگی دور لب ها و رنگ پریدگی چهره هما، او را ترساند. رو به رویش نشست و خیره در نگاه او گفت:" هما ، چرا حرف نمی زنی؟"
هما بی حرکت بود. حتی پلک هم نمی زد. امیر وحشت زده رو به حاج خانم کرد:" چرا این طوری شده؟"
حاج خانم شانه های هما را مالش داد و او را به سینه اش چسباند:" گریه کن هما جان ... گریه کن تا راحت شوی..."
بی فایده بود. بطری آب را از کیفش درآورد و مشتی آب به صورت هما پاشید. هما ناگهان تکانی خودر و به خود آمد. قطرات درشت آب از سرو رویش می چکید. نگاه پردردش را به چشمان امیر دوخت و بریده گفت:" امیر..."
بعد بغض درگلو مانده اش شکست و هق هق گریه اش در فضا طنین انداخت. حسام که نگران اوضاع بود. با شنیدن صدای هما آرام گرفت . با دست دانه های درشت عرق را از پیشانی پاک کرد و نفس عمیقی کشید . امیر از زمین کنده شد با قدم هایی لرزان از آن ها دور شد. نگاه حاج خانم از پس پرده اشک به شانه های امیر خیره مانده بود که مردانه می لرزید. نگاهش روی حسام لغزید که حال کنار قبر زانو زده بود و لب هایش به نجوا به هم می خورد. هما را بیشتر از قبل به سینه چسباند و گونه اش را نوازش کرد:" دیدی هما جان ... مهربانی خدا را دیدی؟ یادته می گفتی خدا فراموشت کرده دیدی که تو او را فراموش کرده بودی؟ دیدی وقتی به طرفش برگشتی ،چطور مهر و لطفش را بر سرت عطا کرد؟"
هما در میان گریه رو به حسام کرد:"آقا حسام! من همه زندگی ام را مدیون شما هستم. نمی دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم."
حسام در حالی که عصای سفیدش را تا می کرد، لبخند گرم و مهربانی بر لب آورد:" از خدا تشکر کنید، ما که کاری نکردیم! فقط دیگر هیچ وقت دستتان را از دست پر مهر و عطوفتش بزندارید."
هما آه بلندی کشید. بوسه نرمی بر گونه حاج خانم زد و از جا کنده شد. بعد به سبکی نسیمی که در گندم زار بوزد، به طرف امیر دوید، سرخوش و سبک بال. حاج خانم همان طور که با چشمانی خیس به آن ها نگاه می کرد، زیر لب زمزمه کرد:" قسمت ما نشد!"
حسام همان طور که گلبرگ های گلی را روی سنگ قبر پرپر می کرد، لبخند تلخی بر لب آورد. حاج خانم جلو آمد و شیشه گلاب را روی سنگ سرریز کرد. عطر دل انگیز گلاب در فضا پخش شد. باد آرام می ورزید و موهای حسام را در فضا تاب می داد. از دورها آوای خوس تلاوت قرآن به گوش می رسید. نگاه حاج خانم هم چنان محو هما و امیر مانده بود که زمزمه آرام حسام در گوشش طنین انداخت.
"در دایره قسمت ، ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی، حکم آن چه تو فرمایی!"
پایان
_______________________
بخوان به نام مهر (قسمت نهم)