فیلم صدرعاملی همان مشکل اکثر غریب به اتفاق فیلمهایی که با تمرکز بر یک موضوع مذهبی شناخته شده در کشورمان ساخته میشوند را دارد. ایده اصلی بسیار رو و واضح است و در واقع جذابیتی که داستان فیلم باید از آن برخوردار باشد فدای معنویتی که ظاهرا باید در فیلم مشهود باشد میشود، معنویتی که اتفاقا از شدت تمرکز به جای تاثیرگذاری دلزده کننده میشود. از همان ابتدای فیلم با دیدن زن و شوهری در مشهد که مرد غمگین به دنبال دارو و زن مستاصل منتظر معجزه است به سرعت به این نقطه میرسیم که فیلم، بالاخره با یک معجزه یا یک تحول به پایان خواهد رسید و ما هم به جای لذت بردن از داستان فقط یا باید متنبه شویم یا درس بگیریم. فیلم عمدتا از همان گره افکنیها و گره گشاییهایی استفاده میکند که در اغلب این فیلمها استفاده شده و در نتیجه تعلیقهایش کهنه و قابل پیش بینی هستند و تنها بر عدهای معدود تاثیری میگذارند. احتیاج ناگهانی بیمار به چیزی که وابستگی مستقیم به بیماریش دارد (مثل دارو)، و دلسوزاندن دیگران به حال کسی که وابسته بیمار است (در اینجا شوهر) در زمانی که در جستجوی یافتن آن "چیز" است، غصه خوردن شخص وابسته در خفا و قوی نمایی در مقابل بیمار برای روحیه دهی!، غیب شدن ناگهانی بیمار و کشف او در یک مکان عمومی در حالی که مشغول انجام یک عمل عادی (مثل خرید کردن مایحتاج روزمره) یا زیادی احساساتی (مثل کمک کردن به یک ناتوان) است به این معنا که ترس از مرگ، قهرمان فیلم را آنچنان درگیر خود نکرده است و چزهایی از این قبیل، با نمونههای تلویزیونی که مثلا ده سال پیش و پیشتر در سریالهای «همسران» و «روزگار جوانی» هم دیدهایم هیچ تفاوتی نمیکند. فیلم در ادامه این استیصال برای جذب مخاطب باز هم گرهی را میافکند که در واقع بیشتر بهانه کش دادن فیلم است. از همان ابتدا واضح است که کودکی که لیلا حاتمی پیدایش میکند در نهایت به والدینش خواهد رسید و مشخص نمیشود که مثلا زن چه تاثیری از کودک گرفته و چه تغییر عظیمی کرده است و آیا اساسا اتفاقی برایش افتاده یا نه. آن رفتار عجیب و به ظاهر ساختار شکنانه پایانی، که لیلا حاتمی ناگهان عکس کودک را رو به دوربین میگیرد (فاصله گذاری برشتی؟) نیز هیچ معنایی را تداعی نمیکند.
فیلم از آن دسته فیلمهایی است که بیننده قبل از دیدنش باید ذهنیت مذهبی پرداخت شده (و ترجیحا از جنس ایرانی/سنتی) را درون خود داشته باشد و تازه بعد از آن با دیدن جزئیات فیلم باید استنباطهای خود را بر تصاویر آن سوار بکند و در واقع فیلم، و خصوصا نکات معنوی آن را، در ذهن خود بسازد و از ساختههای خود لذت ببرد. یعنی چیزی شبیه به همذات پنداری امروزی نسل دهه سی با فیلمهای هندی که جور فرزند به پدر را مبتنی بر وضعیت امروز خود تقدیر ِناگزیر که فلک انتقامش را خواهد گرفت میبینند و از این تفکر خود است که لذت ایذایی میبرند نه الزاما آنچه میبینند. از این روست که بینندهای که الزاما درک یا ارادت خاصی نسبت به فضایی که شخصیتها در آن هستند ندارد، هیچ لذتی از داستان نبرده و طبعا تاثیری نیز نمیپذیرد. این تلاش یک سویه برای تاثیرگذاری بر مخاطبی که به خاطر نزدیکی ذهنی بیش از حد با مضمون، برای تاثیر پذیری از این فیلمها آماده است و اتفاقا به همین دلیل، نیازی به این تاثیر ندارد، از بزرگترین ضعفهای فیلم است. بر همین منوال، آن چه که فیلم را حتی غیر قابل تحملتر نیز میکند استفاده عمیقا سطحی از نشانههای مذهبی است. مثلا صحنهای که لیلا حاتمی در حیاط صحن کفشهایش را بیرون میآورد و به سمت ضریح حرکت میکند چه کارکردی دارد؟ داستان را که جلو نمیبرد، تحولی هم صورت نمیگیرد که این اتفاق را نشانهای بر آن بدانیم، چه اینکه قبل از آن هم به نظر میرسد لیلا حاتمی آدم معتقدی است، شفایی هم که بعد از آن صورت نمیگیرد، پس نشان دادن چنین چیزی چه لزومی دارد؟ چیزی غیر از صحنههای مستند و به واقع لحظات به شدت شخصی است که چند سالی است مد شده تلویزیون در شبهای شهادت ائمه از گریه کردن و مویه کردن آدمهایی که در مراسمات مختلف حضور دارند نشان میدهد که در نهایت تاثیری عمدتا دلزده کننده دارند؟